داستان کینزیانا
پریسا آقاکثیری، مصطفی جعفری
نویسنده: آرنولد کلینگ<br> مترجم: پریسا آقاکثیری، مصطفی جعفری<br> منبع: econlib <br>مدل زیر زمانی که میخواستم اقتصاد کینزی را به دانشآموزان دبیرستانی درس بدهم، به فکرم رسید:
نویسنده: آرنولد کلینگ
مترجم: پریسا آقاکثیری، مصطفی جعفری
منبع: econlib
مدل زیر زمانی که میخواستم اقتصاد کینزی را به دانشآموزان دبیرستانی درس بدهم، به فکرم رسید: روزی روزگاری، جو در کینزیانا زندگی میکرد. میتوانیم در تحلیلمان جو را به عنوان فرد نماینده جامعه (representative agent) کینزیانا در نظر بگیریم. جو در یک کارخانه GDP مشغول به کار بود و GDP درست میکرد. هر دوشنبه صبح، جو سر کار میرفت و در هفته پنج روز کار میکرد. وی برای هر شیفت ۲۴ دقیقهای که کار میکرد، یکدلار دریافت میکرد. وی در هفته ۱۰۰ شیفت یعنی ۴۰ ساعت کار میکرد و در نتیجه هفتهای ۱۰۰دلار درآمد داشت. هر جمعه بعد از ظهر جو پول خود را نقد کرده، به بازار GDP میرفت و همه درآمد خود را GDP میخرید.
روزی جو تصمیم گرفت هر هفته بخشی از درآمد خود را پسانداز کند. با توجه به اینکه جو در هفته باید حداقل معادل ۴۰دلار GDP مصرف میکرد، به خودش قول داد که اگر درآمدش در هفته بیشتر از چهلدلار بود، بیستدرصد این درآمد اضافی را پسانداز کند. بنابراین هفته اول، باید بیستدرصد ۶۰دلار و به عبارتی ۱۲دلار پسانداز میکرد. به این منظور ۱۰۰دلار حقوق خود را نقد کرد، اما عصر جمعه تنها ۸۸دلار GDP خرید.
صبح دوشنبه، رییس جو برایش خبر بدی داشت:«هفته پیش یک اتفاق بامزه افتاد. ما ۱۲درصد کمتر از همیشه GDP فروختیم. برای همین این هفته، کار کمتری برای تو میماند. این هفته به جای ۱۰۰ شیفت باید ۸۸ شیفت کار کنی».
جو خیلی ناراحت شد از این که این هفته تنها ۸۸دلار درآمد داشت. او که به خودش قول داده بود بیستدرصد مازاد چهلدلار را پسانداز کند، ۲۰درصد ۴۸دلار و به عبارتی ۶/۹دلار پسانداز کرد. بنابراین بعد از ظهر جمعه، همه ۸۸دلار حقوقش را نقد کرد اما تنها ۴۰/۷۸دلار آن را خرج کرد.
صبح دوشنبه هفته بعد، دوباره رییس جو به او گفت: «این طور که معلوم است، باید این هفته حتی از هفته پیش هم GDP کمتری تولید کنیم. متاسفانه باید بگویم که تو این هفته فقط میتوانی ۴۰/۷۸ شیفت کار کنی».
بنابراین جو در آن هفته بیستدرصد ۴۰/۳۸دلار یا به عبارتی ۶۸/۷دلار پسانداز و ۷۲/۷۰دلار از درآمد خود را خرج کرد.
اوضاع وخیمتر و وخیمتر میشد بنابراین از اقتصاددان مشهور، کروگ پلمن، خواسته شده که راهحلی پیشنهاد دهد. کروگ پلمن گفت: «مردم احمق دارند پسانداز میکنند. پیشنهاد من این است که آنچه را که احمقها خرج نمیکنند، دولت خرج کند». این پیشنهاد جدی گرفته شد و بنابراین دولت ۲۸/۲۹دلار از جو قرض کرد و با آن GDP خرید.
صبح دوشنبه که جو سر کار رفت، رییسش به او گفت: «خبر خوبی برایت دارم. ما هفته گذشته بهاندازه سابق فروش کردیم، بنابراین میتوانی این هفته ۱۰۰ شیفت کار کنی». بنابراین عصر جمعه هفته مذکور، جو طبق وعدهای که به خود داده بود، ۱۲دلار از درآمدش را پسانداز کرد. اما دولت آن ۱۲دلار را قرض گرفت و با آن GDP خرید. این وضعیت هر هفته تکرار میشد و بعد از آن همه به خوبی و خوشی زندگی کردند. همانطور که دیدیم، مساله این طور حل شد که از آن به بعد دولت پول جو را برایش خرج میکرد. اما دو مساله باید در نظر گرفته شود.
۱. در این جا هیچ اثری از مکانیسم قیمتها نیست. کارخانه از آن چه که میخواهد فروش کمتری دارد، با این وجود قیمتها را کاهش نمیدهد. جو نیز کمتر از آنچه که میخواهد کار میکند اما دستمزدش کاهش نمییابد.
۲. اگر جو پسانداز خود را نه به شکل پول نقد بلکه به شکل GDP نگهداری میکرد، چنین مشکلی بروز نمیکرد.
اجازه دهید مورد یک را کمی باز کنم. من هم معتقدم که الزاما حرکت به سمت تعادل اشتغال کامل آنی نخواهد بود. در یک اقتصاد پیچیده، که تعداد زیادی از افراد برای تطبیق یافتن با شرایط جدید مجبور به تغییر شغل میشوند، مسخره است که انتظار داشته باشیم تعدیل به طور آنی صورت بگیرد. به علاوه، شاید تغییرات شدید و ناگهانی قیمتها باعث بی ثباتی شده و افراد را وادار کند که تعدیلهایی انجام دهند که در آینده باید معکوس شود. بنابراین درست است که قیمتها و دستمزدها کاملا ثابت نیستند، اما میتوان گفت در اقتصاد قیمتها و دستمزدها، کاملا هم انعطافپذیر نیستند.
مورد دو نیز نیاز به توضیح دارد: اینکه برای نقش پول به عنوان ابزاری برای حفظ ارزش در اقتصاد کلان اهمیت قائل شویم، به نتایج جالبی میانجامد. کینز با کمک مواردی چون «ترجیح نقدینگی» و «دام نقدینگی» نشان میدهد که برای پول در این نقش اهمیت زیادی قائل است. اما من فکر میکنم که اهمیتی که کینز برای نقش پول به عنوان ابزار حفظ ارزش قائل میشود، بیش از آنکه دید خوبی به ما بدهد، باعث خطا میشود.
در یک اقتصاد پیچیده که در آن تقسیم کار صورت گرفته، نمیتوان به عنوان دستمزد، به مردم از همان چیزی داد که تولید کردهاند. اگر من حسابدار یک فروشگاه نان باشم طبیعی است که در فروش نان مزیت نسبی ندارم. اما اگر به من به عنوان دستمزد نان بدهند، مجبور میشوم که آن را با آن چه که میخواهم مصرف کنم مبادله کنم و همین امر باعث اتلاف منابع میشود. حتی میتوان جلوتر رفت و تصور کرد که من حسابدار یک بیمارستان هستم. حالا آیا میشود که به جای دستمزد مثلا من را جراحی کنند؟
در واقع این که پول وسیله حفظ ارزش است، مشکلزا نیست. مشکل در این است که برنامههای تولیدکنندهها و برنامههای مصرفکنندهها الزاما با هم منطبق نمیشوند. همانطور که ادوارد لرنر، در کتاب داستانها و الگوهای اقتصاد کلان آورده است:
مشخصات زنجیره طولانی عرضه در اقتصادهای صنعتی ایجاب میکند که ظرفیت لازم برای تولید کالاهای مصرفی سالها پیش از آن که کالاها به مصرفکننده نهایی فروخته میشوند، ایجاد شده باشد. در یک اقتصاد زنده و در حال رشد با توجه به این فاصله زمانی، امکان این که ظرفیت واقعی با فروش واقعی در هر ماه برابر باشد، بسیار پایین است.
تا زمانی که تغییر رفتار مصرفکننده کُند یا قابل پیشبینی است، برنامههای تولیدکنندهها با مصرفکنندهها خیلی متفاوت نخواهد بود. «دستگاه محاسباتی بزرگ» میتواند برای اغلب مردم شغل ایجاد کند. با این حال، تغییرات بزرگ و پیشبینی نشده در رفتار مصرفکننده میتواند عملکرد این دستگاه محاسباتی را با مشکل مواجه کند. در چنین شرایطی تا زمانی که یک الگوی جدید تولید و خواستها مستقر نشود، بیکاری ادامه مییابد.