بادکنکهای کمظرفیت
مریم خباز<br>باریک شدن در خود اگر با چاشنی صداقت باشد واقعا لذت دارد. اینکه اندیشه خودت و هم مسلکانت را به محکمهای بکشانی که در آن قاضی و هیاتمنصفه دلمشغولی جز انصاف ندارند خون زیر پوست میدواند.
مریم خباز
باریک شدن در خود اگر با چاشنی صداقت باشد واقعا لذت دارد. اینکه اندیشه خودت و هم مسلکانت را به محکمهای بکشانی که در آن قاضی و هیاتمنصفه دلمشغولی جز انصاف ندارند خون زیر پوست میدواند. حکایت این سطرها هم از آن حکایتهایی است که راویاش قصد باریکبینی دارد اما درست در نقطهای که لبه پرتگاه است. پرتگاه از این نظر که او خود نان و نمک مطبوعات میخورد و قصد نمکدانشکنی ندارد. البته بحث نان و نمک و نمکدانشکنی نیست چه این واگویههایی است که هر منصف مطبوعاتی، «انتقاد از خودش» مینامد. عالم مطبوعات دنیای عجیبی است، میگویند هر که نان روزنامهنگاری بخورد دل کندن از آن برایش ناممکن میشود گویی حقوق ناچیز مطبوعاتیها به افیونی میماند که ترک کردنی نیست. مطبوعاتیها همهفنحریفند و از مهندس معدن گرفته تا دامپزشک و گیاهشناس و گرافیست در جمع آنان یافت میشود. مدیریت خانوادهها هم در مطبوعات کم نیستند و آنها که به زبانهای زنده دنیا مسلطند نیز البته چند سالی است به لطف دانشگاه آزاد و همت دانشجویانی که دلشان برای پولشان سوخته و عزم روزنامهنگار شدن را جزم کردهاند در تحریریههای مطبوعات، درس خواندههای این رشته هم آمدورفت دارند. یکی از استادان روزنامهنگاری حرف جالبی میزد. او میگفت کسی که روزنامهنگاری خوانده مثل دندانپزشکی است که در محضر استاد خاک خورده اما کسی که با پشتوانه تجربه به میدان قلمزدن آمده کسی جز کمک دندانپزشک تجربی نیست.
البته سخن این استاد را خیلیها قبول ندارند ولی آنان که درس خوانده این رشتهاند این گفته را با افتخار تکرار میکنند. اما کسانی که عالم مطبوعات را جدا از عوالم صوری دیگر میدانند حق دارند چرا که وقتی روزنامهنگار در دل مطبوعهاش حل میشود دیگر کسی سراغ از تحصیلاتش نمیگیرد. اینجا دندانپزشک و کمک دندانپزشک تجربی فرق زیادی با هم ندارند چرا که آن کس که قلمش گیراتر است برنده میشود، گویی همه آمدهاند تا دندان خراب سیاست، اقتصاد، اجتماع و فرهنگ را با تیزی خامهشان جراحی کنند. روزنامهنگاران هیچ کدام مثل هم نیستند بعضی با لغات جادو میکنند و تیر هدف را به نشانه میزنند و بعضی هم باسوادند ولی قلمشان گیرا نیست انگار جذبه واژهها از دست نوشتههاشان رخت بر بسته است. بعضیها هم هستند که مغز متفکر گروهند و در کسوت فرماندهی مدام به این و آن خط میدهند. بعضی از این مغزهای متفکر البته قلم قابل تحسینی هم دارند که اگر بنویسند کاری جز افشاگری نمیکنند. در این بازار تبادل فکر و اندیشه اما بعضی هستند که لاکپشتوار در لاک خود میخزند و از جمع دوری میکنند و به خاطر خودبینی که گاه گریبانشان را میگیرد خیلی دیر پیشرفت میکنند. خودبینی در مطبوعات یعنی آخر خط یعنی همان جایی که یکی از سردبیران مطبوعات میگوید: «ترکیدن بادکنکهای کوچک و کم ظرفیتی که بیش از حد باد شدهاند.»
با این حال خیلی قلم به دستها هستند که خودشان را یک سرو گردن از همه بالاتر میبینند، دنیای این افراد در آسمان است نه زمین و البته مصداق «آن کس که بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست». ولی امان از جاذبه فروتنها، آنقدر جذاب که گل برای زنبور. در مطبوعات آدمهای متواضع زیادند و به راستی تواناتر از خودپرستها. آنان اگر تحسین شوند یا تشویق زیاد برانگیخته نمیشوند چون باور دارند اگر پست و سمتها و نام و نشانها ماندگار بود هرگز به دست آنان نمیافتاد. اما این همه حکایت روزنامهها نیست. این روزها دیگر مثل سالهای گذشته ورود به مطبوعات کار سختی نیست. فقط انگیزه میخواهد و ذوق و قریحهای خدادادی. البته آنانی که وارد مطبوعات میشوند لزوما ماندگار نمیشوند چرا که خیلیها فضای تحریریه را تاب نمیآورند. امروز دیگر سالهاست که نشانی از سختگیریهای بیچون و چرای مطبوعاتیها و سنگاندازیهای ریش سفیدها (مقابل جوانان) نیست. اگر چهار دهه قبل جوان مشتاق جویای نام راهی دفتر روزنامهای میشد و پس از کلی کلنجار رفتن با مسوولان، پاک کردن میز روزنامهنگاران و گردگیری تحریریه نصیبش میشد امروز جسارت روبرو شدن با سردبیر یا دبیر سرویس و توانایی متقاعد کردن آنان برای ورود به روزنامه کفایت میکند. امروز اعضای تحریریه روزنامهها خیلی جوانند و از هجده، نوزده سال شروع میشود. بعضی از این جوانها البته به درستی راه را جهتیابی کردهاند و در جایگاهی مناسب قرار گرفتهاند اما بعضی هم هستند که چون راه گم کردهای و در حال غرقی به شاخهای کوچک چنگ زدهاند و خود را به روزنامه رساندهاند. حدو اندازه بعضیها واقعا کوچک است؛ شاید همانهایی که در عالم سیاست به آنان «کوتوله» میگویند بچههای تحریریهها خیلی زود بزرگ و بارور میشوند ولی بعضی بچهها بزرگ شدنی نیستند. بعضی از این بچهها البته اگر مرور زمان شامل حالشان شود بالاخره بزرگ میشوند ولی بچههایی هستند که بلوغ نیافته راهی مکانی دیگر میشوند تاهمانی باشند که از این شاخه به آن شاخه میپرند.
امروز خیلی از باتجربهها از مطبوعات رفتهاند، گاهی میشود که دلت برای روبهرو شدن با کسی که سلولهای بدنش از نان مطبوعات تغذیه شده تنگ میشود. نشستن کنار استادان قلم، کلاس آموزشی است ولی امروز پیشکسوتان قلم پراکنده شدهاند بعضی در کتابخانهها و پژوهشکدهها، بعضی در دانشگاهها و بعضی هم در بازار آزاد. چندسالی میشود که دیگر مجالی برای نوشتن خیلی چیزها نیست، روزنامهنگار همچون سانسورچیای شده است که به خود اجازه عبور از خطوط تعیین شده را نمیدهد. روزنامهنگاران را اگر خوب بکاوی پشت چشمهایشان حقایقی است که نه زبان که شفافیت چشمها فاششان میکند. آنان میآیند و میروند ولی این چشمها هیچ تفاوتی با قبل نمیکند مثل این است که این نگاهها میراثی است که نسل به نسل به ارث میروند ...
دنیای مطبوعات واقعا جذاب است، ترک آن از هر کسی برنمیآید.