آنها نمیدانند چه چیزی برای مردم بهتر است
جیمز اوتسن<br>آیا حکومت کردن کارشناسان دولتی، موج آینده است؟ با وجود کوششهای شکستخورده متعدد و تماشایی که کارشناسان دولتی در قرن بیستم داشتند، مجموعه کتابهایی به تازگی ادعا میکنند بله.
جیمز اوتسن
آیا حکومت کردن کارشناسان دولتی، موج آینده است؟ با وجود کوششهای شکستخورده متعدد و تماشایی که کارشناسان دولتی در قرن بیستم داشتند، مجموعه کتابهایی به تازگی ادعا میکنند بله. برای مثال پزشک پیتر یوبل در کتاب خود «دیوانگی بازار آزاد» استدلال میکند که چون جامعه علمی اکنون چیزهایی درباره آنچه مردم را خوشحال میسازد فهمیده است پس ما باید این یافتهها را به قانون تبدیل کنیم. چرا به مردمی که آزاد هستند اجازه دهیم انتخابهایی بکنند که میدانیم برای آنها بد است؟ شاید زمانهای قدیم که علوم معتبری مثل روانشناسی، فیزیولوژی یا پزشکی نداشتیم پذیرفتنی بود که جلوی اقدام دولت را بگیریم تا «آزادی» یا «حقوق» مردم حفظ شود، اما نه حالا: اینک ما میدانیم چه چیزی مردم را تندرست و خوشحال میکند و کاملا انسانی است که انتخابهای مردم را هدایت کنیم و حتی جایی که نیاز بود با زور آنها را سمت اهداف خوب بکشانیم.رهبر دیگر در جنبش «پدرسروی برای شما خوب است» کاس سانستین پروفسور حقوق است. کتاب سانستین با عنوان بیآزار انتخاب شده «سقلمه» که نویسنده همکار دیگر آن اقتصاددان ریچارد تالر است استدلال میکنند که دانش کارشناسان درباره آنچه برای شما خوب است، ساختاربندی آنها در انتخابهای شما را توجیه میکند، به طوری که احتمال بیشتری میرود آنچه را آنها میدانند شما باید انتخاب کنید انتخاب کنند. سانستین کارشناسان دولتی را به عنوان «معماران انتخاب» تایید میکند که هر چیزی را از حسابهای بازنشستگی تا غذا در کافه تریای دانشکده مرتب خواهند کرد. با دقت محیط هر کسی را طراحی میکنند، به طوری که انتخابهایی که معماران کارشناس معتقدند بهترین است، برای مردم تنها انتخابهایی به نظر میرسد که واقعا دارند.
اگر شما تصور کنید این حرفها به برج عاج نشینها محدود میشود حواستان جمع باشد: اوباما، سانستین را به ریاست دفتر اطلاعات و امور تنظیمی کاخ سفید منصوب کرده است- یا آن طور که مشهور شده است به سزار تنظیم. اگر چه فهمیدن میزان قدرت این پست مشکل است- کاملا روشن است که سانستین از قدرت فراوانی برخوردار است تا شروع به نوشتن «سقلمههای» دلخواه خود به درون احکام تنظیمی نماید.
اما بیایید فرض کنیم که سانستین و یوبل آدمهایی خوب با نیاتی خیرخواهانه هستند. آنها خیلی باهوش نیز هستند. پس آیا نمیتوان این سطح فوقالعاده از قدرت و اقتدار درباره زندگیمان را به آنها واگذار کرد؟
آنچه سانستین، یوبل و سایر کارشناسان هر اندازه که باهوش باشند نمیتوانند بدانند آن چیزهایی است که از همه مهمترند. آنها اهداف شما، آرمانهای شما یا اولویتهای شما را نمیدانند. آنها نمیدانند ارزشهای شما چیستند، آنها نمیدانند چه فرصتهایی در دسترس شما است (و چه فرصتهایی نیست)؛ آنها نمیدانند شما از چه چیزهایی خوشتان میآید و از چه چیزهایی بدتان میآید. حتی اگر آنها همه اینها را درباره رفتار انسان یا رفاه انسان به طور کلی بدانند، آنها هر چیزی درباره شخص شما را نمیدانند. آنها هر چیزی درباره من را نیز نمیدانند یا درباره هر کس دیگری به جز خودشان و نزدیکترین اعضای خانواده و دوستانشان.
این همه یعنی بهترین کاری که آنها میتوانند بکنند حدس و گمانهزنی است، همه این اطلاعات- صریح یا ضمنی- فکر کنید که در تمام طول هر روز ردیف میکنید تا تصمیمات عادی روزمره را بگیرید. برای صبحانه امروز چه میخواهید بخورید؟ آیا برای بعد از ظهر امروز به دوستتان تلفن بزنید؟ آیا سرانجام تلفن همراهی که دخترتان خواسته است را برایش بخرید؟ یا پرسشهای مهمتر: آیا باید خانه جدیدی بخرید؟ به دنبال شغل جدیدی باشید؟ خودرو را نقد یا اقساطی بخرید و کدامیک را بخرید؟
میزان اطلاعاتی که هر کدام از ما پردازش میکنیم تا این تصمیمات را بگیریم بسیار زیاد است، بسیار بیشتر از آنچه که احتمالا هر کدام از ما تشخیص دهیم. در عین حال برای اینکه تصمیمات درست بگیریم، باید به همه آنها متکی باشیم و حتی با این همه هنوز هم اغلب اشتباه میکنیم. چه شانسی یک بوروکرات میتواند داشته باشد که تصمیمات درست را برای شما بگیرد، وقتی که او هیچ کدام از این اطلاعات را درباره شما ندارد وقتی که شما یک داده بیمعنای آماری در بین صدها میلیون داده در محیط بررسی
وی هستید؟
در سال ۱۷۷۶، آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل استدلال کرد که بهترین شخص برای اینکه تصمیماتی مثل اینها را بگیرد همان شخصی است که بیشتر این اطلاعات را نسبت به هر کس دیگری در اختیار دارد. در زندگی شما، این شخص خودتان هستید؛ در زندگی من، آن شخص خودم هستم. متاسفانه هیچ قانونگذار دور از دسترسی نمیتواند امید داشته باشد که این تصمیمات را درست و دقیق برایتان بگیرد.اسمیت در ادامه میگوید: آن قانونگذاری که خیال میکند قادر به هدایت زندگی سایر مردم است نه فقط محکوم به شکست است، بلکه گذشته از این خطرناک است - چون اغراق کردن خیالی در تواناییهایش احتمالا به معنای خود بزرگبینی نیز هست و ما همه میدانیم جنون خود بزرگبینی با قدرت گسترده دولتی به کجا منتهی میشود. اسمیت همچنین خطای ذهن بزرگ را نیز شناسایی کرد: باور یا امید به اینکه کسی در بیرون با زرنگی و نیکخواهی کافی وجود دارد تا این تصمیمات را برای ما بگیرد، ما را به اطمینان و آرامشی میرساند که کسی در جایی هست که از ما حمایت و نگهداری کند.
این البته خیلی خوب خواهد بود، اما افسوس که اینجا روی کره خاکی چنین ذهن بزرگی وجود ندارد و هیچ موجود انسانی - حتی یک «کارشناس دولتی» - مصون از خطا وجود نخواهد داشت.