شبـــــــــح باز نمی‌گردد

شماره روزنامه: ۱۶۵۵ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۷۹۵۸۲ بیشتر

گفتاری درباره امتناع رجعت تاریخی و احیای کمونیسم<br> محمود صدری<br>شبحی بر فراز اروپا به پرواز در آمده است: شبح کمونیسم... همه تاریخ جهان، تاریخ جنگ طبقاتی است.... مهم‌ترین کالایی که بورژوازی (سرمایه‌داری) تولید می‌کند، گوری است که برای خود می‌کند. زوال سرمایه‌داری همان قدر قطعی است که ظهور حکومت کارگران.<br>

شبـــــــــح باز نمی‌گردد

گفتاری درباره امتناع رجعت تاریخی و احیای کمونیسم
محمود صدری
شبحی بر فراز اروپا به پرواز در آمده است: شبح کمونیسم... همه تاریخ جهان، تاریخ جنگ طبقاتی است.... مهم‌ترین کالایی که بورژوازی (سرمایه‌داری) تولید می‌کند، گوری است که برای خود می‌کند. زوال سرمایه‌داری همان قدر قطعی است که ظهور حکومت کارگران.

جملات بالا همگی از کتاب کوچک اما بسیار مهم «مانیفست کمونیسم» نوشته مشترک کارل مارکس (۱۸۸۳-۱۸۱۸) و فردریش انگلس (۱۸۹۵-۱۸۲۰) انتخاب شده است. جمله اول مطلع مقدمه چاپ اول کتاب است. جمله دوم، جمله آغارین فصل اول کتاب است و دو جمله دیگر نتیجه‌گیری مارکس و انگلس است که «مانیفست کمونیسم» با آنها پایان می‌یابد. این جملات آرمانگرایانه که در سال ۱۸۴۸ میلادی منتشر شد، به راستی شبحی بر فراز اروپا به پرواز در آورد و ۷۰ سال بعد چونان بختکی بر سر سرمایه داری فرود آمد: نخستین حکومت کارگری جهان در روسیه تشکیل شد و همه چیز را در پهناورترین کشور جهان تغییر داد. حتی نام کشور به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی تغییر کرد و رویای مارکس در قالبی متفاوت و خلاف همه تصورات او ۳۵ سال پس از مرگش تحقق یافت. در ماه‌های اخیر که بخش مالی اقتصاد ایالات متحده آمریکا با مشکلاتی روبه‌رو شده و نقدهایی به دولتمردان آمریکا وارد شده برخی از بازگشت شبح کمونیسم و هزیمت نظام سرمایه‌داری سخن می‌گویند. افزایش فروش کتاب‌های کارل مارکس در اروپا و به‌ویژه زادگاه او آلمان از جمله اتفاقاتی است که برخی از آن به عنوان نشانه بازگشت جهان به سوی کمونیسم و مارکسیسم یاد می‌کنند. اکنون پرسش این است که بازگشت این شبح در چارچوب مناسبات کنونی جهان امکان‌پذیر است یا منتظران این بازگشت وارد دوران تازه‌ای از رویا پردازی شده‌اند. برای پاسخ دادن به این پرسش می‌بایست جملات کلیدی مارکس و انگلس در مانیفست کمونیستی که در آغاز این نوشته آمده است، بازخوانی شود تا با تحلیلی درون متنی امکان بازگشت جهان به کمونیسم یا ادامه رویگردانی از این مشرب فکری معلوم شود. کارل مارکس که در همه نوشته‌های مشترکش با فردریش انگلس بر رفیق خود سایه افکنده است (مگرکتاب منشا خانواده) بی‌تردید مشهورترین فیلسوف سیاسی جهان از پایان عصر حکیمان یونان تا امروز است و از این جهت تنها بزرگانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو را می‌توان با او مقایسه کرد. از قضای روزگار چارچوب فکری او هم با فیلسوفان عهد باستان سنخیت بیشتری دارد تا با معاصران خودش. این همسان انگاری مارکس با فیلسوفان باستان نه برای او مزیت و مایه مباهات است و نه نشانه واپسگرایی و اسباب سر افکندگی. منظور از چنین قیاسی نشان دادن تشابه دستگاه معرفتی مارکس با این بزرگان است. مارکس از نظر فلسفه سیاسی مانند افلاطون معتقد به حکومت خوب نخبگان بود. با این تفاوت که نخبگان افلاطون اریستوکرات‌های برگزیده بودند، اما نخبگان مورد نظر مارکس کارگرانی بودند که جبر تاریخ آنان را به حکومت خواهد رساند. افلاطون و مارکس در این زمینه همپوشانی حیرت‌آوری دارند و شگفت‌انگیزتر اینکه نسخه‌های تجویزی آنها نتایج مشابهی هم به دنبال دارد. افلاطون در دوران جوانی معتقد بود در هر جامعه‌ای امکان پرورش دادن شاهان فیلسوف و عادل که بتوانند در چارچوب نیازها و مصالح عامه و بی نیاز از رای آنان امور ملک را به شیوه‌ای عادلانه تمشیت کنند وجود دارد. این انسان‌های برگزیده به علت اتصال با منشاءخیر لاجرم مبشر و منادی و مجری امر خیر خواهند بود. مارکس نیز بر همین نمط می‌پنداشت حقیقت جهان در کالبد تاریخ نهفته است و جبر تاریخی این حقیقت را در کالبد طبقه کارگر دمیده و این طبقه و نمایندگانش رسالت آزادی بشر را بر دوش می‌کشند و آخرالامر انسان را از همه بندهای بندگی خواهند رهانید. در احتجاجات اقتصادی مارکس به ویژه نظریه ارزش او هم رد پای آرای ارسطو پیداست و مارکس خود گاه به آن اشاراتی کرده است. نظریه مبادله ارزش‌های برابر که جانمایه تفکر اقتصادی مارکس است با نظریه مبادله عادلانه ارسطو و شکل بازآفرینی شده آن در فلسفه اقتصادی کلیسای قرون وسطی مشابهت تام دارد، اگر نگوییم مطابقت فراوان. اما اهمیت اصلی کار مارکس فارغ از درجه شهرت و اثر پذیری اش از حکمای قدیم به تاثیر چشمگیرش بر جهان در ۱۵۰ سال گذشته مربوط می‌شود. در سال‌هایی که مارکس فلسفه می‌خواند در پروس(آلمان امروزی) تفکر اروپایی تحت تاثیر دو نحله اصلی و رقیب بود.در یک سوی منازعه افکار، لیبرال‌های کلاسیک و اذناب آنها بودند که از منابع سرشار نظری بهره مند بودند و در سوی دیگر سوسیالیست‌هایی بودند که بدون داشتن پشتوانه فکری قوی در پیله تفکرات رمانتیک گرفتار شده بودند. پیتر ژوزف پرودون، توماس اسپنس، ویلیام کوبت، رابرت اوئن، ویلیام تامپسون، شارل فوریه و ژان فرانسیس بری سوسیالیست‌های مشهور آن زمان هستند که غالبا با نگاه مبتنی به رحم و شفقت به تهیدستان، در پی آن بودند به روش‌هایی برای کم کردن فاصله درآمدی قشرهای اجتماعی دست یابند. اما هیچ‌یک از آنها نتوانستند دستگاه فکری مدونی ابداع کنند که بافت درونی آن سازگار باشد. به همین علت گروه دوم سوسیالیست‌ها به رهبری کارل مارکس و فردریش انگلس بر آنها شوریدند و با نامگذاری آنان به عنوان «سوسیالیست‌های تخیلی»، کوشیدند «روش علمی مبارزه با سرمایه‌داری» را ابداع کنند. کار شگرف مارکس رهانیدن سوسیالیست‌ها از ضعف‌های نظری و ایجاد چالشی بزرگ بر سر راه لیبرال‌ها بود. مارکس برای رهانیدن سوسیالیست‌ها از بحران نظریه، چند حکم کلی یا اصل موضوعه مطرح کرد که هدف آن ایجاد قطعیت علمی در نظریه سیاسی و اقتصادی‌اش بود. معروف‌ترین جمله فلسفی- اقتصادی مارکس در این زمینه، این قول مشهور است که «تاریخ جهان، تاریخ جنگ طبقاتی است». به اعتقاد مارکس و یار غار او انگلس و پیروان این دو، مارکس با وضع نظریه جنگ طبقاتی در گستره تاریخی، یا همانا ماتریالیسم تاریخی، غفلت بزرگ سوسیالیست‌های پیش از خود را جبران کرد و نظریه خود را بر شالوده‌ای علمی بنا کرد. مارکس دو اثر اصلی و بنیادی به نام‌های مانیفست کمونیست و کاپیتال از خود به جای گذاشت و ده‌ها کتاب و مقاله دیگر. مانیفست چارچوب کلی نظریه فلسفی او بود که بعدها حامیانش، آموزه‌های مطرح شده در آن را تحت عنوان ماتریالیسم دیالکتیک یا تبیین مادی جهان، ترویج کردند، حال آنکه خود مارکس هرگز از این اصطلاح استفاده نکرده بود. کاپیتال نیز شرح تطور اقتصادی جهان با تاکید بر سرمایه‌داری بود که در واقع بزرگ‌ترین نوشته مارکس در حوزه اقتصاد سیاسی است. مارکس در این کتاب علاوه بر گردآوری و نقد آثار و آرای پیشینیان، می‌کوشد «تضادهای ذاتی» سرمایه‌داری را که در نهایت به فروپاشی آن می‌انجامد، تشریح کند. مارکس در این کتاب و کتاب‌های دیگرش، برخلاف آنچه حامیانش می‌پندارند، از جامعه پس از سرمایه‌داری، تصویری روشن نمی‌دهد و تنها به این نکته تاکید می‌ورزد که جهان از مراحل کمون اولیه، برده داری و فئودالیسم گذشته و به سرمایه‌داری (که مارکس آن را مترقی‌ترین شیوه تولید ماقبل سوسیالیستی می‌داند) پا گذاشته و لاجرم از این مرحله هم عبور می‌کند و با ایجاد جامعه سوسیالیستی و نهایتا کمونیستی، تاریخ جهان به کمال و غایت انسانی خود که همانا رهایی همه انسان‌ها از استثمار است، می‌رسد. آنچه سوسیالیست‌های پس از مارکس گفته و نوشته‌اند، فارغ از آرایه‌های لفظی، کماکان ذیل همان تقسیم‌بندی دوگانه قرار می‌گیرند. سوسیال دموکرات‌های آلمان که مهم‌ترین و نیرومندترین سربازان اردوگاه سوسیالیسم بودند و سوسیال دموکرات‌های روسیه که نخستین حکومت سوسیالیستی جهان را بنا نهادند، هر دو زیر شاخه‌های سوسیالیسم مارکسی بودند، اما در میان آنها آموزه‌های قبل از مارکس هم رواج داشت و شاید همین دوگانگی بود که این احزاب را از سال‌های پایانی قرن نوزدهم تا سال‌های آغازین قرن بیستم بارها پاره‌پاره‌کرد.
از درون آرای مارکس و انگلس و تاویل‌هایی که بعدها ولادیمیر ایلیچ اولیانوف (لنین) بر آنها افزود و ایضا انحطاطی که بر روسیه تزاری مستولی شده بود، نظریه انقلاب لنین سر بر آورد و تغییر رژیم در روسیه نیمه فئودالی اوایل قرن بیستم که تقریبا هیچ نسبتی با انقلاب مورد انتظار مارکس نداشت و سهم کمونیست‌ها در وقوع آن بیش از دیگران نبود به عنوان همان مدینه فاضله‌ای نمایانده شد که مارکس در آرزویش می‌سوخت. سوسیالیست‌های قرن بیستمی به‌ویژه آنهایی که پس از تشکیل حکومت سوسیالیستی در اتحاد شوروی، منتقد این نظام شدند، با رجعت به آموزه‌های دوران جوانی مارکس، مروج اشکالی از سوسیالیسم شدند که با آموزه‌های پیش از مارکس، خویشاوندی زیادی داشت.
این دسته از سوسیالیست‌ها با تعدیل آموزه‌های مارکس در باب جزمیت تاریخی و ضرورت تحقق سوسیالیسم، پاره‌ای اصول بنیادی مارکس از جمله جنگ طبقاتی و حکومت دیکتاتوری پرولتاریا را نفی کردند و مروج روش‌های دموکراتیک برای رسیدن به برابری شدند. روشنفکران چپگرای اروپای شرقی و کمونیست‌های اروپایی در زمره این افرادند.
حال در ماه‌های پایانی سال ۲۰۰۸ میلادی چگونه می‌توان از بازگشت جهان به مارکسیسم سخن گفت؟ سیلان امور فکری و انسانی و دگرگونی‌های غیرقابل پیش‌بینی در رفتار آدمیان حکم می‌کند که متواضع باشیم. هیچکس نمی‌تواند تضمین بدهد که جهان روال کنونی را ادامه دهد و در عمل رجعت به گذشته رخ ندهد. اما به لحاظ نظری بر نظریه رجعت خدشه‌ای جدی وارد است. این خدشه برآمده از تعریف کارل مارکس از انسان است. در واقع همه آن چیزی که مانع تحقق پیش‌بینی مارکس شد و ظاهرا در سال‌های پایانی عمر، او را به احتیاط واداشت و از تکمیل دستنوشته‌های جلد سوم سرمایه و انتشار کتاب مشهور «گروندریسه» منصرف کرد، تناقض در تعریف او از انسان و نقش او در مدیریت مسیر محتوم تاریخ ریشه داشت.
مارکس مانند افلاطون قائل به فضیلت انسان‌های برگزیده بود و نجات جوامع را در ایفای نقش تاریخی کارگران در بستر جریان مقدر تاریخ می‌دید. از نگاه او انسان‌های عادی هم اگر از چنبره ستم طبقاتی رها شوند به انسان‌هایی با فضیلت یا انسان طراز نوین تبدیل می‌شوند که برای اعتلای بشریت، با همه توان کار و به قدر نیاز خود مصرف می‌کنند. او از این حکم نتیجه می‌گیرد که رفتار انسان‌های کنونی در واقع رفتار موجوداتی مسلوب الاختیار است که به اقتضای ازخود بیگانگی خود مرتکب آن می‌شوند. بزرگترین تجلی این از خود بیگانگی در صورتبندی طبقاتی جامعه نهفته است و نبرد طبقاتی محصول اجتناب‌ناپذیر تخاصم منافع طبقات و تالی ناگزیر آن یعنی وضع از خود بیگانه است. مارکس با کنار هم چیدن این مقدمات یعنی امکان بازگشت انسان به فضیلت‌های انسان طراز نوین، شرکت و پیروزی در نبرد طبقاتی و مآلا غلبه بر مناسبات سرمایه‌داری به سخن غایی خود می‌رسد و مانیفست خود را با این عبارت شورانگیز به پایان می‌رساند: مهم‌ترین کالایی که بورژوازی (سرمایه‌داری) تولید می‌کند، گوری است که برای خود می‌کند. زوال سرمایه‌داری همان‌قدر قطعی است که ظهور حکومت کارگران.
آنچه باعث تردید مارکس و توقف ابرام او بر وقوع انقلاب انسان‌های طراز نوین شد هنوز از رازهای سر به مهر تاریخ اندیشه‌های سیاسی-اقتصادی است، اما شاید بتوان گفت شکست کمون پاریس مارکس را متقاعد کرد که پدیده‌ای به نام «منافع مشترک کارگران جهان» وجود ندارد و بلوایی عظیم در پاریس نه تنها کارگران جهان را تکان نمی‌دهد، بلکه کارگران فرانسوی غیر پاریسی را هم چندان به وجد نمی‌آورد که جان برکف نهند تا پرولتاریای جهان آزاد شود. شکست ایقان مارکس، لاجرم بردستگاه معرفتی او تاثیر گذاشته است. زیرا او می‌توانسته است از درون این شک به باوری تازه دست یابد دال بر اینکه «اثبات حرکت طبقه در خود به سوی طبقه برای خود» امری محال است. چه مارکس به چنین باوری رسیده یا نرسیده باشد تحول در اندیشه سیاسی و مناسبات اقتصادی اجتماعی چالشی بزرگ پیش پای او و تفکرش گذاشت که آثار نظری و عملی آن امروزه به خوبی هویدا است. این چالش انکار جوهر تفکر مارکس درباره واقعیت و ماهیت طبقه اجتماعی است.بزرگترین تردید را در این زمینه اقتصاددانان مکتب اتریش ایجاد کردند. اتریشی‌ها معتقدند سلایق و ترجیحات انسان‌ها چنان متعدد و متفاوتند که هر انسانی تنها در طبقه‌ای جا می‌گیرد که خود تنها عضو آن است. این طبقه هم یک نام دارد: فردیت. تردید درباره واقعیت طبقه اجتماعی در کنار تردید قدیمی تر و بزرگتر یعنی نظریه ارزش کارل مارکس پیوستگی نظریه‌ای را که روزی می‌خواست سیمای جهان را دگرگون کند و رهروان آن بعدها به انقلاب محدود در یک کشور رضایت دادند و آخرالامر فروپاشی این رویا را به چشم دیدند، از هم گسست. به همین علت بلوای امروزین علیه نظام بازار را می‌بایست در پرتو واقعیت دیگر یعنی افسانه کارل مارکس واکاوی کرد و این پرسش را پیش رو نهاد که آیا در پس یک بحران مالی گذرا-هرچند بسیار پرهزینه و تا حدودی پرمخاطره-قرار است ماهیت انسان تغییر کند و از درون این تغییر ققنوس خیال مارکس بار دیگر به پرواز درآید و شبح خود را بر سر جهان سرمایه‌داری سایه گستر کند. برآمده از تواضع علمی که در سطور بالاتر به آن اشاره شد باید گفت سلبا و ایجابا نمی‌توان به این پرسش که ماهیت پیشگویانه دارد پاسخی منطقی و سازگار داد، اما این را با قاطعیت می‌توان گفت سربازان نبرد طبقاتی مارکس که زمانی کارگرانی سیه روز و بر انگیخته و اسیر در زنجیرهای بردگی به شمار می‌رفتند-گرچه همان زمان هم اینگونه نبودند-امروز به انتخاب‌کنندگانی تبدیل شده‌اند که تقاضاهای سیاسی و فرهنگی‌شان بر مطالبات اقتصادی فزونی گرفته و «هزینه اوقات فراغت» وارد سبد زندگی‌شان شده است. در چنین روزگاری اگر هم تغییری در ماهیت انسان رخ دهد بسیار بعید می‌نماید که غایت او بازگشت به روزگاران و نظریاتی باشد که نان به ازای بردگی می‌خوردند و آنچه تا امروز از حکومت انسان‌های برگزیده مارکسی و افلاطونی در خاطره مردمان یافت می‌شود حکومت‌های سابق و لاحقی هستند که چنین نانی در سفره کسان گذاشته‌اند و می‌گذارند. بنابراین اگر بازگشت به چنین گذشته‌ای محال فلسفی هم نباشد محتمل‌ترین شکل رجعت به سوی گذشته، جان گرفتن تفکرات سوسیالیست‌های پیش از مارکس و فغان یقه سفیدان برای یقه چرکینانی که دیگر وجود ندارند خواهد بود و چنین رجعتی خود تباه کننده همه کوشش‌های مارکس و انگلس برای رهایی از سوسیالیسم تخیلی خواهد بود. از این روی شاید دربرابر هزاران واژه حماسی و پیامبرانه مارکس و حامیانش-که هیچ‌یک در فرزانگی به گرد پای او نرسیدند-روا باشد که این یک جمله پیامبرانه گفته شود: شبح دیگر باز نخواهد گشت.


ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن