مصاحبه‌ای جامع با گری‌بکر در باب تمام موضوعاتی که در آنها صاحبنظر است

اقتصاد زندگی به روایت زندگی یک‌اقتصاددان - ۱۵ اردیبهشت ۸۸

شماره روزنامه: ۱۷۸۹ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۰۵۷۰۷ اندیشه-اقتصاد

قسمت سوم <br> اقتصاد خانواده، اقتصاد زندگی اقتصاد جرم و جنایت، اقتصاداجتماعی، اقتصاد و حقوق

قسمت سوم

اقتصاد خانواده، اقتصاد زندگی اقتصاد جرم و جنایت، اقتصاداجتماعی، اقتصاد و حقوق Region: اجازه دهید سوالی در رابطه با نکته‌ای که به آن اشاره کردید، بپرسم. شما در کتاب اخیرتان به نام اقتصاد اجتماعی که آن را به همراه کوین مورفی به نگارش درآوردید، تابع مطلوبیت استاندارد را به گونه‌ای گسترش داده‌اید که نه تنها شامل کالاها و خدماتی می‌شود که افراد مصرف‌ می‌کنند ، بلکه محیط اجتماعی را که انتخاب‌ها و رفتارهای افراد را تحت تاثیر قرار می‌دهد نیز در برگرفته است. چرا باید چارچوب سنتی را برای درک رفتار بازار گسترش داد؟ همچنین آیا ممکن است توضیح دهید که مفهوم «سرمایه اجتماعی» چگونه با مفهوم گسترده‌تر سرمایه انسانی ارتباط می‌یابد؟

بکر: اینها سوالات مهمی هستند. به زعم من، نیروهای اجتماعی، در بسیاری از جنبه‌‌های رفتار بازار حائز اهمیت هستند. مدل جزیره، بنا به برخی دلایل، استعاره خوبی است، اما افراد در انجام اغلب رفتارهایی که از خود بروز می‌دهند، تحت تاثیر آن چه که اطرافیانشان انجام می‌دهند قرار می‌گیرند. محبوبیت برخی کتاب‌های خاص، مثل تاریخ مختصر زمان، نوشته (استفن) هاوکینگ، اختر فیزیکدان بزرگ را در نظر بگیرید.

هیچ کس نمی‌تواند این کتاب را بفهمد. میلیون‌ها نسخه از این کتاب به فروش رفته، اما اصلا هیچ کس آن را نمی‌فهمد. چرا افراد این کتاب را می‌خرند؟ پاسخ این سوال، آن نیست که خواسته‌اند آن را بخوانند. من با فیزیکدانان بزرگی صحبت کرده‌ام که آنها نیز در خواندن این کتاب دچار مشکل شده‌اند. پس معلوم است که اکثریت افراد، این کتاب را به این دلیل خریده‌اند که آن را روی میز عسلی‌شان بگذارند.

مثالی دیگر در این رابطه می‌آورم. اگر زنان زیادی در بیرون از خانه کار کنند، آنهایی که در خانه می‌مانند، کمی احساس غربت می‌کنند. دقیقا مثل قبل که اکثر زنان در خانه می‌ماندند و آنهایی که بیرون از منزل کار می‌کردند، احساس غربت می‌کردند. همچنین تغییر در نگرش‌ها راجع به طلاق را در نظر بگیرید. وقتی که من در سنین نوجوانی بودم، زنی را که طلاق گرفته بود، مطرود، عجیب و غریب و هرزه می‌دانستند. اما امروزه تعداد افرادی که این گونه فکر می‌کنند، زیاد نیست، چون که تعداد زوج‌هایی که از هم جدا شده‌اند، زیاد شده است. پدیده‌های اجتماعی در بازارها، جایگاهی مهم دارند و اقتصاددان‌ها، باید برای استفاده از آن دسته تحلیل‌های اقتصادی که نیروهای اجتماعی را در نظر می‌گیرند، بیشتر تلاش کنند. به نظر من، کوین و دیگر افرادی که در حوزه اقتصاد اجتماعی کار می‌کنند، چالش موجود این نیست که اقتصاد را رها کنیم، بلکه باید تحلیل‌های اجتماعی را به این علم وارد نماییم.

ممکن است گفته شود، این تاثیری از سوی جامعه‌شناسی بر علم اقتصاد است که در تقابل با اثر جهت مخالف آن (از اقتصاد به جامعه‌شناسی) قرار دارد. من و جیمز کلمن در اوایل دهه ۱۹۸۰، راجع به انتخابات عقلانی در علوم اجتماعی سمیناری را آغاز کردیم. کلمن، یکی از بزرگ‌ترین جامعه‌شناس‌ها بود و آن سمینار بر تفکر من راجع به نقش نیروهای اجتماعی، تاثیر زیادی نهاد.

درست است که ما باید جامعه‌شناسی را وارد اقتصاد نماییم، اما جامعه‌شناسی نیز می‌تواند از گنجاندن مفاهیم اقتصادی در خود، منتفع شود. اثرات اجتماعی، رفتارها را تحت تاثیر قرار می‌دهند، اما این اثرات اجتماعی نیز خود در نتیجه رفتارها به وجود می‌آیند. این تاثیر، دو طرفه است. به‌عنوان مثال، در برخی از بخش‌های کتاب ما، تشکیل گروه‌های اجتماعی به واسطه همسایگی، سطح درآمد و ملاک‌های دیگر بررسی شده است. کلمن، اهمیت این مسائل «کلان» اجتماعی را دریافت، اما از ابزارهای لازم برای موفقیت کامل در تعیین رفتارهای کلان، براساس رفتارهای افراد برخوردار نبود. اقتصاددان‌ها، از ابزارهای بیشتری برای این کار برخوردارند و هر روزه، تعداد بیشتری از آنها تلاش می‌کنند تا از منطق اقتصادی، برای درک چگونگی ایجاد هنجارها و سرمایه‌های اجتماعی استفاده نمایند. در این زمینه پیشرفت‌هایی به دست آمده‌اند، اما سرعت آنها همچنان کند است.

Region: رابطه میان سرمایه اجتماعی و سرمایه انسانی چیست؟

بکر: از دیدگاه من سرمایه اجتماعی، نوعی خاص از سرمایه انسانی است. به تعبیری، معمولا آنچه از سرمایه انسانی منظور می‌شود، به یک شخص باز می‌گردد. این سرمایه، دانش یا مهارت‌های وی است. در سرمایه اجتماعی، به ارتباط شخص با دیگر افراد نگریسته می‌شود. مثلا اگر من عضو AA (جمعیت کمک به الکلی‌ها) باشم، متعهد خواهم بود تا به آنهایی که وسوسه می‌شوند الکل بخورند، کمک کنم. در مقابل، من هم در صورتی که خود در مصرف الکل دچار مشکل باشم، می‌توانم از آنها کمک بخواهم. این مثالی از سرمایه اجتماعی است. این، شکلی از سرمایه انسانی است، چرا که بخشی از من است. با این حال، در مقایسه با مهارت‌هایی که من به‌عنوان یک فرد تحصیل کرده دارم، یا در مقایسه با توانایی یا دانشی که دارم، بسیار متفاوت است. سرمایه اجتماعی، متضمن نوعی ارتباط میان افراد است. به این خاطر است که آن را «اجتماعی» می‌نامیم. همچنین به این دلیل، سرمایه است که گونه‌ای پایداری و دوام به همراه خود دارد و نرخ استهلاک آن، درون‌زا است. به هر حال، این دیدگاهی است که من نسبت به آن دارم.

اقتصاد اجتماعی، حوزه مهمی است که اقتصاددان‌ها در حال کشف آن هستند. کتاب ما، تنها شروعی کوچک در این راه است. اما من امیدوارم که این شروع کوچک، دیگران را ترغیب نماید تا با درک اهمیت این نوع سرمایه، پیشرفت‌های بزرگ‌تری به وجود آورند. من عمیقا باور دارم که اقتصاددان‌ها، هنوز به شدت شیفته و مفتون اقتصاد رابینسون کروزوئه هستند. در حالی که برای حل بسیاری از مشکلات، باید بپذیریم که همان‌طور که ارسطو گفته، انسان حیوانی اجتماعی است و ما باید این نکته را در مدل‌های رفتاری خود وارد سازیم.

Region: عنوان سخنرانی شما در مراسم دریافت جایزه نوبل در سال ۱۹۹۲، «نگاه اقتصادی به رفتار» بود. در آن سخنرانی، به وضوح تشریح کردید که چگونه از علم اقتصاد، برای بررسی چندین مورد از حوزه‌های تصمیم‌گیری انسان استفاده نموده‌اید. آیا می‌توان همان روش را برای اتخاذ تصمیم، جهت تبدیل شدن به یک اقتصاددان به کار بست؟

اجازه دهید سوال را شخصی‌تر بپرسیم، به‌عنوان فرد آینده‌نگری که در پی حداکثر کردن رفاه خود بودید، اما با محدودیت‌هایی نیز روبه‌رو بودید، چه عواملی در تصمیم شما برای انتخاب علم اقتصاد، به‌عنوان شغل، بیشترین اهمیت را داشتند؟

بکر: درست است. اینها عواملی هستند که بر انتخاب افراد تاثیر می‌گذارند، اما من معتقد نیستم که افراد بتوانند با انجام محاسباتی دقیق، در رابطه با شغل خود تصمیم بگیرند. بیان بسیاری از ملاحظاتی که در این میان دخیلند مشکل است.

آن چه مرا به سمت اقتصاد کشاند، بسیار ساده بود. من در دوران دبیرستان در درس ریاضی بسیار فعال بودم. به عنوان مثال، جزء تیم ریاضیات دبیرستان بودم. اما می‌خواستم برای جامه کاری انجام دهم. وقتی به دانشگاه پرینستون رفتم، ابتدا قصد داشتم که در رشته ریاضیات تحصیل کنم. به طور اتفاقی درسی در رابطه با اقتصاد برداشتم، چرا که باید از برخی الزامات توزیعی پیروی می‌کردیم. از آنجا بود که فهمیدم می‌توان برای مطالعه مشکلات مهم اجتماعی که من می‌خواستم به آنها بپردازم، از ریاضیات منسجم و دقیق در اقتصاد استفاده کرد. چند سالی در پرینستون درباره این موضوع فکر می‌کردم و بابت آن هیجان‌زده بودم. اما بعد حس کردم که رشته اقتصاد بی‌سرانجام و بی‌ثمر است. می‌خواستم به سوالات مهمی بپردازم، اما در درس‌های اقتصادی ما، عمدتا بحث‌های پیچیده‌ای راجع به مطلوبیت نهایی مطرح می‌شد.

به فکر این افتادم که اقتصاد را رها کنم. جامعه‌شناسی را بررسی کردم. بعضی از اساتید جامعه‌شناسی دانشگاه پرینستون، کتاب‌هایی را درباره این موضوع به من دادند تا مطالعه کنم، اما این کتاب‌ها بسیار سخت بودند. فهمیدم که مطالعه کتاب‌های تالکوت پارسونز که بعدا به پدر جامعه‌شناسی آمریکا مشهور شد، غیرممکن است. به خودم گفتم: «نمی‌توانم جامعه‌شناس شوم. نمی‌توانم این مزخرفات را بفهمم».

لذا دوباره به سراغ اقتصاد رفتم. تصمیم گرفتم در مقاطع تحصیلی بالاتر درس بخوانم. به دانشگاه شیکاگو آمدم و میلتون فریدمن، بزرگ‌‌ترین تاثیری را که تا به حال کسی بر من گذاشته، در من ایجاد کرد. او را به عنوان اقتصاددان پول‌گرا می‌شناسند، اما تاثیر عمده‌ای که وی بر من نهاد، این نبود. میلتون فریدمن، اقتصاددان بزرگی بود - و هنوز هم بزرگ به حساب می‌آید- که توانایی اقتصاد، به عنوان یک ابزار تحلیلی برای بحث درباره مشکلات و مسائل واقعی را درک کرد. پس از آن بود که متوجه شدم عدم رغبت من به این رشته در زمانی که در دانشگاه پرینستون بودم، نابه‌جا و بی‌جهت بوده است. تنها دلیل آن، شیوه تدریس اساتید و بسیاری از مطالبی بود که مطالعه می‌کردم. اما اقتصاد می‌توانست به مشکلات و مسائلی بپردازد که من به آنها علاقه داشتم و می‌توانست برای من، جالب و هیجان‌انگیز باشد.

بنابراین، تصمیم گرفتم اقتصاد را به عنوان یک شغل پی‌گیری کنم. این رشته را بسیار دوست داشتم، اگر چه مطمئن نبودم که به عنوان استاد اقتصاد، چه قدر خلاق خواهم بود. فکر نمی‌کردم بتوانم آنقدر که به نظر می‌رسد یک استاد درآمد داشته باشد، پول کسب کنم. یادم می‌آید به مادرم سرزدم. به او گفتم مامان، می‌خواهم استاد شوم. مادرم گفت، ولی فقط ۱۰هزار دلار در سال پول به دست خواهی آورد. اگر چه باید این مبلغ را بابت تغییرات سطح قیمت‌ها تعدیل کنیم، چرا که این موضوع به سال‌ها پیش باز می‌گردد، اما حتی در آن زمان هم این مقدار، پول زیادی نبود. در جواب به مادرم گفتم که این میزان، برای من کافی خواهد بود. او گفت، روزی خواهی فهمید که این مقدار، برایت کافی نیست. (پدرم، یک تاجر نسبتا موفق بود). گفتم شاید درست بگویید، اما آن زمان در سن ۲۲ سالگی چندان به پول اهمیتی نمی‌دادم.

لذا محاسبه‌ای کاملا دقیق و تنظیم شده انجام ندادم. معتقدم که افراد، معمولا چنین محاسباتی صورت نمی‌دهند. به آنهایی که از من می‌پرسند آیا باید این کار را انجام دهند یا آن کار را به انجام برسانند، می‌گویم باید درباره نکات مثبت و منفی هر یک فکر کنند، اما این تصمیم‌گیری، غالبا به چیزهایی منجر می‌شود که نمی‌توان آنها را به طور کامل به بیان درآورد. یک احساس غریزی به من می‌گفت که باید برای ادامه تحصیلات، به جای هاروارد، به دانشگاه شیکاگو بروم. این دو، جاهایی بودند که من در نظر داشتم. مشخصا شیکاگو برای من، تصمیم درستی بود.

احساس می‌کردم که اقتصاد، همان چیزی است که دنبال آن بودم. نمی‌دانستم که در این رشته موفق می‌شوم یا خیر. اما اقتصاد برای من جالب به نظر می‌رسید. آیا تصمیمی که من گرفتم، محاسبه‌ای دقیق بود؟ آیا این امری رفتاری بود؟ آیا انسان اقتصادی بودن به این معنا است؟ این کار، انسانی اقتصادی بودن، به معنایی کلی است. ما با آینده‌ای نامطمئن سروکار داریم. وقتی که تصمیم گرفتم به رشته اقتصاد وارد شوم، به سراغ چیزی رفتم که به آن علاقه داشتم. همچنین به ریاضی مسلط بودم. در واقع، من در مقایسه با دانشجویان اقتصاد هم نسل خودم، بسیار بیشتر ریاضی می‌دانستم. لذا به یک معنا، در حال انجام محاسبه بودم، اما این، محاسبه‌ای بسیار سست بود. همان‌طور که انتظار می‌رود، فکر نمی‌کنم یک شخص جوان، بتواند محاسبه‌ای بهتر از این در رابطه با انتخاب شغل خود انجام دهد.

نکته مهم آن است که بازارها، «عقلانی‌»تر از افراد هستند. این بازارها هستند که اشخاص را به مشاغلی خاص منصوب می‌کنند. در صورتی که من یک شغل مناسب دانشگاهی پیدا نمی‌کردم، در آن صورت، از توانایی‌ام در شغل دیگری استفاده می‌کردم. بسیاری از رفتارگراها نمی‌پذیرند که بازارها نسبت به افراد، عقلانیت بسیار بیشتری دارند. اقتصاد‌دان‌ها، واقعا به تحلیل بازارها و عملکرد آن‌ها می‌پردازند.

من در اقتصاد عملکرد خوبی داشتم. بیش از آن‌چه فکر می‌کردم، از آن درآمد کسب کردم و مورد تحسین قرار گرفتم، پس معلوم شد که تصمیم خوبی گرفته بودم. اما برخی از افراد دیگر در وارد شدن به این رشته، تصمیم درستی نگرفتند و آن‌ را رها کردند یا از تحقیق و تدریس صرف‌نظر نمودند. لذا به باور من، تصمیمی که در جهت ورود به این رشته گرفتم، تصمیمی «عقلانی» بود، اما افراد معمولا محاسبه‌ای کاملا دقیق انجام نمی‌دهند.

چه تعداد افرادی وجود دارند که قبل از ازدواج، پیش خود فکر کنند که خوب، این‌ها دلایلی است که من باید به خاطر آن‌ها، با این خانم ازدواج کنم، و این‌ها دلایلی است که به خاطر آن‌ها نباید با او ازدواج کنم، پس آن‌ها را وزن کند و ببیند که آیا وزن مثبت‌ها از منفی‌ها بیشتر است یا خیر؟ افراد بسیار انگشت‌شماری، چنین کاری می‌کنند. در صورتی که همسرتان می‌دانست که شما چنین کاری کرده‌اید، احتمالا با شما ازدواج نمی‌کرد. اما اغلب افراد، به طور ضمنی از خود می‌پرسند که آیا ازدواج، سبب می‌شود که شاد‌تر شوند و زندگی بهتری داشته باشند یا خیر؟ آیا این، بهترین کاری است که می‌توانند انجام دهند؟ آیا عاشق شده‌اند؟ آیا تصمیم درستی گرفته‌اند؟ در این میان، مرتکب اشتباهاتی نیز می‌شوند. به این خاطر است که بعضی از زن و شوهرها از هم جدا می‌شوند. اما بازار ازدواج، در کل، کارکرد خوبی دارد. لذا دوباره به تاکید خود به بازارها باز می‌گردم. اقتصاد، نظریه‌ای درباره بازارها است. تئوری‌های فردی تنها روشی برای حمله به مشکلات بازار است. این عقیده من است.

Region: آخرین سوال را می‌پرسم. همان‌طور که می‌دانید، فدرال رزرو مینیاپولیس، همچنان مشغول بررسی سیاست «‌آن‌قدر بزرگ است که نباید سقوط کند» (Too-Big-To-Fail) است. این سیاستی است که در آن، دولت‌ها به طور ضمنی تضمین می‌نمایند که بانک‌های بزرگ، در مقابل ورشکستگی و سقوط حمایت خواهند شد، چرا که این‌گونه ناکامی‌ها می‌تواند در کل اقتصاد گسترش یابد. این امر، به نوبه خود مشکل خطر اخلاقی را مطرح می‌سازد، که منظور از آن نگرانی از این است که اگر بانک‌ها فکر کنند بانک‌های مرکزی یا دیگر نهادهای دولتی، آنها را نجات خواهند داد، ریسک‌های بیشتر و شدیدتری خواهند کرد.

برای بانک‌های مرکزی چه توصیه‌ای دارید که می‌خواهند از ایجاد خطر اخلاقی پرهیز کنند، اما در عین حال، درپی آنند که احتمال اینکه با سقوط یک بانک بزرگ، کل سیستم بانکداری به این مساله دچار شود، را کاهش دهند؟

بکر: خطر اخلاقی مشکلی است که واقعا وجود دارد. به وضعیت امروز آرژانتین نگاه کنید. من ستونی را راجع به این کشور ‌نوشته‌ام. (منتشر شده در Business WeeK) این کشور توانست ۱۴۰میلیارد دلار، عمدتا به شکل دلار، وام بگیرد، به این خاطر که موسسات مالی و دیگر وام‌دهنده‌ها انتظار داشتند که صندوق بین‌المللی پول و دولت آمریکا، آن را از هرگونه بحرانی نجات خواهند داد. من فکر می‌کنم که در غیر این صورت، آرژانتین نمی‌توانست این میزان قرض کند، حتی اگر قرار بود نرخی بالاتر برای این وام‌ها بپردازند. امیدوارم که IMF و دولت آمریکا به این وام‌دهنده‌ها کمک نکنند. آن‌ها می‌بایست عواقب تصمیمات ضعیف و اشتباهشان را متحمل شوند. ما نیز باید به وام‌دهنده‌ها، این پیغام را برسانیم که در صورتی که سرمایه‌گذاری‌های خوبی انجام ندهند، کمکی به آن‌ها نخواهد شد.

البته واضح است که فدرال رزرو، باید نگران گسترش مشکلات سیستم بانکداری و هجوم به بانک‌ها باشد. اما به عقیده من، بهترین راه برای کاهش توسعه این مشکلات، آن نیست که بانک‌هایی را که سقوط کرده‌اند نجات دهیم. من حتی با نجات مالی بانک‌های بزرگی مثل بانک Continental در شیکاگو که سال‌ها پیش به آن کمک شد، مخالف بوده‌ام.

بی‌گمان فدرال‌رزرو باید در هنگام سقوط بانک‌های بزرگ، نقدینگی کافی برای سیستم بانکداری فراهم آورد، اما تضمین سپرده‌ها و دیگر تدابیر امنیتی، به این کار کمک می‌کنند. فدرال رزرو همچنین باید اطمینان حاصل کند که بانک‌ها می‌توانند با وام گرفتن از آن و فروش دارایی‌های خود، مشکلات موقتی مربوط به نقدینگی را از سربگذرانند. اگر فدرال‌رزرو چنین کاری بکند، آن‌گاه تحلیل «آن‌قدر بزرگ است که نباید سقوط کند» رنگ خواهد باخت.

من با کمک فدرال رزرو به شرکت مدیریت بلندمدت سرمایه (LTCM) مخالف بودم. در بحث با پیتر فیشر در فدرال رزرو نیویورک (نایب رییس اجرایی آن زمان این بانک) او به من گفت که فدرال رزرو کار چندانی انجام نداده است. ممکن است این‌گونه باشد. من اطلاعی ندارم که فشارهای پشت پرده چه قدر بوده است. پیشنهادی از جانب وارن بوفت (Warren Buffet) ارائه شده بود. وی خواهان آن بود که موسساتی که در LTCM، سرمایه‌گذاری کرده بودند، اجازه داشته باشند که ۵درصد از ارزش ویژه خود را حفظ نمایند. در نهایت، این ۵درصد به ۱۰درصد تبدیل شد. شاید در صورتی که فدرال رزرو درگیر این کار نشده بود، پیشنهاد بوفت مورد پذیرش قرار می‌گرفت.

می‌توانم درک کنم که چرا فدرال رزرو، نگران عواقب سقوط LTCM بود، اما به نظر من، این نگرانی باعث نمی‌شد که فدرال رزرو، اجازه دخالت بیابد. اگر چه برخی از دوستان من در LTCM سهم داشتند، و بسیار برای آن‌ها احترام قائلم اما معتقدم که نباید چنین اتفاقی می‌افتاد. اگر همان‌طور که فیشر مدعی است، فدرال رزرو تنها انجام یک مبادله کاملا مرتبط با بخش خصوصی را تسهیل کرده بود، من مخالفتی با آن نداشتم.

من چندان علاقه‌ای به دخالت‌های فدرال رزرو، حتی در صورتی که بی‌خطر باشند، ندارم، چرا که در این صورت، امکان بسیار زیادی برای سیاسی‌کاری به وجود می‌آید. مشکل بزرگ سیاست‌های پولی بین‌المللی و داخلی، آن است که اقتصاد و سیاست از یکدیگر جدا نیستند. متاسفانه، اغلب وضع به گونه‌ای است که سیاست، بر امور مسلط می‌شود. لذا باید درپی ایجاد ساختاری باشیم که اثرات سیاست را به حداقل برساند. احتمالا تحلیل «آن‌قدر بزرگ است که نباید سقوط کند»، عمدتا توسط سیاسیون ارائه شده است.

Region: پس برای آن‌که سیاستی داشته باشیم که با شرایط زمانی، همخوانی داشته باشد، باید چه کرد؟

بکر: بله، به نکته خوبی اشاره کردید. افراد باید از این‌که چه سیاست‌هایی اعمال خواهد شد، آگاه باشند و نیز باید بدانند که سیاست‌ها، به شیوه‌ای منطبق با شرایط زمانی پیگیری خواهند شد. اد پرسکات (از فدرال رزرو مینیاپولیس) یکی از پیشتازان سازگاری زمان است. این یکی از دلایلی است که من، از قواعد ساده برای سیاست‌های پولی حمایت می‌کنم. چرا که این امکان وجود دارد که بتوان از این قواعد آگاهی یافت و جداسازی‌ آن‌ها از سیاست‌، راحت‌تر است.

Region: متشکرم آقای بکر.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن