سینمای ایران در سال ۸۶

روزنه‌های نور، در پس سیاهی

شماره روزنامه: ۱۴۸۴ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۵۵۲۷۲ بیشتر

[ علیرضا مجمع ]<br>سال سینمایی ۸۶ سالی ویژه برای سینمای ایران بود. سال نقطه عطف. از چند حیث. این سال سوای موجودی فیلم‌هایش اولین سال اکران پر و پیمان سیاست‌های جدید سینمایی در دولت نهم بود که می‌شد از درون آن نگاه سیاستگذاران و متصدیان سینمایی حال حاضر ایران را مشاهده کرد.

روزنه‌های نور، در پس سیاهی

[ علیرضا مجمع ]

سال سینمایی ۸۶ سالی ویژه برای سینمای ایران بود. سال نقطه عطف. از چند حیث. این سال سوای موجودی فیلم‌هایش اولین سال اکران پر و پیمان سیاست‌های جدید سینمایی در دولت نهم بود که می‌شد از درون آن نگاه سیاستگذاران و متصدیان سینمایی حال حاضر ایران را مشاهده کرد. این نگاه البته دورنمای روشنی را به دنبال ندارد، چه این که در سینمای ۸۶ شاهد توقیف‌های مکرر فیلم‌هایی بودیم که از هفت خوان اداره‌های مختلف معاونت سینمایی ارشاد و بنیاد فارابی سربلند بیرون آمده بودند و چون به اکران رسیدند - حتی در شب اکران - به یکباره در محکمی در برابرشان دیدند و ناگهان تمام سرمایه یک فیلم - که بهتر می‌دانید در این زمانه شاید به میلیارد هم برسد - به هوا رفت و دود شد.

برخی از این فیلم‌ها البته با جمله‌های غیر قابل برگشتی مواجه شدند: «مگر از روی جنازه من رد بشید که فیلمتون رو اکران کنید»!!

این جمله و جملات نظیر این از زاویه‌های حاشیه‌ای نظارتی و غیر مستدل قانونی و همچنین غیر تخصصی سینمایی حکایت می‌کند که نه می‌توان در برابرش ایستاد - چون فعلا قدرت دست گویندگان این گونه جملات است - و نه می‌توان نادیده‌اش گرفت.

چون به هر حال سرنوشت یک عده آدم که زندگی‌شان را روی این حرفه گذاشته‌اند از این راه تامین می‌شود - پس چه باید کرد؟ وضعیت غریبی است. از یک سو فیلمی مثل اخراجی‌ها به بازار می‌آید که عقبه جنجالی‌ای بر پیشانی دارد و وقتی پرده‌های سینماها را تسخیر می‌کند اتفاقا با استقبال خوبی مواجه می‌شود - دقت کنید می‌گویم استقبال خوب نه بی‌نظیر. چه این رقم فروش برای فیلمی مثل اخراجی‌ها - یک میلیارد و سیصد میلیون تومان - عدد زیادی نیست، چون ما به شدت نسبی نگر شده‌ایم و یادمان رفته که به غیر از اخراجی‌ها باقی فیلم‌ها متوسط ۴۰۰میلیون تومان فروخته‌اند پس فکر می‌کنیم حتما اخراجی‌ها خیلی خوب فروخته، در صورتی که چنین نیست و از سوی دیگر با فیلم‌هایی مواجه می‌شویم که ۲۰۰هزار تومان و ۴۰۰هزار تومان فروخته‌‌‌اند، عجب؟!

چه بر سینمای ایران آمده است؟ البته سوای ارزش‌های کیفی فیلم اخراجی‌ها که به نظر من فیلمی فاقد کیفیت است که بعدتر به آن هم می‌رسیم - بنده با فروش بالای این فیلم و هیچ فیلم دیگری که در این سینمای نفس تنگ می‌خواهد جانی تازه ببخشد به پیکره نحیف و سرم به دست این سینما - گیرم حتی فیلم فارسی‌های فله‌ای این دوران که البته فیلم مسعود ده‌نمکی هم خارج از این قاعده نیست نه تنها مخالفتی ندارم که حتی دلم غنج می‌رود از این که صف طویل مردم را می‌بینم روبه‌روی این سینماها. البته نمی‌توانم افسوس خود را پنهان کنم از این که این جماعت از سالن اخراجی‌ها که بیرون می‌آیند «ایول، ایول، داش مجیدو ایول» سر می‌دهند و تحت تاثیر لمپنیسم درون فیلم خود را به عنوان افراد یک جامعه لمپن معرفی می‌کنند.

این دریغ شاید ریشه تاریخی عجیبی داشته باشد که از گنج قارون تا اخراجی‌ها دست از سر این ملت برنداشته است. ما گاهی یادمان می‌رود که در سرزمینی به درازای تاریخ نفس می‌کشیم و پشتمان پر است از رنج‌های نیاکانمان. آن وقت همین جامعه زمانی که در آن سوی اقیانوس حکایت مملکتشان را جعل می‌کنند و در قالب فیلمی به نام ۳۰۰ رسما جعل ریشه‌های ما را به پرده سینماهای جهان نمایش می‌دهند، رگ گردنمان ورم می‌کند و دم از کوروش کبیر و داریوش و خشایار می‌زنیم. یادمان می‌رود که خودمان گزک دست آنها داده‌ایم تا ریشخند‌مان کنند.

یادمان می‌رود که هنوز هم مردمی هستیم که بالای سرتخت خوابمان دیوان حافظ می‌گذاریم و تفال به خواجه یکی از ترجیح بندهای زندگی همه ما است.

یادمان می‌رود وقتی پسر فال فروش سر چهارراه با چشمان ملتمس می‌خواهد که از او فال حافظ بخریم به خاطر این که دلش را شاد کنیم به جای یکی، دو تا فال برمی‌داریم و به جای ۱۰۰ تومان پانصد تومان به پسر فال فروش می‌دهیم و بقیه‌اش را به او هبه می‌کنیم.

خب اینها چه ربطی به سینما دارد؟ همه اینها را گفتم تا دلیل آن افسوس و این غرور را باز گفته باشم؛ افسوس از «ایول، ایول ...» و غرور از حافظ و مولانا و ... در این شرایط که خودمان فرهنگ خودمان را به یغما داده‌ایم، البته عجیب نیست که کشوری مثل ترکیه،؛ حضرت مولانا را برای خود قبضه کند و هیچ کسی هم جیکش در نیاید که این مفخر ایران‌زمین، اشعار و حکایاتی را به زبان فارسی سروده است و ماییم که میراث‌دار اوییم، نه عثمانی‌تبارها. خودمان غرورمان را به یغما داده‌ایم و به جایش افسوس گرفته‌ایم. معامله رنج‌آوری است، نه؟

سینمای ایران هم کم و بیش از این قاعده کلی پیروی می‌کند. در بحث سینمای ۸۶ که شاید در طول ۲۵ سال سینمای فعال پس از انقلاب کمترین انرژی فعال جامعه را می‌شد در محصولات آن یافت، حتی در این اندک حس انرژیک، به فیلم‌هایی بیشتر بها داده شد که در ترویج فرهنگ لمپن مآبی گوی سبقت را از باقی آثار ربودند و اتفاقا فیلم‌هایی مهجور ماندند که سعی داشتند اندکی نگاه موثر و تیغ برنده داشته باشند. این ارزش نهادن‌ها و اهمیت قائل نشدن‌ها نه فقط در بخش اقتصادی این سینما یعنی گیشه فروش فیلم‌ها که در برخوردهای منتقدانه و کارشناسانه هم دیده شد. این معضل البته چند سالی است گریبان این سینما را گرفته است. نبود تعهد درست و از آن مهم‌تر نبود منتقد کاربلد. اولی محصول دومی است به این معنی که در سال‌های رفته، نگاه پرورشی جای خود را به کمیت غیرقابل اعتنا داده است.

ما در این سال با انبوه حرف‌های بی‌محتوا مواجه بودیم که از سوی آدم‌های تازه از گرد راه رسیده تنها صفحه‌های روزنامه‌ها و حتی مجلات به شدت تخصصی این مملکت را پر کرد. تصورم این است که هزینه مرکب پاشیده شده روی صفحه این کاغذها بسیار بیشتر از هزینه پرورش جوان‌های تازه منتقد شده به هدر رفته به حساب می‌آید. با این روند البته نمی‌توان چندان امیدوارانه به آینده نقد سینما در ایران چشم داشت. به شخصه در این سال حتی یک نقد و تحلیل درست در هیچ کدام از نشریات و صفحه‌های سینمایی نخواندم. دلیلش ساده است با آدم‌های استخوان خرد کرده عرصه را خالی کرده‌اند و جوان‌های بی‌عمق جای آنها را گرفته‌اند. فراموش کرده‌ایم که این دو در کنار هم می‌توانند به رشد سینما بیانجامند. هر کدام از آنها به تنهایی آفت نقد سینما است. دیگر نقد را نمی‌توان پلی میان فیلم و مردم تلقی کرد. در صورتی که پیش از این، در سال‌های نه‌چندان دور اوایل دهه هفتاد، وضعیت به گونه‌ دیگری بود. آینده نامحتمل این نگاه و روش چندان سفید نیست.

ما کشور جشنواره‌زده‌ای هستیم؛ نه در سینما که در همه هنرها. هر هفته یک جشنواره از یک نقطه این سرزمین سر بر می‌آورد و با الفاظ پرطمطراق و ادعاهای نوبه‌نوی فرهنگی خود را به رخ جامعه اطراف می‌کشد. سینما هم در همین قاعده می‌گنجد. احیانا امسال که مدیر اجرایی یکی از همین جشنواره‌ها بودم بیشتر به ادعاهای خالی از تفکر منطقی و مهم‌تر سینمایی-آدم‌ها پی بردم. اما یک نکته به شدت توجهم را جلب کرد، اینکه همه اوصاف سینمای اکران ایران یک طرف و نسل تازه فیلم‌سازی ایران که در آینده از آنها بیشتر خواهیم شنید، طرف دیگر این نسل خود را در چند جشنواره فیلم کوتاه به رخ کشید و به سینماگران فعلی این نکته را اثبات کرد که اگر نجنبند، نسلی جای آنها را می‌گیرد که بی‌هیچ رودربایستی می‌خواهد سهم خود را از فرهنگ و سینمای ایران طلب کند. این نسل، نسل دهه نود سینمای ایران است که در جشنواره‌های فیلم کوتاه فعلی نرم‌نرمک خود را آماده جدال با بزرگان این سینما می‌کند. نسل جدیدی در راه است که خود را آماده دیدن آثارشان کنیم.

اکران فیلم خارجی مصیبتی است که ظاهرا دست و پا شکسته قرار است به حیات خود در این سینما ادامه دهد. فیلم‌های نه چندان مهم از کشورهای نه چندان مهم‌تر در عرصه سینما، قصد دارد این روند را نشان دهد که ببینید ما هم فیلم خارجی اکران می‌کنیم. این چه جورش است سر در نمی‌آورم. اکران به شدت محدود فیلم خارجی در یک یا دو سینما و چند سینما به شکل تک‌سانس نه دردی از سینمای ایران دوا می‌کند، نه تماشاگران ایرانی. خود را در بوته آزمایش قرار نمی‌دهیم، آن وقت توقع داریم رشد و پیشرفتمان هم عالم‌گیر شود. اکران گسترده فیلم خارجی می‌تواند ارتقای سینما- و به خصوص سینمای ملی- را منجر شود. از چه می‌ترسیم؟ از نابودی؟! این بلاتکلیفی که صدچندان بدتر از نابودی کامل است. این مرگ تدریجی است.

پس خود را بیازماییم تا ببینیم چندمرده حلاجیم. از فیلم‌های امسال کمتر گفتیم. اینجا اشاره‌ای می‌کنم به چند فیلم مهم از این سینما. باقی فیلم‌ها که اشاره نمی‌شود رای بگیرید از باب نازل بودن کیفی فیلم‌ها که ارزش این چند خط را هم ندارد.

اخراجی‌ها: ناتوان در مضمون و اجرا و بسیار توانا در حاشیه‌سازی. پای مسعود ده‌نمکی بیشتر از اینکه فیلمش حرف بزند، خودش حرف می‌زند. از پیش تولید و فیلمبرداری و پس از فیلمبرداری بگیرید، تا اکران جشنواره و اعتراض به رای هیات داوران و کارهای غیر مرسوم.

اقلیما: فیلمی از مهدی عسگرپور، یک مدیر سابق با پس‌زمینه اعتقادی. تلاش برای قرار گرفتن در ژانر وحشت، که ناتوان است البته.

پارک وی: به ادعای کارگردانش تلاش شده در قالب ژانر وحشت از نوع تلالویی‌ اثر فیلم موفقی از آب دربیاید، که در نیامده. صحنه‌ها بیش از آنکه وحشت بیافریند، کمدی از آب درآمده و از تماشاگر خنده می‌گیرد. موضوع هم که اساسا هیستریک است. پس جیرانی یک بار دیگر به اوت زده است.

روز سوم: فیلم محبوب جشنواره ۲۵. من دست آخر نفهمیدم این محمدحسین لطیفی به کدام صراط مستقیم است. سریال صاحبدلان و روز سوم‌اش را باور کنیم یا توفیق اجباری و دختر ایرونی و خوابگاه دخترانش را.

ضمن اینکه لطیفی تنها کارگردانی بود که امسال دو فیلم روی اکران سینماها داشت، روز سوم البته کاریکاتوری از سقوط خرمشهر ارائه می‌دهد با تصویر رسانه‌ای از مام میهن و دلاوری خرمشهری‌ها و... فیلم با این حجم گسترده با عجله در سه ماه برای جشنواره آماده شد و بهترین فیلم جشنواره ۲۵ لقب گرفت. ما که نفهمیدیم لطیفی کدام طرفی است، شما اگر فهمیدید به خبری هم به ما بدید!

رییس: یک سوتی دیگر از رییس کیمیایی. کیمیایی ۸۶ به جوان‌ها هم که رو می‌کند مضحکه می‌آفریند. فیلمش هم که عملا نه روی پا است، نه قابل اعتنا. دیگر نه کسی کارگردان را تحویل می‌گیرد، نه فیلمش را. اما او همچنان فیلم می‌سازد. یادش به خیر گوزن‌ها و داش‌آکل و سرب و دندان مار، خداحافظ رییس!

خون‌بازی: یک تصویر درست و خشن از جامعه فعلی ایران، تصویر رخشان بنی‌اعتماد بسیار واقعی است و درست درآمده. خون‌بازی یک وجه مشخصه درخشان دیگر دارد. بازی قرص و محکم باران کوثری که اگر نبود، خون‌بازی این فیلمی نبود که ما دیدیم.

پاداش سکوت: مازیار میری، بهترین فیلمش را ساخته است، از حاشیه‌های جنگ او بهترین بهره را برد. قصه رزمنده‌ای که بعد از ۲۰ سال اعتراف می‌کند همرزمش را او کشته است نه عراقی‌ها، و در آخر تبرئه می‌شود. فیلم لحظه‌های درخشانی دارد که نادیده گرفته شد.

اتوبوس شب: وقتی پوراحمد فیلم جنگی می‌سازد، حاصلش می‌شود اتوبوس شب و وقتی وام بنیاد فارابی در این سال اختصاص به جنگ دارد، حاصلش می‌شود چند فیلم جنگی بی‌محتوا. پوراحمد باید به سینمای خودش بازگردد.

و در آخر دو نکته که دلم نمی‌آید بدون آنها این گزارش‌ را به پایان برم. یکی ندادن اکران به سنتوری داریوش مهرجویی به‌رغم اینکه فیلم تا شب اکران آماده پخش بود و مترصد پرده که نشد و چرخ لنگ سینمای ایران را لنگ‌تر کرد، چه اگر می‌آمد قطعا شاهد صف‌های طویل جلوی سینماها بودیم.

و دیگری باز شدن سینمای عزیزمان،‌ آزادی پس از ۱۰ سال خاموشی. و این بار نونوار شده‌، با ۵ سالن مدرن که فیلم دیدن در آنها لذت فراوانی دارد. این شاید تنها نکته مثبت سینمای ایران سال ۸۶ بود!

به رغم تمام نق‌و‌نوق‌ها هنوز هم امیدواریم، امیدوار به آینده این سینما. تاریخ نشان داده سانسور و محدود کردن، تاریخ مصرف دارد. نمی‌توان مدت زمانی طولانی دست و پای همه را بست. پس همچنان امیدواریم که سال‌های آینده‌مان فیلم‌های خوب ببینیم، امسال که ندیدیم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن