درباره برابری و نابرابری
امین گنجی
لودویگ فون میزس<br> مترجم:امین گنجی<br> بخش سوم<br>اشاره: در شمارههای گذشته خواندیم که لودویگ فون میزس، تنها برابری ممکن بین انسانها را برابری حقوقی میداند و هر گونه برابری مادرزادی را رد میکند.
لودویگ فون میزس
مترجم:امین گنجی
بخش سوم
اشاره: در شمارههای گذشته خواندیم که لودویگ فون میزس، تنها برابری ممکن بین انسانها را برابری حقوقی میداند و هر گونه برابری مادرزادی را رد میکند. او پیشتر گفته بود که قابلیتهای زیستشناختی انسانی از جمله توانایی مادی و ذهنی قطعا با یکدیگر تفاوت دارند و نیز اشاراتی به تفاوت بین استعدادهای فکری کرده بود. وی همچنین بزرگترین خیانت ادبیات حامیتز برابری را ناتوان توصیفکردن انسان عادی از انجام امورات روزمره شمرده و به همین خاطر، این ادبیات را ادبیاتی تمامیتخواهانه معرفی کرده بود و در مقابل آن به دفاع از بازار آزاد پرداخت. در این شماره وی همین ایده را ادامه میدهد و آن را در نظام آموزشی آمریکا به بحث میگذارد و پس از آن به بحث درباره حکمرانی اکثریت و اقلیت و دولت برخاسته از نمایندگی مردم میپردازد. شاید این بخش از مقاله میزس آماج بیشترین نقدها باشد، چرا که تا کنون پژوهشها و نوشتههای بسیاری درباره آموزش همگانی منتشر شده است؛ چیزی که یکی از اصول بنیادین اعلامیه حقوق بشر را تشکیل میدهد: حق آموزش برای همه و تلاش برای تحقق آن. همچنین نقدهای زیادی بر مفاهیمی همچون استعداد وارد آمده است. بسیاری شاید بر این باور باشند که میزس به حد کافی ایدههای بنا به فرض مادرزاد را به پرسش نکشیده است، زیرا «استعداد» خود یکی از این مفاهیم است و به ذاتباوری پهلو میزند. با این حال، باید مقاله میزس را در کنار نقدها خواند و نتیجهگیری در این باب قطعا بر عهده خود خواننده است.
شاگرد تنبلها
دکترین برابری فیزیولوژیک و ذهنی ذاتی میان انسانها به لحاظ منطقی علت تفاوتهای بین انسانها را تاثیرات پس از تولد میداند. این دکترین بهطور خاص بر نقش آموزش تاکید دارد. میگویند در جامعه سرمایهدارانه آموزش عالی امتیازی انحصاری است که تنها در دسترس فرزندان «بورژوازی» قرار دارد. آنچه به آن نیاز داریم، تضمین دسترسی همه کودکان به مدرسه و بنابراین تضمین آموزش برای همه است.
ایالات متحده آمریکا که تحت هدایت این اصل قرار دارد، توانسته تجربه بزرگمنشانهای را به اجرا بگذارد و از همه پسران و دختران افرادی تحصیلکرده بسازد. همه زنان و مردان جوان باید از شش تا شانزده سالگی در مدرسه باشند و تا حد ممکن اغلب آنها به کالج هم راه بیابند. به این ترتیب قرار بود تقسیم فکری و اجتماعی بین اقلیت آموزشدیده و اکثریت مردم که تحصیلات ناکافی داشتهاند، ناپدید شود. آموزش دیگر یک امتیاز ویژه و انحصاری نبود و میراثی برای همه شهروندان دانسته میشد.
آمار نشان میدهد که این برنامه عملی شده است. تعداد دبیرستانها، معلمان و دانشآموزان بسیار زیاد شده است. اگر گرایش کنونی امور برای چند سال آینده ادامه یابد، هدف چنین اصلاحاتی کاملا محقق خواهد شد؛ و تمام آمریکاییها تحصیلات دبیرستانی خواهند داشت.
اما موفقیت این برنامه صرفا موفقیتی ظاهری است. این برنامه تنها بهواسطه سیاستی ممکن شد که صرفا نام «دبیرستان» را حفظ کرد و در عوض ارزش تحصیلی، علمی و پژوهشی آن را به دست نابودی سپرد. دبیرستانهای قدیم مدرک خود را تنها به دانشآموزانی اعطا میکردند که دستکم دانشی حداقلی در یکی از زمینههای پایه کسب کنند. دبیرستانهای قدیم کسانی را که در این زمینهها از توانایی برآمدن از پس ضروریات بهرهای نبرده بودند، با نمرههای پایین حذف میکردند. اما در نظام جدید دبیرستانها، شاگردان احمق یا تنبل به شدت از فرصت انتخاب موضوعات مورد علاقه سوء استفاده میکنند.
نه تنها اکثریت دانشآموزان دبیرستان موضوعات بنیادینی شبیه حساب مقدماتی، هندسه، فیزیک، تاریخ و زبانهای خارجی را نادیده میگیرند، بل هر ساله پسران و دخترانی که در خواندن و نوشتن انگلیسی مشکل دارند، دیپلم دبیرستان دریافت میکنند. به همین دلیل برخی از دانشگاهها دروسی اختصاصی برای بهبود مهارت خواندن دانشجویان خود برپا کردهاند.
بحثهای غالبا شورانگیزی که در رابطه با دروس دبیرستانی در میگیرد، سالها است ادامه یافته و به روشنی نشان داده است که تنها تعداد محدودی از زیر بیستسالهها به لحاظ فکری و اخلاقی از حضور در مدرسه بهره میبرند. برای بقیه افراد دبیرستان، سالهایی که در مدرسه گذرانده میشود، سالهایی تلفشده است. اگر کسی استاندارد تحصیلی و پژوهشی دبیرستانها و کالجها را پایین بیاورد تا جوانان کماستعدادتر و نه چندان کوشا بتوانند مدرک بگیرند، صرفا به اقلیتی ضربه میزند که میتوانند بیشترین بهره را از آموزههای ارائهشده در آنجا ببرند.
تجربه دهههای اخیر در آموزش آمریکا این واقعیت را نشان داده است که تفاوتهای مادرزاد در قوای فکری انسان را نمیتوان با هیچ شکلی از تحصیل از بین برد.
فرمانروایی اقلیت
تلاشهای نومیدانه برای نجات تز برابری مادرزادی میان همه انسانها بهرغم شواهد غیرقابلتردید در راستای رد آن را دکترینی اشتباه و غیرقابل قبول رقم زده است: دکترینی درباره حکومت مردمی و فرمانروایی اکثریت.
این دکترین تلاش دارد تا حکومت مردمی را با ارجاع به برابری طبیعی کذایی همه انسانها توجیه کند. از آنجا که همه انسانها برابرند، پس همه افراد در نبوغی که بزرگترین قهرمانان تاریخ فکری، هنری و سیاسی نوع بشر را راهنما بوده و به راهانداخته، شریک هستند. صرفا تاثیرات انحرافی پس از تولد پرولترها را از برابرشدن با هوش و ذکاوت انسانهای بزرگ منع کرده است. بنابراین، همانطور که تروتسکی به ما میگوید، زمانی که این نظام کریه کاپیتالیستی جای خود را به سوسیالیسم بدهد، «انسان متوسط به درجات رفیع ارسطوها، گوتهها یا مارکسها خواهد رسید.» صدای مردم همان صدای خداوند است، بله، این همیشه حقیقت دارد. پس اگر اختلاف بین انسانها به وجود آید، قطعا به دلیل اشتباه برخی از آنها است.
تو گویی هرگز نمیتوان شک کرد که اقلیت اشتباهات بیشتری نسبت به اکثریت مرتکب میشود. اکثریت حق دارد، چون اکثریت است و به همین خاطر، اساسا «سوار بر موج آینده» زاده میشود.
حامیان این دکترین هر گونه تشکیکی در برتری فکری و اخلاقی تودهها را باید تلاشی برای جایگزین کردن استبداد به جای دولت برخاسته از نمایندگی [مردم] بدانند.
با این حال، استدلالهای لیبرالهای قرن نوزدهم ــ همان منچسترهای بدنهاد و قهرمانان بازار آزاد- در حمایت از دولت برخاسته از نمایندگی هیچ وجه اشتراکی با دکترینهای مربوط به برابری مادرزاد انسانها و بصیرت فراانسانی اکثریت ندارد. آن استدلالها مبتنی بر فاکتی بودند که دیوید هیوم بهتر از همه روشن ساخته است: اقلیت همواره که سکاندار بوده و اکثریت تابع دستورات آنها. هر نظام حکومتی به این معنا فرمانروایی اقلیت است و به این شیوه تنها تا جایی دوام میآورد که افراد فرمانبردار باور داشته باشند وفاداری به دولتمردان از تلاش برای جایگزین کردن آنها با دیگرانی با روشهای مدیریتی متفاوت، برای خودشان بهتر است.
اگر این نظر تغییر کند، بسیاری شورش خواهند کرد و دولتمردان منفور و نظامهای ایشان را با انسانها و نظامهایی دیگر جایگزین خواهند کرد. اما دستگاه صنعتی پیچیده جامعه مدرن نمیتواند با چنین اوضاعی اداره شود؛ اوضاعی که تنها وسیله تحقق اراده اکثریت در آن انقلاب خواهد بود. هدف دولت برخاسته از نمایندگی ممانعت از ظهور دوباره این اغتشاشات خشونتبار در صلح و تاثیرات مخرب آن بر روح و روان، فرهنگ و بهروزی مادی انسان است.
حکومت دستنشانده مردم، یعنی حکومت دستنشانده نمایندگان منتخب مردم، تغییر صلحآمیز را ممکن میکند. این حکومت توافق میان آرای عمومی و اصول هادی حکومت را میسر میسازد. فرمانروایی اقلیت برای کسانی معنا دارد که به آزادی نه در مقام اصلی متافیزیکی ــ که نشاتگرفته از تحریف غیرقابلقبول فاکتهای زیستشناختی است ــ بل در مقام ابزار تامین امنیت توسعه صلحآمیز و دائم تلاشهای تمدنساز انسان باور دارند.