مساله‌ اقتصادی در نظام برنامه‌ریزی متمرکز چیست؟
فردریش فون‌هایک مترجم: محسن رنجبر 1 حال به نقطه‌ای رسیده‌ایم که لازم است وجوه مختلف برنامه‌ای را که تا‌کنون یکجا عنوان سوسیالیستی به آن داده‌ایم، به روشنی از هم جدا کنیم. از نظر تاریخی می‌توان برای بخش آغازین دوره‌ای که اعتقاد به برنامه‌ریزی مرکزی رشد کرد، اندیشه‌های سوسیالیسم و برنامه‌ریزی را بی‌قید و شرط چندانی از هم باز‌شناخت.
تا جایی که به مسائل اصلی اقتصادی مربوط است، امروزه نیز داستان هنوز از همین قرار است. با این حال باید پذیرفت که از بسیاری جهات دیگر، سوسیالیست‌ها و دیگر برنامه‌ریزان جدید کاملا حق دارند که مسوولیت برنامه‌های یکدیگر را نپذیرند. آنچه اینجا باید از هم تمیز دهیم، اهداف و ابزار‌هایی‌اند که برای رسیدن به این اهداف پیشنهاد شده‌اند یا واقعا لازمند. پیچیدگی‌ها و ابهام‌های موجود از اینجا سر برمی‌آورد که ابزار‌های لازم برای رسیدن به اهداف سوسیالیسم به معنای محدود‌تر کلمه را می‌توان برای رسیدن به اهداف دیگر هم به کار برد و مسائلی که ما را دلمشغول خود کرده‌اند، از ابزار‌‌ها ریشه می‌گیرند و نه از اهداف.
هدف مشترک کل سوسیالیسم به معنای محدود‌تر کلمه یا سوسیالیسمِ «پرولتری» بهبود وضعیت طبقات بی‌دارایی جامعه از راه باز‌توزیع درآمد دارایی است. این از مالکیت اشتراکی بر ابزار‌های مادی تولید و هدایت و کنترل جمعی استفاده از آنها حکایت می‌کند. با این حال، همین روش‌های اشتراکی و جمع‌گرایانه را می‌توان برای رسیدن به اهدافی کاملا متفاوت هم به کار گرفت. مثلا حکومت دیکتاتوری اشراف‌سالار می‌تواند همین روش‌ها را برای پیشبرد منافع یک گروه نژادی یا بر‌گزیده‌ دیگر یا برای رسیدن به اهداف آشکارا ضد‌برابری‌طلبانه‌ دیگری به کار گیرد.
ماجرا باز به این خاطر پیچیده‌تر می‌شود که روش کنترل و مالکیت اشتراکی که برای هر یک از این تلاش‌ها در راه تفکیک توزیع درآمد از مالکیت خصوصی ابزار‌های تولید لازم است، می‌تواند در درجات مختلفی به کار رود. فعلا خوب است که از واژه‌ «سوسیالیسم» برای توصیف اهداف رایج سوسیالیستی و از واژه‌ «برنامه‌ریزی» برای توصیف روش استفاده کنیم؛ هر چند بعدا واژه‌ «سوسیالیسم» را در معنای گسترده‌ترش استفاده خواهیم کرد. حال در معنای محدود کلمه می‌شود گفت که می‌توان برنامه‌ریزی زیاد و سوسیالیسم کم یا برنامه‌ریزی کم و سوسیالیسم زیاد داشت. در هر حال روش برنامه‌ریزی را بی‌تردید می‌توان برای رسیدن به اهدافی استفاده کرد که هیچ ربطی به اهداف اخلاقی سوسیالیسم ندارند. اینکه آیا همچنین می‌توان سوسیالیسم را کاملا از برنامه‌ریزی جدا کرد - و نقد‌های معطوف به روش به تلاش‌هایی در این راستا انجامیده‌اند - مساله‌ای است که باید
بعدا در آن واکاوی کنیم.
اینکه نه فقط در میدان نظر، بلکه همچنین در میدان عمل می‌توان مساله‌ روش را از مساله‌ هدف جدا کرد، برای بحث علمی بسیار خوب است. علم هیچ حرفی برای گفتن درباره‌ روایی اهداف نهایی ندارد. آنها را می‌توان پذیرفت یا نپذیرفت، اما نمی‌توان ثابت یا ردشان کرد. همه‌ آنچه می‌توانیم معقولانه درباره‌اش بحث کنیم، این است که آیا اقدامات مشخص به نتایج مطلوب می‌انجامند یا نه و اگر می‌انجامند، چقدر در این راه موثرند. با این حال اگر روش مورد بحث فقط به عنوان راهی برای رسیدن به یک هدف خاص پیشنهاد شده بود، شاید در عمل جدا نگه داشتن بحث درباره‌ مساله فنی و داوری‌های ارزشی سخت می‌شد. اما چون همین مساله‌ روشی در ارتباط با آرمان‌های اخلاقی کاملا مختلفی مطرح می‌شود، باید امید‌وار بود که بتوان داوری‌های ارزشی را کاملا از بحث بیرون نگه داشت.
شرط مشترک لازم برای رسیدن به توزیع درآمدی مستقل از مالکیت فردی منابع - یعنی هدف بی‌واسطه‌ مشترکِ سوسیالیسم و دیگر نهضت‌های ضد‌سرمایه‌داری - این است که مرجعی که درباره‌ اصول این توزیع در‌آمد تصمیم می‌گیرد، کنترل منابع را هم در دست داشته باشد. حال فارغ از اینکه محتوای این اصول توزیعی و این دید‌گاه‌ها درباره‌ توزیع عادلانه یا به هر صورت مطلوبِ درآمد چیست، اینها باید از یک جنبه‌ صرفا صوری اما به‌غایت مهم شبیه هم باشند: باید در قالب مقیاسی از اهمیتِ تعدادی اهدافِ منفردِ رقیب بیان شوند. مساله‌ سوسیالیسم به منزله‌ روشْ این بعد صوری و این نکته است که یک مرجع مرکزی باید مساله‌ اقتصادی توزیع مقدار محدودی از منابع بین تعداد عملا نامحدودی از اهداف رقیب را حل کند. سوال اساسی این نیست که آیا مجموعه‌ خاصی از اهدافی از این نوع به طریقی بر دیگری برتری دارد یا نه؛ بلکه این است که آیا در شرایط پیچیده‌ حاکم بر جوامع مدرن بزرگ ممکن است که چنین مرجع مرکزی‌ای بتواند اثرات ضمنی چنین مقیاس ارزشی‌ای را با دقتی قابل قبول و با درجه‌ای از موفقیت که به نتایجِ سرمایه‌داریِ رقابتی شبیه یا نزدیک باشد، به سرانجامی مطلوب برساند. آنچه اینجا دلمشغولش هستیم، نه اهداف خاص سوسیالیسم، بلکه روش‌های مشترک بین سوسیالیسم به معنای محدود‌تر کلمه و همه‌ دیگر نهضت‌های جدید برای ساختِ جامعه‌ برنامه‌ریزی‌شده است.
۲
چون در ادامه تنها به روش‌هایی که باید به کار گرفته شوند می‌پردازیم و نه به اهداف، خوب است که از اینجا به بعد واژه‌ «سوسیالیسم» را در این معنای گسترده‌تر به کار گیریم. از این رو این واژه در این معنا همه‌ حالات کنترل اشتراکی منابع تولید را فارغ از اینکه به نفع چه کسی انجام شوند، در‌برمی‌گیرد. با وجود این هر چند در راستای هدف‌مان در این مقاله نیازی نداریم که اهداف مشخصی را که پی گرفته می‌شوند بیشتر تعریف کنیم، اما باز به تعریف جزئی‌تر روش‌های دقیقی که می‌خواهیم به مداقه در آنها بنشینیم، نیاز داریم.
البته سوسیالیسم انواع زیادی دارد، اما نام‌های رایج این انواع مختلف همچون «کمونیسم»، «سندیکالیسم» و «سوسیالیسم صنفی» هیچ‌گاه کاملا با آن طبقه‌بندی از روش‌ها که ما می‌خواهیم، همخوان نبوده‌اند و بیشتر آنها در دوره‌های اخیر چنان پیوند نزدیکی با احزاب سیاسی و نه با برنامه‌های مشخص پیدا کرده‌اند که چندان فایده‌ای در راه هدف ما ندارند. چیزی که به ما ارتباط دارد، اساسا میزان کنترل و هدایت مرکزی منابع در هر یک از این انواع مختلف است. شاید بهترین کار برای اینکه ببینیم تنوع در اینجا چه‌قدر ممکن است، این باشد که کار خود را از آشنا‌ترین نوع سوسیالیسم آغاز کنیم و بعد ببینیم که مقدمات آن چه‌قدر می‌توانند در جهات گوناگون تغییر کنند.
برنامه‌ای که بی‌درنگ در اندازه‌ای وسیع‌تر از همه پذیرفته می‌شود و ظاهرا بیش از همه موجه و معقول است، زمینه را نه فقط برای مالکیت اشتراکی همه‌ منابع مادی تولید، که برای هدایت متمرکز و یکپارچه‌ استفاده از آنها نیز می‌چیند. این برنامه در عین حال آزادی انتخاب دائمی در مصرف و آزادی دائمی در انتخاب شغل را پیش‌بینی می‌کند. این لا‌اقل اساسا گونه‌ای از سوسیالیسم است که احزاب سوسیال‌دموکرات قاره‌ اروپا مارکسیسم را مطابق آن تفسیر کرده‌اند و صورتی است که بیشتر مردمْ سوسیالیسم را با آن تصور می‌کنند. همچنین سوسیالیسمْ گسترده‌تر از هر شکل دیگری در این شکل بحث شده است و بیشتر نقد‌های جدید بر این گونه از آن متمرکز بوده‌اند.
در حقیقت به شکلی چنان گسترده با این نوع از سوسیالیسم به عنوان تنها برنامه‌ مهم سوسیالیستی برخورد کرده‌اند که نویسندگان در بیشتر بحث‌ها درباره‌ مسائل اقتصادی سوسیالیسم فراموش کرده‌اند که به روشنی بگویند کدام نوع از سوسیالیسم را در ذهن دارند. این قدری اثرات نا‌مطلوب داشته، چون هیچ‌گاه دقیقا معلوم نشده است که نقد‌ها یا ایراداتی که بیان می‌کنند، فقط به این شکل خاص از سوسیالیسم باز‌می‌گردد یا به همه‌ اشکال آن.
از این رو باید درست از همین آغاز امکان‌های مختلف را به ذهن بسپریم و در هر مرحله از بحث دقیقا بررسی کنیم که آیا یک مساله‌ خاص از مفروضاتی که شالوده‌ همه برنامه‌های سوسیالیستی است، سر برمی‌آورد یا فقط در مفروضات حالتی خاص ریشه دارد. مثلا آزادی انتخاب مصرف‌کننده یا آزادی [انتخاب] شغل به هیچ رو ویژگی‌هایی لازم برای همه‌ برنامه‌های سوسیالیستی نیستند و هر چند سوسیالیست‌‌های آغازین معمولا نپذیرفته‌اند که سوسیالیسم این آزادی‌ها را بر‌خواهد چید، اما نقد‌های جدید‌تر بر دید‌گاه سوسیالیستی چنین پاسخ داده شده‌اند که مشکلات کذایی تنها در صورت حفظ این آزادی‌‌ها پدید می‌آیند و بر‌چیدن آنها، اگر معلوم شود که لازم است، اصلا قیمت بالایی برای رسیدن به دیگر منافع سوسیالیسم نیست. بر این اساس باید به این گونه‌ حدی از سوسیالیسم نیز همچون باقی آنها نگریست. این گونه از سوسیالیسم از خیلی جهات با چیزی همانند است که قبلا «کمونیسم» خوانده می‌شد؛ یعنی نظامی که در آن نه فقط ابزار‌های تولید، بلکه همه‌ کالا‌ها مالکیت اشتراکی دارند و به علاوه، مرجع مرکزی در جایگاهی نیز خواهد بود که به همه دستور دهد که چه کاری انجام دهند.
این نوع جامعه را که در آن همه چیز به شکلی متمرکز هدایت می‌شود، می‌توان حد بالاییِ سریِ بلندی از دیگر نظام‌هایی دانست که درجه‌ تمرکز کمتری دارند. نوع آشنا‌تری که پیش‌تر در آن بحث کردیم، در جهت تمرکز‌زداییْ قدری جلوتر قرار دارد. اما این نیز هنوز برنامه‌ریزی در گسترده‌ترین مقیاس یعنی هدایت دقیق تقریبا همه‌ فعالیت‌های تولیدی توسط یک مرجع مرکزی را در خود دارد. اینجا نیازی نیست به نظام‌های قدیمی‌تر سوسیالیسم نا‌متمرکز‌تر همچون سوسیالیسم صنفی یا سندیکالیسم بپردازیم، چون اکنون به نظر می‌آید که تقریبا همه قبول دارند که این نظام‌ها هیچ ساز‌و‌کاری را برای هدایت عقل‌گرایانه‌ فعالیت‌های اقتصادی به دست نمی‌دهند. با وجود این، تازگی‌ها، باز هم عمدتا در وا‌کنش به انتقاد‌ها، این گرایش در بین متفکران سوسیالیست به وجود آمده است که دوباره میزان خاصی از رقابت را در طرح‌هایشان وارد کنند تا بر مشکلی که می‌پذیرند در برنامه‌ریزی کاملا متمرکز به وجود خواهد آمد، چیره شوند.
در این مرحله نیازی به بررسی مفصل گونه‌هایی از سوسیالیسم که در آنها رقابت بین تولید‌کنندگان مختلف می‌تواند با سوسیالیسم ترکیب شود، نداریم. بعدا این کار را خواهیم کرد. اما به دو دلیل باید از همین آغاز متوجه این گونه‌های سوسیالیسم باشیم؛ اولا برای اینکه در کل بحث‌های بعدی هوشیار باشیم که هدایت کاملا متمرکز همه‌ فعالیت‌‌های اقتصادی که معمولا آن را ویژگیِ نوعیِ همه‌ گونه‌های سوسیالیسم می‌دانند، به احتمال زیاد می‌تواند تا اندازه‌ای تغییر کند؛ و ثانیا - که حتی از دلیل اول هم مهم‌تر است - برای اینکه به روشنی ببینیم که چه میزان کنترل متمرکز را باید حفظ کرد تا بتوان به نحوی معقول از سوسیالیسم سخن گفت یا برای اینکه آشکارا دریابیم که مفروضات حداقلی که سبب می‌شوند بتوانیم یک نظام را سوسیالیستی بدانیم، چیستند. حتی اگر دریابیم که مالکیت اشتراکی منابع تولید با تعیین رقابتی روش استفاده از منابع و اهدافی که یکایک واحد‌های منابع قرار است برای رسیدن به آنها استفاده شوند همخوان است، باز بایستی فرض کنیم که یک مرجع مرکزی باید پاسخ این سوالات را بدهد که «چه کسی قرار است مقدار مشخص منابع جامعه را تحت کنترل بگیرد» یا «باید چه مقدار از منابع را به 'کارآفرین‌های' مختلف بدهیم». به نظر می‌رسد که این فرض، فرضِ حد‌اقلیِ همخوان با اندیشه‌ مالکیت اشتراکی و کمترین میزان کنترل مرکزی‌ای است که هنوز باعث می‌شود که جامعه بتواند درآمد ابزار‌های مادی تولید را تحت کنترل خود بگیرد.
۳
اگر چنین کنترل متمرکزی بر ابزار‌های تولید در کار نباشد، برنامه‌ریزی به معنایی که ما این واژه را به کار برده‌ایم، دیگر یک مساله نخواهد بود؛ بلکه غیر‌قابل‌تصور خواهد شد. احتمالا اکثر اقتصاد‌دانان از همه‌ دسته‌ها با این گفته موافق‌اند؛ هر چند بیشتر افراد دیگری که به برنامه‌ریزی معتقدند، هنوز آن را چیزی می‌دانند که در چار‌چوب جوامع استوار بر مالکیت خصوصی می‌توان به شکلی عقل‌مدارانه برای انجامش کوشید. با این حال اگر منظور از «برنامه‌ریزی» هدایت عملی فعالیت‌های تولیدی از راه تعیین آمرانه‌ مقدار محصولی که باید تولید شود یا روش تولیدی که باید به کار گرفته شود یا قیمتی که باید تعیین شود باشد، به سادگی می‌توان نشان داد که چنین کاری نا‌ممکن نیست؛ اما هر اقدام مجزایی از این نوع، وا‌کنش‌هایی را در پی می‌‌آورد که با اهداف خود آن اقدام مغایرند و هر تلاشی برای انجام اعمال همخوان با برنامه‌ریزیْ اقدامات کنترلی هر چه بیشتری را ضروری خواهد کرد، تا جایی که همه‌ فعالیت‌های اقتصادی تحت کنترل یک مرجع مرکزی قرار بگیرند.
در چار‌چوب این بحث درباره‌ سوسیالیسم نمی‌توان بیش از این به مساله‌ مجزای دخالت دولت در جامعه‌ سرمایه‌داری وارد شد. اینجا تنها به این خاطر از این مساله یاد می‌کنم که آشکارا بگویم که از دامنه‌ دلمشغولی‌های ما در این مقاله بیرون است. از نظر ما تحلیل‌های پذیرفته نشان می‌دهند که این دخالت دولت شق دیگری نیست که بتوان به طریقی عقلانی انتخابش کرد یا بتوان انتظار داشت که راه‌حلی پایدار یا راضی‌کننده را برای مسائلی که در پاسخ به آنها به کار بسته شده است، عرضه کند.
اما اینجا نیز باز باید جلوی بد‌فهمی را گرفت. با این حال اینکه بگوییم برنامه‌ریزیِ جزئی از نوعی که داریم به آن اشاره می‌کنیم غیر‌عقلانی است، معادل این نیست که بگوییم تنها گونه‌ای از سرمایه‌داری که می‌توان به شکلی عقلانی از آن دفاع کرد، لسه‌فر کامل در معنای قدیمی کلمه است. هیچ دلیلی ندارد که فکر کنیم نهاد‌های حقوقی‌ای که از نظر تاریخی داده‌شده‌اند، نا‌گزیر «طبیعی»‌ترین آنها از هر نظر هستند. پذیرفتن اصل مالکیت خصوصی به هیچ رو لزوما به این معنا نیست که محدوده‌ محتوای این حق به شکل خاصی که قوانین کنونی تعیین کرده‌اند، از هر شکل دیگری مناسب‌تر است. این سوال که مناسب‌ترین چارچوب پایداری که بی‌مشکل‌ترین و کارآمد‌ترین عملکرد رقابت را به دنبال می‌آورد چیست، بیشترین اهمیت را دارد و باید پذیرفت که سوالی است که شور‌بختانه اقتصاد‌دانان از آن غافل بوده‌اند.
اما از سوی دیگر اینکه بپذیریم تغییر چارچوب حقوقی ممکن است، به این معنا نیست که پذیرفته‌ایم نوع دیگری از برنامه‌ریزی به معنایی که تا‌کنون این واژه را به کار برده‌ایم، ممکن است. اینجا تمایزی بنیادین وجود دارد که نباید چشم بر آن ببندیم: تمایز بین چارچوب حقوقی پایداری که چنان طراحی شده است که همه‌ انگیزه‌های لازم برای نوآوری خصوصی در راه انجام ساز‌گاری‌های لازم با تغییر را در پی آورد و نظامی که این قبیل ساز‌گاری‌ها در آن از راه هدایت مرکزی انجام می‌شوند. مساله‌ واقعی این است؛ نه اینکه آیا باید نظم کنونی را حفظ کرد یا نهاد‌های جدیدی را به کار بست. به یک معنا می‌توان هر دوی این نظام‌ها را محصول برنامه‌ریزی عقلانی خواند؛ اما در یکی برنامه‌ریزی صرفا معطوف به چار‌چوب پایدار نهاد‌ها است و اگر مایل به پذیرش نهاد‌هایی باشیم که در یک فرآیند کند تاریخی رشد کرده‌اند، می‌توانیم از آن چشم بپوشیم؛ حال آنکه دیگری باید با همه نوع تغییرات هر روزه دست و پنجه نرم کند.
شکی نمی‌تواند باشد که این سنخ برنامه‌ریزی مستلزم تغییراتی از نوع و دامنه‌ای است که تا‌کنون در تاریخ بشر ندیده‌ایم. گاهی تاکید می‌کنند که تغییراتی که این روز‌ها رخ می‌دهد، صرفا باز‌گشت به وضع اجتماعی عصر پیشا‌صنعتی است. اما این کج‌فهمی است. حتی زمانی که نظام صنفی قرون وسطایی در اوج خود بود و محدودیت‌های بار‌شده بر تجارت از همیشه فرا‌گیر‌تر، این نظام صنفی و این محدودیت‌ها به عنوان ابزاری که عملا برای هدایت فعالیت‌های فردی استفاده شود، به کار نمی‌رفتند. اینها بی‌تردید عقلانی‌ترین چار‌چوب پایدار قابل طراحی برای فعالیت فردی نبودند، بلکه اساسا فقط چار‌چوب پایداری بودند که در آن می‌شد فعالیت‌های روز‌مره را آزادانه از راه ابتکار فردی انجام داد.
ما همین حالا با تلاش‌هایمان برای استفاده از ساز و برگِ کهنه‌ محدودیت‌گرایی به منزله‌ ابزاری برای ساز‌گاریِ تقریبا هر روزه با تغییرات، خیلی بیشتر از آنچه قبلا اتفاق افتاده است، در جهت برنامه‌ریزی مرکزی فعالیت‌های روز‌مره پیش رفته‌ایم. اگر راهی را که آغاز کرده‌ایم ادامه دهیم و بکوشیم به طریقی ساز‌وار عمل کنیم و با خصوصیت‌هایی از اقدامات مجزای برنامه‌ریزی که با اهداف خود این اقدامات مغایرند بجنگیم، یقینا تجربه‌ای را آغاز خواهیم کرد که تا همین اواخر نظیری در تاریخ نداشته است.
اما حتی همین حالا هم خیلی پیش رفته‌ایم. اگر می‌خواهیم به درستی درباره‌ ظرفیت‌ها داوری کنیم، باید بپذیریم که نظامی که در آن زندگی می‌کنیم و از تلاش برای برنامه‌ریزی جزئی و حمایت‌گرایی تاثیر بسیار گرفته است، تقریبا همان‌قدر از هر نظامی از سرمایه‌داری که می‌توان به شکلی عقلانی از آن دفاع کرد، دور شده است که از هر نظام ساز‌واری از برنامه‌ریزی. در هر بررسی‌ای درباره‌ امکانات برنامه‌ریزی باید بدانیم که سرمایه‌داری - آنچنانکه امروز وجود دارد - را بدیلِ برنامه‌ریزیْ دانستنْ خطا است. بی‌تردید همان‌قدر از سرمایه‌داری در شکل نابش دوریم که از هر نظامی از برنامه‌ریزی مرکزی. دنیا امروز‌هاویه‌ای مداخله‌گرایانه شده است.