حکایت لیبرال و شیر
دومان بهرامی راد
منبع: وبلاگ کاتالاکسی<br> نویسنده: دومان بهرامی راد<br>«اسلاوی ژیژک» معروف به ویروس کامپیوتری است که نمودهای بارز ماتریس موسوم به سرمایهداری لیبرال جهان گستر را به هم میریزد!
منبع: وبلاگ کاتالاکسی
نویسنده: دومان بهرامی راد
«اسلاوی ژیژک» معروف به ویروس کامپیوتری است که نمودهای بارز ماتریس موسوم به سرمایهداری لیبرال جهان گستر را به هم میریزد!
«ژیژک» به این منظور در یکی از مقالات خود لطیفهای در باب نگرش لیبرالها به انسانهای دیگر (یا انسانشناسی لیبرالیسم) تعریف میکند که به مزاج محافل روشنفکری بسیار خوش آمده است: « یک لیبرال با دوستش تو جنگلی میگشتند که ناگهان با شیر گرسنهای روبهرو میشن، لیبرال به قصد فرار بلافاصله بند کفشاشو محکم میکنه. دوستش میگه: مگه دیوونه شدی، هر چی هم سریع بدویی، سرعتت از شیر که بیشتر نیست. لیبرال برمیگرده به دوستش میگه: من که نمیخوام از اون سریعتر بدوم، فقط میخوام از تو جلو بزنم.»
من شخصا همیشه ترجیح میدهم که به صراحت خود را لیبرال بنامم و از لیبرالیسم (چه اقتصادی و چه سیاسی) دفاع کنم، ولی باید اعتراف کنم که این یکی از بهترین لطیفههایی بود که تا به حال شنیدهام و هر بار که به آن فکر میکنم، ناگزیر لبخندی بر لبانم مینشیند.
به عقیده من، اندیشمندان چپ هر چند گرفتار تخیلات آرمانی هستند و اغلب با عدمواقعبینی خود، مشکلات عدیدهای در عرصه سیاسی و به خصوص اقتصادی کشورها ایجاد میکنند، اما نگاه نقادانه و ظریفی دارند که میتوان از آن بسیار بهره برد و از همین رو من به امثال «ژیژک» علاقه خاصی دارم.
لطیفه «ژیژک» با ظرافت خاصی به شنونده این منظور را میرساند که یک فرد لیبرال تنها به فکر نفع شخصی خویش است و « نه خود را، بلکه فقط خود را دوست دارد». علاقه من به امثال ژیژک دقیقا به این دلیل است که انسان را به تفکر وا میدارد و من هم به عنوان یک لیبرال با شنیدن این لطیفه در عین حال که از ته دل میخندیدم، به فکر فرو رفتم.
۱ - این بار تصمیم دارم در مورد نگرش لیبرالها، بهویژه اقتصاددانان لیبرال در مورد انگیزه و چگونگی رفتار «انسان نوعی» بنویسم و سپس دلالت این نگرش را در سیاستهای اقتصادی بهویژه عدالت اقتصادی که محل بحث فراوانی است، مورد اشاره قرار دهم.
ابتدا علاقهمندم تا نظرات حداقل چند نفر از دوستان را در مورد این لطیفه که ارتباط مستقیمی به بحث مورد نظر من دارد، بدانم. همچنین نظرات شما میتواند به عنوان بحثی پیرامون فرض اساسی علم اقتصاد متعارف (که ماهیتا لیبرال است) باشد، مبنی بر این که هر فردی بهدنبال حداکثر کردن مطلوبیت (یا لذت) خود است. فکر میکنم که این بحث جای خوبی باشد برای اینکه اندیشه خود را در مورد انگیزه رفتار انسانی به آزمون بگذارید و اینکه تا چه حد با اندیشههای لیبرالها در این مورد موافقید.
الف) آیا شما، آقای لیبرال را که قهرمان لطیفه ما است، انسان خودخواه و سنگدلی میدانید یا رفتار او را یک واکنش طبیعی تلقی میکنید؟
ب) فرض کنید که یک انسان نوعی (مثلا خود شما) در چنین موقعیتی گرفتار شود، توصیه شما به او چیست؟
ج) فکر میکنید خود آقای «ژیژک» چه پاسخی به پرسشهای فوق دارد؟
- همانطور که از سوالات فوق بر میآید، ما با یک انتخاب اخلاقی مواجهیم و اقتصاددانان در مبحث عدالت اقتصادی همواره با چنین انتخابهایی مواجه بودهاند و همین امر موجب شده است اقتصاددانان برای یافتن پاسخی برای پرسشهایی از این دست به فلسفه روی آورند. شاید برای همین است که «کینز»، اقتصاددان معروف میگوید: « اقتصاددانان معمولا بردگان یکی از فلاسفه دوران گذشته بودهاند» و شاید ظهور اقتصاددانانِ فیلسوف مانند «جان رالز» یا «فنهایک»، پاسخی به این ادعا باشد.
تلاش من در این بخش بر این است که بدون به کار گرفتن واژههای پیچیده فلسفی، ارتباط اقتصاد و فلسفه را باز نمایم و برای پرسشهایی که در بخش اول مطرح کردم، پاسخهایی فرضی از جانب اقتصاددانانِ فیلسوف لیبرال ارائه کنم.
۲ - در دوران پیشامدرن، تمامی پرسشهای اخلاقی از جانب یک نظام اعتقادی مشترک که بر مبنای هدفی متعالی و متافیزیکی شکل میگرفت، پاسخهای کاملا مشخصی مییافت که مقدس و خدشه ناپذیر تلقی میشد. اما وقتی که «مارکس» میگفت: «هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود» و «وبر» خبر از «افسونزدایی» دنیا میداد، جوامع غربی قدم در دوران مدرنیسم گذاشتند، دورانی که در آن دیگر آن هدف متعالی، برای پاسخگویی به چنین پرسشهایی کارآیی لازم را نداشت. از این رو فیلسوفان در پی چاره جویی برآمدند و جریانهای مختلف فکری و فلسفی را شکل دادند که بحثوجدل آنها تا به امروز ادامه دارد.
برای حفظ سادگی بحث و مفید بودن آن در مبحث اقتصادی، به دو جریان عمده فلسفی اشاره میکنم که هر یک، نسلی از اقتصاددانان را متاثر کردهاند و هر یک تداعیکننده یک اکتشاف علمیاند:
الف) «انقلاب کپرنیکی»
«کپرنیک» اولین دانشمندی بود که پی برد این زمین است که به دور خورشید میچرخد و نه برعکس. «کانت» نیز اولین فیلسوفی بود که جهان را بهجای «متافیزیک»، متوجه انسان کرد. به عقیده او انسانها بهواسطه طبیعت و سرشت مشترکی که دارند، دارای وجدان اخلاقی مشترکی هستند که بدون نیاز به «امر متعالی» میتوان به کمک آن، پرسشهای اخلاقی را پاسخ گفت. «لیبرالیسم کانتی» به معنای استخراج گروهی از حقوق بنیادین اجتماعی از این وجدان اخلاقی مشترک است که افراد در چارچوب این حقوق
خدشهناپذیر میتوانند سبک زندگی خاص خود را داشته باشند و دولتها حق ندارند شیوه خاصی از زندگی را به افراد تحمیل کنند. «منشور حقوق بشر» محصول چنین تفکری است که امروزه معیاری برای ارزیابی حکومتها واقع میشود. اما با این حال اختلافات زیادی بین هواداران کانت وجود دارد که این حقوق بنیادین کدامها هستند؟ به عنوان مثال میتوان به اختلاف دیدگاههای دو اقتصاددانِ فیلسوف هوادار «کانت» یعنی «جان رالز» در قطب عدالتخواه و «فُنهایک» در قطب آزادیخواه اشاره کرد. «رالز» از اقتصاددانانی است که با رویکردی کانتی از «عدالت توزیعی» در اقتصاد دفاع میکند و «هایک» با تاکید بر رویکردی تاریخی از نظام بازار آزاد و ارزشهایی چون آزادی افراد، هر نوع مداخلهای از نوع «عدالت توزیعی» را نفی میکند.
اما برسیم به حکایت «شیر و لیبرالها». به عقیده کانت و پیروان او، سرشت بشری لوحی است که اصول اخلاقی مسلمی بر آن حک شده است و اعمال هر فردی، «باید» مبتنی بر این اصول اخلاقی باشد. اختلاف نظر بر سر این اصول اخلاقی، همواره یکی از مشکلات عمده این رویکرد فلسفی بوده است که پاسخگویی به پرسشهای اخلاقی را دشوار مینماید.
اما پاسخ فرضی من از دیدگاه یک «لیبرال کانتی» (که جای مناقشه بسیار دارد):
«جان رالز»: قهرمان حکایت ما باید بر اساس وجدان اخلاقی خود عمل کرده و تا جایی که میتواند، برای نجات جان دوستش فداکاری و مبارزه کند، بدون آنکه به فکر نتیجه این کار خود باشد (حتی اگر این نتیجه، خورده شدن خود او توسط شیر باشد)، لذا این عمل او که سعی کند سریعتر از دوستش بدود نشانه خودخواهی و غیراخلاقی بودن اوست.
«هایک»: ناعدالتی تنها زمانی موضوعیت دارد که قصد یا غرضی انسانی باعث تفاوت در شرایط افراد شود، لذا هر انسانی که برای زنده ماندن، از حق آزادی خود استفاده میکند و بهدلیل شرایط اولیه بهتر (مثل کفش خوبی که با پول توجیبی پدرش خریده!) نسبت به دیگری در وضعیت بهتری قرار میگیرد (یعنی از دست شیر در میرود)، قابلسرزنش نیست و نمیتوان به این رفتار او انگ بیعدالتی یا بیمرامی گذاشت.
ب) «انقلاب داروینیستی»
«لیبرالهای پراگماتیست» همانند «ریچارد رورتی» که ملاحظات اقتصادی را بسیار جدی میگیرد، تصویر «دکارتی- کانتی» از انسان را به عنوان مالک طبیعت و هدف آفرینش بیمعنا میدانند. آنها با برداشتی داروینی از آدمی، به عنوان حیوانی آغاز میکنند که همانند سایر حیوانات، حداکثر سعی خود را بهکار میبرد تا با زیستبوم خود سازگار شود و حداکثر تلاش خود را بهکار میگیرد تا ابزارهایی بسازد که او را توانا کند تا لذت بیشتر و رنج کمتری ببرد. زبان، اخلاق، دین، دولت، علم و تکنولوژی و … ابزارهایی بیش برای حداکثر کردن لذت آدمی نیستند. برای «لیبرالهای پراگماتیست» تنها چیزی که میتواند به عنوان ارزش، اخلاق یا عدالت تعریف شود، در «حس همدردی» خلاصه میشود، چراکه انسان به عنوان یک حیوان این مزیت را دارا است که درد همنوعان خود را درک کند. دیدگاه پراگماتیک بهشدت در میان دانشمندان اقتصاد سیاسی و فیلسوفانِ اقتصادی آمریکایی نفوذ دارد.
اما پاسخ فرضی من از دیدگاه یک «لیبرالهای پراگماتیست»:
رفتار هر انسان برای نجات جان خودش کاملا طبیعی است، زیرا هر انسانی نه فقط خود، که فقط خود را دوست دارد. اما قهرمان داستان ما اگر در حین فرار، حس ترحم و همدردی با دوستش (که توسط شیر خورده میشود) را احساس کند، از نظر اخلاقی بسیار قابلتحسین خواهد بود.
جمعبندی:
حال از خودم انتظار دارم که به سه سوالی که مطرح کردم پاسخ بدم:
۱ - به سوال اول، همان پاسخی را میدهم که لیبرالهای پراگماتیست میدهند. در باب انسانشناسی کاملا پیرو نظر پراگماتیستها هستم و برای همین، فرض اساسی اقتصاد متعارف یعنی حداکثر کردن لذت شخصی را کاملا واقع گرایانه میدانم.
۲ - اگر من جای قهرمان این حکایت بودم بند کفشهایم را محکم کرده و سعی میکردم از دوستم جلو بزنم و اگه موفق به این کار میشدم، صحنه خورده شدن دوستم توسط شیر در ذهنم مرور میشد و به دو دلیل متاسف و مغموم میشدم، اول بهخاطر اینکه درد دوستم را در حین خورده شدن توسط شیر حس میکردم، دوم اینکه یک دوست خوب را از دست دادهام. ابدا هم سعی نمیکردم که خودم را پیش بقیه توجیه کنم. (رفتار بیتفاوت و رِندانه در پیش میگرفتم)
۳ - چون «ژیژک»، هم پست مدرن و هم نئومارکسیست است، احتمالا پیشنهادش این باشد که هر دو نفر دستهای یکدیگر را گرفته و در همان جا بنشینند تا هر دو در اوج «عشق و زیبایی» توسط شیر خورده شوند!
{Slavoj zizek فیلسوف چپ و پست مدرن اسلوونیایی است.}
www.alhosseini.org