ناکامی اصلاح در دوره قاجار
تابو شدن گذار از سنتهای ناکارآمد و مخل بهکارگیری عقل ابزاری جریانهای اصلاحی را در تعین صرف متوقف میکند. در این روند بهرهبرداری از دستاوردهای عینی و ابزاری نوگرایی، تنها در چارچوب نیازها و خواستهای مبنتی بر سنت، مجاز است؛ ولی ورود به عرصه حکمت نظری و دگرگونی در مفاهیم فرهنگی و دیگر شئون اساسی اجتماعی جایز نیست. حال آنکه امکان بهرهمندی از ابزار عینی خود نیازمند شناخت ماهوی و بازتولید کیفی و کمی آن است و این مهم بدون ورود به عرصه نقد و اندیشهپردازی میسر نخواهد بود. در چنین شرایطی محرکهای اجتماعی بیرونی تهدیدی برای جعل هویت و ماهیت جامعه معرفی میشوند و بنابراین نقد و بهرهگیری از عقل سلیم مجرد از معذورات که در فرآیندی کلیتنگر و پلورالیستی اعمال شود، نفی شده و مذموم میشود.
هیچیک از الزامات گذار از تعین صرف و بهرهگیری از عقل ابزاری فراهم نبود و تلاشی برای ایجاد فضای فکری متناسب نیز صورت نمیپذیرفت. همچنین ولیعهد از امتیاز بیرقیب بودن در عرصه اجرایی بیبهره بود، از خشم شاه و دسایس رقبا و نفوذ متشرعین نامدار ملاحظه میکرد، به تنگنای مالی قابلتوجهی در جریان جنگها و تامین هزینه نوگراییها و از دست رفتن منطقه آران و پرداخت غرامت جنگ دوم دچار شد، از همکاری و حضور طبقات میانی محروم بود و بالاتر از همه پیشبینی ایجاد هیچ سازمان و ساختار اداری مستقل که به شیوهای مدون و نهادینه امور نوگرایی و سیاست نوسازی را پیش ببرد، را نکرده بود. خلأ در حوزه اندیشهپردازی و پدیدارنشدن مبانی فکری مستقل و مدون که موتور خودانگیخته تداوم سیاستهای نوسازی باشد حاصل عدم شکلگیری ساختار اداری مذکور بود.
نوسازیهای عمرانی و مالی عباسمیرزا در آذربایجان بهویژه با دو مانع عمده روبهرو بود: ۱) ولیعهد و مشاورانش که به نوبه خود به کنه امور اصلاحی و الزامات و پیامدهای آن آگاه نبودند، نسبت به اقناع مخاطبان آن از صدر تا ذیل بیتوجه ماندند. در غیاب توجیه فکری، فرهنگسازی که از اصلیترین دلایل قوام نوسازی و بهسازی است ادامه نیافت و به محض حذف عامل دگرگونی و نبود اجبار قانونی، اوضاع به شکل سابق برگشت. ۲) بهویژه در سیستمهای تمرکزگریز و متمایل به تقسیم قدرت حاکم بر سلسلههای شبانکاره - و از جمله قاجار- نبود قانون و روال یکسان، منجر به پدید آمدن شیوههای گوناگون در حکومتداری میشد که تامینکننده منافع فرمانروایان محلی بود. جریانهای اصلاحی از آن دست که نایبالسلطنه میخواست، منافع یاد شده را یکسره در معرض خطر قرار میداد و بنابراین عجیب نبود که با کارشکنی و مقاومت روبهرو شود. ولیعهد نه قدرت کافی و نه امکانات لازم را برای مقابله با مخالفتها و مقاومتها نداشت و از آنجا که ایجاد ساختار اندیشهپرداز و فرهنگساز نیز مغفول ماند، برنامههای نوسازی به فرجامی که در نظر عباس میرزا نایبالسلطنه بود، نرسید.