ریسکپذیری و نقش انگیزهها (قسمت دوم - ادامه از خبر قبلی)
امکان دیگر این است که میزان کل جرم را داده شده بگیریم، اما با کلک زدن به انگیزههای جنایتکاران در ارتکاب به یک نوع جرم به جای جرم دیگر، هزینههایش را حداقل کنیم، از آنجا که حداقل برخی مجرمان هستند که مایل به انتقال نوع جرمی که آنها مرتکب میشوند هستند که بستگی به شانس گرفتار شدن و تنبیه احتمالی دارد.
امکان دیگر این است که میزان کل جرم را داده شده بگیریم، اما با کلک زدن به انگیزههای جنایتکاران در ارتکاب به یک نوع جرم به جای جرم دیگر، هزینههایش را حداقل کنیم، از آنجا که حداقل برخی مجرمان هستند که مایل به انتقال نوع جرمی که آنها مرتکب میشوند هستند که بستگی به شانس گرفتار شدن و تنبیه احتمالی دارد.
اگر یک دزد هویتی که ۱۰۰۰۰ دلار از آن جرم به دست میآورد هزینه بزرگتری بر جامعه تحمیل کند که از ۱۰۰۰۰ دلار دزدی معمولی بیشتر باشد، آیا نباید دزد هویتی را با شدت بیشتری تنبیه کرد؟
استدلال معقولی به نظر میرسد اما این نوع استدلال را اندکی بیشتر باز کنیم. فرض کنید با تحمل هزینه در زندان نگه داشتن یک مجرم به مدت یک سال دیگر، بتوان همه نوع جرم به استثنای قتل را کاهش داد که فرض میکنیم طول محکومیت اساسا هیچ اثری بر ارتکاب به آن ندارد. پس آیا باید دزدیهای تکراری از فروشگاهها به شکل دله دزدی را محکومیت بیشتری از قاتلان داد؟ شهود اخلاقی ما میگوید «نه»، شدت مجازات باید با حس خشم و انزجار ما از جرم مطابقت داشته باشد و با تحمل هزینههای به زندان افکندن، نفعی عاید جامعه نمیشود. کدام رویکرد در انتخاب مجازات بهتر است، کارآیی اقتصادی یا حس ما از انزجار اخلاقی؟
درباره تضاد شدید بین کارآیی و عدالت، به خاطر آورید که بازدارندگی هم به شدت مجازات و هم به احتمال گرفتار شدن بستگی دارد؛ بنابراین ما میتوانیم همان بازدارندگی را از خرج کردن خیلی کم در اجرای قانون و تحمیل محکومیتهای زندان بیرحمانه به آنهایی که گرفتار شدند به دست آوریم. این عادلانه نیست از یک جهت نسبت به کسانی که گرفتار میشوند و محکومیت بسیار شدیدی میپذیرند و از یک جهت نسبت به کسانی که از مجازات فرار میکنند، اما با این کار پول صرفهجویی میشود. آیا این سیاست مطلوبی است؟ مشخصتر اینکه ما میخواهیم در کجای طیف باشیم- از هزینه زیاد کردن در اجرای قانون و سپس تحمیل یک جریمه سبک همگانی یا هزینه کردن اندک در اجرای قانون اما شکنجه کردن تا حد مرگ درباره معدود مجرمانی که به چنگ قانون میافتند.
رای دادن به منافع اقتصادی فرد
و اینک یک مثال از اقتصاد سیاسی میآوریم، شاخهای از علم اقتصاد که سعی در تبیین رفتار سیاسی دارد. نتایج انتخابات ۲۰۰۴ و ۲۰۰۸ بسیاری از دموکراتها را متحیر کرد؛ چرا این همه رایدهنده کم درآمد، به جورج بوش رای دادند؟ اگر آنطور که نظریه اقتصادی به ما میگوید، مردم عقلایی و خود خواهانه رفتار میکنند، آیا چنین مردمی انگیزه قوی ندارند تا به نفع حزبی رایدهند که از منافع اقتصادی آنها حمایت میکند؟ نه اینطور نیست. یک شخص فقیر عقلایی که خودخواهانه رفتار میکند انگیزه قوی ندارد که به دموکراتها رای دهد، بلکه در عوض اصلا انگیزه دارد که رای ندهد. محاسبه سرانگشتی انجام میدهیم. فرض میکنیم ایالت شما اجازه میدهد از طریق پستی رای بدهید، به طوری که هزینه رای دادن شما فقط صرف وقت کوتاه برای یافتن نامزدهای درست، امضای نامتان و غیره است که ما ۵۰ سنت ارزش خواهیم گذاشت، بهعلاوه یک تمبر ۴۱ سنتی. فرض میکنیم شما مجبور نیستید زمانی صرف کنید تا تصمیم بگیرید کدام نامزد را ترجیح میدهید، هزینه کل شما برای رایدادن بنابراین ۹۱ سنت است. (در ایالتهایی که مجبورید حضورا رای بدهید البته نه نحو قابلتوجهی بالاتر است) و چه چیزی در ازای
۹۱ سنت به دست میآورید؟ بستگی دارد که آیا در یک ایالت با آرای سرگردان زندگی میکنید، اما فرض که در این جنبه، شما رایدهنده متوسطی هستید، شانس اینکه رای شما انتخابات ریاستجمهوری را تغییر دهد خیلی خیلی اندک است. این احتمال را همین طوری ۱ در ۱۰ میلیون در نظر میگیریم. شانس شما در انتخابات برای یک کرسی مجلس ۱ در ۱۰۰ هزار رای ریخته شده است. من هیچ دادهای برای مجلس سنا یا برای ادارات محلی گوناگون ندارم؛ اما همین طوری فرض میکنم نصف ارزش اقتصادی یک نتیجه انتخابات برای شما، بستگی به این دارد که چه کسی انتخاب میشود؛ بنابراین شخص عقلایی که رفتار رایدهی وی، فقط نفع شخصی اقتصادی وی را بازتاب میدهد باید نتیجه انتخابات ریاستجمهوری را دستکم ۵۵/۴ میلیون دلار ارزشگذاری کند تا خرج کردن ۹۱ سنت را برای وی به صرفه سازد. تصور اینکه فردی چنین کاری بکند سخت است؛ بنابراین اگر شما خودخواه هستید، انگیزه اقتصادی شما رای ندادن است و نیز به همان دلیل، در صورتی که شما سیاست را جالب نبینید انگیزهای برای کسب اطلاع در آنباره ندارید. وقتی برای خریدن مایحتاج زندگی بیرون میروید، نادانی هزینه زیادی برایتان دارد؛ وقتی رای میدهید،
هزینه آن یک پیامد بیرونی برای شما است. با نیاز به مقدار زیادی اطلاعات و وجود تفریحات، اغلب عقلایی است که نادان باشید یا تسلیم آنچه برایان کاپلان «عدم عقلانیت عقلایی» مینامد، بشوید.
پس چرا تعداد زیادی از مردم رای میدهند؟ آنها باید اینکار را به دلیلی غیر از نفع شخصی اقتصادی بکنند، از قبیل حس وظیفه مدنی یا شاید ایجاد خودانگاره مطلوب با هزینهای ناچیز در راستای استدلال زیر: اگر من معتقدم که وطنپرستی فضیلت مهمی است و اینکه حزب جمهوریخواه حزب وطن پرستانهتری است (برداشت من این است: بلی در مورد اول و نه در مورد دوم) پس من با رایدادن به جمهوریخواهان یک خودانگاره مطلوب برای خودم میسازم و اگر من معتقدم که کمک به فقرا مهم است و اینکه دموکراتها در این زمینه بهتر هستند (بلی، در مورد اول و تردید دارم در مورد دوم) من میتوانم خودانگاره یک شخص مهربان و دلنگران را با رای دادن به دموکراتها بسازم. این روش نشان دادن خودم به صورت خوشایند، بسیار ارزانتر از واقعا وطنپرست بودن است که مثلا با دقت داشتن به اینکه مالیات خود را بپردازم ایجاد میشود.
مشکل دیگری نیز با این استدلال وجود دارد که فقرا اگر عقلایی رای دهند، به دموکراتها رای میدهند. به رفتار رای دادن نوعی آنهایی نگاه کنید که این استدلال را میکنند. بیشتر آنها آدمهای ثروتمندی هستند که معتقدند حزب جمهوریخواه نمایندگی منافع ثروتمندان را دارد و در عینحال آنها خودشان به دموکراتها رای میدهند. اگر آنها به منافع اقتصادی خود رای نمیدهند، چرا انتظار دارند فقرا اینکار را بکنند؟ شکسپیر در نمایشنامههای خود، اشراف و مردم طبقه متوسط به بالا را به عنوان قهرمانان بهکار برد چون معتقد بود در آن زمان فقط چنین مردمی ظرفیت تجربه کردن احساسات اصیل را دارند و فقرا درگیر به دست آوردن لقمه نانی بودند. آیا این ته مانده باوری است که مفهومی را میرساند که «آنها» باید برای منافع اقتصادی خودشان رای دهند، در حالیکه «ما» باید به حد کافی اصیل باشیم که این کار را نکنیم.
مالیاتها و انگیزهها
اغلب به ما گفته میشود کاهش مالیات بسیار مفید است؛ چون انگیزه برای سختتر کار کردن را میدهد. برخی هواداران حتی ادعا میکنند که اگر نرخ مالیات بر درآمد کاهش یابد، پول بیشتری که فرد به خانه میبرد، آنقدر کار اضافی را تحریک میکند که درآمد مالیاتی افزایش مییابد، چون اثر پایه مالیاتی گسترش یافته بر اثر نرخ پایینتر وضع شده بر آن پایه غلبه میکند. در اصل، امکان این اتفاق هست، اما ادعایی که واقعا دارد بیانگر پیروزی شور و شوق بر شواهد است. در عینحال شما انتظار دارید تغییرات در پایه مالیاتی، بخشی از اثر تغییر نرخها را جبران کند. برای اینکه ببینیم چرا اینگونه است، نگاه دقیقتری به دو روش اصلی کاهش نرخ مالیات بر درآمد میکنیم که بر انگیزه کارکردن تاثیر میگذارد.
کاهش نرخ مالیات از یک طرف، با افزایش دادن حقوقی که به خانه آورده میشود، برخی مردم به خصوص زنان را ترغیب میکند که وارد نیروی کار شوند و نیز آنهایی که از قبل در نیروی کار بودند ساعات بیشتری کار کنند. بهعلاوه، نرخ مالیات پایینتر، مردم را ترغیب میکند تا سهم بیشتری از کل زحمات خود را به عنوان درآمد قابل مالیاتگیری در نظر بگیرند، اما کاهش مالیات اثر دومی نیز دارد که با افزایش درآمد پس از مالیات، کار را کاهش میدهد. با توجه به درآمد پس از مالیات آنها که اکنون بالاتر از قبل است، مردم توانایی بهرهمندی از فراغت بیشتر را دارند یا میتوانند زمان بیشتری را صرف کارهای نابازاری از قبیل خانهداری، بچهداری یا کار داوطلبانه کنند. کدامیک از این دو اثر قویتر است؟ نظریه اقتصادی به تنهایی نمیتواند آن را به ما بگوید. این یک موضوع تجربی است و شواهد تجربی حکایت دارد که اثرجانشینی قویتر است به طوری که کاهش مالیات، کار کردن را افزایش میدهد. نرخهای مالیاتی، اثرات درآمدی و جانشینی بر پسانداز نیز دارند.
اگر من بتوانم نرخ سود پس از مالیات مثلا ۵ درصد بر پسانداز به جای فقط ۳ درصد بهدست آورم، این به من انگیزه میدهد تا یک دلار نهایی را پسانداز کنم به جای اینکه مصرف کنم، اما در همان زمان، کاهش مالیات، من را ثروتمندتر میسازد و من اکنون میتوانم نیازهای آتی معین را فراهم کنم، در حالی که درصد کمتری از درآمدم را پسانداز کنم. دوباره در حالی که اصولا اثر خالص به هر طرف میتواند برود، یک پیشفرض این است که اثر جانشینی بر اثر درآمدی سنگینی میکند، به طوری که افزایش نرخ مالیات بهطور کلی، درصد درآمد پسانداز شده را پایین میآورد.
مالیاتها علاوه بر این اثراتی که روی کار و پسانداز دارند، کارآیی را کاهش میدهند؛ چون تصمیمات اقتصادی را مختل میسازند، زیرا مردم منابع مالی خود را به جای سرمایهگذاری در داراییهای مولدتر، اما مشمول مالیات، در پناهگاههای مالیاتی از قبیل اوراق قرضه شهرداری سرمایهگذاری میکنند و مالیات بر نفع سرمایه، برخی اوقات آنها را وادار میکند تا برخی سهام را نگه دارند که آنها در غیر این صورت میفروشند تا عایداتش را در سهام آتیهدارتر سرمایهگذاری کنند. از این گذشته، اگر آنها به حد کافی «خوشبخت» باشند که قبل از فروش سهام خود بمیرند، همه بدهی مالیات بر عایدات سرمایه روی سهام سابق حذف میشود.
اندازهگیری اثر اخلالآور نظام مالیات فدرال بسیار دشوار است. یک نظرسنجی گسترده از بررسیهای گوناگون که تخمینهای نسبتا جامع هر چند هنوز ناقص هستند، به هزینههایی بین ۲ تا ۵ درصد تولید ناخالص داخلی رسیدهاند؛ اگر چه باید هشدار داد که این ارقام نادقیق هستند و به هزینههایی که با این نظرسنجی برآورد شده است باید هزینههایی را افزود که مالیاتدهندگان بابت کاغذبازی متحمل میگردند که به حدود یک درصد تولید ناخالص داخلی میرسد؛ بنابراین نظام مالیاتی ما ارزان نیست. با توجه به مالیاتهای فدرال که حدود یک پنجم تولید هستند، این تخمینها حکایت دارد که هر دلار درآمد مالیاتی فدرال برای اقتصاد ۱۰ تا ۲۵ سنت اضافی هزینه برمیدارد و برخی تخمینهای دیگر بسیار بالاتر هستند.
۴-۲نهادها و انگیزهها
انگیزهها عمیقا در نهادهای جامعه حک شدهاند. جامعه مادیگرایی که فردگرایی و انسان خودساخته را تحسین میکند ظاهرا انگیزههای بیشتری برای کارآفرینی فراهم میکند نسبت به فرهنگ اشرافیت که جایگاه به ارث رسیده یک طبقه بالاتر را تحسین میکند و از پولدارهای جدید بیزار است. در برخی جوامع، آنهایی که «میخواهند چیزی از خودشان بسازند» سعی دارند کارآفرین شوند؛ در سایر جوامع، آنها به نظام یا بوروکراسی میپیوندند.
حقوق مالکیت و حاکمیت قانون نیز اهمیت زیادی دارد. چرا زحمت انباشت ثروت را بکشیم وقتی دولت میتواند هر زمان که خواست آن را مصادره کند؟ چرا کسب و کاری را شروع کنیم اگر موفقیت آن، تقاضا برای رشوهها را زیاد میکند، یا اگر رقبا قادر خواهند بود به مقامات دولتی رشوه دهند تا مزاحمت ایجاد کنند؟ و این صرفا خطری نیست که تنها از جانب دولت میآید. همچنین خطر قادر نبودن به تنفیذ کارآی حقوق مالکیت علیه سایر بنگاهها یا مشتریان را داریم. در کشوری که دادگاهها بسیار کند هستند تا دعوی حقوقی را حل کنند، نابخردانه است که به انواع پیچیده معین قراردادها، بهرغم کارآیی بزرگتر آنها متکی باشیم و هنرمندان انگیزه کمتری برای تصنیف آهنگها دارند اگر که بتوان آنها را بدون هزینه در اینترنت بارگذاری کرد.
بیشتر اقتصاددانان فکر میکنند ناامنی حقوق مالکیت دلیل اصلی است یا دستکم یک دلیل مهم برای پایین بودن درآمد سرانه کشورهای جهان سوم است. برخی استدلال میکنند اینکه آیا یک کشور مستعمره سابق، سنت حقوق عرفی انگلیسی یا سنت حقوق رسمی قارهای را به ارث برده است، عامل معنادار در تبیین توسعه اقتصادی جاری آن است. تاریخنگاران اقتصادی درباره دامنه حمایت بیشتر از حقوق مالکیت که از روایتهای افزایش دموکراسی برای خیزش غرب ناشی میشود، اتفاق نظر ندارند.
۵-۲- برخی یادداشتهای پایانی
نتیجه اخلاقی این داستان: بله، انگیزهها حاکم بر رفتار اقتصادی هستند و تغییر انگیزهها را میتوان برای تغییر رفتار استفاده کرد؛ بنابراین وقتی سعی در پیشبینی اثرات یک سیاست پیشنهادی داریم، ایده خوبی است که اندیشه جدی را به چگونه انگیزهها تغییر خواهد کرد اختصاص دهیم. بهطور خود کار فرض نکنید که انگیزهها تغییر خواهد کرد؛ بنابراین رفتار در جهت مطلوب پیش میرود. در ادامه چندین مثال خواهیم دید که چگونه سیاستهای نادیده گرفتن آن به خطا میروند.
همچنین به طور خودکار فرض نکنید که اگر انگیزههای قویتر باشند و انگیزههای کارگزار کاملا با انگیزههای کارفرما همسو باشد، بهتر است. برخی اوقات، انگیزهها میتواند بسیار قوی باشد و به تقلب، گریز مالیاتی و سایر جرایم منجر شود. برخی اوقات حتی آن گسستگی نهایی بین منافع کارفرما و کارگزار، کارکرد مفیدی دارد و همانطور که قبلا بحث کردیم، رقابت جایگاه و مصرف نمایشی، مردم را به سمتی میبرد که بیش از آنچه باید کار میکنند، اگر چه عوامل خنثی کنندهای از قبیل اثر ضد انگیزشی مالیاتها را داریم. بهعلاوه مردم چندین نوع انگیزه دارند که برخی اوقات در تضاد هستند. مدیر عامل شرکت، انگیزه مالی برای حداکثر ساختن سودهای شرکت خود را دارد- و نیز انگیزه اخلاق وفاداری به حزب خود را با انگیزه اخلاق وفاداری به کشور خود متوازن سازد.
این بخش را با یک یادداشت شخصی به پایان میرسانم: بسیاری سال پیش، من در یک بررسی برای کمیسیون ریاستجمهوری کار میکردم. قرار اولیه این بود که به من هزینههای انجام شده من به علاوه حقالزحمه مشاوره پرداخت شود. متعاقب آن، کمیسیون تصمیم گرفت برای کاهش کاغذبازی، در عوض به من حقالزحمه بالاتری بپردازد که خودم هزینههای انجام شده را از جیب بدهم. اگر چه من در هر حالتی دائما مراقب بودم که حواسم جمع باشد و هزینهها را پایین نگه دارم، متعجب شدم چقدر هزینهها پایینتر بود وقتی که باید از پول خودم خرج میکردم. انگیزهها واقعا کار میکنند.
کادر ۱- چرا ماشین ابزار روسی در نظام کمونیستی اینقدر سنگین بود؟
اگر چه در نوشتههای مارکس، انگلس یا لنین چیزی یافت نمیشود که حکایت کند ماشین ابزار باید سنگین باشند، در روسیه کمونیستی سنگین بودند. دلیل: به خاطر مشکل در دادن انگیزههای مناسب به برنامهریزان دولتی، حداقل سهمیههای تولید برای کارخانههای مختلف تعیین میشد. برای صنایع با محصولات همگن مثل مداد، نسبتا آسان بود که تعداد واحدها را مشخص کنند، اما ماشین ابزار با اندازههای بسیار متفاوتی بود؛ بنابراین آنچه برنامهریزان انجام دادند تعیین سهمیهها نه برحسب تعداد ماشین ابزار بلکه براساس تن بود. از آنجا که هزینه هر تن ساختن یک ماشین ابزار بسیار کمتر از ساختن قطعات بود، این به کارخانهها انگیزه قوی میداد تا از آلیاژهای سنگین استفاده کنند.
کادر ۲- جبران زحمات مدیران
بیشتر خوانندگان با شکایتهای بیشماری درباره جبران زحمات فوقالعاده زیاد مدیران برخورد کردهاند. من نمیخواهم خود را درگیر قضاوت ارزشی مستتر در این استدلالها کنم، به طوری که فرض میکنم باید به مدیران مطابق با بهرهوری نهایی آنها پرداخت شود و میپرسم که آیا بستههای پرداخت هنگفت به آنها به آن طریق توجیه دارد و روشن میشود که شاید اینطور باشد، اما «شاید باشد» به معنای «واقعا هست» نیست.
فرض کنید یک شرکت که سالانه ۵ میلیارد دلار بابت حقوق به کارکنان میپردازد، بین استخدام مدیر عاملی آقای «من کافی هستم» با حقوق ۱ میلیون دلار یا خانم «من بهتر هستم» با حقوق ۵ میلیون دلار مخیر مانده است. بهعلاوه فرض کنید که نفر دوم نسبت به آقای کافی؛ شرکت را به شیوهای هدایت خواهد کرد که بهرهوری کارمندان ۱ درصد بیشتر میشود، احتمالا با توانایی حدس زدن بهتر که بنگاه باید دلارهای تحقیق و توسعه را در کجا خرج کند. پس برای شرکت سودآور خواهد بود که ۵ میلیون دلار برای استخدام وی خرج کند و فرض کنیم از بهبود سودآوری، پیامد بیرونی مثلا در نتیجه کسب قدرت بازاری یا یافتن راهی برای پوشاندن آلودگی نداریم، به طوری که این ۵ میلیون دلار نیز بیانگر ایجاد ارزش برای جامعه از مدیریت خانم بهتر است. اما اگر بستههای حقوق هنگفت مدیران را بتوان به این شیوه تبیین کرد، چگونه حقوق هگفت مدیران پدیده اخیری هستند و تا همین اواخر مقدار کمتری بودند؟ پاسخ احتمالی این است که باید حقوق مدیران را به اندازه شرکت تحت مدیریت آنها مرتبط کنیم و با توجه به بزرگ شدن شرکتها، جبران زحمات مدیران افزایش یافته است. بهطوری که یک دلیل احتمالی دریافتی کمتر
مدیران اروپایی نسبت به مدیران آمریکایی این است که شرکتهای اروپایی معمولا کوچکتر هستند؛ بنابراین در حالی که از دید برخی مردم اخلاقا درست نیست که مدیران یک صد برابر بیشتر از کارمند معمولی دریافت کنند- چون که آنها در انسانیت مثل هم هستند- چنین حقوقهایی بیانگر مشارکت نسبی آنها است.
آیا این حرف لزوما میگوید که ۵ میلیون دلار بسته پرداختی به خانم بهتر توجیه دارد؟ البته نه. قضاوت ارزشی جنجالبرانگیزی درباره عوامل تعیینکننده حقوق وجود دارد. همچنین یک فرض درباره عدم صرفههای خارجی داریم و فرض دیگری که خانم بهتر واقعا بهرهوری را به میزان ۱ درصد بالا میبرد. احتمالا دلیل اینکه مدیران شرکت به چنین حقوق بالایی رای دادند بیش از آنکه به دلیل توانایی برجسته وی باشد به خاطر دوستی وی با هیاتمدیره و احساس آنها از تعهد وی در انتخاب آنها برای هیاتمدیره شرکت است.آنچه اعتبار این تبیین را افزایش میدهد شیوهای است که معمولا بستههای حقوق مدیران شرکتهای بزرگ تنظیم میشود.
برای بالا بردن انگیزههای مدیران، بیشتر این حقوق شامل پاداش و مزایایی میشود که به قیمت سهام شرکت پیوند خورده است، اما این شیوه به مدیر شرکت پاداش میدهد حتی وقتی سهام شرکت افزایش مییابد صرفا چون که وضعیت کلی بازار بهتر شده است. بهعلاوه، بیشتر مدیران شرکتها، چترهای طلایی پاداشهایی دارند که برقرار هستند، حتی اگر به خاطر بیلیاقتی یا تقلب اخراج شوند. آشتی دادن این قضیه، با تصوری که هیات مدیره، حقوق مدیر عامل را فقط با توجه به منافع سهامداران تعیین میکنند دشوار است و این واقعیت را داریم که بیشتر قراردادهای مدیر عاملها آنچنان پرابهام است که سهامداران اصلا نمیفهمند چقدر به مدیر عامل پرداخت شده است.
علاوه براین، از آنجا که در جریان بحران ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸، زمانی که ریسکپذیری افراطی آنها منجر به زیانهای سنگین شد تعداد بسیار اندکی از مدیر عاملها اخراج شدند نیز تردید در اینباره را برانگیخت که آیا هیاتمدیره شرکتها توانستند مدیر عاملها را به درستی پاسخگو نگهدارند یا خیر. بهعلاوه، وجود آدمهای دست و پاچلفتی و رفتار گلهای مدیر عاملها که در این رویداد آشکار گردید، به نظر نمیرسد بتواند توضیح دهد تمام جبران زحمات بالا به علت کارآیی آنها بوده است.
اما به یاد داشته باشید که بستههای پرداختی خارج از قاعدهای که دربارهاش میشنویم بسیار بالاتر از درآمدهای معمولی گیرندگان آنها است. نه فقط این گیرندگان، بیشتر زندگی کاری خود را در ردههای پایینتر نردبان شرکتی به سر میبرند که حقوقشان اگر چه زیاد است اما به آن هنگفتی نیست، بلکه چون بخش بزرگی از بسته جبران زحمات آنها شامل پاداشهایی است که به قیمت سهام شرکتشان؛ بنابراین به نوسانات بازار سهام وصل شده است، بسته پرداختی به آنها در سال میانگین، بسیار کمتر از بالاترین سال است. بهعلاوه، بخش قابلتوجهی از جبران زحمات مدیران شامل اختیار خرید سهام است و وقتی مدیرعامل اختیار خرید سهام را که در طی سالیان زیادی انباشت شده است، نقد میکند، منافع حاصله به عنوان درآمد در آن سال خاص به حساب میآید.
کادر ۳- آیا بنگاههای حسابداری، انگیزههای درستی دارند؟
برای اینکه بنگاهها کمتر به این فکر بیفتند که اطلاعات نادرست یا گمراهکننده به سرمایهگذاران ارائه کنند، شرکتهای سهامی عام ملزم شدهاند تا دفاترشان را بنگاههای حسابداری؛ حسابرسی کنند، اما این حسابرسان چه انگیزههایی دارند تا اطلاعات قابل اعتمادی به سرمایهگذاران بدهند؟ چرا باید سرمایهگذاران اعتبار بیشتری برای ترازنامههای حسابرسی شده تا حسابرسی نشده قائل شوند؟ از آنجا که خود شرکتها هستند که حسابرسان خود را انتخاب کرده و به آنها حقوق میدهند، این حسابرسان برای یافتن کار جدید انگیزه دارند با زیادی آسانگیر بودن با هم رقابت کنند. اما یک عامل خنثیکننده وجود دارد. مدیرعامل شرکت «تا حدی مشکوک» میداند که اگر حسابداری «خلاق»، دفاترش را حسابرسی کند هیچ مشکلی درباره خلاقیت صریح حسابداران خود نخواهد داشت، اما سرمایهگذاران نیز این را میدانند بهطوری که نظرات حسابرس توجهی برنمیانگیزد. بهتر است که حسابرسی «چشمتیزبین» را استخدام کند. بنگاههای حسابداری مخمصه مشابهی دارند. در کوتاهمدت، زیادی همساز بودن، تعدادی مشتری برای شما میآورد، اما در بلندمدت مشتریانتان را از شما میگیرد چون که وجهه شما کمرنگ میشود.
همچنین این خطر هست که اگر یکی از مشتریان شما ورشکست شود، سهامداران آشفتهحال مدعی میشوند که سهام را به این خاطر خریدند که موسسه حسابرسی آنها را گمراه کرده است و شما را به دادگاه میکشند. اگر آنها برنده شوند، نه فقط بنگاه شما ضرر میکند، بلکه چون بیشتر بنگاههای حسابداری، شراکتهای با مسوولیت نامحدود هستند، ثروت شخصی شرکا نیز بر باد میرود.
بنابراین حسابرسان دو انگیزه متضاد دارند. یکی اینکه آسانگیر باشند؛ بنابراین در کوتاهمدت کار و بار خوبی داشته باشند. دیگری اینکه هر چه میتوانند سختگیری بکنند تا وجهه، موجودیت و ثروت شرکای خود را حفظ نمایند. به هر کدام که جداگانه نگاه کنیم، نتایج یکسویهای بهوجود میآورند، اما تا همین اواخر، باور عمومی وجود داشت که این دو انگیزه تقریبا همدیگر را خنثی میکنند، بهطوری که بنگاههای حسابداری تقریبا انگیزههای درستی دارند، اما در سالهای اخیر، بیشتر بنگاههای حسابداری بزرگ، شروع به ارائه خدمات مشورتی به بنگاههایی کردهاند که دفاترشان را حسابرسی میکنند. این منطقی به نظر میرسد چون برخی از اطلاعاتی که حسابرسان با انجام حسابرسی به دست میآورند در ارائه خدمات مشاورهای نیز مفید است، اما این انگیزه را هم خواهند یافت که اکنون مشتریان بیشتری به دست آورند؛ بنابراین در مقایسه با سابق آسانگیرتر باشند. آیا نتیجه این است که باید حسابرسان را از ارائه خدمات مشاورهای به مشتریان خود بازداشت؟ یا آیا ورشکستگی آرتور آندرسون، یکی از پنج بنگاه بزرگ حسابداری که از ورشکستگی یکی از مشتریان خود، انرون، ناشی شد برای بازگرداندن
انضباط مناسب کافی خواهد بود؟