اوضاع ایران در جنگ جهانی اول - ۲۴ اردیبهشت ۹۲
روایت دیگر
مرتضی کامران، خاطرات میرزا ابوالقاسم خان کحالزاده، منشی سفارت امپراتوری آلمان در ایران (سالهای ۱۹۱۸-۱۹۱۴) را گردآوری کرده و با عنوان دیده و شنیدهها به چاپ رسانده است، کحالزاده نخست با سمت ترجمان و سپس منشی دوم و بعد منشی اول سفارتخانه آلمان در ایران مشغول به کار بوده، وی دیدهها و شنیدههای خود را درخصوص این دوره تاریخی حساس به صورت خاطرات به رشته تحریر درآورده است. مرتضی کامران با توجه به خاطرات مذکور و با استنباط از شواهد موجود، نمایی کلی از اقتصاد ایران آن سالها در مقدمه کتاب ارائه میدهد که در زیر میخوانید:
«مساله اقتصاد که مهمترین ارکان اداره یک مملکت است متاسفانه جای بحث و گفتوگو باقی نگذاشته است چون منابع درآمد دولت، از تعداد انگشتان یک دست فراتر نمیرفته است. یکی درآمد گمرکات ایران بوده که همیشه در گرو قرضهای پیشخور، در اختیار روس و انگلیس بهودیعه سپرده شده بوده است. دوم، منابع طبیعی بوده که به ثمن بخس در اختیار اتباع بیگانه، (به ظاهر) و در معنی در اختیار یکی از دو دولت مزبور قرارداشته است. سوم، مالیاتهای مستقیم، که آن هم در دست حکام نالایق و سودپرست ولایات بوده، که اگر چه بیش از حد معمول و با انواع فشار از ملت گرفته میشده، ولی در جیب آنان سرازیر میگردیده است. چهارم، درآمد اوقاف بوده که آن نیز زیر سیطره گروهی متولیان از خدا بیخبر قرار داشته و حیف و میل میشده است.
غیر از این چهار منبع اصلی، درآمدهای متفرقه دیگر نیز، محلی از اعراب نداشته که به حساب آید.
در نتیجه، دولت همواره هشتش در گروه نه بوده است و بایستی با دست خالی، هم چرخ هزینه مملکت را گردانده و امنیت و آسایش مردم را فراهم میآورد و هم اقساط بدهی وامهای گذشته را، که برای ارضای هوسهای گروهی خودسر و خودکامه، به دوش ملت ایران گذاشته شده بود، به دولتهای روس و انگلیس میپرداخت.
وقتی رشته اقتصاد یک مملکت، که در حقیقت رشته حیاتی آن محسوب میشود، تا به این پایه سست و بیاعتبار باشد، بدیهی است که افراد میهنپرست و مومن به مسائل ملی هر چه هم کوشش و تلاش کنند سعی آنان به جایی نخواهد رسید.
چون اگر زر نبود، زور نخواهد بود یا بالعکس، اگر زور نباشد، زر به دست نخواهد آمد و در آن دوران، دولت ایران، هیچیک از این دو را در چنته نداشت.
و خواه ناخواه، بنا به مثل «الغریق یتشبث بالحشیش» به هر طناب پوسیده میچسبید و در هر طرف که وجود یکی از آندو را تصور میکرد، متمایل میشد و به بهشت و دوزخ ماجرا کاری نداشت. اگر وعده کمک مالی میدادند، ولو هر تقاضایی داشتند، استقبال میکرد و اگر میپنداشت، در پناه زور و قلدری یکی، میتوانست شانه از زیر بار دیگری بیرون بکشد، بهآنطرف روی میآورد. در این میان چیزی که وجود خارجی نداشت، استقلال فکری بود، که بتواند به وسیله آن، راه را بر چاه، و بیراهه را از پرتگاه رجحان نهد، لذا لابد بود که پیشه بوجار لنجان را در پیش گیرد و از هر طرف که باد میآید، باد بدهد، شاید بتواند این خرمن کوبیده شده را هر چه زودتر، از میانه برداردو از غارت آن به دست چپاولگران داخلی و خارجی، جلوگیری نماید. در این گیرودار، هوسرانی و سودجویی گروهی از سردمداران، مزیدعلت شده بود، که برای دستیابی به مقاصد و منافع خود، بهانهای نیز به دست داشتند و برای تن دادن به هر وسیله ننگآوری، عذری داشتند، از جمله آنکه، با قبول این خطر وزیان، از خطر وزیان بیشتری پیشگیری خواهیم کرد. عذری که از نظر تیزبین تاریخ، بدتر از گناه به حساب میآید.به طوری شیرازه کار از دست دولتمردان در رفته بود که نمیتوانستند حقوق کارکنان دولت را بپردازند، تا حدی که حقوق قزاق و ژاندارم نیز، چند ماه به تعویق میافتاد و این نیروی انتظامی چهار تا و نصفی، که بایستی هم وغمش صرف امور انتظامی شهر و مملکت گردد و مجری قوانین جزایی و کیفری باشد، دائم در اندیشه آن بود تا چه خورد صیف و چه پوشد شتا و ناچار بود یا دست نیاز به سوی قصاب و بقال محل دراز کند و یا با زور و قلدری مایحتاج مورد نیاز خود را به دست آورد.»
منبع: دیدهها و شنیدهها (خاطرات میرزا ابوالقاسم خان کحالزاده...)، به کوشش مرتضی کامران.