جامعه باید مدام پویایی اش رانشان دهد
مجید یوسفی<br>Yousefi۱۹۶۸@yahoo.com<br>بخش پایانی<br>در مساله اعتماد هم یک اولویتی وجود دارد و آن اینکه برای اعتماد عمومی در ابتدا باید به کدام بخش از اولویتهای زندگی ارجحیت بخشید؟ اقتصاد یا فرهنگ یا سیاست؟
مجید یوسفی
Yousefi۱۹۶۸@yahoo.com
بخش پایانی
در مساله اعتماد هم یک اولویتی وجود دارد و آن اینکه برای اعتماد عمومی در ابتدا باید به کدام بخش از اولویتهای زندگی ارجحیت بخشید؟ اقتصاد یا فرهنگ یا سیاست؟ کدام زیر بنای دیگری است؟هر چند که زتومکا با انتخاب رویکرد فرهنگگرا تاکید بر فرهنگ اعتماد و نیز توجه به متغیرهای نرم اجتماعی به نوعی به حوزه فرهنگ وزانت بیشتری را میبخشد، ولی در مدلی که برای تبیین اعتماد و بی اعتمادی به کار میگیرد، آنچنان که در بخش نهادی شدن اعتماد به آن اشاره شد، ترکیبی از عوامل کلان و خرد را به خدمت گرفته است با این وجود از فحوای مباحث او چنین برداشت میشود که اولویت و سهم بیشتری را برای حوزه فرهنگ لحاظ میکند. رابطه انتظارات عمومی با اعتماد چه نوع رابطهای است. آیا سطوح استانداردها با درجه اعتماد مرتبط است یا آنکه بیمعنی است؟ اگر عدم قطعیت در جامعه افزایش یابد ما چه نوع جامعهای خواهیم داشت؟ زتومکا در جامعه لهستان ۱۹۸۹ میلادی چه نوع جامعهای را مورد ارزیابی قرار میدهد؟واضح است که تحت چنین وضعیتی اعتماد به پول ملی، اطمینان به پساندازها و ثبات سنجههای مربوط به تجارت تقلیل پیدا میکند. گسترش فوقالعاده جرم و بزهکاری حاصل از جو بیثباتی، تهدید مداوم و خطر است. همچنین احساس عمومی از عدم قطعیت موجب از هم گسیختگی هنجاری یا بینظمی میشود. کارگزاران اجرا کننده قانون از پلیس تا ادارات بازرسی عمومیو دادگاهها اغلب فاقد کارایی یا مهمتر اینکه دچار انحراف و فساد بودهاند. ناتوانی پلیس در مهار جرایم خیابانی، سرقت، اتومبیل دزدی و فعالیت مافیایی بسیار چشمگیر بود. معمولا انتظارات و مطالبات بسیار زیادی با پیروزی شکوهمند سال ۱۹۸۹ میلادی زاده شدند. تجربه اعتماد و بیاعتمادی همیشه با استانداردهایی که ما بر اساس آنها موضوعات اجتماعی را ارزیابی میکنیم مرتبط است اگر استانداردهای مربوط به قابلیت اعتماد در سطح پایینی تنظیم شوند احتمالا اعتماد در سطح بالاتری قرار خواهد گرفت و برعکس زمانی که این استانداردها در سطح بالایی تنظیم شوند، اعتماد در سطح پایینتری قرار خواهد گرفت. معمولا انتظارات واقعگرایانه فرصت بیشتری را برای تقویت اعتماد فراهم مینمایند و موجب ظهور فرهنگ اعتماد میشوند و انتظارات غیرواقعگرایانه شانس بیشتری را برای نقض اعتماد و در نتیجه فرهنگ بیاعتمادی فراهم میسازند. در لهستان بهجت و سرور پیروزی بر کمونیسم موجب شده بود که مطالباتی چون گذار آسان و سریع، ارتقای استانداردهای زندگی، انتخاب نخبگان قدرت به صورت دموکراتیک و سازگاری فکری و اخلاقی آنها با مردم، عمل دولت به عنوان نوعی خیر عمومی و کاملا در خدمت شهروندان بودن در مقیاس نسبتا بالایی قرار گیرند. جالب این است که توجه کنیم که چگونه میراث سوسیالیسم واقعی همچنان این مطالبات و انتظارات را تقویت مینمایند. همه آنچه که سوسیالیسم توصیه کرده بود، که هرگز عینیت پیدا نکرده بودند، اکنون در یک نظم آزاد و دموکراتیک میبایست تحقق پیدا کنند. مدل پدرسالارانه به اصطلاح دولت رفاه که از شهروندان مراقبت مینمود و کالاهای اساسی را به آنها عرضه مینمود از جانب ۴۰درصد مردم پذیرفته شده بود به صورت انضمامیتر ۵۵درصد معتقد بودند که حکومت باید کسانی که نیاز به کمک دارند را مورد حمایت قرار دهد و فقط ۲۰درصد این مسوولیت را به عهده خانواده میگذاشتند. در پیمایش دیگر بیش از ۹۰درصد عنوان داشته بودند که دولت باید شغل، مسکن، آموزش و پرورش، خدمات پزشکی و حتی تسهیلات مربوط به دوره اوقات فراغت را فراهم نماید. واقعیتهای مربوط به گذار به طور بنیادی از این رویاها فاصله گرفت شکاف بین میزان مطالبات و میزان تحقق این مطالبات همواره کشنده و دردآور است. در نتیجه بیاعتمادی عمیق و فراگیری تقریبا از طریق شرایط مربوط به سوسیالیسم واقعی و تداوم مطالبات سیریناپذیر القا شده بود. در محیطی که از اعتماد نمودن اجتناب میشود، وجود بیاعتمادی باید منطقی باشد. آنهایی که اعتماد را از خود نشان میدهند نه تنها بازی زندگی را میبازند بلکه محکوم به حماقت، خنگی و سادهلوحی میشوند. بدبینی، تقلب، خودخواهی، فرار از قانون و گولزدن نظام تبدیل به فضیلت میشوند و حاصل آن چیزی جز عمیقتر شدن فرسایش و نابودی اعتماد نیست.یک بحثی که هم در جامعه لهستان وجود دارد و هم در جامعه ایران به چشم میخورد این است که مساله پایبندی دیگر چندان مطرح نیست. بلکه عدم توانایی مطرح است. بسیاری از سیاستمداران تمایل دارند که پایبند اعتماد شوند، اما توان و قابلیت آن را ندارند. البته نویسنده در اینجا در مورد اینکه نتوانستند هم بحثهایی را مطرح میکند. اما همه آن واقعا پایبندی نیست. یک بخشی را تحت عنوان کارآیی مطرح میکند. به عبارت دیگر، آن کارآیی را که باید میداشتند نداشتند. زتومکا میگوید که هم لیبرالها و هم کمونیستها خیلی وقتها مسائلی را مطرح میکردند که فکر عملیاتی و کاربردی کردن آن را نداشتند. این ایدهها به لحاظ تئوریک و نظری جایگاه قابل اعتنایی در جامعه داشتند ولی در عمل عملیاتی کردن آنها به کارشکنیها و مقاومتهای خیلی زیادی مواجه بود که نویسنده در آنجا با توجه به وضعیت جامعه لهستان به آن اشاره میکند و مقاومتهایی که صورت میگیرد و در نهایت نویسنده میگوید که ما نتوانستیم اعتمادی را که به وجود آمده آن را حفظ کنیم. خود این امر باعث میشود که جامعه سکوت یا انفعال را اختیار کند. یا اینکه به جاهای دیگری اقبال نشان دهد. چرا رویکرد مردم به کمونیسم در دوره قبل از والسا عمیقتر و بیشتر شد و به چه دلیل مردم دوباره رویگردان شدند و به سمت لیبرالها گرایش پیدا کردند؟ نویسنده معتقد است که دستگاهی که سکان آن حرکت اصلاحی را عهده دار بود نتوانست پایبندیاش را به آن ایدهها نشان دهد. از طرف دیگر نیروهایی هم که در حاشیه بودند و به نوعی در جریان قبل بر سر حاکمیت بودند خیلی نتوانستند مجددا اقبال مردم را به دست آورند. اما کسانی که در سیستم قبل بودند ولی در حاشیه بسر میبردند آنها مجددا توانستند در واقع خودی را نشان دهند و از طرف دیگر نویسنده تاکید میکند که این فرصت، فرصت خیلی کمی بود. یعنی فرصتی که در دست اصلاح طلبها بود فرصت بسیار محدودی بود. نویسنده دیدش یک دید
فرهنگ گرایانه است و روی فرهنگ اعتماد خیلی تاکید میکند و نیز سابقه تاریخی جوامع هم اعتنای قابل توجهای دارد. میگوید این چیزی نبود که در این مدت خیلی محدود بتواند از ذهنها بیرون برود. یعنی خود مردم هم به نوعی یک نوع مدارا و یک نوع استقبال را دوباره از خودشان نشان دادند بهرغم اینکه معتقد بودند که این نیروها نیروهایی هستند که در گذشته با آنها با شیوه استبداد و دیکتاتورمابانه برخورد کردهاند و به زعم نویسنده، این دوره، زمان خیلی کمی بود که تا این ملت واقعا اینها را به درون خودشان نهادینه کنند واقعا در واقع عواملی که باعث شکست شدند یا عواملی که باعث عقب ماندگی لهستان شدند همان عوامل تاریخی هستند و ما نیاز به یک زمان بیشتری داشتیم. در سالهای پایانی دوره دوم دولت سید محمد خاتمییک تئوری مطرح شد با عنوان شتاب ـ فرصت این تئوری از سوی چند تن از متخصصان فیزیک در شیراز مطرح شده بود. آنها معتقد بودند که شاخصههای هدف در دوره آقای خاتمیبا توجه به زمان مورد نظر متناسب بود، اما شتاب عملیات، آن حجم فرصت سازی را تولید نمیکرد. یعنی سرعت تحولاتی که دولت اصلاحات آن را رقم زد به شدت کند و بطئی بود. آنها معتقد بودند که ساختار سیاسی ـ اجتماعی ایران با دور تند تعریف نشده است. در واقع، تیم اصلاحات باید در اجرای استراتژی کلان آنچنان شتاب میکردند که سنگ اندازیها و بحرانهای طیف مقابل حتی امکان بروز عملیات علیه دولت اصلاحات پیدا نمیکرد. یعنی شتاب عملیات عملا هر سنگ و کلوخی را به اطراف خود پرتاب میکرد؟تقریبا چنین حالتی وجود دارد. البته زتومکا مساله لهستان را کمی بر عکس میبیند. او معتقد است که فرصت کمیدر اختیار آنها بود. این فرصت حدودا مجال نمیداد که هدفی که تحت عنوان نهادینه شدن یا درونی شدن یک جریان از آن یاد میکند، بتواند محقق شود. البته یک بحثی را در آغاز بحثاش مطرح میکند که در فصل آخر به عنوان یک case روی تجربه لهستان تاکید بکند. زتومکا میگوید من سوالم را کمی فراتر از لهستان مطرح میکنم که چرا شوروی دچار فروپاشی شد؟ در ادبیات مختلفی که وجود دارد. تاکنون همواره راجع به انسداد سیاسی بحث شده است. خیلی وقتها میگویند که جامعهای که دچار انسداد سیاسی میشود به نوعی محکوم به این هستند که حرکت تند و رادیکال را تجربه کنند. ایشان به جای انسداد سیاسی صحبت از انسداد فرهنگی میکنند با توجه به اینکه مایههای فرهنگ گرایانه در کار آقای زتومکا به لحاظ تئوریک قویتر است. میگوید که شما اگر تجربه شوروی و نیز تجربه لهستان را به تبع آن میبینید که سه نسل با یک قطب نمای فرهنگی حرکت میکند. سه نسل در واقع جایگزین شدند و زندگی آنها سپری میشد، اما با یک نوع ایدئولوژی و یک نوع نسخه کپسولی و یک مجموعه این سه نسل را تامین میکرد در حالی که عملا یک چنین چیزی میسر نیست. تحلیل وی از انسداد فرهنگی چه بود؟ نمادش چه بود؟ نمادش این است که با یک قطب نمای واحد نمیتوانیم حرکت کنیم ایشان یک اصطلاحی را مطرح میکند به نام «سیرورت اجتماعی» و سیرورت اجتماعی به این معنی است که جوامع به طور مداوم باید پویایی خودشان را حفظ بکنند و داشته باشند و به طور مدام باید در اعمال خود تجدیدنظر کنند. در واقع آن باز تولید لازم را باید داشته باشد. معتقد است که ما تجربه شوروی را در مورد لهستان نداشتیم یعنی این باز تولید را نداشتیم و چون بازتولید را نداشتیم زمینه برای فروپاشی آماده شد. اما در عین حال میگوید که این سه نسل و این دورهای تاریخی که در اختیار این جوامع وجود داشته یک رسوبات فکری و ذهنی را هم در اینها به وجود آورد که این دوره محدود برای زدودن این رسوبات خیلی ناچیز بود. در نتیجه در این دوره محدود بهطور مطلوبی نتوانستند از فرصت استفاده بکنند و بهرغم تلاشی که به عمل آوردند نتوانستند آن رسوبزدایی را به نحو احسن انجام دهند.