دو قاشق مطلوبیت

محدودیت‌های مغز انسان

شماره روزنامه: ۱۹۸۴ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۸۹۸۴۳ اندیشه-اقتصاد

گلچهره پاکدل

تیم‌هارفورد<br> مترجم: گلچهره پاکدل<br>اسکار وایلد زمانی گفته بود که کلبیون قیمت همه چیز را می‌دانند و ارزش هیچ چیز را. ما اقتصاددان‌ها اغلب، این گفته را خطاب به خودمان می‌یابیم، اما این منصفانه نیست، اقتصاددان‌ها همیشه به دنبال تحلیلی بوده‌اند که ارزش همه چیز را دربربگیرد. حتی موضوع باری کنایی دارد، چون اگر پژوهش‌های «اقتصاد عصبی» درست باشد، مدل‌های اقتصادی علاوه بر قیمت، ارزش را نیز در بر می‌گیرند و این مغز انسان است که از این روند جا می‌ماند.<br>

تیم‌هارفورد

مترجم: گلچهره پاکدل

اسکار وایلد زمانی گفته بود که کلبیون قیمت همه چیز را می‌دانند و ارزش هیچ چیز را. ما اقتصاددان‌ها اغلب، این گفته را خطاب به خودمان می‌یابیم، اما این منصفانه نیست، اقتصاددان‌ها همیشه به دنبال تحلیلی بوده‌اند که ارزش همه چیز را دربربگیرد. حتی موضوع باری کنایی دارد، چون اگر پژوهش‌های «اقتصاد عصبی» درست باشد، مدل‌های اقتصادی علاوه بر قیمت، ارزش را نیز در بر می‌گیرند و این مغز انسان است که از این روند جا می‌ماند.

اقتصاددان‌ها هیچ مشکلی ندارند که فردی استراحت یک روز تعطیل را به یک بوسه ترجیح بدهد، یا یک بوسه را به یک چشمک. اگر چنین باشد ما می‌گوییم مطلوبیت آن استراحت روز تعطیل بیشتر از بوسه است که آن هم به نوبه‌ خود ارزشی بیشتر از یک چشمک دارد. مطلوبیت تنها یک روش توصیف است، توصیفی که به شکل ریاضی وار معقول و سازگار باشد؛ مثلا همین که شما چشمک را بر نخواهید گزید اگر که پای استراحت روز تعطیل در میان باشد. این تئوری کاملا می‌تواند همه‌ چیزهای مختلفی که برای انسان‌ها ارزش دارند را منعکس سازد.

درواقع، این تئوری به تمایزدهی مبهم تری از آنچه که ما قادر به هضم اش هستیم هم میدان می‌دهد. مغز انسان شاید به‌اندازه‌ کافی ورزیده نباشد که به سطوح مختلف ارزش رسیدگی کند. یک سری آزمایشات روانشناختی که آغازشان به دهه‌ ۵۰ بازمی‌گردد، نشان می‌دهند که ما قادر به تمایز میان بیش از پنج سطح مختلف از هرچیزی نیستیم: شیرینی یک محلول، شوری آن، روشنایی یا تاریکی یک اتاق، شدت یک شوک الکتریکی یا یک بوی خاص. نتایج متفاوت اند، اما سطح سازگاری همگی شگفت‌آور است.

تمرین کمکی نمی‌کند. همچنین، تغییر دادن مقیاس اختلاف‌ها. تمایز قائل شدن میان پنج صدا که از «خیلی بلند» تا «خیلی آهسته» نوسان دارند، از پنج صدایی که میان «نسبتا بلند» تا «نسبتا آهسته» نوسان می‌کنند آسان‌تر نیست. برخی افراد حساسیت آوایی فوق‌العاده‌ای دارند و در رابطه با نواهای موسیقی می‌توانند از این محدودیت‌ها فراتر بروند، اما استثنائاتی این چنینی بسیار اندک‌اند. بی‌دلیل نیست که بسیاری از بررسی‌ها از مقیاس پنج‌گانه برای ارزش‌گذاری استفاده می‌کنند.

نیک چتر، روانشناس یونیورسیتی کالج لندن، معتقد است که مغز انسان مقیاسی داخلی برای این ارزیابی‌ها و «مطلوبیت» و «ارزش» ندارد، بلکه مغز مبادرت به مقایسه می‌کند: مثلا اینکه نور فعلی روشن‌تر از قبلی است. اگر مغز به شکل این مقایسه‌های دو موردی عمل کند، روشن می‌شود که چرا در مقایسه پنج وضعیت روشنایی - شیرینی، شوری، یا مطلوبیت - تا این حد به مشکل برمی‌خورد.

وقتی می‌خواهیم غذایی را ارزیابی کنیم، مابین «آشغال» و «بهترین غذایی که تا به حال خورده‌ایم»، ما تنها سه گزینه‌ دیگر برای ارزش‌گذاری داریم. این مقیاس می‌تواند بسته به مشاهدات اخیر یا داشتن تجربه‌ گسترده در امر تغذیه، تغییر کند. این مشکلی برای اقتصاد سنتی است - همین‌طور مثلا برای آزمون‌های اندازه گیری «شادمانی» که اغلب از افراد می‌خواهد به میزان شادمانی شان عددی از یک تا هفت بدهند.

اگر چتر درست گفته باشد، می‌توان از این یافته برای توضیح رونق‌های شدید بخش مسکن استفاده کرد: مردم مادامی که طبق مقایسه‌های جاری شان - مثلا در قیاس با قیمت سایر خانه‌های محله - خانه‌ای را، هرچند که بسیار بالا قیمت خورده باشد، گران تشخیص ندهند حاضر به خرید آن هستند. مسلما چنین تحقیقاتی و دیگر بررسی‌ها توسط اقتصاددانان رفتاری انجام شده است، نشان می‌دهند که تمایل ما در پرداخت پول برای اجتناب از تجارب ناخوشایند بسیار دارای نوسان است و می‌تواند تا حدود زیادی توسط علائم قیمتی ارائه شده از سوی آزمایشگران جهت بگیرد.

اینک تنها چیزی که من احتیاج دارم یافتن راهی است که با آن بتوانم مردم را متقاعد کنم پرداخت ۱۰۰پوند برای خرید یک کتاب، هزینه‌ بسیار معقولی است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن