فقر، هیچ راه دوطرفهای ندارد
لسآنجلس تایمز <br>غزال بیبک آبادی <br>«فقرا اغلب میتوانند منبع الهام آثار بزرگی باشند مثل تام جود.» این عبارت را جوی کوینان، نویسنده ستون معرفی کتاب مجله نیویورک تایمز و گاردین میگوید.
لسآنجلس تایمز
غزال بیبک آبادی
«فقرا اغلب میتوانند منبع الهام آثار بزرگی باشند مثل تام جود.» این عبارت را جوی کوینان، نویسنده ستون معرفی کتاب مجله نیویورک تایمز و گاردین میگوید. یک شب هنگام تماشای مسابقات موجسواری به طور اتفاقی چشمم به صحنه پایانی فیلم قدیمی «خوشههای خشم» جان فورد افتاد. جملات الهامبخش هنری فوندا درباره اینکه «زندگی همواره در جریان است، تنها باید شجاعت ادامهاش را داشته باشی» تصویر بیعدالتی و ظلمی که در حق مردم فقیر صورت میگیرد را همیشه به یادم میآورد که در حافظه تاریخی انسانها، مردم فقیر نقش ویژهای داشتهاند، همانطور که نمادها و شمایل مذهبی در جوامع نقش ویژهای را بازی میکنند.
روزگاری نویسندگان و هنرمندان مطرحی مثل جان اشتاین بک، والکر ایوانز و جیمز ایج در آثارشان برای فقرا ارزش و احترام زیادی قائل بودند و در آثارشان به تودههای محروم میپرداختند. با وجود این امکان نداشت نیمی از کسانی که این آثار را در کتابها خوانده یا در سینما تماشا میکردند، به وضعیت و حال و روز کسانی مثل تام جود غبطه بخورند. هرچند که ناخودآگاه برای شخصیتش احترام قائل بودند. تام جود اگرچه دارایی و اموال زیادی نداشت اما بزرگی و شرافتش به خودی خود با ارزش بود و همین تصویر، احترام تماشاگران فیلم را تا حد زیادی برمیانگیخت. با همه اینها باید گفت که مدتها است از آن روزهایی که بزرگی و شرافت به خودی خود دارای ارزش و احترام بود، گذشته است. طبیعی است جامعهای که به شدت تحتتاثیر جذابیتهای جنسیتی، ثروتهای بیاساس و بیپشتوانه است دیگر فرصت برای اندیشیدن به فقر و انسانهای فقیر ندارد و در نتیجه طبقات پایین جامعه بیشتر از همیشه در آیینه ذهنی اجتماعی سقوط میکند.
جهتگیری خاص رسانهها در راستای برجستهسازی منافع صاحبان سرمایه این موضوع را تقویت کرده است. بدین ترتیب که ناگهان یک حرفه و شغل به شدت برجسته و پراهمیت میشود و کارگران ماهر و با تجربه از طبقات پایین جامعه ناچارند از کارفرمایان جوان و سختگیری که به تازگی از بهترین مدارس فارغالتحصیل شدهاند اطاعت کنند.
در دنیایی که به گواه آمار موجود، در آن بودجههای فراوانی برای جلوگیری از آسیبهای اجتماعی اختصاص یافته و آکنده از جذابیتهای ظاهری و عواقب آن است، چرا باید کسی زحمت نوشتن از فقر را به خود بدهد؟ در دنیایی از انسانهای از خود راضی و بینیازی مثل پاریس هیلتون، مارک کابن، تام کروز و مادونا چرا باید کسی به دنبال جستوجو و مطالعه درباره بدبختی و فلاکت زندگی مردم عادی رقتانگیز باشد؟ دنیایی که در محاصره دغلکاری و منفعتطلبی قماربازانی است که دائم در حال نقشه کشیدن برای به دام انداختن بچه مدرسههایی در پای میزهای قمار هستند، دنیایی پر از دختران نوجوان مرتب و زیبای طبقات متوسط روبه بالای جامعه که همیشه برای اول بودن در هزینهای تحت فشار شدید خانوادههایشان هستند و بالاخره در دنیایی پر از کودکان سردرگم طبقه متوسط شهری که تنها نگرانی آنان خالی شدن باتری آیپادشان است، چرا باید کسی بخواهد حتی یک پاراگراف ساده درباره کودکان فقیری که هرگز در هیچ زمینهای بر دیگران برتری نداشتهاند بنویسد؟ اصلا اجازه بدهید صادقانهتر بگویم: کدام تصویر جذابتر است؟ گرسنگی کودکان فقیر یا غرق شدن خرسهای قطبی؟
البته با این اوصاف شاید من متهم به تلخی و توجه بیمورد به مقوله فقر شوم، بنابراین میخواهم این موضوع را روشن کنم که به هیچوجه به دنبال رفع مسوولیت خود این افراد در مصیبتی که دچار آن هستند و نادیده گرفته شدنشان از سوی دولتها نیستم آنها به ندرت پول کافی برای دوران بازنشستگی خود پسانداز میکنند. چندان تمایلی به فرستادن کودکان خود به مدرسه ندارند، همچنین بسیاری از آنها خالکوبیهای ترسناکی روی بدنهایشان دارند که باعث فرار و دوری مردم عادی از آنها میشود. تصویر مردم فقیر اصلا آن تصویری نیست که تام جود با آن قلبها و اندیشه آمریکاییها را تسخیر کرده بود.
نباید فراموش کنیم که اغلب آنها سیگاری هستند. عادت بسیار بدی که ریشه در گرایش خود ویرانگری انسان دارد که نه تنها وجهه اجتماعی آنها را گاهی تخریب میکند بلکه دلیل محکمی بر این مدعا است که آدمهای فقیر به سادگی اصلاحپذیر نیستند.
مردمان فقیر بسیاری از بهترین مجلههای ما را نمیخوانند بنابراین نمیتوانند در بحثهای سطح بالا درباره الزام وامهای وثیقهای و نوسانات علم عصبشناسی و دیگر علوم پیشرفته مشارکت کنند. هیچ راه دوطرفهای برای آنان وجود ندارد. چون اکثریت مردمان فقیر دچار ذهنیتهای پرمشغلهاند.
برای سازوکار صحیح یک جامعه، باید یک طبقه فرادست، یک طبقه متوسط و یک طبقه فرودست وجود داشته باشد، در غیر این صورت فعالیتهای اقتصادی متوقف میشود و در جامعه رکودی به وجود میآید که به تدریج آن را از بین خواهد برد. مشکل امروز آمریکا هم از این امر ناشی میشود. جمعیت جوان این کشور کمکم نسبت به مسوولیتشان در مقابل وجود فقر در این کشور بیتفاوت میشوند و آنهایی که فقیر بودن را انتخاب میکنند حتی به مسوولیتهای ضروری خود هم عمل نمیکنند چون یک زندگی سرکوب شده و یک شخصیت سرخورده دارند و آنها را در همان طیف هم نمیتوان افراد برجستهای دانست، در سال ۲۰۰۷ ایالاتمتحده ناگهان در برابر تناقض اخلاقی و جمعیتشناسی مواجه شد. پذیرفتنی نیست که طبقات بالای جامعه رهبری اخلاقی و معنوی قویتری را در جامعه بر عهده بگیرند چرا که طبقات بالا اغلب از مردمی تشکیل میشود که در زدوبندهای مالی و اجتماعی مشارکت دارند. همچنین قابل قبول نیست که طبقه متوسط این مسوولیت را برعهده داشته باشد چرا که طبقه متوسط اغلب مبتلا به یک سری لغزشهای اخلاقی خاص است. در واقع این تنها فقرا هستند که در موقعیتی قرار دارند که میتوانند منبع الهام بقیه ما باشند. چرا که آنها فرصت بیشتری در اختیار دارند.
با این اوصاف فقرا دوست دارند که به روزهای خوش گذشته بازگردند. زمانی که تامجود میلیونمیلیون طرفدار داشت. برای نیل به آن روزها است که آنها ناچارند یک شکاف و تغییر طبقاتی را تحمل کنند. برای طبقات پایین، بازگشت به نقطهای که واقعا جامعه برایشان احترام قائل شود، ارزش و جایگاهشان را حفظ کند، نظرات آنها را به عنوان انسانهایی قابلتامل دنبال کند، بسیار اهمیت دارد. بنابراین آنها ناچارند که پیشرفت کنند. برای رسیدن به آن نقطه آنها باید از امکانات بهداشتی و سلامتی بهتری برخوردار شوند.
آنها باید تعاملات قدیمی خود را کاهش دهند و باید بیشتر از یک دلمشغولی مباحث روزانه خود را انتشار دهند. از قبیل اینکه میزان انتشار مقولات جهان سومی را افزایش داده و یک بار برای همیشه اصطلاحات خود را در ویکیپدیا قرار دهند تا در اصطلاحات مقالات مورد استفاده قرار گیرد. مهمتر از همه اینها آنها باید به ارائه تصویری بغضآلود و خشمگین از دنیای پیرامونشان پایان دهند. مطمئنا این عادلانه نیست که آنها فقیر متولد شوند. بنابراین آیا اینها میخواهند همچنان به نشستن در آنجا و حرص خوردن برای باقی زندگیشان ادامه دهند؟
خوشبین باشید زمانی که تام جود افکار و دیدگاهش را درباره فقر در طول دوران افسردگیاش بیان کرد، ادای کلماتش به محض بیان، همچون باد زبان به زبان نقل قول میشد. جود اینک زنده است و حالا وبلاگ مینویسد.