مرور کتاب تازهمنتشرشده انتشارات دنیای اقتصاد؛ «جهان چگونه ثروتمند شد؟»
خاستگاههای تاریخی ثروت و رفاه
واکاوی مسیر شکلگیری توسعه اقتصادی در جهان
این کتاب اخیرا توسط انتشارات «دنیای اقتصاد» منتشر شده است. مارک کویاما اقتصاددان و پژوهشگر تاریخ اقتصادی، و جرد روبین اقتصاددان و استاد دانشگاه در این اثر تلاش کردهاند تصویری تاریخی و چندبعدی از چگونگی پیدایش ثروت ارائه دهند. اهمیت کتاب در این است که نویسندگان از ارائه یک پاسخ ساده و تکعلتی پرهیز میکنند و نشان میدهند که توسعه اقتصادی حاصل برهمکنش مجموعهای از عوامل است که طی دورهای طولانی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
نقطه آغاز بحث نویسندگان یک تحول تاریخی بسیار مهم است. در بخش بزرگی از تاریخ بشر افزایش تولید و درآمد سرانه بسیار محدود بود. جوامع عمدتا در سطحی از معیشت زندگی میکردند که افزایش تولید، در بسیاری از موارد با افزایش جمعیت خنثی میشد. بیماری، قحطی، جنگ، ضعف فناوری، محدودیت حملونقل و ناامنی اقتصادی امکان ایجاد رشد پایدار و بلندمدت را محدود میکرد. اما از اواخر قرن هجدهم و در طول قرن نوزدهم، روندی متفاوت در بخشهایی از جهان آغاز شد؛ تولید افزایش یافت، فناوری با سرعت بیشتری توسعه پیدا کرد، تجارت گسترش یافت، شهرنشینی شتاب گرفت و سطح زندگی بخشهایی از جمعیت جهان بهتدریج و درعینحال به شکل محسوسی ارتقا یافت.
پرسش اساسی اینجاست که چه چیزی این گسست تاریخی را ایجاد کرد؟ چرا انسان پس از هزاران سال رشد محدود، ناگهان وارد دورهای شد که در آن افزایش بهرهوری، پیشرفت فناوری و انباشت سرمایه توانستند رشد اقتصادی پایدار ایجاد کنند؟ نویسندگان کتاب برای پاسخ به این پرسش، مجموعهای از توضیحات مطرحشده در ادبیات اقتصادی و تاریخی را بررسی میکنند و نشان میدهند که هیچیک بهتنهایی قادر به توضیح کامل این تحول نیست.
یکی از نخستین توضیحات، جغرافیاست. موقعیت جغرافیایی کشورها، دسترسی به دریاها و رودخانهها، آبوهوا، منابع طبیعی و امکان ارتباط با سایر مناطق، بدون تردید بر مسیر توسعه اثرگذار است. برخی مناطق از نظر طبیعی شرایط مساعدتری برای کشاورزی، تجارت یا دسترسی به مسیرهای دریایی داشتهاند. با این حال، جغرافیا بهتنهایی نمیتواند تفاوت میان کشورها را توضیح دهد. منابع طبیعی میتوانند فرصت ایجاد کنند، اما نحوه استفاده از آنها به ساختارهای سیاسی و اقتصادی و ظرفیتهای انسانی جامعه بستگی دارد. حتی در بسیاری از موارد برخورداری فراوان از منابع طبیعی نهتنها موجب توسعه نشده، بلکه زمینه وابستگی، رانتجویی و ضعف نهادهای اقتصادی را فراهم کرده است.
از همینجا بحث مهم نهادها مطرح میشود. نهادهای سیاسی و اقتصادی، قواعدی هستند که رفتار افراد، بنگاهها و دولتها را شکل میدهند. امنیت مالکیت، اجرای قراردادها، حاکمیت قانون، ثبات مقررات، امکان سرمایهگذاری، محدود بودن قدرت خودسرانه حکومت و وجود انگیزه برای نوآوری، از جمله عواملی هستند که میتوانند زمینه رشد اقتصادی را فراهم کنند. هنگامی که افراد اطمینان داشته باشند حاصل تلاش و سرمایهگذاری آنان بهآسانی مصادره نمیشود، انگیزه بیشتری برای سرمایهگذاری، کارآفرینی و نوآوری خواهند داشت.
اما یکی از نکات مهم کتاب این است که حتی نظریه نهادی نیز نباید به یک پاسخ ساده تبدیل شود. نهادها خود در خلأ شکل نمیگیرند، آنها محصول تاریخ، منازعات سیاسی، ساختار اجتماعی، فرهنگ و تجربههای گذشته جوامع هستند. بنابراین نمیتوان تصور کرد که با انتقال مجموعهای از قوانین یا ایجاد چند سازمان، میتوان به سرعت همان مسیر توسعهای را طی کرد که کشورهای پیشرفته در چند قرن پیمودهاند.
فرهنگ نیز در تحلیل نویسندگان جایگاه مهمی دارد. رفتار اقتصادی انسان صرفا تحت تاثیر محاسبه سود و زیان نیست. باورهای اجتماعی درباره کار، پسانداز، آموزش، تجارت، نوآوری، اعتماد، مسوولیت فردی و آیندهنگری میتوانند بر عملکرد اقتصادی جامعه اثر بگذارند. جامعهای که در آن علم، مهارت، کار مولد و کارآفرینی ارزش اجتماعی داشته باشد، ظرفیت بیشتری برای انباشت سرمایه انسانی و افزایش بهرهوری پیدا میکند.
از سوی دیگر، در محیطهایی که رانتجویی و دستیابی به درآمد بدون تولید ارزش اقتصادی جذابتر از فعالیت مولد باشد، منابع انسانی و مالی ممکن است به سمت فعالیتهایی حرکت کنند که برای رشد بلندمدت زیانبارند.
دانش و فناوری نیز از محورهای مهم استدلال کتاب هستند. افزایش ثروت در جهان صرفا حاصل افزایش تعداد کارگران یا منابع طبیعی نبود، بلکه نتیجه افزایش توانایی انسان برای تولید بیشتر با استفاده از منابع کمتر بود. ماشینآلات، روشهای جدید تولید، انرژیهای نوین، حملونقل، ارتباطات، پزشکی و علوم کاربردی، بهرهوری را به شکل چشمگیری افزایش دادند. در این فرآیند، رابطه میان علم و اقتصاد نیز تغییر کرد. دانش علمی بهتدریج به یکی از مهمترین عوامل تولید تبدیل شد و دانشگاه، مدرسه، پژوهش و آموزش تخصصی نقش بیشتری در توسعه اقتصادی پیدا کردند.
انقلاب صنعتی در این میان جایگاه ویژهای دارد. نویسندگان نشان میدهند که صنعتی شدن را نمیتوان تنها به اختراع ماشین بخار یا چند فناوری جدید نسبت داد. انقلاب صنعتی حاصل مجموعهای از تحولات بههمپیوسته بود: گسترش بازارها، افزایش تجارت، سرمایهگذاری، دسترسی به انرژی، توسعه دانش فنی، شکلگیری نیروی کار صنعتی، بهبود حملونقل و ایجاد شرایطی که در آن نوآوری اقتصادی امکان گسترش پیدا کرد. بنابراین فناوری زمانی میتواند به موتور رشد تبدیل شود که محیط اقتصادی و نهادی مناسب برای پذیرش و گسترش آن وجود داشته باشد.
مساله جمعیت نیز بخش دیگری از این روایت تاریخی است. در اقتصادهای پیشامدرن، رشد جمعیت اغلب بخش قابلتوجهی از افزایش تولید را جذب میکرد. افزایش تولید غذا میتوانست جمعیت بیشتری را پشتیبانی کند، اما در نهایت فشار جمعیتی دوباره درآمد سرانه را کاهش میداد. با پیشرفت بهداشت، کاهش مرگومیر، افزایش آموزش و تغییر الگوی خانواده، این رابطه بهتدریج تغییر کرد. کاهش نرخ رشد جمعیت و افزایش سرمایهگذاری بر آموزش و سلامت، زمینهای فراهم کرد که رشد اقتصادی بتواند به افزایش پایدارتر رفاه منجر شود.

کتاب همچنین به نقش تجارت و گسترش بازارها توجه دارد. بازار بزرگتر به تولیدکنندگان اجازه میدهد از تقسیم کار و تخصصی شدن بهره بگیرند. هرچه امکان مبادله بیشتر شود، بنگاهها میتوانند بر فعالیتهایی تمرکز کنند که در آنها بهرهوری بیشتری دارند. تجارت همچنین انتقال دانش، فناوری و شیوههای مدیریتی را تسهیل میکند. البته نویسندگان تجارت را نیز یک عامل مستقل و کافی برای توسعه نمیدانند؛ تجارت هنگامی میتواند به رشد پایدار کمک کند که با نهادهای مناسب و ظرفیت تولید داخلی همراه شود.
موضوع استعمار و روابط میان کشورهای قدرتمند و ضعیف نیز از مسائل مهم در بررسی تاریخ ثروت جهانی است. استعمار در شکلگیری ساختار اقتصاد جهانی، انتقال منابع، گسترش تجارت و شکلگیری نهادهای سیاسی در بسیاری از کشورها تاثیر داشته است. بااینحال نویسندگان تلاش میکنند از توضیحهای تکبعدی فاصله بگیرند. تاریخ اقتصادی جهان نشان میدهد که رابطه میان استعمار، نهادها و توسعه پیچیدهتر از آن است که بتوان همه تفاوتهای موجود میان کشورها را با یک عامل توضیح داد.
یکی از موضوعات مهم کتاب تفاوت میان «رشد اقتصادی» و «توسعه» است. افزایش تولید ناخالص داخلی بهتنهایی به معنای افزایش رفاه عمومی نیست. توسعه زمانی معنا پیدا میکند که افزایش تولید با بهبود بهرهوری، افزایش درآمد واقعی، ارتقای آموزش و سلامت، افزایش فرصتهای اقتصادی و بهبود کیفیت زندگی همراه شود. از این منظر، هدف نهایی اقتصاد صرفا تولید کالا و خدمات بیشتر نیست؛ بلکه ایجاد شرایطی است که انسانها بتوانند زندگی طولانیتر، سالمتر، امنتر و برخوردارتر داشته باشند.
این نکته برای کشورهای در حال توسعه اهمیت ویژهای دارد. تجربه تاریخی کشورهای ثروتمند نشان میدهد که توسعه یک پروژه کوتاهمدت و صرفا اقتصادی نیست. اصلاح نهادی، سرمایهگذاری در آموزش، ایجاد نظام حقوقی قابل اعتماد، تقویت بخش خصوصی، توسعه زیرساختها، حمایت از نوآوری، ایجاد رقابت و فراهم کردن ثبات اقتصادی، فرآیندی زمانبر و انباشتی است. هیچ کشوری صرفا با افزایش درآمدهای نفتی، احداث چند پروژه بزرگ یا وارد کردن فناوری به سطح کشورهای پیشرفته نرسیده است؛ زیرا فناوری بدون دانش، نهادهای مناسب و نیروی انسانی توانمند نمیتواند به رشد پایدار تبدیل شود.
از همین منظر کتاب برای کشورهایی که با مساله توسعه دستوپنجه نرم میکنند، یک پیام مهم دارد: ثروت پایدار را نمیتوان خرید؛ باید آن را تولید کرد. منابع طبیعی ممکن است سرمایه اولیه فراهم کنند، اما ثروت واقعی زمانی شکل میگیرد که یک جامعه بتواند منابع خود را به سرمایه انسانی، دانش، فناوری، بنگاههای مولد و نهادهای کارآمد تبدیل کند.
کشوری که از منابع فراوان برخوردار است اما در ایجاد محیط مناسب برای تولید و نوآوری موفق نیست، الزاما به کشوری ثروتمند تبدیل نخواهد شد.
اهمیت دیگر کتاب در رویکرد تاریخی آن است. نویسندگان نشان میدهند که وضعیت اقتصادی امروز کشورها نتیجه تصمیمات همین امروز نیست، بلکه حاصل انباشت انتخابها و تجربههای تاریخی است. نهادها، فرهنگ اقتصادی، ساختار دولت، رابطه دولت و بازار، سطح آموزش و حتی اعتماد اجتماعی، طی سالها و دههها شکل میگیرند. بنابراین اصلاح اقتصادی نیز باید نگاهی بلندمدت داشته باشد. سیاستهایی که تنها برای حل مشکلات کوتاهمدت طراحی میشوند، اگر با اصلاحات بنیادی همراه نباشند، قادر به تغییر مسیر توسعه نخواهند بود.
«جهان چگونه ثروتمند شد؟» کتابی است درباره یک پرسش تاریخی اما اهمیت آن کاملا معاصر است. نویسندگان به دنبال کشف یک فرمول جادویی برای ثروتمند شدن کشورها نیستند؛ بلکه نشان میدهند که ثروت حاصل همافزایی عوامل متعددی همچون نهادهای مناسب، دانش، فناوری، سرمایه انسانی، تجارت، بازارهای کارآمد، امنیت اقتصادی، فرهنگ تولید و نوآوری و ثبات سیاسی است.
از این منظر ارزش اصلی کتاب برای خواننده نیز در همین نگاه چندبعدی نهفته است. توسعه را نمیتوان صرفا با افزایش درآمدهای نفتی، رشد سرمایهگذاری، گسترش تجارت یا واردات فناوری توضیح داد. مساله اساسی آن است که یک جامعه چگونه میتواند مجموعهای از نهادها و ظرفیتها را ایجاد کند که در آن دانش به فناوری، فناوری به بهرهوری، بهرهوری به تولید و تولید به رفاه عمومی تبدیل شود.
«جهان چگونه ثروتمند شد؟» در واقع دعوتی است به بازاندیشی درباره مفهوم ثروت. ثروت کشورها فقط در منابع زیرزمینی، ذخایر ارزی یا سرمایه فیزیکی آنها خلاصه نمیشود؛ مهمترین ثروت هر جامعه، توانایی آن برای خلق ارزش، تولید دانش، تربیت نیروی انسانی، نوآوری و ایجاد نهادهایی است که فعالیت مولد را تشویق میکنند. به همین دلیل، مطالعه این اثر میتواند برای پژوهشگران اقتصاد، تاریخ، علوم سیاسی و توسعه و همچنین سیاستگذاران و علاقهمندان به شناخت ریشههای تفاوت میان کشورهای ثروتمند و فقیر، سودمند و تأملبرانگیز باشد.
این کتاب یک پرسش مهم را پیش روی خوانندگان قرار میدهد: اگر ثروت نتیجه یک اتفاق یا یک منبع طبیعی خاص نیست، بلکه محصول تاریخی انباشته از دانش، نهاد، فناوری، سرمایه انسانی و انتخابهای سیاسی و اقتصادی است، پس مساله اصلی کشورهای امروز تنها دستیابی به منابع بیشتر نیست؛ بلکه ایجاد ظرفیت برای تبدیل منابع موجود به توسعه پایدار و رفاه عمومی است. همین تغییر زاویه نگاه، مهمترین دستاورد فکری کتاب مارک کویاما و جرد روبین به شمار میرود.
* دانشآموخته اقتصاد