پرونده پنج‌گانه اجتماع ایرانی در سالی که گذشت

خوش به حال روزگار...

شماره روزنامه: ۱۷۶۱ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۰۰۱۴۷ بیشتر

بهروز صمدبیگی<br>توقع ندارید که هوا بوی «عیدی» و «توپ» بدهد، وقتی نفس عمیق توی این شهر شلوغ و کثیف، در ردیف واژه‌های ممنوعه جاخوش کرده. عوضش تا بخواهی – گیرم که نخواهی، چاره چیست - بو‌های نامطبوع دیگر به مشام می‌رسد.

خوش به حال روزگار...

بهروز صمدبیگی

توقع ندارید که هوا بوی «عیدی» و «توپ» بدهد، وقتی نفس عمیق توی این شهر شلوغ و کثیف، در ردیف واژه‌های ممنوعه جاخوش کرده. عوضش تا بخواهی - گیرم که نخواهی، چاره چیست - بو‌های نامطبوع دیگر به مشام می‌رسد. بوی دود، بوی ترافیک، بوی استرس و بوی مبارزه‌ای گلادیاتوری برای فراهم کردن سور و سات آیینی که قرار بود نوید بخش گشایش و مایه لذت و آرامش باشد. شتاب تحولات آن‌قدر بالا گرفته که حالا هر جوانکی مثل من می‌تواند مثل موسفیدها از خاطره‌های دور و شیرین نوروز بگوید. نوروزی که هنوز خیابان‌ها سفیدپوش برف زمستانی بود، اما تابلوی روزشمارش گوشه تخته سیاه حک می‌شد و چه انتظار شیرینی بود. برای هر روز و هر دقیقه‌اش نقشه‌ها می‌کشیدیم و حتی سیزده به‌در را هم از قلم نمی‌انداختیم. حساب کتاب عیدی‌های دریافتی هم که البته جای خود داشت. اما حالا چرا توی نگاه کسی این برق آمد و انتظار پیدا نیست. حتی بچه‌ها هم زودتر از سنشان بزرگ شده‌اند و توی دو‌دو تا چهارتای زندگی آدم‌بزرگ‌ها، غصه خرج سفر و آمدن میهمان‌ها و آوار شدنشان را می‌خورند. اهالی سیاست که در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری، محال است ۱۳ روز را به یله‌گی و گل گفتن و گل شنفتن بگذرانند؛ اقتصادی‌ها با این فالی که از سال آینده گرفته‌اند، شیرینی و شکلات عید افاقه تلخی کامشان را نمی‌کند؛ کارمندان، کارگر‌ها، دانشجو‌ها و همه و همه آن قدر سمن دارند که یاسمن نوروز و تعطیلات بین آن گم می‌شود. حتی آنها که تعطیلات را در سواحل فرنگی و زیر آفتاب استوایی می‌گذرانند، ندیدم که خیلی راضی باشند، یکی بلیت برگشت گیرش نیامده و آن یکی دستش به ویزا نرسیده... یعنی می‌شود پرویز دوایی، بهاریه نویس بزرگ این سرزمین باز بنویسد:

پایان گرفت دوری و اینک من

با نام مهر لب به سخن باز می‌کنم

از دوست داشتن آغاز می‌کنم

بهار که می‌رسد عشق‌های یکسال کهنه و فراموش شده، عشق‌های ذوب شده در حرارت تابستان و منجمد در سرمای پرشور زمستان، دوباره جان می‌گیرند... این است مساله ابدی و چهره دردناک عشق: ناپایداری و بی‌ثباتی. با این حال همیشه بهاری بوده است، بهاری که به موقع و درست در آن لحظه نهایی یاس و قطع امید ابدی فرا می‌رسد..» یا فریدون مشیری بسراید: « ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب/ ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار/ گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ/ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ» اصلا دوایی و مشیری نسل ما کدامند؟ عاقله مردی از اهالی مطبوعات می‌گفت؛ شما نسل جوان، حقتان است؛ بس که بی‌عشق شده‌اید. شماره معشوق را هم به مدد دفترچه تلفن موبایل می‌یابید و قدم‌زدن‌های محجوبانه و عاشقانه را با اس‌ام‌اس‌های نانجیبانه تاخت زده‌اید. شاید حق با اوست. شاید اصلا حق با شماست و از پشت عینک بدبینی نگاه می‌کنم. خوشی زیر دل من و ما زده. فراموش کرده‌ایم چه‌طور قطعات موسیقی را پشت هم و بلافاصله روی نوار کاست ضبط می‌کردیم و وقت هر بار گوش دادن، نگران افت کیفیتش بودیم. حالا مجموعه آلبوم‌های خوانندگان از هر طیف و گروهی توی سیستم کامپیوترمان تلمبار شده و چنگی به دل نمی‌زند. یادمان نیست چه موهبتی بود فیلم‌های سینمایی جمعه‌ها عصر که حالا ردیف دی‌وی‌دی‌های روز دنیا زیر دست و پامان ریخته و التفاتی نمی‌کنیم. اصلا شاید این بیماری مزمن آبا و اجدادی را توی ژن‌مان تزریق کرده‌اند که بیرون گود می‌نشینیم و غرولندکنان دستور لنگش کن صادر می‌کنیم. حالا که اثبات این فرضیه، راهی به جز امتحانش ندارد، امسال هم مثل هر سال بهاریه می‌نویسیم و بهاریه می‌خوانیم و سالنامه درمی‌آوریم که یادمان نرود بر ما چه گذشت و چه می‌گذرد و به امید فردایی می‌نشینیم که آن ته ته دلمان کسی می‌گوید؛ هیچ شکل امروز نیست.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن