گفت بیا، گفت بمان گفت برو
[ مهران بهروزفغانی ]<br>نفسم بالا نمی آمد. بیشتر را ه را دویده بودم. احساس سارقی را داشتم که فکر می کرد الان صاحبخانه و همسایه ها دارند دنبالش می دوند.
[ مهران بهروزفغانی ]
نفسم بالا نمی آمد. بیشتر را ه را دویده بودم. احساس سارقی را داشتم که فکر می کرد الان صاحبخانه و همسایه ها دارند دنبالش می دوند. من چه چیزی را دزدیده بودم؟ کلمه که جسارت دزدی نمی خواهد. نوشتن حرف های تند گلآقا که دزدی نیست. او درباره سانسور حرف زده بود و صبح فردا تنها روزنامه ای که مشروح این حرف ها را منتشر کرد، "ابرار" بود. باز هم فکر می کنید من یک سارقم؟
صاحب دکه عادت کرده بود هر روز دوچرخه ای جلوی مغازه اش بایستد، دستی دراز شود و روزنامه ای را بردارد. عادتی که سه سال ادامه داشت و چه حیف که سال آخر قطع شد؛ باید برای امتحانات نهایی و بعد کنکور، خرخوانی می کردم.
مرد میانسال آن روزگار، حالا موسفید کرده و می داند که همشهریاش، سالهاست در روزنامههایی که زمانی برایش معما بوده، دارد کار می کند. حضورش گاه پررنگ است و گاه کم فروغ. دوچرخه سوار روزهای مدرسه، حالا روزنامهنگار شده، و این چیزی بود که من دوستش داشتم. سفر کنی و ببینی دیگر سویت، مردم چه می کنند. رویایشان چیست. خواب و خیالشان کدام.
تنها وقتی دبیر تحریریه وقت روزنامه ابرار ( ۶۹ -۷۰ )، بعد از شورای تیتر عصر همان روز با اخم و تخم رو به من گفت: "از این به بعد هر جا می ری من باید در جریان باشم"، فهمیدم که به هدف زدهام. حسین قندی اما خبر را خوانده بود. تشویقم کرد:"نشین، بزن بیرون. کار درست را انجام بده". زدم بیرون و سنت پشت میزنشینی را دستکم برای خودم، ممنوع کردم. نتیجه این شد که تا به امروز همه زندگی و توانم را خرج روزنامهنگاری کردم. به پایش نشستم. تاوان هایی داشته که تا به امروز همه اش را پرداخته ام.
به یاد ندارم، قهر من و او به دقیقه هم کشیده باشد.گاهی وقت ها از اینکه درآمد این حرفه کم بوده و مجبور بودم گرد بخوابم تا درمانده نشوم، از دست حرفهام، نالیده ام ولی به دقیقه نکشیده و دوباره همدیگر را در آغوش کشیده ایم. من و او، اشتباه نکنید من و روزنامهنگاری، همیشه در آغوش هم خصوصی ترین حرفهایمان را زدهایم. از شما می پرسم همه اینها عشق نیست، آیا؟
همیشه به این نقطه از "آنچه گذشت" می رسم، شعر "ناظم حکمت" با ترجمه "احمد پوری" را زمزمه می کنم: "گفت بیا، گفت بمان، گفت برو، گفت بمیر / آمدم، ماندم، رفتم و مردم".
هیچ وقت کار دیگری غیر از روزنامهنگاری نمی دانستم که انجامش دهم، نه اینکه بی دست و پا باشی و هاج و واج، کلاهت را بردارند و تو هیچ نگویی. اما به تجربه آموخته ام که دنیا را دیدن و تجربه کردن، به قول قدیمی ها بهتر از دنیا خوردن است. و همین احساس است که شاید نمی گذاشته و نمی گذارد به فکر شغل دیگری باشم. باید از خانواده ات بگذری و از داشتن خانه ای در بالای شهر. از درآمدهایی که نمی دانی چطور بعضیها دارند و می خورند و می چرند و هیچ شان هم نمی شود، شاید. اگر اهل ظاهر سازی بودم، همه چیزم بهتر از امروز بود.
دوستش دارم، برایم شور دارد و شوق.با همه شوری که برای دیگرانش می سازی، و همه لذت و هیجانی که برای خودت نگه می داری. اگرچه ممکن است این شور و عشق را با نا اهلش قسمت نکنی، که من چنینم. هنوز هم مثل سال های ۶۹ با شور این حرفه، سازم کوک می شود. روزنامهنگاری برایم تا آخر عمر هیجان دارد.