آیا تولید ناخالص داخلی تغییرات استانداردهای زندگی را اندازهگیری میکند؟
سنجش کیفیت زندگی در سایه هوش مصنوعی
با این حال، طنز ماجرا اینجاست که GDP اغلب شاخص جانشین مناسبی برای X از آب درمیآید. برای مثال، برخی میگویند GDP معیار خوبی نیست، زیرا آنچه واقعا اهمیت دارد شادی، امید به زندگی یا میزان مصرف است. اما واقعیت این است که GDP همبستگی بسیار بالایی با همه این متغیرها دارد. با وجود این، به نظر من اقتصاددانان نباید بیش از حد به این همبستگیها تکیه کنند. اینکه گاهی نشان دهیم «در واقع، GDP معیار بدی نیست» جالب است، اما گمان میکنم گاهی در این دفاع زیادهروی میکنیم. بالاخره GDP برای اندازهگیری یک مفهوم مشخص طراحی شده است؛ پس بهتر است آن را به همان کار محدود کنیم. هرگاه بخواهیم چیز دیگری را اندازهگیری کنیم، باید بکوشیم با استفاده از ابزارهای مناسب، همان مفهوم را بهطور مستقیم و دقیق بسنجیم.
یکی از کاربردهای رایج GDP، سنجش استانداردهای زندگی است. این کاربرد در نگاه نخست منطقی به نظر میرسد. ما رشد اقتصادی را از طریق محاسبه نرخ رشد روند تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه اندازهگیری میکنیم. اگر هدف، سنجش میزان افزایش تولید کالاها و خدمات در اقتصاد طی زمان باشد، این معیار مناسب به نظر میرسد. با این حال، هرچند رشد اقتصادی معمولا با بهبود استانداردهای زندگی همراه است، بدیهی نیست که بتوان بهبود استانداردهای زندگی را صرفا با رشد تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه اندازهگیری کرد. مقالهای تازه از فیلیپ ترامِل و چَد جونز این نکته را به زبانی ساده توضیح میدهد. اجازه دهید آن را شرح دهم.
ترجیحات، تولید ناخالص داخلی و استانداردهای زندگی
در دهه ۱۹۷۰، پل ساموئلسون و سوبرامانیان سوامی مقالهای منتشر کردند که نشان میداد اگر ترجیحات مصرفکنندگان هموتتیک (Homothetic) باشند، تولید ناخالص داخلی واقعی میتواند معیاری سازگار برای سنجش استانداردهای زندگی باشد. هموتتیک بودن ترجیحات یکی از فروض رایج در علم اقتصاد است. راستش را بخواهید، تمایلی ندارم وقت زیادی را صرف توضیح مفهوم ترجیحات هموتتیک کنم، زیرا برای خواننده بیش از اندازه ارزش قائلم که او را درگیر چنین بحث فنیای کنم. همین اندازه کافی است بدانیم که در ترجیحات هموتتیک، کشش درآمدی تقاضا برای همه کالاها برابر با یک است و سهم هر کالا از کل مخارج مصرفکننده در طول زمان ثابت میماند.
برای درک اهمیت این موضوع، ببینید رشد اقتصادی را چگونه اندازهگیری میکنیم. هنگامی که از شاخصهای زنجیرهای استفاده میشود، نرخ رشد تولید ناخالص داخلی واقعی چیزی جز میانگین موزون نرخ رشد تولید هر یک از کالاها نیست. اگر ترجیحات هموتتیک باشند، این اوزان ثابت خواهند بود. بنابراین، فرض کنید فقط دو کالا وجود دارد. اگر تولید کالای اول سالانه ۴ درصد و تولید کالای دوم سالانه ۲ درصد رشد کند و هر یک نیمی از مخارج مصرفکنندگان را تشکیل دهند، نرخ رشد تولید ناخالص داخلی برابر با ۳ درصد خواهد بود.
اما اکنون فرض کنید ترجیحات هموتتیک نباشند. برای نمونه، تابع مطلوبیتی را در نظر بگیرید که در آن مطلوبیت حاصل از مصرف هر کالا سقف مشخصی دارد. به بیان دیگر، جهانی را تصور کنید که در آن، دستکم در نهایت، مطلوبیت نهایی مصرف هر یک از دو کالای فرضی کاهش مییابد، به گونهای که مطلوبیت کل حاصل از مصرف آن کالا به حداکثر معینی میرسد. از آنجا که تولید و در نتیجه مصرف کالای اول با نرخ ۴ درصد رشد میکند، مصرفکنندگان زودتر به نقطه کاهش مطلوبیت نهایی آن کالا میرسند تا کالای دوم. در نتیجه، به تدریج مصرف کالای اول را کاهش میدهند و مصرف کالای دوم را افزایش میدهند، زیرا مطلوبیت نهایی کالای دوم همچنان بیشتر است. حتی در حالت حدی، اگر مصرفکننده در نهایت به سقف مطلوبیت ناشی از مصرف کالای اول برسد، تمام مصرف خود را به کالای دوم اختصاص خواهد داد و در نتیجه نرخ رشد اندازهگیریشده به تدریج به ۲ درصد همگرا میشود. توجه کنید که تنها تفاوت میان این دو مثال، ترجیحات مصرفکنندگان است. نرخ رشد اندازهگیریشده صرفا به این دلیل متفاوت است که در یک حالت، سهم کالاها از مخارج مصرفکنندگان در طول زمان تغییر میکند، اما در حالت دیگر ثابت میماند.
این موضوع چرا اهمیت دارد؟
همانگونه که ترامِل و جونز در مقاله خود توضیح میدهند، وقتی از نقش رشد اقتصادی در بهبود استانداردهای زندگی سخن میگوییم، معمولا منظورمان صرفا تولید مقدار بیشتری از کالاهای موجود نیست. آنچه استانداردهای زندگی را ارتقا میدهد، دسترسی به طیف گستردهتر و متنوعتری از کالاهاست. ما فقط مقدار بیشتری از همان کالاهای قبلی به دست نمیآوریم؛ بلکه کالاهای جدیدی به دست میآوریم که از کالاهای قدیمی بهتر هستند.
آنها برای توضیح این موضوع، مثال ناتان روچیلد را مطرح میکنند. او در دهه ۱۸۳۰ ثروتمندترین مرد جهان بود، اما بر اثر بیماریای جان باخت که امروزه با آنتیبیوتیکهای ارزانقیمت بهراحتی درمان میشود. اگر آنتیبیوتیک در زمان او وجود داشت، استاندارد زندگیاش به شکل چشمگیری بالاتر میرفت. اکنون با در نظر داشتن این مثال، به نمونه پیشین بازگردیم؛ با این تفاوت که فرض کنیم کالای دوم در ابتدا اصلا وجود ندارد. ورود کالای دوم، رفاه افراد را افزایش میدهد و مطلوبیت مادامالعمر آنان را بالا میبرد. با این حال، بسته به اینکه درباره ترجیحات چه فرضی داشته باشیم، دو مسیر متفاوت برای رشد اقتصادی به دست میآید. از همه مهمتر، اگر ترجیحات هموتتیک نباشند، مسیر رشد اقتصادی نتیجهای کاملا خلاف انتظار به بار میآورد؛ البته اگر استانداردهای زندگی را صرفا بر اساس تولید ناخالص داخلی واقعی بسنجیم.
دلیل این نتیجه عجیب روشن است. اگر تنها کالای اول وجود داشته باشد، اقتصاد سالانه ۴ درصد رشد خواهد کرد. اما اگر کالای دوم وارد اقتصاد شود، مطلوبیت مادامالعمر افراد و در نتیجه استانداردهای زندگی همگان افزایش مییابد، در حالی که نرخ رشد به تدریج به ۲ درصد همگرا میشود. به بیان دیگر، اگر این روند را در بلندمدت دنبال کنیم، تولید ناخالص داخلی واقعی در جهانی که کالای دوم در آن وجود دارد، کمتر از جهانی خواهد بود که فقط کالای اول در آن تولید میشود؛ با وجود آنکه استانداردهای زندگی در جهان نخست بهمراتب بالاتر است.

چگونه تغییرات استانداردهای زندگی را اندازهگیری کنیم؟
ترامل و جونز معتقدند که اگر بخواهیم استانداردهای زندگی را بهدرستی اندازهگیری کنیم، آنچه واقعا باید بسنجیم «مطلوبیت مادامالعمر» (Lifetime Utility) است. اما این کار با یک مشکل اساسی روبهروست: مطلوبیت بهطور مستقیم قابل اندازهگیری نیست. با این حال، نظریه قیمتها میتواند در این زمینه راهگشا باشد. پیشتر درباره «ارزش آماری زندگی» Value of a Statistical Life یا VSL مطلبی نوشته بودم. میتوان VSL را با استفاده از دادههای بازار کار برآورد کرد. افراد برای پذیرش مشاغلی که با خطر بیشتری همراهاند، دستمزد بالاتری دریافت میکنند. بنابراین، ارزش آماری زندگی را میتوان از طریق میزان جبران مالیِ لازم در ازای افزایش احتمال مواجهه با خطر محاسبه کرد. این محاسبه در نهایت، ارزشی پولی برای جان انسان به دست میدهد.
در نگاه نخست، به نظر میرسد این معیار بتواند اطلاعاتی درباره استانداردهای زندگی نیز در اختیار ما قرار دهد. هرچه استانداردهای زندگی بالاتر باشد، افراد برای زندگی خود ارزش بیشتری قائل میشوند و در نتیجه، بدون دریافت جبران مالی بیشتر، حاضر به پذیرش ریسک نخواهند بود. بنابراین، ارزش آماری زندگی میتواند این تغییرات در استانداردهای زندگی را منعکس کند. البته، این معیار بر حسب دلار بیان میشود. اگر بخواهیم استانداردهای زندگی را بهدرستی اندازهگیری کنیم، باید آن را بر حسب مطلوبیت کل بسنجیم، نه ارزش پولی. خوشبختانه، اگر مساله یک عامل نماینده با افق زمانی نامحدود را حل کنیم، به رابطهای میرسیم که بر اساس آن، میان مطلوبیت مادامالعمر و ارزش آماری زندگی ارتباطی مشخص برقرار است:
VSL=U/MU
به بیان دیگر، راهی وجود دارد که بتوان مطلوبیت مادامالعمر را به ارزش پولی تبدیل کرد و از آن ارزش آماری زندگی را به دست آورد؛ و برعکس، با استفاده از ارزش آماری زندگی نیز میتوان مطلوبیت مادامالعمر را استنتاج کرد. در این روابط، (U) بیانگر مطلوبیت کل حاصل از مصرف کل اقتصاد و (MU) نشاندهنده مطلوبیت نهایی مصرف کل است. اما متاسفانه، اجرای این روش مستلزم آن است که بتوان مطلوبیت نهایی مصرف کل را اندازهگیری کرد؛ کاری که در عمل امکانپذیر نیست. بنابراین، دوباره به نقطه آغاز بازمیگردیم.
یا شاید هم نه؟ ترامل و جونز توضیح میدهند که اگرچه اندازهگیری سطح استانداردهای زندگی ممکن نیست، اما میتوان نرخ رشد آن را برآورد کرد. برای مثال، از شرط تعادلی مربوط به ارزش آماری زندگی نتیجه میشود که:
gu=gvsl+gmu
که در آن، gu نرخ رشد مطلوبیت مادامالعمر، gvsl نرخ رشد ارزش آماری زندگی و gmu نرخ رشد مطلوبیت نهایی مصرف را نشان میدهد. از سوی دیگر، در الگوهای استاندارد مصرف میدانیم که:
gmu=p-i
به بیان ساده، این رابطه نشان میدهد که نرخ رشد مطلوبیت نهایی مصرف برابر است با نرخ ترجیح زمانی منهای نرخ بهره بدون ریسک. بنابراین، خواهیم داشت:
gu=gvsl+p-i
تمام متغیرهای سمت راست این رابطه قابل اندازهگیریاند. از اینرو، هرگاه بتوانیم نرخ رشد را محاسبه کنیم، همواره خواهیم توانست اندازه تفاوت استانداردهای زندگی را میان دورههای زمانی مختلف برآورد کنیم.
آیا این موضوع از نظر تجربی نیز اهمیت دارد؟
ممکن است این پرسش مطرح شود که آیا این بحث از نظر تجربی نیز اهمیت دارد یا خیر. پاسخ مثبت است. ترامِل و جونز در برآورد پایه خود نشان میدهند که میانگین نرخ رشد سالانه مطلوبیت کل در فاصله سالهای ۱۹۴۰ تا ۲۰۲۴ حدود 2.3درصد بوده است. این بدان معناست که استانداردهای زندگی در سال ۲۰۲۴ تقریبا 6.9برابر بیشتر از سال ۱۹۴۰ بودهاند. برای مقایسه، میانگین نرخ رشد سالانه تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه در همین دوره حدود ۲ درصد بوده است. در نگاه نخست، تفاوت میان 2.3 و ۲ درصد چندان چشمگیر به نظر نمیرسد، اما اثر رشد مرکب در اینجا اهمیت فراوانی دارد. بر اساس رشد تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه، استانداردهای زندگی در سال ۲۰۲۴ تنها حدود 5.4 برابر بیشتر از سال ۱۹۴۰ برآورد میشوند.
البته باید توجه داشت که این برآوردها بهشدت به شیوه اندازهگیری ارزش آماری زندگی (VSL) وابستهاند. در حال حاضر، دادههای سری زمانی مناسب و جامعی درباره VSL در اختیار نداریم. ترامِل و جونز برای حل این مشکل، برآوردهای کاستا و خان را، که پیشتر در یادداشت مربوط به ارزش آماری زندگی به آنها پرداخته بودم، با برآوردهای اداره آمار کار ایالات متحده (BLS) ترکیب کردهاند. راهکار جایگزین آن است که از برآوردهای موجود ارزش آماری زندگی آغاز کنیم و سپس با استفاده از کشش درآمدی VSL، آنها را به دورههای بعد تعمیم دهیم. ترامِل و جونز این روش را نیز آزمودهاند. آنها نشان میدهند که اگر از فرض استاندارد اداره آمار کار آمریکا استفاده کنیم، مبنی بر اینکه کشش درآمدی ارزش آماری زندگی برابر با یک است، نتیجه آن خواهد بود که استانداردهای زندگی در سال ۲۰۲۴ حدود 5.1 برابر بهتر از سال ۱۹۴۰ هستند؛ رقمی که بسیار به برآورد حاصل از رشد تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه نزدیک است.
اما کاستا و خان به کشش درآمدی بسیار بزرگتری برای ارزش آماری زندگی دست یافتهاند. هنگامی که ترامِل و جونز مقدار1.3 را برای این کشش به کار میگیرند، نتیجه کاملا متفاوت است: استانداردهای زندگی در سال ۲۰۲۴ حدود 21.1برابر بیشتر از سال ۱۹۴۰ برآورد میشوند. آنچه این یافته نشان میدهد آن است که ممکن است رشد تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه، در واقع افزایش استانداردهای زندگی ناشی از رشد اقتصادی را کمتر از میزان واقعی برآورد کند. این نتیجه چندان هم دور از انتظار نیست، زیرا توانایی تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه در سنجش استانداردهای زندگی، به فروض خاصی درباره ترجیحات مصرفکنندگان وابسته است؛ فروضی که ممکن است در عمل برقرار نباشند. با این حال، اینکه تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه تا چه اندازه شاخص جانشین مناسبی برای استانداردهای زندگی باشد، در نهایت به نحوه اندازهگیری ارزش آماری زندگی بستگی دارد. برای پاسخ قطعی به این پرسش، به برآوردهای بسیار منظمتر، دقیقتر و سازگارتر از ارزش آماری زندگی نیاز داریم.
پیامدها برای آینده مبتنی بر هوش مصنوعی
چرا همه این بحثها اهمیت دارد؟ یکی از موضوعاتی که من و همکارم در ماههای اخیر بارها درباره آن نوشتهایم، هوش مصنوعی و پیامدهای احتمالی آن برای اقتصاد است. تا حد زیادی، هر دوی ما کوشیدهایم در برابر برخی ادعاهای هیجانزده و اغراقآمیز درباره آثار اقتصادی هوش مصنوعی، جانب احتیاط را حفظ کنیم. برای مثال، یکی از استدلالهایی که من بر پایه ادبیات رشد اقتصادی مطرح کردهام، چنین است: برخی انواع تولید بهراحتی قابل خودکارسازی هستند و بنابراین انتظار میرود هوش مصنوعی تاثیر بسیار بزرگی بر آنها بگذارد. اما در مقابل، برخی دیگر از فعالیتهای تولیدی بهسختی قابل خودکارسازیاند. اگر تولید، تابعی از هر دو دسته نهادههای «بهراحتی قابل خودکارسازی» و «بهسختی قابل خودکارسازی» باشد و کشش جانشینی میان این دو دسته نهاده کمتر از یک باشد، آنگاه نرخ رشد اقتصاد در نهایت توسط رشد تولید همان نهادههایی تعیین خواهد شد که خودکارسازی آنها دشوار است.
با این همه، در جهانی که هوش مصنوعی پیشرفتهتر شده است، استانداردهای زندگی ممکن است بهطور چشمگیری افزایش یابد؛ بخشی از این افزایش ناشی از خودکارسازی گسترده فعالیتها خواهد بود و بخش دیگر نتیجه اختراعات و نوآوریهایی است که بدون ابزارهای هوش مصنوعی، شاید هرگز توسط انسانها کشف نمیشدند. اما در چنین شرایطی، ممکن است تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه دیگر معیار مناسبی برای سنجش استانداردهای زندگی نباشد، زیرا ممکن است مطلوبیت کل جامعه با سرعتی بسیار بیشتر از آنچه تولید اندازهگیریشده نشان میدهد، در حال افزایش باشد.
* اقتصاددان