به زندگی بدهکار نباش
دلارام حور مهر - هر روز صبح عزا میگرفتم که باز باید برم سرکار اما باید میرفتم ، چارهای نداشتم اما هر لحظه و هرثانیهاش اعصاب خردی و کلافگی بود ، وقتی به خونه برمیگشتم مغز ساییده و عصبی بودم سپهر با کنایه بهم میگفت: با سلام و صلوات باهات حرف میزنم ، از بس داغونی ، خستهای هرچقدر هم بهت میگم نمیخاد بری تو میگی باید برم ، خودت مهمتری تا کار بخدا مهمتری