کالبد شکافی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در گفت وگو با غلامحسین میرزا صالح

ملت همیشه مجلس نیست - ۱۱ شهریور ۸۵

شماره روزنامه: ۱۰۴۵ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۶۸۲۹۱۸ بیشتر

قسمت سوم

ملت همیشه مجلس نیست - ۱۱ شهریور ۸۵

قسمت سوم حشمت‌الدوله والاتبار

دکتر صدیقی شرح وقایع اتفاقیه آن دو روز را از ساعت ۵/۶صبح روز چهارشنبه ۲۸مرداد شروع می‌کند، که «آقای نخست وزیر» او را فرامی‌خواند. وقتی وارد اتاق می‌شود، دکتر مصدق به او می‌گوید: «چون شاه از کشور تشریف برده‌اند و لازم است تکلیف قانونی وظایف مقام سلطنت معین شود و من با جمعی از آقایان صاحب اطلاع شور کردم، رای آقایان این است که شورای سلطنتی با مراجعه به آراء عمومی‌تشکیل شود...»

دکتر صدیقی که استاد حقوق و حقوق اساسی بود و به خوبی می‌دانست که برگزاری رفراندوم مبنای قانونی ندارد و هر اقدامی ‌در این مورد می‌بایست از طریق دو مجلس و یا اصل الحاقی به متمم قانون اساسی مصوب حدود ۴سال پیش انجام پذیرد پاسخ می‌دهد: «چون مقررات مربوط به رفراندوم در این باب باید به تصویب هیات وزیران برسد، بهتر آن است که امروز عصر آن را در هیات دولت مطرح کنیم....» صدیقی می‌نویسد: اما «فرمودند چون تاخیر در کار مصلحت نیست بهتر است امروز (به فرمانداران) تلگراف کنید.» غلامحسین خان که حاضر بود جانش را بگیرند و برخلاف قانون کاری انجام ندهد و به خاطر داشت که در مورد رفراندوم غیرقانونی قبلی چگونه پیشوا به او به اصطلاح کلک زده بود و دو روز (پنج‌شنبه و جمعه) او را وادار به سکوت کرده بود تا نمایندگان طرفدار خود را وادار به استعفا نماید تا مجلس از اکثریت ساقط شود، در پاسخ می‌گوید: «اگر این کار فوریت دارد دستور فرمایید امروز پیش از ظهر جلسه هیات وزیران تشکیل شود». دکتر مصدق که می‌دانست به‌جز چند تن مانند فاطمی، رضوی و زیرک زاده، بقیه وزرا با تغییر رژیم و برقراری جمهوری موافق نیستند، به وزیر کشورش می‌گوید: «آقایان مشورت خود را تمام نکرده‌اند، شما تلگراف را مخابره کنید... (اگر هیات دولت مخالفت کرد) این تلگراف کان لم یکن تلقی خواهد شد.» خواندن این قبیل مطالب حتی پس از پنجاه و سه چهار سال انسان را حیرت زده می‌کند.

یکی از موارد مهمی‌که برای من مهم است جایگاه حکومتی و حقوقی ایران در نظام بین‌المللی است. در این شرایط بحرانی ایران در بین کشورهای منطقه چه نوع حکومتی و با چه کیفیتی محسوب می‌شد؟

ایران در آن زمان نه فقط در نزد جهانیان تنها دولت دموکراتیک خاورمیانه بود، بلکه از سواحل مراکش و اسپانیا و شمال آفریقا گرفته تا اروپای شرقی و تمام روسیه تا مرز هندوستان تازه استقلال یافته و شبه جزیره عربستان تنها کشوری محسوب می‌شد که دارای قانون اساسی بود که۴۷ سال از عمر آن می‌گذشت و حکومت آن برخاسته از آرای مردم بود. در زمانی که استبداد سنتی و خودکامگی دراین بخش از جهان بیداد می‌کرد، ایران قانون اساسی‌ای داشت که آزادی خواهان آن سرزمین‌ها حاضر بودند در راه تنها یک بند آن (اصل۷۹) جان خویش را به خطر اندازند و آن این که: «در مورد تقصیرات سیاسیه و مطبوعات هیات منصفین در محاکم حاضر خواهند بود»

نمی‌دانیم که آیا دکتر مصدق و دولتمردان دیگر می‌دانستند که در آن روز بحرانی با این تلگراف چه صدمه‌ای به موقعیت ایران در منطقه و مجامع بین‌المللی وارد می‌سازند و چه فرصتی در اختیار براندازان خارجی و مخالفان داخلی می‌گذارند و آنان را بیش از پیش همدل و متحد می‌کنند.

اما دکتر صدیقی که می‌دانست مخابره غیرقانونی چنین تلگرافی جرم محسوب می‌شود پس از بازگشت به وزارت کشور به رییس اداره انتخابات دستور می‌دهد که متن تلگراف را طبق دستور نخست وزیر آماده سازد، ولی به او هشدار می‌دهد که «دستور اجرای رفراندوم در صورت تصویب هیات وزیران به وسیله تلگراف بعدا به استانداری‌ها و فرمانداری‌ها ابلاغ خواهد شد».

دکتر غلامحسین صدیقی پس از شانه خالی کردن از اجرای دقیق دستور نخست وزیر مبنی بر اعلام غیرقانونی رفراندوم به انجام کارهای روزانه می‌پردازد که ناگهان رییس اداره آمار وارد اتاق می‌شود و می‌گوید آقای فلانی «الان از بیرون آمده‌اند و می‌گویند که در میدان سپه دسته‌ای از مردم، زنده باد شاه می‌گویند و شعار بر ضد دولت می‌دهند. من نیز عده‌ای پاسبان را که در دو کامیون شهربانی سوار بودند دیدم که آنها هم دست‌ها را تکان داده با آن دسته هماهنگی می‌کردند.» دکتر صدیقی به رییس اداره آمار (!) می‌گوید که سوار یکی از اتومبیل‌های سرویس شود و به میدان سپه برود و اوضاع را به ایشان اطلاع دهد. اما چون راننده‌ای پیدا نمی‌شود و کلیه اتومبیل‌ها هم نزد کسان دیگری بوده است، رییس آمار نمی‌تواند برای گزارش چگونگی تظاهرات به میدان سپه برود. دکتر صدیقی سپس به رییس شهربانی تلفن می‌کند ولی او هم جواب درستی نمی‌دهد «یا این که واقعا بی‌اطلاع بود ... بعدا هم خبری به من نداد». البته انتظار دکتر صدیقی از شهربانی بیجا به نظر می‌رسید، چون تشکیلاتی که مسوول نظم، اطلاع‌رسانی و برخورد با متخلفان بود ظرف چند ساعت یعنی تا ۱۱صبح تحت امر سه تیمسار قرار گرفت. دکتر صدیقی می‌گوید «در این اثنا خبر رسید که در چند جای شهر، دسته‌های ۲۰۰ و ۳۰۰ نفری با همکاری افسران و سربازان با کامیون‌ها و وسایل ارتشی به تظاهرات برضد جناب آقای دکتر مصدق و دولت پرداخته، به نفع شاه شعار می‌دهند». دکتر صدیقی به رییس جدید شهربانی، یعنی سرتیپ محمد دفتری، پسر عموی دکتر مصدق، تلفن می‌کند تا بفهمد در شهر چه خبر است، اما اولین رییس شهربانی آن روز یعنی سرتیپ مدبر، جواب می‌دهد: «سرتیپ دفتری حالا آمده‌اند و مشغول معرفی روسا به ایشان هستیم». می‌دانیم که جناب تیمسار در همان ساعت حکم ریاست شهربانی به امضای سرلشکر زاهدی را در جیب داشت. دکتر صدیقی سپس می‌افزاید: «ساعت ۱۳ (آخر وقت اداری) خبر دادند تلگرافخانه و مرکز تلفن کاریر را اشغال کردند». پیش از آن هم شهردار تهران به زبان فرانسه به او گفته بود: «جمعی به شهرداری هجوم آورده و فعلا در دالان و سرسرا هستند».

وزیر کشور که طبق وظایف آن تشکیلات عریض و طویل مسوول امنیت پایتخت و شهرهای کشور بود، در آخر وقت اداری روز ۲۸مرداد تازه متوجه می‌شود که کاسه‌ای زیر نیم کاسه است: «به آقای نخست وزیر تلفن کردم و جریان اوضاع را گزارش دادم و گفتم امر بفرمایید به هر‌ترتیب که ممکن است مرکز بیسیم و اداره رادیو را حفظ و مراقبت کنند».

دکترصدیقی به‌رغم توصیه معاون خویش و دیگران برای خروج از محل خطرناک وزارت کشور تا ساعت ۵/۲بعد از ظهر در وزارتخانه می‌ماند و سپس از‌ترس حمله جمعیت، به حیاط وزارت بهداری می‌رود و از آنجا روانه خانه دکتر مصدق می‌گردد. او سوار بر اتومبیل از خیابان‌ها عبور می‌کند و وقتی از سر پیچ خیابان پاستور می‌گذرد و به خیابان کاخ می‌رسد، می‌بیند که «تانک و سرباز متوقف» است. ستوان دومی‌به او می‌گوید: «عبور وسایط نقلیه از این محل ممنوع است». بنابراین پای پیاده عازم مقصد می‌شود. در همین فاصله کوتاه اتفاق جالب و آموزنده‌ای رخ می‌دهد: «...مقابل خانه آقای حشمت الدوله والاتبار که رسیدم صدایی شنیدم که گفت: آقای وزیر! آقای وزیر! سر بلند کردم دیدم آقای حشمت‌الدوله در لباس خانه، پشت پنجره طبقه دوم ایستاده. سلام کردم. گفتند: آقای وزیر کشور به آقای دکتر مصدق بگویید یک اعلامیه بدهند که ما با شاه مخالفت نداریم. گفتم آقای نخست وزیر با شاه مخالفتی ندارند که چنین اعلامیه ای بدهند. گفتند: این اعلامیه را بدهند مفید است. گفتم بسیار خوب و خداحافظی کردم.» ابوالفتح‌خان والاتبار معروف به حشمت‌الدوله، تبریزی در این زمان مردی ۸۰ساله بود. او در زمان ولیعهدی محمدعلی شاه امور مالی و اداری دستگاه نایب‌السلطنه را در دست داشت. طرفدار مشروطه و مشروطه‌خواهان بود و باعث رهایی شماری از آنان از باغشاه شد. در دو کابینه وثوق‌الدوله وزیر جنگ و در کابینه مشیرالدوله (حسن) وزیر کشور بود. در دوران اول مجلس سنا، نماینده آن بود و پس از ۲۸مرداد نیز بار دیگر سناتوری آذربایجان در مجلس سنا را به عهده داشت. مقصودم از بیان این سابقه آن است که در آن شرب‌الیهود کسانی هم بودند که مثل اتابک از عاقبت کار آگاهی داشتند و دلشان می‌خواست که مملکت از آن دوران آشوب زده سالم سر بدر آورد.

دکتر صدیقی می‌نویسد: «نزدیک خانه سربازان با چند تانک و کامیون متوقف بودند. چون وارد اتاق نخست وزیر شدم، چند دقیقه از ساعت ۱۵ گذشته بود. دیدم جمعی همه در حال انتظار و تفکر نشسته‌اند. آقای نخست‌وزیر پرسیدند چه خبر؟ گفتم اوضاع خوب نیست....آقای دکتر حسین فاطمی‌گفتند چه باید کرد؟ گفتم لابد دستورهای لازم از طرف جناب آقای نخست وزیر داده شده». دکتر فاطمی‌می‌گوید: «حالا ببینیم سرتیپ دفتری چه می‌کند.» در این هنگام وقتی تلفن زنگ می‌زند و دکتر مصدق برای برداشتن گوشی به اتاق خود می‌رود، صدیقی از فرصت استفاده می‌کند و پس از خاتمه گفت‌وگوی تلفنی پیغام ابوالفتح خان را به او می‌گوید. دکتر مصدق پاسخ می‌دهد: «حالا رییس ستاد به من تلفن می‌کرد و او هم همین مطلب را می‌گفت و سرتیپ دفتری هم همین پیشنهاد را کرده. به ایشان گفتم من با شاه مخالفتی ندارم که اعلامیه صادر کنم.» او فراموش کرده بود که ساعت۶ بعد از ظهر روز قبل به هندرسن چه گفته بود.

آنان سپس به اتاق مخصوص هیات وزیران می‌روند:«مهندس کاظم حسیبی متفکر در گوشه ای روی صندلی نشسته بود. آقایان دکتر سیدعلی شایگان و مهندس سیداحمد رضوی در اتاق متصل به آن روی فرش دراز کشیده بودند. آقای دکتر حسین فاطمی، روی صندلی، رو به روی مهندس حسیبی نشسته بود». انسان نمی‌تواند باور کند که آن یک مشت دکتر و مهندس اعضای کابینه حکومتی هستند که چند ساعت بعد برای فرار از دست مهاجمان از در و دیوار همسایگان بالا خواهند رفت. آنان بی‌خیال با هم ورور می‌کردند و به هم می‌نگریستند و مشغول خوردن« نان و کره و مربا و چای» بودند، اما وقتی لقمه دوم را به دهان می‌گذاشتند «صدای هیاهو و جنجال» از رادیوی اتاق دیگر به گوششان می‌رسد: «برخاسته و به آن اتاق رفتیم. معلوم شد مخالفین اداره رادیو را اشغال کرده‌اند... مدتی قطع و وصل شد... سپس تا چند دقیقه صفحه سرود شاهنشاهی متوالیا صدا می‌کرد» البته آقایان به‌رغم شنیدن صدای پراکنده تیر و تفنگ هنوز سرگرم خوردن و نوشیدن بودند و در اوهام و خیالات به‌سر می‌بردند و چشم به راه توده‌های مردمی‌بودند که برای نجاتشان جانبازی کنند، حال آن که آنان اینک برای دیگران عربده می‌کشیدند و همرنگ جماعت شده بودند.

بعدها وقتی دکتر مصدق از آزموده شنید که او را عوام‌فریب می‌خواند گفت: «نه، مردم من را فریب دادند» پیرمرد راست گفته بود... دکتر صدیقی می‌نویسد: «صدای تیر و گلوله توپ که تقریبا از ۲۵دقیقه قبل، یعنی از حدود ساعت ۱۶ شنیده می‌شد، رو به شدت نهاد» آنها در این ساعت آخر بالاخره تصمیم می‌گیرند که بفهمند آن آشوب‌ها و تظاهرات و تیر و تیغ کشی برای چیست، بنابراین قدم رنجه می‌کنند و چند بار گامی‌به بیرون اتاق می‌گذارند:«ما از اتاق نخست وزیر به خارج می‌رفتیم که اطلاعی از بیرون کسب کنیم» در همین رفت و برگشت‌های خطرناک ! دکتر فاطمی‌حساب خود را از دیگران جدا می‌کند و به بهانه نگرانی همسرش آنجا را‌ترک می‌گوید.

دنباله ماجرای به اصطلاح کودتا بیشتر به کمدی‌های سیاسی مولیر ویرژی کوزنسکی شباهت داردوچیزی از دون کیشوت کم ندارد. پیک‌ها و واسطه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و از دکتر مصدق می‌خواستند تا«اعلامیه ای صادر بفرمایند که مقاومت‌ترک شود»، که اول نمی‌پذیرد، اما بعد می‌پذیرد. «مهندس رضوی برای آن که سربازان طرف مخالف تیراندازی را متوقف کنند، ملحفه روی تخت آقای نخست وزیر را داد تا روی بام نصب کنند» ولی تیراندازی همچنان ادامه می‌یابد. مهندس مذکور سپس برای محکم کاری روتشکی نخست وزیر را هم می‌دهد تا «در محلی که مورد نظر باشد برافرازند» اما باز نتیجه نمی‌بخشد و همچنان «از سه طرف شمال و شرق و جنوب به اتاق آقای دکتر مصدق تیر تفنگ و توپ می‌خورد».

بالاخره «در این وقت بر همه حضار روشن» می‌شود «که قصد مهاجمان تصرف خانه و... است» که البته مقصود دکتر صدیقی شخص دکتر مصدق است. بنابراین همگی تصمیم به‌ترک خانه می‌گیرند. آنها پس از بالا رفتن از چند دیوار و مانع خود را به خانه ای می‌رسانند که ساکنان آن بجز یک مستخدم، در ییلاق بوده‌اند. همگی در آنجا اتراق می‌کنند. نیمه‌های شب ماموران آگاهی زنگ خانه را به صدا در می‌آورند که مستخدم به الطایف الحیل آنها را از سر باز می‌کند. دکتر صدیقی که پنداری در آن لحظه در عالم دیگری سیر می‌کرده می‌نویسد: «کارآگاهان... برای رعایت ماده ۹۲ اصول محاکمات جزایی، از تفحص در خانه منصرف» شدند. رعایت قانون تابه این حد، آن هم در روز اول «کودتا» آدم را به یاد اتلانتیس نو فرانسیس بیکن و مدینه فاضله شارل فوریه و اتین کابه می‌اندازد.

از آنجایی که ساکنان ناخوانده آن خانه نمی‌توانستند بیش از حد معقول در آنجا اقامت گزینند به مشورت با یکدیگر می‌پردازند. دکتر مصدق می‌گوید: «چون از نیمه شب مدتی گذشته و در خیابان کسی نیست و از شر رجاله آسوده هستیم، بهتر آن است که خود را به فرمانداری نظامی‌معرفی کنیم». دیگری می‌گوید چون هنوز احضار نشده‌اند این کار ضرورتی ندارد. دست آخر تصمیم می‌گیرند صبح، پس از انقضای ساعت مقرر حکومت نظامی، هر کس راه خانه خویش پیش گیرد. آنها در ساعت پنج صبح «به صورت دسته‌های دو سه نفری از در باغ خارج» می‌شوند. «سرهنگ علی دفتری و سرهنگ دوم عزت‌ا... دفتری و ملکوتی» با هم می‌روند «نریمان و مهندس رضوی و مهندس زیرک زاده»که هر دو پس از پایین پریدن از دیوار پایشان در رفته بود» همراه شدند. من با آقای دکتر[مصدق] و مهندس معظمی‌بودم، چون نخواستم آن پیرمرد محترم را در آن حال تنها بگذارم به خانه آقای مهندس معظمی‌وارد شدم. آقای دکتر شایگان نیز مانند من نخواست دکتر را رها کند، به ما ملحق شد.»

دکتر مصدق پس از آن که معظمی‌خبر احضار او را که از رادیو شنیده بود، می‌دهد، بنا به قاعده اصل حاکمیت دولت‌ها می‌گوید: «من به فرمانداری نظامی‌خواهم رفت، چون اگر دولت فعلی دولت قانونی نباشد، عملا دولت است». بنابراین معظمی‌به شوهر خواهرش تلفن می‌کند و پس از شرح ماجرا از او می‌خواهد که با یک دست کت و شلوار برای دکتر مصدق به سراغ آنها بیاید. مهندس شریف امامی‌نیز «چند دقیقه بعد از ساعت هشت» می‌آید. دکتر مصدق می‌گوید که قصد معرفی خود را به فرماندار نظامی‌دارد و شریف امامی‌قول می‌دهد که با سرلشکر زاهدی صحبت کند و‌ترتیبی بدهد «که بدون خطر» از آنجا خارج شوند. دکتر صدیقی به شریف امامی‌متذکر می‌شود که چون دکتر مصدق ۲۴ ساعت برای معرفی خودشان فرصت دارند، بنابراین «ساعت پنج و نیم یا شش بعد از ظهر» مراتب را به اطلاع سرلشکر زاهدی برساند تا« دکتر در ساعت هشت و نیم بعد از ظهر، مصون از تعدی رجاله، به فرمانداری نظامی‌یا محل دیگر که معین خواهد شد بروند».

سر و کله شریف امامی‌دیگر پیدا نمی‌شود و در عوض در ساعت پنج و پانزده دقیقه بعد از ظهر سه مامور به طور اتفاقی وارد خانه می‌شوند و وقتی دکتر صدیقی از آنها می‌پرسد که «آیا مامور بازداشت ما هستید؟» یکی از آنها که در تمام دوران خدمتش چنین«مجرمان» مودبی ندیده است، هاج و واج با سر جواب مثبت می‌دهد. باز صدیقی می‌پرسد« مامور بازداشت کدام یک از ما هستید؟» مامور به خاطر محکم کاری می‌گوید «بازداشت همه آقایان».همان طور که خود دکتر صدیقی می‌نویسد «وضع و حال کارآگاهان نشان نمی‌داد که از بودن ما در آن خانه اطلاع قبلی داشته باشند» چون« وسیله نقلیه نداشتند و سربازانی نیز با آنان همراه نبودند».

ماموران یک سواری مرسدس بنز تدارک می‌بینند که «شش تن می‌توانستند در آن بنشینند، ولی ما چهار تن و سه کارآگاه و راننده به زحمت در آن نشستیم». چون در بین راه امکان داشت که مردم آن چهار نفر سرنشین مشهور خاص و عام را بشناسند و ایجاد مزاحمت کنند «یکی از کارآگاهان کلاهی را که من به دست داشتم گرفتند و به آقای دکتر گفتند خوب است جنابعالی این کلاه را بر سر بگذارید که شناخته نشوید».

دکتر مصدق و یاران وفادارش را به شهربانی بردند، جایی که پسر عمویش ریاست آن را به عهده داشت.

«ساعت هفده و پنجاه دقیقه» آنان را به اتاق فرماندار نظامی‌هدایت می‌کنند و سپس «در حدود ساعت شش و هیجده دقیقه» بازداشت شدگان را از شهربانی بیرون می‌برند و به هنگام خروج سرلشکر باتمانقلیچ رییس ستاد ارتش با گرفتن بازوی دکتر مصدق به پایین آمدن او از پله‌ها کمک می‌کند غلامحسین خان می‌گوید وقتی به هنگام سوار شدن به اتومبیل«شخصی با صدای بلند، بر ضد ما شروع به سخن گویی و شعار دهی کرد، سرلشکر باتمانقلیچ با اخم و تشر گفت،خفه شو! پدر سوخته!»

دستگیر شدگان را به باشگاه افسران می‌برند. سرلشکر زاهدی به استقبال آنها می‌آید و پس از سلام کردن به دکتر مصدق و دست دادن به او می‌گوید: «من خیلی متاسفم که شما را در اینجا می‌بینم، حالا بفرمایید در اتاقی که حاضر شده است استراحت بفرمایید. سپس رو به ما کرد و گفت: آقایان هم فعلا بفرمایید یک چای میل کنید.»

محمد مصدق اولین نخست وزیر فرهیخته دارای درجه دکترای حقوق، در تاریخ سیاسی ایران بود. او یک سال پس از اخذ درجه دکترای خود به خواهش دکتر ولی‌ا... نصر رییس مدرسه علوم سیاسی در آنجا به تدریس پرداخت و رسالاتی درباره محاکم عدلیه، کاپیتولاسیون و جز آن تالیف کرد و چنانچه خود را گرفتار مسائل و مشاغل سیاسی چون قرارداد ۱۹۱۹ و فرمانروایی در آذربایجان و جز آن نمی‌کرد، یکی از استادان ممتاز حقوق در دانشگاه تهران شناخته می‌شد و می‌توانست تعداد زیادی حقوقدان شایسته تحویل جامعه دهد، اما او به عوض این کار از همان آغاز دانش حقوقی خود را آلوده مسائل سیاسی کرد و تا پایان عمر به آن ادامه داد و از راهی که ابن رشد در خدمت ابویعقوب در پیش گرفته بود بازنگشت. و ازابن مقفع نیاموخت که هزار سال پیش از لرداکتون گفته بود «قدرت چونان دریاست، هرکس به آن نزدیک گردد ممکن است غرق شود».

دکتر مصدق به خوبی می‌دانست که اصول ۳۵ تا ۵۷ متمم قانون اساسی در باب «حقوق سلطنت ایران» است و شاه براساس اصل ۴۶ با توجه به بندهای ۲۷ و ۲۹ قانون اساسی و ۵۸ و ۵۹ و ۶۷ متمم آن از حق«عزل و نصب وزرا» برخوردار است. اگر از مظفرالدین شاه بگذریم که ده روز پس از امضای فرمان مشروطه درگذشت، بقیه شاهان عصر رژیم مشروطه قانونا حق داشتند در هر لحظه که به قول معروف هوس می‌کردند از اصل ۴۶ متمم قانون اساسی استفاده کنند، یعنی هر نخست وزیر دانشمند و فیلسوف و وطن پرستی را برکنار و هر مجنون و ابله و بی سوادی را جایگزین او نمایند. البته شروع رسمی‌خدمت نخست وزیر جدید بستگی به رای مجلس شورای ملی و [از۱۳۲۸]مجلس سنا داشت که در اینجا منظور نظر من نیست. به موجب قانون اساسی و متمم آن شخص شاه در ۱۹ مورد حق دخالت داشت. از صدور فرمان انتخابات و جلوگیری از تعطیل مجالس و انعقاد فوق‌العاده مجالس و انحلال و تجدید انتخابات گرفته تا اجرای قوانین و انتخاب دادستان‌ها و تعیین شخص مدعی‌العموم و عفو مجرمین و برقراری حکومت نظامی‌و انتخاب مامورین رییسه دوایر دولتی داخلی و خارجی و صدور امریه و جز آن.

بنابراین صدور فرامین عزل نخست وزیر در روز بعد از اعلان انحلال مجلس شورای ملی و انتصاب فضل‌ا... زاهدی برخلاف قانون اساسی نبود. اقدام دکتر مصدق در تاریخ ۷۳ ساله مشروطه سابقه نداشت. قوام‌السلطنه پنج بار نخست وزیر شد و چهار بار برای رسیدن به آن مقام مبارزه کرد. اقدام موفقیت آمیز و بی سر و صدای او در بازگردانیدن خطه آذربایجان به کشور کمتر از کار ملی کردن ناموفق نفت نبود. اگر محمدخان مصدق‌السلطنه از شاه ابراز دل چرکینی و نارضایتی می‌کرد، احمدخان قوام‌السلطنه از او بیزار بود و «پسره» خطابش می‌کرد.زندگی سیاسی گلادستون، شخصیت برجسته حزب لیبرال بریتانیا، از چند نظر شبیه دکترمصدق است: هر دو عمر طولانی کردند، هرچند گلادستون چهار سال بیشتر زیست. هر دو در سنین کهولت برای آخرین بار برکرسی صدارت تکیه زدنند و هر دو باعث تلاشی موقت حزب خود شدند. همتای انگلیسی دکترمصدق به استثنای چهار بار تصدی مقام نخست وزیری که مجموعا از چهارده سال تجاوز نکرد، مانند او بیش از پنجاه سال رهبری جناح رقیب حاکم را به عهده داشت. جمله معروف گلادستون که ثبت تاریخ شده گویای اهمیت جناح مخالف در نظام‌های پارلمانی است. او گفته بود: «وحشی‌ها هم رییس دارند، اما این تنها انگلستان است که جبهه مخالفش هم رییس دارد» دکتر مصدق با پذیرش و اعلان رسمی‌فرمان برکناری خود می‌توانست نقش رهبری یک اپوزیسیون قوی و با سابقه را که سالیان دراز در آن تجربه‌اندوخته بود، ایفا نماید و پس از آغاز به کار مجلس هیجدهم نخست وزیر جدید را به شیوه قانونی و پارلمانی از قدرت ساقط سازد و براساس رای تمایل مجلس برای سومین بار موفق به اخذ فرمان نخست وزیری شود. حتی اگر خود مجلس هفدهم را منحل نمی‌کرد، امکان داشت آن مجلس به سرلشکر زاهدی و کابینه‌اش رای اعتماد ندهد و همان بلایی را بر سر او آورد که خود بر سر کابینه‌های پیش از نخست وزیری‌اش آورده بود. اگر دکتر مصدق چنین می‌کرد، ضمن استحکام بخشیدن به این سنت بسیار مهم پارلمانی ایران را نیز وارد آستانه منزلگاهی می‌شد که متعاقب شکست در آخرین جنگ با روسیه در راه آن گام برداشته بود.

یکی از مباحث چالش ‌برانگیزی که در این سال‌ها در گرفته مفهوم توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی است. در دوران خاتمی‌توسعه سیاسی را مقدم بر توسعه اقتصادی می‌دانستند و نیز در دوره دکتر مصدق نیز همین تحلیل با اندکی تغییر وجود داشته است. اساسا نگاهتان نسبت به این نوع تعاریف چگونه است؟ آیا می‌توانیم برای یکی از دو مقوله تقدم را به‌کار برد؟

مقوله توسعه اقتصادی و سیاسی دو پدیده مدرن در جهان معاصر است. علم اقتصاد و سیاست و گذار تاریخی کشورهای کوچک و بزرگ جهان نشان داده است در هر قلمرو و واحد سیاسی که این دو پروسه پا به پای هم پیش رفته‌اند، آن سرزمین راه درست نیکبختی خود را یافته است. در سده بیستم کشورهایی که توسعه اقتصادی آنها با بی‌اعتنایی کامل به توسعه سیاسی انجام شده است (نظام‌های توتالیتروشبیه آن) بدون‌تردید شاهد وقوع انقلاب و فروپاشی و کودتا بوده‌اند، اما کشورهایی که در روند رشد عمومی، به توسعه سیاسی خود اهمیت داده‌اند هرگز دچار چنین حوادثی نشده‌اند. نظام‌های خودکامه نوع اول یعنی کشورهایی که همه توان ملی را با استفاده از زور در جهت رشد اقتصادی به کار گرفته‌اند، حتی ممکن است از نظر قدرت اقتصادی و نظامی، در جدول پنج‌گانه کشورهای جهان، به مرحله دولت‌های «ابر قدرت» و یا «بزرگ» برسند، اما دیر یا زود دچار اضمحلال و فروپاشی می‌شوند. در حالی که ارجحیت بخشیدن به توسعه سیاسی، دولت‌ها را دچار چنین سرنوشتی نمی‌کند. در ایران به دلایل متعدد و از جمله فقدان ارتش قدرتمند و دایمی‌و وسعت قلمرو و جز آن زمینه مساعد برای رشد سیاسی به نسبت بیشتر بود. همین که در ایران، بر خلاف سایر کشورهای خاورمیانه و آسیایی، هیچگاه ارتش و نیروی نظامی‌موفق به تصاحب حاکمیت دولت نشده است و هیچگاه کودتایی به وقوع نپیوسته است، حاکی از توسعه سیاسی، نسبی، این کشور است.

حال در پاسخ، به علت واپس ماندن توسعه سیاسی در ایران باید بگویم که برخلاف کشورهای جهان اول که رشد سیاسی و اقتصادی توامان و ارگانیکی داشتند، در اینجا در دوران پس از نهضت مشروطه یا شاهد توسعه سیاسی بوده‌ایم و یا صرفا توسعه اقتصادی. از مجلس اول تا پنجم رشد سیاسی در ایران به نقطه اوج خود می‌رسد و توجهی به رشد اقتصادی نمی‌شود. از مجلس ششم تا پایان مجلس دوازدهم(۱۳۲۰) برعکس رشد اقتصادی کاملا رشد سیاسی را پشت سر می‌گذارد. از مجلس چهاردهم تا مجلس هفدهم باز رشد سیاسی پیشی می‌گیرد و رشد اقتصادی واپس می‌ماند و از مجلس هیجدهم تابیست و چهارم مجددا رشد اقتصادی ارجحیت می‌یابد و از آن زمان تا به امروز هم، به جز یکی دو سال اول، پیگیری و اتمام برنامه‌های توسعه اقتصادی سابق رواج یافته و توسعه سیاسی به دست فراموشی سپرده شده است.

ایران تا زمانی که نتواند این دو فراگرد، یعنی توسعه اقتصادی و سیاسی را به شکل توامان به پیش ببرد همچنان در این دور باطل سرگردان خواهد ماند. نگاهی به گذشته نشان می‌دهد که ما در هر مرحله از دوران رشد سیاسی خود بجز مداخلات همسایه مستبدپیشه شمالی (چه در دوران تزارها و چه در دوران بلشیویک‌ها) با یک بحران بین‌المللی رو به رو شده‌ایم که هیچ نقشی در ایجاد آن نداشتیم. توسعه سیاسی دوران اول با عواقب سیاست تجاوزطلبانه روسیه و جنگ اول ناکام ماند، توسعه سیاسی دوران دوم به ماجرای پرتنش ملی کردن نفت آلوده شد و با مداومت حکومت دکتر مصدق در حفظ قدرت سیاسی از نفس افتاد و جای به مرحله بعدی سپرد. به اعتقاد من کناره‌گیری و تشکیل یک کابینه «سایه» از طرف آن مرد وطن پرست می‌توانست ما را از آن سرگردانی تاریخی و تکرار گذار از توسعه سیاسی به اقتصادی و بالعکس رها سازد تا برای دومین بار در تاریخ تقریبا یکصد و شصت هفتادساله اخیر ایران، پس از حکومت محمدشاه، دو فرایند اقتصادی ـ سیاسی پا به پای هم راه سپارند.

پرسش آخر من که تا حدی خارج موضوع هم هست، این است که می‌خواهم نظر شما را در مورد نظام‌های حاکم در جهان بدانم.

جواب شما را من از زبان مورخی می‌دهم که در جوانی همکار شما بوده است. او می‌گوید کژروی حکومت‌ها، در هر زمان و مکانی، مقوله‌ای معمول و آشنا در سراسر تاریخ است. انسان بجز فن حکومت، شگفتی‌ها آفریده است و به گفته جان آدامز درحالی که دانش و علوم دیگر با شتاب راه‌ترقی را پیموده‌اند، علم حکومت بی‌تحرک مانده است و عملکرد معاصر آن بهتر از سه چهار هزار سال پیش نیست. این بی‌کفایتی ازجنگ‌تروا با یونان تا جنگ اسرائیل با لبنان، به شمار بی‌شماری به اثبات رسیده است. اینکه حکومت‌ها از آغاز تاکنون مرتکب ۶۰۷ جنگ مشهورشده‌اند و در تمام این مدت تنها ۲۷۵ سال شاهد برقراری صلح مطلق بوده‌اند، گواهی است براین ادعا به علت بی لیاقتی حکومت‌ها جنگ مانند فقر همیشه در کنار انسان‌ها بوده است و ما همچنان شاهد اصالت تجربه وینستون اسمیت قهرمان کتاب ۱۹۸۴ اورول هستیم. حکومت‌ها از میان میلیون‌ها کتابی که تاکنون منتشرشده است در نهان به دو کتاب عشق می‌ورزند و دو نویسنده را ارج می‌نهند: «هنرجنگ» کلاوزویتس و «شهریار» ماکیاولی. می‌گویند کنت تیرنا صدراعظم سوئد در زمان ملکه کریستینا به هنگام مرگ به فرزند ذکورش گفت: «پسرم آگاه باش که نقش خرد در حکومت جهان اندک است»

لویی هندرسن سفیر کبیر آمریکا در ایران

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن