یاد آن سفرکرده
این بار، خبر از گروه «خبر» بود. از دبیر این گروه خبر کوتاه بود و بس تلخ و ناگوار. دنیایاقتصاد هنوز جوان بود و بچههای آن هم جوان بودند و در این میان، جوانی پرتلاش و پرانرژی، سکان «خبر» را در دست داشت. آن روز، قرار بود روزی باشد به یاد ماندنی البته با شیرینی و شادی اما دست تقدیر، تقویم را بهگونهای دیگر ورق زد و آن روز به یک روز تلخ و از یاد نرفتنی تبدیل شد.
این بار، خبر از گروه «خبر» بود. از دبیر این گروه خبر کوتاه بود و بس تلخ و ناگوار. دنیایاقتصاد هنوز جوان بود و بچههای آن هم جوان بودند و در این میان، جوانی پرتلاش و پرانرژی، سکان «خبر» را در دست داشت. آن روز، قرار بود روزی باشد به یاد ماندنی البته با شیرینی و شادی اما دست تقدیر، تقویم را بهگونهای دیگر ورق زد و آن روز به یک روز تلخ و از یاد نرفتنی تبدیل شد. یک روز تعطیل آن هم پس از مدتها تلاش و کار، خانواده دنیایاقتصاد، گرد هم آمدند و عزم دیار گل و گلاب کردند. اتوبوس ایرانگردی از راه رسید و بچهها صبح زود عازم شدند تا زیبایی را در کویر کاشان تجربه کرده و رایحه گلاب نیاسر را تا اعماق وجود استشمام کنند. اتوبوس در حرکت بود و بچهها نیز در حرکت. شادی، یک لحظه توقف نمیکرد سوت، کف، آواز، لطیفه و... مگر میشد این خانواده را به سکوت دعوت کرد. «منصورخان» هم سنگ تمام گذاشته بود. تدارکات عالی، هماهنگیها در بهترین حالت و همه چیز برای تفریح بچهها و آماده شدن و تجدید قوا برای چندین روز کاری دیگر مهیا شده بود. نیاسر مقصد نخست بود. پس از گلگشت در این دیار، به سوی کاشان ادامه راه دادیم و ناهار را در کاشان در فضایی مملو از صمیمیت خوردیم و پس از ناهار ... یکباره نگاه بچهها متوجه «رهام» شد. «وای نکند ... علی چی شده؟» و علی را نمیشد توصیف کرد! بله خبر از «پیام» رسیده بود. «پیام عبادی» دبیر گروه پرتلاش «خبر» دنیایاقتصاد که همه وقتش را در روزنامه میگذراند و مدتی بود با بیماری دست و پنجه نرم میکرد، اکنون مغلوب شده بود. «میرعلی» دوست و بچه محل دوران کودکیاش را از دست داده بود و حال، سیل اشک امانش نمیداد. خبر در چند ثانیه به همه بچهها رسید و آن همه شادی، به یکباره به اندوه بدل شد. سفر نیمهتمام ماند و بچهها با بغض و اندوه و سکوت به تهران بازگشتند و اکنون در آستانه یازدهمین سال فعالیت «دنیایاقتصاد»
«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد»