چگونه میتوان شکلگیری تبعیض نژادی و تداوم آن را توضیح داد؟
نژادپرستی در ترازوی انگیزه ها
بردهداری
برای پاسخ به این پرسشها، باید به سراغ بررسی بردهداری رفت که بنیادیترین ساختار تبعیضآمیز در تاریخ ایالات متحده بوده و آثار آن هنوز هم بر هویت سیاسی این کشور سایه افکنده است. مورخان اقتصادی بهتفصیل نشان دادهاند که سودآوری سرشار بردهداری، دلیل اصلی حمایت مالکان بزرگ از این نظام بوده است؛ اما معمای اصلی و حلنشده تاریخ این است که چرا اکثریت مطلق جامعه سفیدپوستان جنوب، که خودشان اصلا برده نداشتند، با تمام وجود از نظام بردهداری دفاع میکردند.
پیش از آغاز جنگ داخلی آمریکا بین سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵، بیش از ۷۵درصد از مردان سفیدپوست جنوب هیچ بردهای در اختیار نداشتند. بااینحال، آنها از سیستمی دفاع و حراست میکردند که توسعه منطقهای جنوب را متوقف کرده بود، سرمایهگذاری روی سرمایه انسانی و آموزش نیروی کار را سرکوب میکرد، پیشرفتهای تکنولوژیک و صنعتی را بهشدت کند میساخت و تمام ثروت و قدرت جامعه را در دست یک اقلیت بسیار کوچک از نخبگان ثروتمند متمرکز میکرد.
پرسش کلیتر این است که چرا نهادهای بهرهکش، یعنی نهادهایی که ثروت جامعه را به کام یک اقلیت محدود میمکند، حتی در سیستمهای دموکراتیک و با وجود رای مردم، سالهای متمادی دوام میآورند؟
در یک پژوهش جدید توسط فدریکو ماسرا و میکله روزنبرگ، نحوه شکلدهی به رفتار سیاسی مردم توسط نخبگان اقتصادی بررسی شده است. آنها با تمرکز بر سودآوری بردهداری که عمدتا با محصول زراعی پنبه پیش میرفت، نشان دادند که چگونه تغییرات جغرافیایی در مزیت نسبی کشاورزی طی دوران گسترش آمریکا به سمت غرب بین سالهای ۱۸۱۰ تا ۱۸۶۰، منافع اقتصادی نخبگان را دستخوش تغییر کرد.
با حرکت جمعیت به سمت غرب، زمینهای جدید فتح شدند و سهم سودآوری بردهداری در مناطق مختلف جابهجا شد. ارزیابی دادههای کنگره آمریکا نشان داد که افزایش سودآوری بردهداری در یک منطقه، مستقیما رای مثبت نمایندگان آن منطقه به قوانین حامی بردهداری را افزایش میداد. اما نکته تکاندهنده اینجا بود که حجم آرای حامی بردهداری بسیار بیشتر از آن بود که فقط به تغییر رای نخبگان و مالکان برده مربوط باشد. محاسبات نشان داد که تنها حدود ۳۰درصد از تغییرات در آرای موافق بردهداری ناشی از مالکان برده بوده است، یعنی ۷۰درصد از این تغییر رفتار سیاسی، از سوی همان سفیدپوستان فقیری رخ داده بود که خودشان برده نداشتند.
نخبگان و مالکان بزرگ بردهداری از طریق سه مکانیسم اصلی توانستند حمایت اکثریت غیرمالک را جلب و سیستم سیاسی را تسخیر کنند.
نخستین مکانیسم، مهاجرت هدفمند نخبگان بود؛ به طوری که هنگامی که سودآوری بردهداری در یک شهرستان کاهش مییافت، از همه بیشتر تنها نخبگان ثروتمند بودند که زمینها را رها کرده و به مناطق غربی سودآورتر کوچ میکردند. دومین مکانیسم، پرداخت دستمزد ترجیحی در قالب روابط حامی و پیروان بود. در شهرستانهایی که مزارع بزرگ بردهداری فعال بودند، دستمزد کارگران روزمزد سفیدپوست بالاتر بود و نخبگان با پرداخت این «حق سکوت» و ایجاد امنیت شغلی، شبکه مرید و مرادی میساختند و در ازای آن وفاداری سیاسی میخریدند. سومین مکانیسم نیز انحصار و انحراف رسانهای بود، چرا که نخبگان ثروتمند مالکیت روزنامههای محلی را در دست داشتند و از آنها برای پمپاژ محتوای تبلیغاتی به نفع بردهداری و ایجاد هراس در جامعه استفاده میکردند.
اما زمانی که سودآوری بردهداری در یک منطقه افت میکرد و نخبگان ثروتمند مزارع را تعطیل کرده و به غرب میرفتند، دستمزد کارگران سفیدپوست افت میکرد، تبلیغات روزنامهها به نفع بردهداری کاهش مییافت و ناگهان حمایت سفیدپوستان غیرمالک از نظام بردهداری بهشدت ریزش میکرد. علت اقتصادی این پدیده روشن است، زیرا نخبگان با انحصار زمینهای مرغوب، راه دستیابی کارگران فقیر به ثروت و استقلال اقتصادی را بسته بودند.
وقتی نخبگان منطقه را ترک میکردند، شبکه حامی و پیروان او گسسته میشد، اما در عوض، فرصتهای جدیدی برای سفیدپوستان فقیر فراهم میشد تا زمین بخرند، صاحب دارایی شوند و به استقلال اقتصادی برسند. با باز شدن افقهای جدید اقتصادی خارج از مدار بردهداری، پشتیبانی آنها از این نظام ظالمانه فرو میریخت. این یافتهها نشان میدهد که اجماع سیاسی بر سر بردهداری، محصول ترکیبی از پاداشهای اقتصادی و اجبار و انحصار رسانهای بوده است. به بیان جامعتر، این پژوهش افشا میکند که حتی در یک نظام دموکراتیک، تمرکز ثروت در دست الیت (نخبگان) به آنها اجازه میدهد فرآیند سیاسی را مسموم کرده و نهادهایی را پابرجا نگه دارند که از نظر اخلاقی مشمئزکننده، از نظر اقتصادی ناکارآمد و صرفا خادم منافع اقلیت است.
پژوهشهای فوق ثابت کرد که حمایت از بردهداری ریشه در مشوقهای مادی و ساختار اقتصادی داشت؛ چرا که با از بین رفتن شرایط مادی، رفتار سیاسی مردم به سرعت تغییر کرد. اما این تحلیل یک معمای جدید میسازد: اگر همه چیز زیر سر اقتصاد بود، چرا پس از الغای بردهداری و پایان جنگ داخلی، کینهتوزی و تبعیض نژادی از بین نرفت؟

جنگ داخلی و نفرت نژادی
طبق نظریههای کلاسیک اقتصاد، تبعیض نژادی یک رفتار غیراقتصادی و ناکارآمد است و در یک بازار رقابتی باید بهتدریج ناپدید شود. اما در جنوب آمریکا، برعکس این نظریه رخ داد، به طوری که الغای بردهداری بستر مادی آن را نابود کرد، اما تبعیض، نژادپرستی ساختاری، اعدامهای خودسرانه و خشونت سازمانیافته با شدت ادامه یافت.
شکلگیری هویت اجتماعی
پژوهش دیگری توسط واکر، روزنبرگ و ماسرا در سال ۲۰۲۵ برای پاسخ به این معما، نقش تجربه جنگ داخلی را در شکلگیری یک هویت اجتماعی متصلب بررسی کرده است. جنگ داخلی آمریکا اگرچه به آزادی سیاهپوستان انجامید، اما در میان سفیدپوستان جنوب روایتی از احساس شکست، سوگواری و حقارت ساخت که به هسته مرکزی هویت آنها تبدیل شد. این هویت جدید، مخالفت با آزادی سیاهپوستان را به نمادی از وفاداری به خاطره کشتهشدگان اتحاد جنوب تبدیل کرد. پژوهشگران با طراحی شاخصی برای اندازهگیری میزان درگیری محلی در جنگ، نشان دادند جوامعی که جنگ سنگینتری را تجربه کرده بودند، پس از جنگ حمایت بسیار بیشتری از کاندیداهای نژادپرست و طرفدار جداسازی نژادی نشان دادند، دست به اعدامهای خودسرانه و دار زدن سیاهپوستان بیشتری زدند و حضور و فعالیت گروههای نژادپرست برتریطلب مانند کو کلاکس کلان (Ku Klux Klan) در آنها بسیار پررنگتر بود.
برای درک دقیقتر اثر جنگ، پژوهشگران دو شهر را مقایسه کردند که تلفات یکسانی داشتند، اما نبردهای آنها دارای ویژگیهای متفاوتی بود. بر اساس نتایج، حضور در نبردهای بزرگ و حماسی، اثر نژادپرستانه و هویتیای سه برابر بیشتر از نبردهای گمنام با همان میزان تلفات ایجاد کرده بود که نشاندهنده قدرت نمادین تجربههای مشترک است. همچنین اگر در نبردی، سربازان سیاهپوست در لشکر شمال علیه جنوب جنگیده بودند، میزان نفرت نژادی بعدی در آن منطقه هشت برابر بیشتر از نبردهایی بود که فقط میان سفیدپوستان رخ داده بود، چرا که حضور سیاهپوستان مسلح، آنها را در ذهن مردم جنوب، بهیکباره از نیروی کار مطیع به دشمن متخاصم تغییر داده بود.
در پاسخ به این سوال که آیا این حافظه جمعی و یادبودهای جنگی توسط نخبگان و ثروتمندان ساخته شد یا توسط مردم عادی، پژوهشگران با بررسی بانیان ساخت یادمانها و مجسمههای کنفدراسیون دریافتند که برخلاف دوران قبل از جنگ، این بار نخبگان و مالکان بزرگ نقشی نداشتند، بلکه خانوادههای سربازان کشتهشده بودند که دست به کار شدند. این فرآیند ساخت حافظه جمعی کاملا پایین به بالا بود، به طوری که خانوادههای داغدیده انجمنهای یادبود را تاسیس کردند، بناهای یادبود و مجسمههای سربازان را در میدانهای شهر ساختند، برنامههای درسی مدارس را بازنویسی کردند و روایت آرمان ازدسترفته و ارزشهای نژادی را در داخل خانه و خانواده به نسلهای بعدی منتقل کردند. این فرآیند هیچ ربطی به ثروت، تعداد بردههای سابق یا حضور مالکان بزرگ در منطقه نداشت، بلکه یک سوگواری نهادینهشده و ملیگرایانه بود که رنج شکست را به یک هویت مقدس و متعصبانه تبدیل کرد.
مکانیسم تداوم بیننسلی
این هویت نژادپرستانه و متصلب از طریق دو کانال همزمان به نسلهای بعدی منتقل شده است: اول، کانال ساختاری و جغرافیایی شامل وجود یادمانها، گورستانهای جنگی، اسم خیابانها و نهادهای محلی که مدام خاطره جنگ را زنده نگه میدارند؛ و دوم، کانال خانوادگی و بیننسلی که به معنای انتقال سینه به سینه ترجیحات، عقاید و باورها از والدین به فرزندان در محیط خانه است. هر دو کانال با وزنی تقریبا برابر و پایاپای، این هویت را تا به امروز زنده نگه داشتهاند، به طوری که امروزه نیز آثار آن جنگ کهن، خود را در جرائم ناشی از نفرت نژادی، خشونت پلیس علیه رنگینپوستان و تجمعات گروههای برتریطلب سفیدپوست در همان مناطقی که درگیری جنگی بالاتری داشتند، بهوضوح نشان میدهد.
این دو پژوهش در کنار یکدیگر، تصویر دقیق و پیچیدهای از رابطه میان ساختار اقتصادی و ترجیحات هویتی ترسیم میکنند. پیش از جنگ داخلی، سودآوری بردهداری در قالب یک سیستم دموکراتیک، انگیزههای نیرومندی برای نخبگان ساخت تا با ابزارهای اقتصادی و انحصار رسانهای، اکثریتی از مردم فقیر را مرید خود کرده و پیادهنظام سیستم بردهداری کنند. با کوچ نخبگان، این زنجیره مادی گسست و پشتیبانی غیرمالکان از بردهداری فروپاشید که نشان میدهد اگر مشوقهای مادی وجود نداشت، نفرت نژادی شاید بهتدریج تضعیف میشد و از بین میرفت. اما جنگ داخلی مسیر تاریخ را عوض کرد و خصومت نژادی را به یک هویت دیرپا، مقدس و ناموسی تبدیل نمود. این هویت جدید از دل سوگواری جمعی و توسط خانوادههای داغدیده از پایین به بالا نهادینه شد، در مناسک و یادمانها جسمیت یافت و خانه به خانه به نسلهای بعدی منتقل گردید.
پارادوکس تلخ تاریخ اینجاست که با وجود پایین به بالا بودن این هویتسازی، باز هم نخبگان بیشترین سود را از آن بردند، چرا که از این موج نفرت و خشونت هویتی برای کنترل نیروی کار آزادشده سیاهپوستان و تضعیف اتحاد طبقاتی فقرا بهرهبرداری کردند. نژادپرستی که روزگاری ریشه در اقتصاد بردهداری داشت، به لطف جنگ به یک هویت پایدار تبدیل شد که تا به امروز جامعه را مسموم کرده است.
* اقتصاددان