خوش به حال روزگار...
بهروز صمدبیگی<br>توقع ندارید که هوا بوی «عیدی» و «توپ» بدهد، وقتی نفس عمیق توی این شهر شلوغ و کثیف، در ردیف واژههای ممنوعه جاخوش کرده. عوضش تا بخواهی – گیرم که نخواهی، چاره چیست - بوهای نامطبوع دیگر به مشام میرسد.
بهروز صمدبیگی
توقع ندارید که هوا بوی «عیدی» و «توپ» بدهد، وقتی نفس عمیق توی این شهر شلوغ و کثیف، در ردیف واژههای ممنوعه جاخوش کرده. عوضش تا بخواهی - گیرم که نخواهی، چاره چیست - بوهای نامطبوع دیگر به مشام میرسد. بوی دود، بوی ترافیک، بوی استرس و بوی مبارزهای گلادیاتوری برای فراهم کردن سور و سات آیینی که قرار بود نوید بخش گشایش و مایه لذت و آرامش باشد. شتاب تحولات آنقدر بالا گرفته که حالا هر جوانکی مثل من میتواند مثل موسفیدها از خاطرههای دور و شیرین نوروز بگوید. نوروزی که هنوز خیابانها سفیدپوش برف زمستانی بود، اما تابلوی روزشمارش گوشه تخته سیاه حک میشد و چه انتظار شیرینی بود. برای هر روز و هر دقیقهاش نقشهها میکشیدیم و حتی سیزده بهدر را هم از قلم نمیانداختیم. حساب کتاب عیدیهای دریافتی هم که البته جای خود داشت. اما حالا چرا توی نگاه کسی این برق آمد و انتظار پیدا نیست. حتی بچهها هم زودتر از سنشان بزرگ شدهاند و توی دودو تا چهارتای زندگی آدمبزرگها، غصه خرج سفر و آمدن میهمانها و آوار شدنشان را میخورند. اهالی سیاست که در آستانه انتخابات ریاستجمهوری، محال است ۱۳ روز را به یلهگی و گل گفتن و گل شنفتن بگذرانند؛ اقتصادیها با این فالی که از سال آینده گرفتهاند، شیرینی و شکلات عید افاقه تلخی کامشان را نمیکند؛ کارمندان، کارگرها، دانشجوها و همه و همه آن قدر سمن دارند که یاسمن نوروز و تعطیلات بین آن گم میشود. حتی آنها که تعطیلات را در سواحل فرنگی و زیر آفتاب استوایی میگذرانند، ندیدم که خیلی راضی باشند، یکی بلیت برگشت گیرش نیامده و آن یکی دستش به ویزا نرسیده... یعنی میشود پرویز دوایی، بهاریه نویس بزرگ این سرزمین باز بنویسد:
پایان گرفت دوری و اینک من
با نام مهر لب به سخن باز میکنم
از دوست داشتن آغاز میکنم
بهار که میرسد عشقهای یکسال کهنه و فراموش شده، عشقهای ذوب شده در حرارت تابستان و منجمد در سرمای پرشور زمستان، دوباره جان میگیرند... این است مساله ابدی و چهره دردناک عشق: ناپایداری و بیثباتی. با این حال همیشه بهاری بوده است، بهاری که به موقع و درست در آن لحظه نهایی یاس و قطع امید ابدی فرا میرسد..» یا فریدون مشیری بسراید: « ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب/ ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/ گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ» اصلا دوایی و مشیری نسل ما کدامند؟ عاقله مردی از اهالی مطبوعات میگفت؛ شما نسل جوان، حقتان است؛ بس که بیعشق شدهاید. شماره معشوق را هم به مدد دفترچه تلفن موبایل مییابید و قدمزدنهای محجوبانه و عاشقانه را با اساماسهای نانجیبانه تاخت زدهاید. شاید حق با اوست. شاید اصلا حق با شماست و از پشت عینک بدبینی نگاه میکنم. خوشی زیر دل من و ما زده. فراموش کردهایم چهطور قطعات موسیقی را پشت هم و بلافاصله روی نوار کاست ضبط میکردیم و وقت هر بار گوش دادن، نگران افت کیفیتش بودیم. حالا مجموعه آلبومهای خوانندگان از هر طیف و گروهی توی سیستم کامپیوترمان تلمبار شده و چنگی به دل نمیزند. یادمان نیست چه موهبتی بود فیلمهای سینمایی جمعهها عصر که حالا ردیف دیویدیهای روز دنیا زیر دست و پامان ریخته و التفاتی نمیکنیم. اصلا شاید این بیماری مزمن آبا و اجدادی را توی ژنمان تزریق کردهاند که بیرون گود مینشینیم و غرولندکنان دستور لنگش کن صادر میکنیم. حالا که اثبات این فرضیه، راهی به جز امتحانش ندارد، امسال هم مثل هر سال بهاریه مینویسیم و بهاریه میخوانیم و سالنامه درمیآوریم که یادمان نرود بر ما چه گذشت و چه میگذرد و به امید فردایی مینشینیم که آن ته ته دلمان کسی میگوید؛ هیچ شکل امروز نیست.