دولتهـــایـی کــه نمـیجنــگنــد
فاطمه هاشمی<br>نگاهی به جنگ و صلح در پرتو آرای سیاسی- فلسفی جان لاک و آرای اقتصادی- فلسفی آدام اسمیت<br>در نیمه قرن هفدهم میلادی، واقعهای در جهان رخ داد که شاید هیچگاه نتوان میان آثار خیر و شر آن خط تمایز روشنی کشید.
فاطمه هاشمی
نگاهی به جنگ و صلح در پرتو آرای سیاسی- فلسفی جان لاک و آرای اقتصادی- فلسفی آدام اسمیت
در نیمه قرن هفدهم میلادی، واقعهای در جهان رخ داد که شاید هیچگاه نتوان میان آثار خیر و شر آن خط تمایز روشنی کشید. این واقعه امضای پیمان صلح وستفالی میان رهبران اروپایی بود که راه را برای تشکیل دولتهای ملی در اروپا و دیگر نقاط جهان هموار کرد. نتیجه خیر این معاهده در این بود که ملتهای جهان به تشخیص و هویتی متمایز با دیگران رسیدند و از این رهگذر به غرور و اعتماد به نفس و «حس استقلال» دست یافتند اما جادوی استقلال که هنوز در شمار خواستههای مطلوب ملتها به شمار میرود، دست و پای بشر را در یکی از شکوفاترین دورههای اقتصادی در تاروپود «میهن» اسیر کرد و موجب دهها جنگ کوچک و بزرگ شد. جنگ در روزگاران پیش از امضای قرارداد وستفالی هم رخ میداد، اما نوعا دامنه و آثار محدودی داشت. جنگهای پیش از تشکیل دولتهای ملی غالبا میان مناطقی با جمعیت و امکانات محدود رخ میداد، اما جنگهای دوران پس از تشکیل دولتهای ملی گسترههای بزرگ با جمعیت پرشمار را در برمیگرفت. در فاصله جنگهای عهد باستان بین ایرانیان، رومیها و یونانیان تا جنگهای قرن نوزدهمی بین فرانسه و روسیه و انگلیس و پروس (آلمان)، تنها جنگهایی که بزرگ انگاشته میشوند، جنگهای صلیبی بودند که ماهیت ملی نداشته و متاثر از داعیههای مذهبی بودند. در عصری که صفآراییهای ملی رخ دادند، هم امپراتوری کلیسا زوال یافته بود و هم خلافت اسلامی در سلطاننشین عثمانی خلاصه شده بود که به تدریج برای اخذ نام «مرد بیمار شرق» آماده میشد. ضعف توامان کلیسا و خلافت عثمانی، پرچمداران جنگهای صلیبی را از میدان نبرد که به کنج حسرت کشانده بود و جهان میتوانست امیدوار باشد که با افول این دو قدرت، دورانی از صلح آغاز شود. اما با امضای قرارداد وستفالی، بازیگران ناسیونالیست پا جای پای بازیگران مذهبی گذاشتند و جهان را به کام جنگهای بزرگ و پیاپی کشیدند. از آغاز قرن هجدهم (سال ۱۷۰۰) تا سال ۱۹۴۵ دست کم ۲۲ جنگ بزرگ در جهان رخ داد که نام نخستین آنها «جنگ بزرگ شمال» بود و آخرین آنها جنگ جهانی دوم که این دومی نیز با صفت «جنگ بزرگ» شناخته میشود. در ۲۵۰ سالی که جهانیان یا دقیقتر بگوییم ملتهای اروپایی و تا حدودی آسیایی با یکدیگر میجنگیدند، میلیونها تولیدکننده جهان، کار میکردند و دهها فیلسوف و اقتصاددان میاندیشند که «چاره این فجایع بشری چیست؟» محصول اندیشه و تتبع فیلسوفان و اقتصاددانان برای غلبه بر خیرهسری سیاستمداران، هزاران مقاله و کتاب بود که از میان آنها چند مورد درخشیدند و راهی نو و بس شگفتانگیز پیش پای بشر نهادند. داعیه مشترک این آثار برگزیده این بود که «مادر همه جنگها و فجایع بشری دولتهای مالک هستند.» منظور از دولت مالک، حکومتی است که بر منابع اقتصادی مردم حاکم است و برایش حیثیتطلبی (پرستیژ)، مهمتر از کسب و کار آزادانه افراد است. چنین دولتی، بر خواستههای خود لباس خواستههای منت میپوشاند و به نام مردم، فتنهگری میکند. این نگاه تازه در نوشتههای جان لاک انگلیسی و آدام اسمیت اسکاتلندی بیش از دیگر متفکران دیده میشود. جان لاک با ارائه تعریفی تازه از حقوق و تکالیف شهروندان بر سه حق طبیعی (حق حیات، حق مالکیت و حق آزادی) پای فشرد و بر این نکته تاکید ورزید که این حقوق سهگانه در ذات انسان نهفته است و با تولد او پدید میآید. یعنی اینکه این حقوق براساس قوانین موضوعه به انسان تفویض نمیشود که کسی بتواند از او بازستاند. به تعبیر لاک، بشر آزاد و مختار برای حفظ جان، مال و آزادی خود با همگنانش عهدی میبندد و براساس این عهد گروهی از افراد جامعه به عنوان وکیل دیگران، عهدهدار اداره جامعه میشود. این گروه که حامل هیچ حق طبیعی نیست و مشروعیت خود را تماما از شهروندان میگیرد، دولت نامیده میشود.طبق این نظریه، برای آنکه دولت از حدود تعیین شده خارج نشود، باید در وهله نخست قدرت اقتصادی نداشته باشد و در وهله بعدی، آمد و رفت آن منوط و موکول به اراده شهروندان باشد. اعمال اراده شهروندان هم تعبیرهای پیچیده و مبهم ندارد. شهروندان حق دارند - و این حق را از دولت نگرفتهاند- هر زمانی که خواستند دولت را برکنار کنند و به جایش دولت شایستهتری بگمارند. آدام اسمیت، آرای سیاسی- فلسفی جان لاک را به شکلی دیگر و در قالب آرای اقتصادی- فلسفی مطرح کرد. طبق آرای اسمیت که طرح اولیه نظریه اقتصاد آزاد را پی میریخت، انسانها بیش از هر چیز به منافع شخصی خود میاندیشند و در پی کسب حداکثر سود با حداقل تلاش هستند. این پیگیری منافع، انسانها را به سوی تولید ثروت و خیررسانی به کل جامعه سوق میدهد. تنها عنصری که انسان را از این خیرخواهی بازمیدارد، مداخلهگری قدرت سیاسی است.