ساموئل بِیلی و نقد نظریه ارزش مطلق
دیوید ریکاردو، اقتصاددان کلاسیک قرن نوزده انگلستان را شاید بتوان مهمترین و تاثیرگذارترین نظریهپرداز تئوری ارزش-کار یا ارزش مطلق پیش از مارکس دانست.
دیوید ریکاردو، اقتصاددان کلاسیک قرن نوزده انگلستان را شاید بتوان مهمترین و تاثیرگذارترین نظریهپرداز تئوری ارزش-کار یا ارزش مطلق پیش از مارکس دانست.
البته پیش از وی کسان دیگری از جمله آدام اسمیت به نوعی نظریه ارزش-کار را مطرح کرده بودند و تلویحا یا تصریحا برای کالاها ارزش عینی یا مطلق قایل بودند. اما این ریکاردو بود که به صراحت و تاکید از نظریه ارزش-کار یا ارزش مطلق دفاع کرد و تاکید ورزید که ارزش کالاها مقدم بر مبادله و مستقل از آن توسط مقدار کار و تلاش انسانها در جریان تولید معین میگردد. به عقیده وی مقدار کار انجام شده برای تولید یک کالا ارزش ذاتی یا مطلق آن را تشکیل میدهد و ارزش مبادلهای یا قیمت بازار محل بروز این ارزش درونی کالا است. اقتدار و شهرت ریکاردو به انضمام شیوه بیان دقیق و منطقی احتجاجهای وی، موقعیت ممتازی را برای او در نیمه اول قرن نوزدهم میلادی ایجاد کرده بود که با توجه به آن کمتر کسی جرات میکرد نظریات وی را مورد نقد و تردید قرار دهد. فراموش نکنیم که حتی کارل مارکس از اقتدار ریکاردو برای توجیه نظریه ارزش و استثمار خود مایه گذاشته بود و در اوایل قرن بیستم آلفرد مارشال، از بنیانگذاران اقتصاد آکادمیک مدرن، خود را به شدت وامدار ریکاردو تلقی میکرد. حتی در نیمه دوم قرن بیستم برخی ریکاردینهای جدید مانند «پیرو سرافا» تلاش کردند نظریه
ارزش مطلق وی را به صورت جدیدی بازسازی کنند. در هر صورت، نقادی نظریه ارزش ریکاردو در سالهای 1820 میلادی، یعنی اوج نظام فکری ریکاردویی، جسارت فکری زیادی لازم داشت و کار سترگی به نظر میرسید که ساموئل بیلی با نوشتن رساله کوچکی تحت عنوان «رساله انتقادی درباره ماهیت، اندازهگیری و علل ارزش» (1825) به خوبی از عهده آن برآمد. این رساله از نظر شومپیتر از شاهکارهای نوع خود است و به تنهایی کافی است تا نویسنده آن را در تاریخ اقتصاد علمی در رده اول قرار دهد. او معتقد است که بیلی بسیار جلوتر از زمانه خود بود و به همین علت اندیشههای وی به درستی در آن زمان فهمیده نشده و مورد استقبال قرار نگرفت. (شومپیتر، 152)
ساموئل بیلی در «رساله انتقادی» خود ابتدا دیدگاه خود را درباره ارزش مبادلهای بیان میکند و از همان آغاز مدعی میشود که ارزش اقتصادی عرصه ارزیابی نسبی است و مفاهیم و مقادیر مطلق در آن جایی ندارند.
او همانند اقتصاددانان کلاسیک میان ارزش مصرفی و ارزش مبادلهای تمایز قایل میشود و میگوید آنچه در اقتصاد سیاسی به عنوان ارزش از آن صحبت میشود اساسا منظور ارزش مبادلهای است.
از نظر وی مفهوم ارزش (اقتصادی) هنگامی مطرح میشود که اشیا از جهت رجحان یا مبادله مورد مقایسه با یکدیگر قرار میگیرند. وقتی یک شیئی را به تنهایی مورد بررسی قرار میدهیم ممکن است از آن بدمان یا خوشمان بیاید، اما زمانی میتوانیم از ارزش آن شیئی سخن بگوییم که آن را با شیئ دیگری مقایسه نماییم.
ارزش (اقتصادی) یک شیئی در مقایسه معلوم میشود بنابراین ارزش یک مفهوم ذاتا نسبی است و ارزش در خود یا ارزش ذاتی وجود ندارد.
به سخن دیگر، ارزش یک شیئی را برحسب اشیای دیگر میتوان بیان کرد. وقتی میگوییم شیئی الف دو برابر شیئی ب میارزد، در واقع ارزش الف را برحسب ب و ارزش ب را برحسب الف بیان کردهایم.
الف مستقل از ب یا هر شیئی دیگری قابل ارزیابی نیست و هیچ ارزش ایجابی از آن خود ندارد و ارزشگذاری کمی آن در واقع حاکی از نسبتی است که با شیئی دیگر دارد.
ارزش مبادلهای الف با مقادیری از ب نشان داده میشود و همچنین است ارزش مبادلهای ب که مقدار معینی از شیئی الف است. (بیلی، ۳-۲)
برای پیش بردن بحث، ساموئل بیلی به تعریف ارزش مبادلهای آدام اسمیت در کتاب «ثروت ملل» متوسل میشود و آن را به عنوان مفهوم پایهای استدلالهای خود به کار میگیرد.
از نظر اسمیت، ارزش مبادلهای یک شیئی بیانکننده قدرت خرید آن از کالاهای دیگر است، قدرتی که با مالکیت شیئی انتقال مییابد.
طبق این تعریف، ارزش مستلزم وجود حداقل دو شیئی است و ارزش یک شیئی به تنهایی و بدون مقایسه آن با دیگر اشیا معنا ندارد.
اگر منظور از ارزش قدرت خرید باشد باید چیزی برای خریدن وجود داشته باشد که بتوان از ارزش سخن گفت. بنابراین ارزش ناظر بر هیچ عنصر ایجابی یا ذاتی نیست، بلکه صرفا رابطهای است که در آن دو شیای به عنوان کالاهای قابلمبادله در برابر هم قرار میگیرند. (بیلی، ۵) اما چون در عرف اقتصادی و زندگی روزمره، ارزش کالاها به واسطه پول سنجیده میشود، عامه مردم و بعضا برخی اقتصاددانان این گونه تصور میکنند که کالاها دارای ارزشی ذاتی یا مطلق هستند و پول وسیله اندازهگیری آن است. واقعیت این است که پول در گذشته و در اصل کالایی مانند کالاهای دیگر بود با این تفاوت که به علت برخورداری از برخی ویژگیها به عنوان «معادل عمومی» همه کالاها یا وسیله مبادله به کار گرفته میشد تا مبادلات روزافزون مردم به سهولت انجام گیرد. پول کالایی به تدریج جای خود را به پول اعتباری و قانونی داد.
پول امروزی گرچه دیگر مانند گذشته کالایی همانند دیگر کالاها نیست، اما همان کارکرد «وسیله مبادله عمومی» را دارد و ارزش نسبی هر کالایی را نسبت به کالاهای دیگر میسنجد. نکتهای که نباید از ذهن دور داشت این است که پول برخلاف ظاهر آن، واحد ثابتی برای اندازهگیری نیست. آنچه پول در رابطه با ارزش اقتصادی کالاها انجام میدهد اندازهگیری رابطه مبادلهای میان آنها است. به عبارت دیگر هر ارزش مبادلهای یا هر قیمتی، نهایتا قیمت نسبی است و ارزش یا قیمت مطلق فاقد معنا است.
ریکاردو به تصور اینکه ارزشهای مبادلهای کالاها یا قیمتها پدیدارهای ظاهریاند و پشت سر آنها در حقیقت جوهر مشترکی در همه کالاها وجود دارد که بر حسب مقدار آن در هر کالا، ارزش مبادلهای آن نسبت به کالاهای دیگر معین میگردد، در پی یافتن واحد اندازهگیری ثابتی برمیآید که توسط آن بتوان ارزش حقیقی کالا، یعنی مقدار جوهر مشترک موجود در آنها را اندازهگیری کرد. او برای این منظور دو راهحل متفاوت را مطرح میسازد که البته ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند، یکی اندازهگیری از طریق مقدار کار مورد استفاده برای تولید و دیگری پیدا کردن کالایی با ارزش ثابت که بتوان از آن به عنوان واحد اندازهگیری ارزش کالاهای دیگر بهره گرفت.
ریکاردو معتقد است که اگر کالایی یافت شود که مقدار کار لازم برای تولید آن در همه زمانها یکسان باشد، آن کالا ارزشی تغییرناپذیری خواهد داشت. ریکاردو در واقع در طرح نظریه ارزش - کار خود به این بنبست تئوریک رسیده بود که مقدار کار لازم برای تولید یک کالای معین در زمانها و شرایط مختلف میتواند متفاوت باشد، بنابراین نمیتوان چنین کمیت متغیری را به عنوان واحد اندازهگیری ثابت تلقی کرد. در نتیجه او تصور میکند که اگر کالای خاصی را پیدا کند که تولید آن در همه زمانها مستلزم مقدار کار ثابتی باشد، مشکل اندازهگیری ارزش قابل حل خواهد بود (یادآوری میکنیم که مارکس هم بعدها برای رفع همین مشکل به نظریه کار اجتماعا لازم متوسط میشود) ساموئل بیلی در انتقاد از ریکاردو میگوید: اگر ارزش مبادلهای را صرفا نشاندهنده یک رابطه یا نسبت بدانیم، جستوجوی کالایی با ارزش تغییرناپذیر کار بیهودهای خواهد بود. او سپس این پرسش اساسی را مطرح میسازد که وقتی میگوییم کالایی ارزش تغییرناپذیر دارد منظور ما تغییرناپذیر نسبت به چه چیز است؟ (بیلی، 10) واضح است که منظور ریکاردو ثابت بودن ارزش یک کالا نسبت به کالاهای دیگر نیست، بلکه او در
چارچوب تصور عینی از مقدار ارزش و رابطه آن با مقدار کار صورت گرفته برای تولید همان کالا، چنین فکری را مطرح میکند. به عبارت دیگر، منظور ریکاردو ثابت بودن مقدار کار لازم برای تولید یک کالا در همه زمانها و شرایط است، اما اگر هم به فرض محال چنین کالایی یافت شود این موضوع چه ربطی به ارزش مبادلهای آن دارد؟ از نظر بیلی ارزش یک کالا را در رابطه با دیگر کالاها میتوان سنجید و اساسا ارزش یک مفهوم نسبی است.
بنابراین سخن گفتن از ارزش یک کالا به طور مستقل یعنی بدون در نظر گرفتن کالاهای دیگر بیمعنا است. آنچه ریکاردو و برخی طرفداران وی در پی آن بودند پیدا کردن ارزش مطلق و معیاری برای اندازهگیری آن بود کاری که طبق تعریف ارزش مبادلهای، به لحاظ منطقی غیرقابل دفاع است.
به عقیده بیلی، موضوع اندازهگیری ارزش به قیاس با اندازهگیری مادی و فیزیکی، منشا اشتباهات مکرر بسیاری بوده است. (بیلی، 94) این اشتباهات از آنجا نشات میگیرد که تصور میشود معیارهای اندازهگیری در عالم فیزیکی با معیارهای عالم اقتصادی (مبادله) یکی است یعنی اندازهگیری در تجارت کالایی همان معنی را دارد که مثلا اندازهگیری فاصله میان دو شهر یا دو نقطه. در اندازهگیری فیزیکی معیار یا محک سنجش ما یک واحد اندازهگیری تعریف شده و تغییرناپذیری مانند متر است که براساس آن فاصلهها میان دو یا چند نقطه محاسبه میشود، اما هنگامی که از ارزش مبادلهای سخن میگوییم واحد اندازهگیری ثابت و لایتغیر ما کدام است؟ بیلی میگوید کل آنچه در مبادلات میان کالاها اتفاق میافتد و ما از آن به عنوان اندازهگیری ارزش یاد میکنیم در واقع عملیاتی از این دست است: اگر ارزش کالای الف نسبت به کالای ب معلوم باشد و نیز ارزش ب را نسبت به ج بدانیم میتوانیم ارزش الف و ج را نسبت به همدیگر بسنجیم. این عملیات آشکارا هیچ شباهتی به جریان اندازهگیری فاصله فیزیکی ندارد. (بیلی، 96) نسبت مبادله میان دو کالای الف و ب همانند همه کالای دیگر، ممکن است هر لحظه
براساس ارزیابیهای متفاوت مبادلهکنندگان، تغییر یابد، بنابراین هیچ عنصر تغییرناپذیر یا واحد اندازهگیری ثابتی وجود ندارد که ارزش کالاها براساس آن اندازهگیری شود. این غفلت از ماهیت کاملا متفاوت ارزشگذاری در مبادلات کالایی و اندازهگیری فیزیکی و یکسان انگاشتن آنها به داوریها و نتیجهگیریهای بیاساس و فاقد معنا منتهی شده است. آنچه در دنیای کالاها روی میدهد ارزشگذاری نسبی آنها توسط افراد مختلف است. ارزش در اقتصاد بیانکننده رجحان و اهمیت نسبی کالاها از دیدگاه مبادلهکنندگان است. اینکه یک واحد کالای الف با دو واحد کالای ب در بازار مبادله میشود مسبوق به اندازهگیری ارزش ذاتی کالای الف و ب با معیار ثابت اندازهگیری نیست (معیاری که تصور وجود آن به لحاظ منطقی ممتنع است) بلکه اساسا گویای ارزیابی ذهنی افراد در شرایط زمانی و مکانی معین است. حتی اگر شرایط تولید ثابت فرض شود، با تغییر در ارزیابی ذهنی افراد به هر دلیل، نسبت مبادله میان الف و ب ممکن است تغییر کند و این تغییر با هیچ واحد اندازهگیری ثابتی قابل سنجش نیست.
موضوع دیگری که از نظر ساموئل بیلی موجب ابهام و سوءتفاهم در تحلیلهای اقتصادی شده تفاوت میان اندازهگیری ارزش و علت ارزش است که اغلب مورد غفلت قرار میگیرد و این دو مفهوم در عمل با هم خلط میشوند. (بیلی، ۱۷۱)
ریکاردو و اغلب طرفداران وی به تناوب این اشتباه را تکرار میکنند و آنجا که از مقدار کار به عنوان معیار اندازهگیری ارزش حرف میزنند، در استدلالهای خود برای اثبات این موضوع به کار و تلاش انسان به عنوان علت ارزش متوسل میگردند. (بیلی، 175) برای روشن شدن موضوع، بیلی ابتدا تلاش میورزد مفهوم علت یا علل ارزش را توضیح دهد. منظور او از علتهای ارزش، آن دسته عواملی است که ارزش مبادلهای در بازار به آنها بستگی دارد. (بیلی، 184)
وی معتقد است که برای فهم بهتر موضوع لازم است کالاها را از جهت رقابتی یا انحصاری بودن طبقهبندی کنیم. اول کالاهایی که به دلیل طبیعی یا شرایط خاص به صورت انحصاری تولید میشوند و رقابت جایی در آن ندارد. دوم، کالاهایی که بنگاههای تولیدکننده آنها در شرایط تولیدی بهتر و برتری نسبت به بقیه قرار دارند. بنابراین رقابت با آنها مستلزم صرف هزینههای سنگینی از سوی بنگاههای جدید است. سوم، کالاهایی که تولیدشان به صورت رقابتی و بدون محدودیت صورت میگیرد. (بیلی، ۱۸۵) واضح است که علل تعیینکننده ارزش مبادلهای سه گروه کالای فوق نمیتواند یکسان باشد.
بیلی به پیروی از اقتصاددانان کلاسیک از جمله ریکاردو، توضیح میدهد که در شرایط انحصاری و شبهانحصاری، ارزش مبادلهای کالاها عمدتا به رقابت میان خریداران، یعنی ثروت، ذائقه و تمایلات آنها بستگی خواهد داشت. اما در شرایط رقابتی، هزینه تولید عامل اصلی تعیینکننده ارزش مبادله است. بیلی خاطرنشان میسازد که علل بلاواسطه ارزش ملاحظاتی است که روی ذهن انسانها تاثیر میگذارد. هر انسانی که وقت و نیروی خود را صرف تولید کالایی میکند زمانی به تولید ادامه خواهد داد که هزینههای تولید آن بیش از ارزش مبادلهایاش در بازار نباشد. (بیلی، 199) از نظر بیلی، علت ارزش کالاها در شرایط تولید رقابتی، اساسا هزینه تولید است و هزینه تولید میتواند مربوط به کار، سرمایه یا هر دو باشد. (بیلی، 205) گرچه وی به صراحت از ابزارهای تحلیل نهایی (مارژنیال) استفاده نمیکند، ابزارهایی که در آن زمان هنوز مدون و مرسوم نشده بود، اما استدلالهای وی درباره ارزش مبادلهای یا قیمت بازار، در حقیقت، پیش درآمدی بر این تحلیلها است.
حتی شاید بتوان گفت که بسیاری از نکات مهم نظریه ذهنی (سوبژکتیو) ارزش که بعدها توسط مارژینالیستها و به ویژه شاخه اتریشی ارائه میشود در نظریات بیلی وجود دارد.
اگر بخواهیم موضوع را به زبان امروزیتر و دقیقتر علم اقتصاد بیان کنیم باید بگوییم که در شرایط کاملا رقابتی پایینترین حد قیمت بازار هزینه نهایی تولید در پایینترین سطح هزینه میانگین است. اما معنای چنین قضیهای این نیست که هزینه تولید ارزش مبادلهای کالا را اندازهگیری میکند.
گرچه ریکاردو عقیده داشت که کمیابی میتواند در تعیین ارزش مبادلهای کالاها موثر باشد اما او این تاثیر را کماهمیت تلقی میکرد و آن را محدود به کالاهای معدودی میدانست. او بر این رای بود که اساسیترین عامل تعیین ارزش مبادلهای کالاها مقدار کار لازم برای تولید آنها است و عملا در تحلیلهای اقتصادی خود عامل کمیابی را دستکم میگرفت. بیلی این رویکرد ریکاردو را غیرقابل دفاع میداند و آن را عامل تناقض موجود در استدلالهای وی تلقی میکند.
به عقیده وی، ریکاردو از یک طرف مدعی است که ارزش مبادلهای کالاها ناشی از مقدار کارم لازم برای تولید آنها است و از طرف دیگر میگوید ارزش گندم، طلا و بسیاری دیگر از کالاها ناشی از مقدار کار لازم برای تولید آنها در بدترین زمینها یا معادن است. (بیلی، 228)
اگر همچنانکه ریکاردو به درستی میگوید ارزش گندم، طلا یا هر کالای دیگری در بازار به مقدار کار لازم (هزینه تولید) برای تولید در کمبازدهترین شرایط بستگی دارد در این صورت باید بپذیریم که مقدار کار لازم (هزینه تولید) در شرایطی بازدهی بیشتر تاثیری در تعیین ارزش مبادلهای یا قیمت بازار نخواهد داشت.
شگفت است که ریکاردو خود بارها اذعان میدارد که ارزش کالاها به سبب کمیابی میتواند افزایش یابد بدون اینکه مقدار کار لازم برای تولید آنها تغییر یافته باشد، اما باز هم در نهایت اصرار میورزد که ارزش مبادله به مقدار کار لازم برای تولید بستگی دارد.
او در مباحثه خود با لرد لودردیل میپذیرد که اگر آب به تملک انحصاری یک نفر درآید ارزش مبادلهای پیدا میکند، اما توضیحی که در این خصوص میدهد این است که بهرغم ایجاد ارزش هیچ ثروت جدیدی تولید نشده است (ریکاردو، ۲۵۳) او همین بحث را عینا با مالتوس مطرح میکند و میگوید بهره زمین ایجاد ارزش است ولی ایجاد ثروت نیست. (ریکاردو، ۳۴۰) ریکاردو به درستی تاکید میورزد که مالکیت انحصاری بر منابع کمیاب میتواند منشا ایجاد ارزش اقتصادی برای مالک باشد بدون اینکه در این میان کالای جدیدی الزاما تولید شده باشد. آنچه در این صورت اتفاق میافتد در واقع انتقال ثروت از بخشهای دیگر جامعه به مالک انحصاری است. اما ریکاردو به این نکته اساسی نمیپردازد که صرف مالکیت ایجاد ارزش نمیکند بلکه وجود تقاضا است که موجب میشود کالایی که هیچکاری برای تولید آن صورت نگرفته، ارزش مبادلهای پیدا کند. طرفداران ریکاردو و به طور کلی نظریه ارزش- کار هیچگاه پاسخ روشنی به این پرسشها ندادهاند. آنها اینگونه موارد را که به قول ساموئل بیلی گستردهترین منبع ارزش مبادلهای کالاها است (بیلی، ۲۲۹)، موارد استثنایی و نادر تلقی میکنند.
نکته مهم دیگری که ساموئل بیلی در خصوص نظریه ارزش- کار ریکاردو و همفکران وی تذکر میدهد موضوع انباشت یا تبلور کار در محصول تولید شده است. بیلی میگوید کالایی که برای تولید آن به فرض صد روز کار صورت گرفته، در واقع محصول یا نتیجه صد روز کار است نه اینکه تصور کنیم صدر روز کار در این محصول انباشته شده است. او تاکید میورزد که انباشت ادعایی اینجا در حقیقت یک عمل ریاضی است که اقتصاددان در ذهن خود انجام میدهد، آنچه در واقع امر اتفاق میافتد بههیچوجه انباشته شدن کار یا ساعات کار نیست «کالای تولید شده نتیجه کار است و نه خود کار» (بیلی، 221) در واقع همین تصور نامعقول و وهمآلود انباشته شدن مقدار کار در محصول تولید شده است که توهم وجود ارزش مطلق را پدید میآورد، یعنی ارزشی که در درون کالا انباشته شده یا تبلور یافته و نهایتا ارزش مبادلهای یا قیمت بازار را معین میسازد. ریکاردو با تفکیک دو مفهوم قیمت طبیعی (ارزش مطلق) و قیمت بازار میگوید قیمتهای بازار ممکن است انحرافهای تصادفی و زودگذری نسبت به قیمت اصلی یا طبیعیشان پیدا کنند. اما در نهایت کار لازم برای تولیدات است که تعیین میکند کالاها به چه مقدارهایی با
یکدیگر مبادله شوند. (ریکاردو،122) به سخن دیگر، قیمت بازار حول و حوش قیمت طبیعی نوسان میکند. منظور از قیمت طبیعی مقدار کار انجام شده برای تولید یا آن گونه که ریکاردو در جای جای کتاب خود میگوید هزینه تولید است. سوای ابهام موجود در مفهوم هزینه تولید و روشن نبودن نقش سایر نهادهها غیر از کار یعنی مواد اولیه، ماشینآلات و سرمایه مالی، پرسش اصلی ساموئل بیلی همچنان بیپاسخ میماند که اگر کالایی برای مبادله (بازار) عرضه نشود سخن گفتن از ارزش آن چه معنایی دارد؟ اگر صد ساعت کار برای تولید کالایی صرف شده باشد اما به دلیل نبودن تقاضا یا هر علت دیگری هیچگاه به بازار عرض نشود چه قیمت یا ارزشی برای آن میتوان قایل شد؟
کارل مارکس که هنگام نوشتن کتاب «سرمایه» به شدت تحت تاثیر نظریه ارزش - کار ریکاردو قرار داشت از این نقادیهای بیلی بر وی ظاهرا سخت برآشفته بود. مارکس در توضیح نظریه ارزش خود از همان آغاز در صدد برمیآید با این مخالف سرسخت نظریه ارزش - کار تسویه حساب اساسی کند. بیلی متهم میشود به اینکه اولا در تحلیلهای خود تنها به شکل ارزش پرداخته و نه ذات آن و از این رو راه به جایی نبرده است، ثانیا تسلیم نفوذ «بورژوای عملگرا شده» و از این رو صرفا «تعینات کمی» را در نظر گرفته است. (مارکس،۵۶) مارکس در جایی دیگری با اشاره به «رساله انتقادی» بیلی اظهار میدارد که این «ذهن کوتهبین» به خیال خود میخواست با اشاره به تعدد وجود اشکال ارزش نسبی، هر گونه تعیین مفهومی ارزش را از ریشه نفی کند. (مارکس،۷۲) واقعیت این است که مارکس پاسخی به انتقادات بیلی از نظریه ارزش - کار یا ارزش مطلق نمیدهد و فقط تکرار میکند که او مفهوم ارزش یا ذات ارزشی را نفهمیده یا نادیده گرفته است. شومپیتر که خود دلبستگی خاصی به مارکس دارد، در خصوص داوریهای وی در درباره اندیشههای بیلی میگوید در غیر منصفانه بودن و عدم درک استدلالهای بیلی، مارکس در کتاب
«نظریههای ارزش اضافی» از دیگر منتقدان بسیار فراتر میرود. (شوپیتر، ۱۵۱)
رویکرد مارکس به نظریات ساموئل بیلی را در میان پیروان اندیشه مارکسیستی میتوان سراغ گرفت. به عنوان مثال، آیزاک روبین در کتاب «نظریه ارزش مارکس»، به جای پاسخ دادن به استدلالهای بیلی در خصوص نفی مفهوم ارزش مطلق، همانند استاد خود عمل میکند و مینویسد، «بیل که در کممایگیهایش بسی موفقتر از انتقادهای شوخطبعانهاش از ریکاردو بود، سعی داشت مبانی نظریه ارزش کار را در هم بریزد» (روبین، 231) ما در جای دیگری به نقد نظریه ارزش مارکس و تناقضهای درونی آن پرداختهایم (غنینژاد، 136-126)، اینجا فقط اشاره میکنیم که درسی که از نقادی مارکس و مارکسیستها از اندیشههای بیلی میتوان گرفت این است که تحقیر و تخفیف یک نویسنده، کاری آسانتر از بررسی استدلالهای او است!
منابع:
۱-Bailey, Samuel (۱۸۲۵/۱۹۶۷), A Critical Dissertation on the Nature, Measure and Causes of Value, Reprinted by Augustus M.kelley Publishers
2 - Schumpeter, Joseph (1954/1983), Histoire de l, Analyse Economique, vol.2, Gallimard, Paris
۳-Marx, Karl (۱۹۸۳), Le Capital, Messider/Editions Sociales, Paris
4 - ریکاردو، دیوید (1817)، اصول اقتصاد سیاسی و مالیاتستانی، ترجمه حبیبا... تیموری، نشر نی، 1374
۵ - روبین، آیزاک ایلیچ (۱۹۲۸)، نظریه ارزش مارکس، ترجمه حسن شمسآوری، نشر مرکز، ۱۳۸۳
6 - غنینژاد، موسی (1376)، مقدمهای بر معرفتشناسی علم اقتصاد، موسسه عالی پژوهشی در برنامهریزی و توسعه
ارسال نظر