آیا فاشیسم دوباره ظهور می‌کند؟

خداحافظ طبقه‌ متوسط

شماره روزنامه: ۲۷۰۷ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۶۵۶۱۵۹ اقتصاد-سیاسی

امین گنجی<br> بحران در قاره‌ سبز<br>هفته‌ پیش دراگی، رییس بانک مرکزی اروپا، در یک سخنرانی بی‌سابقه بالاخره وعده‌ای را داد که همه منتظر آن بودند: «برای نجات یورو به هر کاری لازم باشد، دست خواهیم زد.»

امین گنجی
بحران در قاره‌ سبز
هفته‌ پیش دراگی، رییس بانک مرکزی اروپا، در یک سخنرانی بی‌سابقه بالاخره وعده‌ای را داد که همه منتظر آن بودند: «برای نجات یورو به هر کاری لازم باشد، دست خواهیم زد.»

پس از این سخنان بود که سمفونی هماهنگی از وعده‌های تاثیرگذار بر بازارهای مالی اروپا شروع به نواختن کرد: دونوازی مرکل و اولاند که وعده‌ اتخاذ تدابیر لازم را می‌دادند، دونوازی مرکل و مونتی که وعده‌ انجام تمام تمهیدات ضروری را می‌دادند، تک‌نوازی دوباره‌ دراگی و... به نظر می‌رسید در این هفته قهرمانان درام منطقه‌ یورو ـ که گاه تراژدی یونانی بود و گاه درام آیینی اسپانیایی و گاه کمدی دل‌آرته‌ ایتالیایی با آن طنز سیاه و تلخش ـ دیگر داشتند بزرگ‌ترین خدمات خود را به اروپا ارائه می‌دادند. اما کسان دیگری هم هستند که دوست دارند این درام را از زاویه‌ دیگری نگاه کنند؛ از زوایه‌ای که قهرمانان آن را نیز تغییر می‌دهد.


در تمام مدتی که رسانه‌ها از موج وعده‌های پشتیبانی از منطقه‌ یورو حرف می‌زدند، در چندین کشور اتفاقات دیگری می‌افتاد: هنوز عده‌ای در یونان اعتراضات خود را پیش می‌برند و گروه‌های موسوم به آنارشیست نیز کماکان اعتراضات خود را به سیاست‌های ریاضتی به شدیدترین نحو ابراز می‌دارند؛ اسپانیا شاهد اعتراضات گسترده‌ معدنکارها، تظاهرات ماشینی تاکسی‌ران‌ها در مادرید، اعتراضات مردمی با صدای قاشق و ملاقه و قابلمه و... بوده و هنوز هم هست؛ در ایتالیا هم اگرچه اعتراضات علنی گسترده‌ای دیده نمی‌شود، اما وبلاگ‌ها، سایت‌ها و نشریه‌های گروه‌های چپ‌گرای خارج از پارلمان این کشور نشان می‌دهند تا چه حد اعتراضات آتش زیر خاکستر هستند.
اما این اعتراضات پیش از هر چیز نشانگر چیستند؟ به نظر نمی‌رسد با «مردم» به عنوان «مجموعه‌ای ثابت و نامتغیر» از آدم‌ها طرف باشیم که در حال اعتراض به سیاست‌های ریاضتی هستند. تحلیل‌های اخیر جامعه‌شناسان از تحولی بسیار عمیق‌تر و بنیادی‌تر در سرتاسر جهان توسعه‌یافته خبر می‌دهند؛ تحولی که شاید نشانه‌های روشن‌تر و آشکارتر آن را بتوان در جایی مثل ایالات متحده‌ آمریکا دید. باراک اوباما، کسی که خود را نماینده‌ طبقه‌ متوسط آمریکایی‌ها می‌داند، چند ماه پیش در یک سخنرانی از «ضعیف‌شدن» طبقه‌ متوسط و احساس خطر خود در این باره سخن گفت. اگرچه نمی‌توان به ماهیت شدیدا تبلیغاتی این سخنان اشاره نکرد، اما در هر حال، اوباما درست گفته بود. بسیاری جنبش وال استریت را نیز فریاد واپسین طبقه‌ متوسطی می‌دانند که در حال محو شدن از روی سیاره است. طبقه‌ متوسط که یکی از بنیان‌های دموکراسی پارلمانتاریستی غرب دانسته می‌شد (همان نظام سیاسی که به دموکراسی لیبرال شهرت یافته) اکنون با محو خود بحران عظیمی را نیز برای این دموکراسی پارلمانتاریستی به بار آورده است. هر انتخاباتی که در این چندساله برگزار می‌شود، عموما با بحران‌های عجیب و غریبی طرف شده است: رای بالای فاشیست‌ها در فرانسه، دولت ناتوان انتخابات یونان، ناآرامی‌های پس از انتخابات در بسیاری مناطق و... مقالات فراوانی در این چند ساله درباره‌ محو شدن طبقه‌ متوسط نوشته شده و در کتاب‌های بسیاری به آن اشاره شده است. در میان این همه ادبیات پژوهشی، میزان قابل توجهی نیز به ارتباط مستقیم بین آنچه به «نئولیبرالیسم» و «سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی» شهرت یافته، با محو طبقه‌ متوسط اشاره شده است.


اکنون نیز بسیاری سیاست‌های ریاضتی تحمیل‌شده بر کشورهای اروپایی را نشانی از سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالیستی می‌دانند. هستند تحلیلگرانی که این سیاست‌ها را با نادیده‌گرفتن آرای عمومی و نظرات مردم معادل می‌دانند و شاید حضور مردم در کف خیابان‌ها برای رساندن صداهایشان نشانه‌ای واقعی از همین تحلیل باشد. چه مردمی در سطح خیابان‌ها هستند؟ تحلیلگران از طبقه‌ متوسط یاد می‌کنند. و چرا؟ چون آنها هم در کنار طبقات فرودست در حال نابودشدن هستند. چگونه؟ نابرابری به شدت افزایش یافته است. با این حال، باید در این پاسخ‌ها کمی دقیق‌تر بود. این نابرابری چیست؟ از نابرابری فرصت‌ها سخن می‌گوییم یا نابرابری درآمدی یا نابرابری حقوقی یا نابرابری اجتماعی؟ طبقه یعنی چه؟ طبقه را با کدام معیارها تبیین کرده‌ایم؟


برخی طبقه را با استفاده از آمارهای درآمدی تعیین می‌کنند (به‌عنوان مثال، درآمد ماهانه‌ یک میلیون تومان تا ۶ میلیون تومان، طبقه‌ متوسط). اما این شکل از تبیین طبقه هم انعطاف‌ناپذیر، و هم به شدت تقلیل‌گرانه است. طبقه‌ها موجودیت‌هایی صلب و آماری نیستند، بل پیش از هر چیز عادات طبقاتی دارند، داد و ستدهای فراوانی با دیگر طبقات دارند و بیش از آنکه درآمد نشانگر تعلق آنها به طبقه‌ای باشد، فرهنگ آنها چنین می‌کند. بله، نمی‌توان از روابط متقابل میان این عناصر با «درآمد» چشم‌پوشی کرد، اما در عین حال نمی‌توان هیچ یک از این دو را به یکدیگر فروکاست. به همین خاطر، محو طبقه‌ متوسط با محو فرهنگ طبقه‌متوسطی و محو عادات این طبقه گره می‌خورد. عدم اقبال نسبت به برخی هنرهای خاص، عدم اقبال نسبت به تماشای رویدادهای مهم ورزشی (به صندلی‌های خالی المپیک در لندن توجه کنید)، عدم توجه به صندوق‌های انتخابات، عدم توجه به... و افزایش خشونت‌ها، افزایش بزهکاری‌هایی از جنس سرقت و... همه و همه نشانه‌هایی از محو طبقه‌ متوسط هستند. در این کنار، نابرابری درآمدی و شکاف عظیم بین طبقات مرفه و طبقات پایین‌دست در زمینه‌ درآمد نسبت به بیست سال پیش نیز شاخص دیگری در نشان دادن محو طبقه‌ متوسط است. اما اینکه پیامدهای اقتصادی و سیاسی این محو شدن دقیقا چه شکلی به خود خواهند گرفت، چندان مشخص نیست. آنچه ما اکنون ـ که هنوز ابتدای ماجراست ـ شاهدیم، اعتراضات مردمی و عدم توجه سیاست‌گذاران به صداهای مردم در منطقه‌ یورو است. ادامه‌ داستان را بعدا درخواهیم یافت. تا اینجا تنها نتیجه‌ای که می‌توانیم بگیریم، چنین است: دموکراسی لیبرال غربی و در پی آن اتحادهای سیاسی از جنس اتحادیه‌ اروپا، در معرض خطری جدی است.


از سوی دیگر، اتفاقات ناخوشایند زیادی هم در سرتاسر منطقه یورو رخ داده‌اند. نخستین تجلی‌های عمومی و آشکار این رویدادها در انتخابات ـ چه یونان و چه فرانسه ـ ظاهر شد. این رویداد ناخوشایند چیزی نیست مگر قدرت گرفتن دوباره‌ احزاب فاشیست: نشانه‌ای دیگر از تضعیف طبقه‌ متوسط. این احزاب بار دیگر درست به همان روشی در حال قدرت گرفتن هستند که در دهه‌ ۲۰ و ۳۰ در ایتالیا و آلمان قدرت گرفتند. بحران دموکراسی دست در دست بحران اقتصادی (با این تفاوت که این بار بحران دموکراسی به دلیل آنچه درباره‌ طبقه‌ متوسط گفتیم، ساختاری است؛ البته اگر در نظر نگیریم که برخی از تحلیلگران معتقدند بحران اقتصادی نیز ساختاری هستند) زمینه‌ رشد این گروه‌ها و احزاب را فراهم کرده اند. برخی از گزارش‌ها درباره‌ قدرت گرفتن «طلوع طلایی» در یونان از سازماندهی هوشمندانه‌ این گروه حکایت دارند. این گروه در مناطق فقیرنشین سراغ فرودستان می‌روند، به آنها غذا می‌دهند، از دیگر احزاب و به خصوص از بیگانگان و مهاجران بد می‌گویند و نه تنها رای، که قلب آنها را هم تصاحب می‌کنند.
این سازماندهی درست پیش از کودتای ژنرال‌های یونان هم در کار بود؛ واقعه‌ای که فیلم «زد» گوستاگاوراس به روشنی روایت کرده است. در فرانسه و ایتالیا نیز احزاب فاشیست درست به همین طریق سراغ حومه‌های شهر و روستاها رفته‌اند و با سوءاستفاده از بحران اقتصادی پایه‌ اصلی خود را تقویت می‌کنند. با این حال، این احزاب در میانه‌ افراد شهرنشین و حتی «اکثریت‌های خاموش» رای‌گیری طرفدارانی پیدا کرده‌اند. آنها با پروپاگاندای شدید علیه مهاجران و سیاست‌های ریاضتی و چیزهایی از این دست، توانسته‌اند عده‌ای از افراد (سابقا؟) طبقه‌ متوسط را نیز به خود جذب کنند.
اروپا در چنین وضعیتی به سر می‌برد. اینکه حوزه‌ یورو فرو بپاشد، قطعا بدترین اتفاق ممکن در دورنمای وضعیت کنونی نیست. خشونت‌های گسترده‌ پلیس در برخورد با معترضان در اسپانیا می‌تواند میزان خشونت واکنشی در جبهه‌ مردمی این اعتراضات را افزایش دهد و این افزایش خشونت‌های واکنشی قطعا به افزایش خشونت پلیس می‌انجامد و این زنجیره ادامه خواهد یافت. فاشیست‌ها در کشورهایی مثل اسپانیا، ایتالیا و یونان سابقه‌ حکومت طولانی‌مدت دارند و بنابراین سنت حضور فاشیسم در این کشورها می‌تواند بار دیگر احیا شود و همه‌ این موارد، دست در دست بحرانی است به نام بحران اقتصادی منطقه‌ یورو.
در این پرونده می‌خواهیم بحران اقتصادی منطقه‌ یورو را در پرتوی تحولات جدید آن بررسی کنیم. تمرکز ما عمدتا بر مسائل اقتصادی است؛ زیرا به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین عوامل در برطرف‌کردن سایه‌ خطر از سر اروپا بهبود اوضاع اقتصاد خواهد بود ـ اگرچه تعینِ چندعاملی اوضاع اجتماعی، باید ما را از تقلیل‌دادن همه‌چیز به اقتصاد برحذر دارد.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن