اندیشه اقتصاد- معرفی کتاب «مدرسه سنت جود»

تقریبا ۷۰۰ دلیل برای زندگی در آفریقا دارم!

شماره روزنامه: ۲۶۴۸ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۴۹۲۶۲ اندیشه-اقتصاد

تهیه و تنظیم: جعفر خیرخواهان<br> فقط به این فکر کنید که واقعا شاید بتوانیم بدون نیاز به معطل ماندن برای اصلاح سیاست‌های دولت‌ها، جهان را تغییر دهیم

تقریبا 700 دلیل برای زندگی در آفریقا دارم!

تهیه و تنظیم: جعفر خیرخواهان
فقط به این فکر کنید که واقعا شاید بتوانیم بدون نیاز به معطل ماندن برای اصلاح سیاست‌های دولت‌ها، جهان را تغییر دهیم

اشاره: این داستان را لابد همه شنیده‌اید که:
مردی در کنار ساحل دورافتاده‌ای قدم می‌زد. فردی را در فاصله دور دید که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک‌تر می‌شود، می‌بیند مردی بومی صدف‌هایی را که به ساحل می‌افتد در آب می‌اندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می‌خواهد بدانم چه می‌کنی؟
- این صدف‌ها را در داخل اقیانوس می‌اندازم. الان موقع مد دریاست و این صدف‌ها را به ساحل آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می‌فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی‌بینی کار تو بی‌فایده است و هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی‌کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: «اما ببین؛ دستکم برای این یکی که اوضاع فرق کرد!»


ما نمی‌توانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم، اما می‌توانیم کارهای کوچک را با عشق‌های بزرگ انجام دهیم و کارهای کوچکی که با عشق بزرگ صورت می‌گیرد دیگر یک کار کوچک نیست، کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایجی بزرگ در پی دارند.
پس اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست.
با مطالعه این کتاب خواهیم دید که «جما سیسیا» دقیقا یکی از آن کسانی است که کاری به ظاهر کوچک را با عشق بزرگ انجام داد و نتایجی بزرگ را در پی خواهد داشت. کار کوچک وی، با سواد کردن کودکان آفریقایی با ساختن مدرسه‌ای در تانزانیا و جمع‌آوری کمک‌های مالی کوچک و بزرگ از اطراف جهان بود.
نویسنده در ابتدای کتاب و بخش تقدیر، پس از تشکر ویژه از بانی، مشوق و ویراستار کتاب، به تشکر از «آگنس‌هانا» می‌پردازد؛ فردی که نخستین کمک ۱۰ دلاری را به وی داد تا «حساب برای ساختن مدرسه» را افتتاح کند. آیا کسی فکر می‌کرد ایده ۱۰دلاری این چنین به ثمردهی برسد؟
نویسنده تشکر بسیار زیادی از همه انجمن‌های نیکوکاری گذشته و حال و فرمانداران ناحیه انجمن‌های نیکوکاری در بخش‌های مختلف جهان می‌کند که کمک کردند تا رویای ساختن مدرسه به تحقق پیوندد.
کتاب در سال ۲۰۰۷ منتشر شده است و نویسنده مقدمه کتاب را در سال ۲۰۰۶ نوشته است که خاطرات چند سال گذشته جلوی چشمانش می‌آید. او این چنین شروع می‌کند:
بچه‌های نازنین من در «سنت جود»
ابتدای ماه دسامبر در مدرسه «سنت جود» است و سال تحصیلی نزدیک به پایان یافتن. اینک باید زمان فصل کوتاه مرطوب و بارانی باشد، اما در چند سال گذشته باران خوبی نباریده و ما در آستانه خشکسالی هستیم (در نیم‌کره جنوبی، ماه دسامبر فصل تابستان است). هر روز، ابرها بالای سرمان جمع می‌شوند اندکی لذت و رهایی از گرما پیدا می‌کنیم حتی گاهی صدای تندری شنیده می‌شود، اما بی‌درنگ ابرها از هم جا شده و از بین می‌روند. علف‌های زیر درختچه‌های فلفل- یک یادآوری کوچک از موطن من استرالیا- قهوه‌ای شده است و با صدها پایی که کودکان جست و خیزکنان بر آنها گذاشته‌اند به درون خاک فرو رفته است.
از اتاق کارم، بچه‌ها را می‌بینم که در زمین‌های فوتبال آن سوتر به توپ ضربه می‌زنند. در حینی که برای گل زدن تقلا می‌کنند، حلقه‌های خاک به رنگ قهوه‌ای شکلاتی را به هوا می‌پراکنند، غبارهایی که به محض اینکه بوی باران را حس می‌کنیم بی‌درنگ به به گل چسبنده تبدیل می‌شوند.
بچه‌ها در جلوی دو مجموعه کلاس درس دو طبقه بزرگ سرگرم بازی هستند. کوه «مرو» در پشت سر آنها قد علم کرده است، قله آتشفشانی ناهموار آن در میان ابرهای بلند ناپدید می‌شود که در این موقع سال عمدتا این‌گونه است. در جلوی آنها سالن بزرگ مدرسه قرار دارد که با سقف بلند و بدون دیواری در اطراف، مرکز گردهمایی‌ها، نشست‌های والدین، کنسرت‌های موسیقی، نهارهای دسته جمعی و آزمون‌ها است. سال آینده در آنجا پذیرای یک آشپزخانه مناسب خواهیم بود تا به ۷۰۰ کودکی که به مدرسه خواهند آمد، غذا بدهد (۵۰۰ تا از امسال به علاوه ۲۰۰ کوچولوی جدید). در آن لحظه فضا را بوی الوار تازه بریده‌شده پر کرده است، تعدادی نجار کار می‌کنند تا صدها میز و صندلی برای دانش‌آموزان جدید ساخته شود.
من در بین بازیکن‌های فوتبال، کودکی به اسم «آثومانی» را نشان می‌‌کنم و با حرکت بر روی سنگ‌ریزه‌های آتشفشانی مسیر ماشینرو که قرچ و قروچ می‌‌کند به سمتش می‌‌روم تا به وی خوشامد بگویم:
- خب آثومانی، حالت چطور است؟
- عصر بخیر خانم. حال من خوب است، از شما متشکرم. چهره جدی و خوش‌قیافه وی از هم باز می‌‌شود. او که سردسته پسرهای یکی از کلاس‌های ما است، مسوولیت خود را خیلی جدی می‌‌گیرد.
- آثومانی، به نظرت امتحانت را چطور دادی؟
او می‌‌گوید: «فوق‌العاده بود.»
من می‌‌خندم و موهای سیاه مجعدش را آَشفته می‌‌کنم. ما به بچه‌ها یاد داده‌ایم که «خوب» تنها صفت در زبان انگلیسی نیست. در زبان اول آنها یعنی زبان «سواحیلی»، تنها یک پاسخ در برابر habary (اوضاع چطور است؟) وجود دارد و آن هم nzuri (خوب) است. وقتی که آنها شروع به یادگیری انگلیسی کردند از همان صفت ساده یکنواخت در هر وضعیتی استفاده می‌‌کردند. این‌گونه بود که به آنها کلمات «فوق‌العاده»، «محشر»، «تماشایی» و «عالی» را یاد دادیم و اینک هر چیزی- تندرستی‌شان، توان ورزشی‌شان، نتایج آزمون ریاضیشان- طیفی از پاسخ‌های وجدآور پیدا می‌‌کند.
_ آثومانی، می‌‌دانی که اگر قبول نشوی باید یک نوشیدنی برایم بخری؟
«قطعا، خانم سیسیا. اما من می‌‌دانم که به طرز باورنکردنی امتحان را خیلی خوب دادم و احتمالا ۱۰۰ درصد نمره را می‌‌‌گیرم!»
«آثومانی»، یکی از دانش‌آموزان کلاس چهارم من است، کسی که مدرسه را با من شروع کرد و هر سال که از کلاسی به کلاس بالاتر می‌‌رود راه را برای دیگران هموار می‌‌کند. سالی که آنها به تازگی تمام کردند، زمانی است که بیشتر بچه مدرسه‌ای‌های تانزانیایی برای همیشه با مدرسه خداحافظی می‌‌کنند. اکثریت بچه‌های تانزانیایی، در سنین نه یا ده سالگی به جمع نیروی کار عظیم تانزانیا می‌‌‌پیوندند. این کودکان که هیچ مهارتی ندارند، مجبورند یک چرخ دستی را در خیابان هل ‌‌دهند تا پولی به اندازه چند شیلینگ دربیاورند یا سبزیجات یا اوگالی- نوعی هلیم ذرت- در بازارها به سایر مردمی بفروشند که آنها نیز مثل خودشان پول اضافی ناچیزی دارند.
این تصویر پشت پرده از بچه‌هایی است که به مدرسه «سنت جود» می‌‌روند. آنها یا در فقر روستایی مطلق یا حلبی‌آبادهای شهری انباشته از زباله زندگی می‌‌کنند که هیچ آب لوله‌کشی و هیچ برقی ندارد و اغلب غذای کافی ندارند و بدتر از همه اینکه هیچ امیدی هم به تغییر اوضاع ندارند. فقر شدید، کیفیت تحصیل کودکان تانزانیایی را به شدت پایین آورده و لذا حتی کودکانی که پس از کلاس چهارم (معادل پایان دوره ابتدایی) به تحصیل ادامه می‌‌‌دهند، معمولا قادر به قبولی در آزمون‌های کلاس هفتم (معادل پایان دوره راهنمایی) نیستند. قبولی در آزمون‌های کلاس هفتم در تانزانیا بسیار مشکل است، چون دبیرستان‌های دولتی شلوغ و پرازدحام این کشور، ظرفیت بسیار محدودی دارند؛ ظرفیتی معادل ۱۵ درصد کل دانش‌آموزان دوره راهنمایی.
بدون تحصیل، آموزش فنی یا پول، اکثریت بچه‌ها محکوم به همان سرنوشت جان کندن و حمالی کردن مثل والدین‌شان هستند؛ بخشی هم وسوسه ورود به زندگی به ندرت سودآورتر جرم و جنایت را پیدا می‌‌کنند.

۷۰۰ دلیل برای زندگی یک دختر استرالیایی در تانزانیا!
امسال (سال ۲۰۰۶) بچه‌های مدرسه «سنت جود»، برای اولین بار در امتحانات سراسری کلاس چهارم شرکت می‌‌‌کنند. ما نتایج آزمون‌های آزمایشی را داشته‌ایم و من حدس می‌‌زنم که همه بچه‌های ما نه فقط در آزمون قبول می‌‌شوند، بلکه واقعا عالی عمل می‌‌کنند.
در حینی که از میان بازی بچه‌ها رد می‌‌شوم قلبم از افتخار و غرور پر می‌‌شود. البته که من به بچه‌هایم تعصب دارم، اما آنها واقعا یک دسته استثنایی از کودکان هستند و تا اینجا خیلی خوب پیش آمده‌اند. من نمی‌توانم منتظر بمانم و ببینم که زندگی خود را چگونه می‌‌سازند. جاه‌طلبی آنها چنان پرغرور و شکوهمند است که من هر کاری در توانم باشد خواهم کرد تا به آنها در رسیدن به رویاهایشان کمک کند.
در یک گوشه دیگر مدرسه، «الکسی اینهاس» کوچک لاغر مردنی می‌‌بینم که با دوستش «کوین» بازی می‌کند. «الکس» یک پسر سختکوش خیلی ماه است. من می‌‌دانم که شرایط خانه در بیشتر اوقات برای او خیلی سخت است؛ با این وجود رویای آینده او برای وقتی که بزرگ می‌‌شود، این نیست که زندگی را برای خودش راحت‌تر سازد؛ بلکه می‌‌خواهد با بچه یتیم‌ها کار کند؛ بچه‌هایی که او می‌‌بیند زندگی حتی سخت‌تری نسبت به زندگی خودش دارند.
و بالاخره «سیسیلیا بندیکت» که یک آدم بزرگ استخوانی و متبسم شده، توانسته است در چشم آدم بزرگ‌ها نگاه کند و با اعتماد به نفس درباره هر موضوعی صحبت کند. من می‌‌توانم در شخصیت او یک وزیر زن مورد اعتماد و دلسوز ببینم که یک روز شاید به آن منصب برسد. وقتی که من به گذشته نگاه می‌‌کنم، زمانی که این بچه‌ها شروع به درس خواندن کردند، هر کدام از آنها من من کنان نمی‌توانست چیزی بیشتر از «صبح بخیر» به انگلیسی بگوید و اینک آنها با روانی حیرت‌آوری انگلیسی صحبت می‌‌کنند.
«اسوات اوجونگو» دوست «سیسیلیا» هنوز هنگام مواجهه با بزرگ‌ترها خجالت می‌‌کشد، اما او در یک کلاس نمایش فوق برنامه شرکت می‌‌کند و هر هفته اعتماد به نفسش بیشتر می‌‌شود. «اسوات» توان خودمحرکی قوی دارد. در خانه جدیدی که پدرش ساخته است- بدون داشتن آب یا برق، اما یک پله بزرگ دارد که بالاتر از کلبه گلی است- و او تا دیر وقت در آنجا بیدار می‌‌ماند، مدت‌ها پس از اینکه کارهای سخت خانه تمام می‌شود و در زیر نور چراغ کوچک نفتی درس می‌‌خواند. او دوست دارد یک روز خلبان شود- همان‌طور که «آثومانی» هم دوست داشت- و شاید هم یک گزارشگر خبری شود. من حدس می‌‌زنم او به هر چیزی که بخواهد می‌‌تواند برسد. و آنجا «الیودی ویلیام» کوچولو هم هست کسی که طبق معمول با دوست بزرگش «پیوس» که بلندقدترین و تاکنون با سن و سال‌ترین پسر در کلاس است، بازی می‌‌کنند. «الیودی» خجالتی بوده و یک کمی از خودش نامطمئن است و ظاهرا از دستاوردهایی که در مدرسه داشته، تعجب کرده است. اما او توان واقعی خود در علوم را به همه نشان داد و من متعجب نمی‌شوم اگر او سرانجام یک زمین‌شناس بشود که خودش می‌‌گوید چنین کاری را دوست دارد. همچنین توانایی او در رقص بسیار خوب است و وقتی به اتاق رقص می‌‌آید، همه بچه‌ها عاشقش می‌‌شوند.
این بچه‌ها و سایرینی که در این سال تحصیلی حضور دارند، برای من بسیار عزیز هستند؛ ما خیلی زیاد با هم بوده‌ایم. طی چهار سال (از ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۶)، ما از یک مدرسه سه بچه‌ای به یک مدرسه تقریبا ۷۰۰ نفری رسیدیم. ما ساختمان کلاس‌های درسی، یک کتابخانه، یک سالن اجتماعات، زمین‌های بازی را ساختیم و هنوز هم بزرگ‌تر و قوی‌تر می‌‌شویم. هر سال دست کم ۱۵۰ بچه جدید می‌‌توانند به «سنت جود» بیایند و یک نوع از تحصیلات را دریافت کنند که کاملا دور از دسترس هرکسی در خانواده‌شان است. و تقریبا همه بچه‌هایی که وارد مدرسه می‌‌شوند به لطف صدها فرد، خانواده، باشگاه خیریه، مدارس و شرکت‌هایی که حامی مالی بچه‌های اینجا شدند، پولی نمی‌دهند. آنچه این بچه‌ها دریافت می‌‌کنند صرفا شهریه رایگان نیست، بلکه یک غذای گرم مقوی، لباس مدرسه، لوازم‌التحریر، کتاب درسی، رفت و آمد مطمئن از خانه به مدرسه و برعکس دریافت می‌‌کنند و شاید مهم‌تر از هر چیز دیگری، اینکه فرصت پیدا می‌‌کنند تا بچگی کنند.
در اینجا، بچه‌ها فرصت یک استراحت و وقفه از کارهای طاقت‌فرسا و دنیای غمگین پذیرش مسوولیت‌های بزرگسالان پیدا می‌‌کنند. آنها تشویق می‌‌شوند که با ریتم موسیقی سوئینگ برقصند، به توپ فوتبال لگد بزنند، یکی از اعضای گروه نمایش شوند، طبل بزنند، پینگ پنگ یا تنیس بازی کنند. آنها شانس کشف چیزهای جدید و بزرگ شدن پیدا می‌‌کنند که باید حق مسلم هر بچه‌ای باشد.
اگر که از من بپرسند چرا یک دختر روستایی از نیوساوت ولز استرالیا باید اینجا در آفریقا زندگی کند، من تقریبا ۷۰۰ دلیل برای شمردن دارم!
فصل پایانی کتاب
ژانویه ۲۰۰۷
اکنون، سال جدید تحصیلی شروع شده است و دیوانگی دوباره آغاز می‌‌شود. تنها دو سال از زمانی می‌‌گذرد که ما سال تحصیلی را با حدود ۱۰۰ دانش‌آموز و پنج کادر آموزشی شروع کردیم و اوضاع پرهرج و مرج بود. بچه‌ها در هر جا می‌‌‌لولیدند و برخی را باید وسط ساعت از کلاس‌هایی که اشتباه رفته بودند بیرون می‌‌آوردیم. اکنون اگر چه ما تقریبا ۷۰۰ دانش‌آموز داریم، اما نخستین روز سال تحصیلی مدرسه خیلی زیبا و منظم برگزار شد. تنها چیزی که از دست رفت، صدای من بود که به خاطر هدایت این سربازان کوچک گرفت.
بناها و نجارهای داوطلب، در هنگام تعطیلات کار استثنایی انجام دادند، آنها که شب را در مدرسه می‌‌خوابیدند و نوبتی کار می‌‌کردند ساختمان هشت‌کلاسه ما را توانستند زودتر از برنامه تمام کنند. گروه‌های داوطلب در ساعات استراحت وارد می‌‌شدند و تجهیزات زمین بازی را نصب و رنگ‌آمیزی می‌‌کردند. مدیر آموزشی پرتوان ما «نستوری مسوفه» و معاون مدرسه «بن ماینگا» وقت خودشان را صرف تهیه برنامه برای کادر جدید می‌کردند و من امیدوار بودم که کادر جدید خیلی آسان‌تر از سال پیش در جای خود قرار بگیرند.
وقتی که همکاران جدید از سایر مدارس آفریقایی می‌‌آیند، ما همیشه مشکلاتی در شروع کار داشته‌ایم. آنها فرهنگ مدرسه خویش را با خود می‌‌آورند و مجبورند روش‌های جدیدی را یاد بگیرند، به ویژه چگونه بچه‌ها را بدون توسل به چوب یا نیشگون یواشکی زیر میز به نظم و انضباط وادار کنند. سطح کامپیوتری شدن در «سنت جود» نیز برای بیشتر آنها سخت است. ولی ما برنامه‌های بازآموزی و مربیگری برایشان می‌‌گذاریم و برای من، آموزش دادن آموزشیاران به اندازه آموزش کودکان اهمیت دارد.
تقریبا ۲۰۰ کودک جدید وارد کلاس‌های اول و دوم می‌‌شوند. آنهایی که دوره آزمایشی در پایان سال گذشته را تمام کرده‌اند، هفته گذشته آمدند تا لباس‌های فرم جدید خود را اندازه بگیرند. قشقرق کاملی به پا شده بود، اما در عین حال همیشه زیبا و تقریبا شبیه مراسم تفریحی است. بچه‌هایی را می‌‌بینیم که خویشتن گذشته خود را به دور انداخته و سعی در امتحان کردن هویت جدید خود دارند. آنها در انواع لباس‌های جورواجور دست دوم از بازار و البسه محلی دوخته شده وارد می‌‌شوند. دختر بچه‌ها چنان لباس پوشیده‌اند که شبیه لباس تافته پارتی است و با ژاکت‌های یقه پف کرده کامل شده است. پسرها ژاکت پشمی ضخیم و پیراهن و شلوارک پوشیده‌اند. همگی کاملا خوشگل شده بودند از سرهای گیس بافته‌شده یا از ته زده شده، تا نوک پایشان. فردی که این جمله معروف را گفته است که «چیزی به اسم بچه زشت وجود ندارد»، قطعا به بچه‌های معصوم آفریقایی فکر کرده است!
در عرض چند ساعت، این بچه‌ها با لباس‌های قروقاطی، به یک گروه منسجم به زیبایی مرتب شده از دانش‌آموزان «سنت جود» تبدیل می‌‌شوند که با افتخار یونیفرم‌های نیروی دریایی را بر تن دارند، کلاه‌هایشان با زاویه درست است و کفش‌های سیاه مدرسه‌شان از براقی می‌‌درخشد. صرفا با به تن کردن یک یونیفرم، کل شخصیت بچه از حالت آرام و خجالتی بودن به حالت غرور و افتخار و اطمینان تغییر می‌‌کند.
این مرحله، یکی از عالی‌ترین بخش‌های پذیرش دانش‌آموزان جدید است. بسیار جالب است که شادی را در چهره کودکان و والدینشان می‌‌بینید و اینکه ما در این جامعه، به مدت طولانی تا پایان دبیرستان، با همدیگر هستیم.

تلاش سنگین برای توسعه مدرسه
اولویت اصلی امسال ما، شروع به ساخت مدرسه راهنمایی خواهد بود. این ساختمان باید برای نخستین کلاس بچه‌ها در ۲۰۰۹ آماده شود و ما اینک در حال خرید قطعه زمینی برای یک خوابگاه هستیم که فقط ده دقیقه پای پیاده از مدرسه فاصله دارد. به طوری که ما باید به دنبال طرح‌هایی برای ساخت اتاق‌های خواب، آشپزخانه، حمام، اتاق مطالعه و اتاق بازی باشیم که در سال ۲۰۰۷ افتتاح شود. پس سال شلوغی را در پیش خواهیم داشت. در عین حال، مدرسه کنونی هم بزرگ‌تر خواهد شد. در یک سال آینده، به طور میانگین هر ۲۵ روز نیاز به یک کلاس، یک معلم و نصف اتوبوس جدید داریم.
ما همچنین باید ساختمان جدید برای یک دبستان و راهنمایی دیگر را شروع کنیم. باید به فکر جا دادن ۲۰۰ دانش‌آموز جدید در سال آینده و هر سال پس از آن باشیم. محوطه روستای «اوسا» برای احداث دبستان و راهنمایی و خوابگاه در نظر گرفته شده است. با چنین سرمایه عمرانی عظیمی که کمک مردم از همه جای جهان گرد آورده است، قصد داریم موفق
شویم.
درحال حاضر، هنوز شکاف قابل توجهی بین ظرفیت مدرسه ما و تعداد کودکان علاقه‌مند به تحصیل وجود دارد و متاسفانه ما مجبور هستیم همچنان درصد بزرگی از کودکانی که به مصاحبه می‌آیند را رد کنیم. با این وجود من مطمئن هستم که ما می‌‌توانیم تا چند سال آینده، ۱۰ مدرسه در اطراف شهر «آروشا» داشته باشیم و این شکاف تقاضا را پر کنیم. متاسفانه تراکم جمعیت در این منطقه به حدی بالا است که ما مجبوریم هنوز سیاست «یک بچه _ یک خانواده» را داشته باشیم. یعنی از هر خانواده فقط یک بچه را در مدرسه‌مان قبول می‌کنیم. آرزوی بزرگ من این است که ظرفیت مدرسه را به اندازه‌ای گسترش دهیم که یک روز بتوانیم «دو بچه در خانواده» را داشته باشیم و تصورش را بکنید اگر آن زمان رویایی فرا برسد که اصلا هیچ محدودیتی برای پذیرش بچه‌ها نداشته باشیم ...
شاید آنچه که ما در «سنت جود» به بچه‌های تانزانیایی ارائه می‌کنیم، از نظر یک کودک غربی بدیهی و پیش پاافتاده باشد. اما شوق کودکان تانزانیایی از همین امکانات اندک، وصف‌ناپذیر است ...
تحصیلات تنها روش قابل اعتماد برای برون رفت از فقر
وقتی من نسبت به همه این چیزهایی که با آنها مواجهم فکر می‌‌کنم، نگران می‌‌شوم که نکند بیش از توان خودم بار برندارم. گاهی اوقات برخی به من می‌‌گویند و من مطمئن هستم از روی مهربانی است که: «جما، فکر می‌‌کنم تو خیلی داری تند می‌روی، یک کم سرعتت را آهسته کن. شاید تو باید از پذیرش دانش‌آموز جدید خودداری کنی و تنها روی آنهایی که اکنون داری متمرکز شوی.»
من می‌‌توانم بفهمم چرا آنها این را می‌‌گویند، اما اگر که این کار را بکنم فکر نمی‌کنم بتوانم سرم را در برابر خداوند بالا نگه دارم. اگر که ما بگوییم قصد نداریم هیچ بچه جدیدی را برای شش ماه آینده بپذیریم، در آن حالت چه می‌‌شود اگر یک دختر مثل «جسیکا» نتواند جایی در مدرسه داشته باشد؟ تصور کنید اگر «اریک» وارد مدرسه نشود؟ «آثومانی» را که روزی می‌‌خواهد خلبان شود یا «آلکس» که از هنگام ورود به اینجا کلاس‌ها را دو تا یکی طی می‌‌کند چکار کنیم؟
مردم در این کشور با این امید زندگی می‌‌کنند که کسی پیدا شود و هزینه مدرسه را بپردازد تا شانس یک زندگی بهتر را داشته باشند. اگر من در یک طرف حامیان مالی را به صف می‌‌کنم و در طرف دیگر یک بچه نیازمند درخشان منتظر تحصیل است، چقدر بد است اگر من بگویم نمی‌توانم اینها را به هم برسانم چون که هنوز زیرساخت‌ها آماده نشده است. این وظیفه من است که خودم را درگیر قضیه کنم زیرساخت‌هایی مثل کلاس‌های درس را فراهم سازم و مطمئن شوم مدیریت امور به خوبی عمل می‌‌کند، به طوری که ما بتوانیم بچه‌ها را انتخاب کنیم و با یک حامی مالی انطباق دهیم که هر کودکی که شایسته داشتن یک جا در مدرسه است، محروم نماند.
کسان دیگری هم هستند که به من چنین می‌‌گویند: «چه چیزی باعث شده است این کار را بکنی و خسته نشوی؟ چه چیزی نگهت می‌‌دارد؟» گویی که یک فرمول معجزه‌آسا وجود دارد که ما را قادر می‌‌سازد تا به آنچه که می‌‌خواهیم برسیم. ای کاش این طور بود، اما واقعیت کسل‌کننده این است که فقط نیاز به سختکوشی است: صبح زود از خواب بیدار شدن، دیدن کارهایی که باید انجام شود، پا پیش گذاشتن و تکمیل کردن وظیفه نخست، سپس وظیفه دیگر را انجام دادن. این یک میلیون بار سخت‌تر از آن است که من می‌‌توانستم تصور کنم، اما به خاطر همین مشکلات است که هر چیزی را که به دست می‌‌آوریم برایمان تا این حد زیاد جذاب و راضی‌کننده می‌‌شود.
از نظر من، همین چالش‌ها است که نیروی کامل برای بیشتر رقابت کردن را در من تجدید می‌‌کند. سال گذشته ما یک کلاس چهارم داشتیم. امسال پنج تا خواهیم داشت. وقتی که ما دو محوطه داشته باشیم، شروع به ایجاد کلاس‌های چهارم بیشتر می‌‌کنیم. من فکر می‌‌کنم تا زمانی که در شرق آفریقا «کودکان محروم از تحصیل» وجود داشته باشند، از پا نخواهم نشست.
من واقعا معتقدم که تحصیلات تنها روش قابل اعتماد برای برون رفت از فقر است و نمی‌توان منتظر بود تا که در سطح دولت کاری صورت بگیرد. برخی اوقات شما صرفا مجبور هستید خودتان کاری بکنید. من مطمئن هستم که می‌‌توانیم سازمان خودمان را مستقل و پاسخگو نگه‌داریم، حال هر اندازه که می‌خواهیم بزرگ شویم. حتی اکنون، حامیان مالی ما، اطلاعات مفصلی درباره بچه‌های‌ تحت پوشش‌شان به دست می‌‌آورند؛ درست به اندازه همان زمانی که فقط سه دانش‌آموز در مدرسه داشتیم. ما هر بچه در اینجا را از نزدیک می‌‌شناسیم و دلیلی ندارد که با بزرگ شدن، کیفیت شناخت ما از بچه‌ها پایین بیاید.

سنت‌ جود؛ مشغله ذهنی ۲۴ ساعته من
«سنت جود» مشغله فکری ۲۴ ساعته من است. البته چنین وضعی یک کم مشکل است، اما عامل محرک زندگی من نیز هست. تصور می‌‌‌کنم تعداد زیادی از مردم می‌‌توانند کار و زندگی غیرکاری را از هم جدا کنند، اما من ۲۴ ساعت یک روز را درباره مدرسه فکر می‌‌کنم. از خداوند بابت داشتن خانواده‌ای که تا این حد مرا درک می‌‌‌کنند، تشکر می‌‌کنم. من واقعا عاشق کارم هستم. من عاشق رفتن به دفتر کارم هر روز صبح و خواندن ایمیل‌های مختلف دریافتی در ارتباط با «سنت جود» هستم. من عاشق برنامه‌ریزی برای آینده هستم. آموزش و کارآموزی که من در اینجا می‌‌بینم و هر کسی که به امور مدرسه می‌‌پردازد باید ببیند، از نظر من بهترین ورزش و بهترین تفریح است. هر جزئی از بدنم احساس می‌‌کند به کار گرفته شده، عضلاتش کشیده شده و در حال هماوردی است. من وقتی که نوجوان بودم نمی‌توانستم چنین آینده‌ای را برای خود تصور کنم، اما با نگاهی که اکنون به گذشته دارم، تشخیص می‌‌دهم شغل درستی را انتخاب کردم که ناخواسته همه عمر در حال یادگیری و آموزش دیدن هستم.
من این حالت را با زمانی مقایسه می‌‌کنم که اگر به استرالیا برگردم، آنجا همه چیز راحت و مرتب است و صد البته بدون هیجانی! واقعا وقتی در استرالیا زندگی می‌کنید، تمام‌وقت به ایمنی و آرامش توجه دارید. برای مثال در آنجا مغازه‌هایی هستند که فقط لباس‌های ایمنی و محافظتی می‌‌فروشند. در آنجا مردم بسیار محتاط و تابع قانون هستند. چنین وضعیتی اجازه نمی‌دهد افکار و چشم‌انداز بزرگی داشته باشید، همه منابع خود را به کار گیرید و شانس‌تان را امتحان کنید.
یکی از چیزهای عالی درباره زندگی در آفریقا، این است که می‌‌توانید بگویید «گور پدر قوانین و مقررات!» اگر که من بخواهم یک ساختمان احداث کنم خودم ابعاد آن را ترسیم می‌‌کنم. اینکه پنجره‌ها کجا باشد را، با یک تکه گچ همه را علامت می‌‌زنم. من کاملا آزاد هستم و نظر و ایده فرد دیگری من را محدود نمی‌کند که چکار می‌‌‌توانم بکنم و چکار نکنم. هنگامی که نگران آنچه سایر مردم می‌‌گویند نباشید، شروع به اندیشیدن فقط از این حیث می‌‌کنید که چگونه می‌‌توانید به رویاهای خود رنگ واقعیت ببخشید، نه اینکه آیا این رویاها واقعی هستند یا خیر.
برخی اوقات عقب رفتن و نگاه به تصویر بزرگ کار دشواری است. من در مناسبت‌هایی مثل «روز شکرگزاری» در «سنت جود»، یا روز جشن فارغ‌التحصیلی کلاس چهارمی‌ها، قادر به دیدن تصویر بزرگ هستم، اما بیشتر شادی و سروری که من به دست می‌‌آورم شادی‌های کوچک هر روزه است: مثلا من تعداد زیادی کارت‌های محبت‌آمیز از بچه‌ها دریافت می‌‌کنم که می‌‌‌گویند، «خانم سیسیا بابت اتوبوس جدید مدرسه متشکریم» یا «بابت تعمیر تاب‌بازی تشکر می‌‌کنیم.»
من افتخار و بهت را به طور همزمان در چهره والدین می‌‌بینم زمانی که برای اولین بار می‌‌شنوند فرزندشان به زبانی متفاوت صحبت می‌‌کند. وقتی که غرق کارهای اداری باشید اینها یادآوری‌های کوچکی هستند از اینکه چرا دقیقا چنین کارهایی را دارید انجام می‌‌دهید. چیزهای بسیار زیادی هست که من از آنها چنین هیجانی به دست می‌‌آورم. یکی از بزرگ‌ترین هیجانات من زمانی است که حامیان مالی به بازدید مدرسه می‌‌آیند و بچه‌ای را که حمایت مالی کردند ملاقات می‌‌کنند. من زمانی را به یاد می‌‌آورم که در نخستین گروه تور که به عنوان جمع‌آوری کمک برای مدرسه سازماندهی کردیم، خانم و آقای «کونرای»، یعنی حامیان مالی بچه شیرین و ناقلای ما «آثومانی»، وارد مدرسه شدند. در صبح روز بعدی که آنها وارد شدند نظاره‌گر بچه‌هایی بودند که از اتوبوس‌ها پیاده می‌‌شدند.
من «آثومانی» را به آنها نشان دادم و آنها دویدند و وی را در آغوش گرفتند. اشک‌ها از گونه‌ها سرازیر می‌شد و واقعا زیبا بود. این برای من به معجزه شباهت داشت، اینکه یک زوج را از شهر «بریسبان» استرالیا و یک بچه را از روستای «موشونو» تانزانیا، با یک هدف مشترک گرد هم آورده‌ایم.
ایده‌آل‌گرا نباشیم!
و بالاخره اینکه من گرفتار این توهم نشدم که قصد تغییر جهان را دارم. من حتی نمی‌خواهم تانزانیا را تغییر دهم، به نظر خودم دورنمایی که ترسیم کردم تاکنون کاملا واقع‌گرایانه بوده است. من صرفا روی تعداد اندک بچه‌هایی تمرکز کردم که می‌توانم زندگی‌شان را تغییر دهم. اگر من می‌توانم به «آنا» سردسته دختران مدرسه که زندگی را در هراس از سوءاستفاده در مرز با کنیا شروع کرد کمک کنم و رویای وی برای آموزگار شدن را تحقق ببخشم، پس همین کافی است که مرا بی‌نهایت خوشحال کند.
حالا اگر از قضا «آنا» توانست مدیر یک مدرسه بشود، خیلی عالی است. اما من انتظار ندارم او مثلا وزیر آموزش و پرورش شود و نظام آموزشی تانزانیا را به کلی اصلاح کند! اگر یک روز من سوار هواپیما شوم و صدای خلبان متعلق به «آثومانی» باشد، من به وجد خواهم آمد. اما حتی اگر وارد یک فروشگاه سخت‌افزار شوم و برخی از آدم‌هایی که آنجا کار می‌کنند بچه‌های سابق«سنت جود» باشند، باز هم من هیجان‌زده خواهم شد.
اساسا اگر این بچه‌های «سنت جود» آینده‌ای بهتر از آنچه را که می‌توانستند در غیاب تحصیل در مدرسه داشته باشند، به دست آورند، به هر جهتی که می‌خواهد باشد، پس من موفق شده‌ام. اگر آنها بتوانند شغل خوبی پیدا کنند، اندکی پس‌انداز کنند، یک تکه کوچک زمین بخرند، اوضاع بهداشتی و تندرستی بهتری پیدا کنند، به والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ خود کمک کنند، این دستاورد بزرگی است و همه ما می‌توانیم امیدوار باشیم.
اما لحظه‌ای مکث کنیم، امیدهای آینده من مشخص‌تر هستند: من در این لحظه منتظر پُست هستم تا نامه نتایج آزمون سراسری کلاس چهارمی‌ها بیاید. هر بار که قرار است نامه‌ای برسد، من دستپاچه و عصبی می‌شوم. من خیلی خاطر جمع بودم؛ اما اینک عصبی شدم که نکند آنها پس از انجام این همه امتحانات آزمایشی، نتیجه مورد انتظار را به دست نیاورده باشند. در آن صورت همه بسیار ناامید خواهند شد، نه تنها بچه‌ها بلکه همه کسانی که تلاش بسیار کردند تا به بچه‌ها کمک کنند. آموزگارانی که تا دیروقت در مدرسه ماندند تا کلاس فوق‌العاده برای بچه‌ها بگذارند، رانندگان اتوبوس که باید سرویس‌های اضافی در شب می‌رفتند، حتی آشپزها و خدمتکاران که با خوشحالی حاضر بودند ساعات اضافی کار کنند تا بچه‌ها بتوانند به بهترین نتایج در آزمون دست یابند.
من باید با خودم این جملات را تکرار کنم: «نتایج مهم نیستند، نتایج همه چیز نیستند.» اما واقعا من می‌دانم که در این مرحله نتایج مهم هستند، اگر چه «نتایج» همه چیز نیستند؛ اما چیز خیلی مهمی هستند. حس افتخار و دستاورد بچه‌ها این است که به نتایج عالی برسند. والدین نظاره‌گر هستند، حامیان مالی اوضاع را زیر نظر دارند، سایر مدارس در ناحیه ما را تماشا می‌کنند. ما در درون خودمان می‌دانیم که در مسیر درستی حرکت می‌کنیم؛ اما چگونه ما این درست بودن را در چشمان جهان خارج از مدرسه اندازه‌گیری خواهیم کرد؟
و حالا نتایج اینجا هستند! امروز صبح پاکت از وزارت آموزش و پرورش وارد شد. من نامه را پاره کرده و تمام خبر را با سرعت می‌بلعم و سپس به ابتدای نامه برمی‌گردم و سعی می‌کنم خیلی آهسته آن را بخوانم و معنای همه آن را بفهمم؛ در حالی که ضربان قلبم به شدت می‌زند. وقتی که من مطمئن می‌شوم همه چیز در ذهنم جای گرفته است فریادی سر می‌دهم که هر کسی تا شعاع یک کیلومتری آن را می‌شنود:
«بیایید و نتایج را ببینید!!! ما نتایج عالی کسب کردیم!!! این باورنکردنی است!!!»
از بین ۲۰۴ مدرسه در ناحیه ما، چه خصوصی و دولتی،
«سنت جود» سوم شد! این بسیار فراتر از تصورات و خیالات ما بود. نه فقط همه بچه‌ها توانسته بودند نمره قبولی بیاورند، بلکه حتی پایین‌ترین نمره کلاس ما هنوز در بین ۲۰ درصد بالایی ناحیه بود. از بین ۲۷ دانش‌آموز کلاس چهارمی ما، ۱۹ تا توانستند حداقل در یک موضوع درسی نمره ۱۰۰ درصد بگیرند.
من نمی‌توانستم خودم را مفتخرتر از این ببینم. با توجه به اینکه این نخستین سالی بود که سنت جود در امتحانات ملی تانزانیا شرکت می‌کرد و تجربه نداشتیم و بیشتر وقت ما به کار حدسی گذشت و در تاریکی پیش می‌رفتیم نتایج کل کلاس چهارمی‌ها فراتر از هر چیزی بود که تصور می‌کردیم.
سپس به نفرات اول و دستاوردهای فردی می‌رسیم. از بین بیش از ۱۷ هزار کودک در این منطقه که در آزمون سراسری کلاس چهارم شرکت کرده بودند، ما دانش‌آموزی داشتیم که همه آنها را پشت سر گذاشته بود: «اسوات اوجونگو»ی شیرین و سخت‌کوش. چهار دانش‌آموز دیگر در بین ده نفر اول بودند. «الکس الیفاس» عزیز که همیشه یک لبخند بر چهره دارد، پنجم شد. «سیسیلیا بندیکت» که بسیار مطمئن و بالغ بود، هشتم شد. «الیودی ویلیام» خودش را هم طبق معمول شگفت‌زده کرد و نهم شد و این افتخاری بود که وی با سردسته پسران مدرسه که فردی جدی و دوست‌داشتنی است و به زودی خلبان می‌شود، یعنی «آثومانی»، تقسیم کرد.
این کودکانی که من آخرین بار آنها را در حال توپ‌بازی دیدم، با دستاوردهای عالی که کسب کردند، کاملا در مسیر آینده درخشان و باز قرار دارند. وقتی این بچه‌ها مدرسه را شروع کردند ما تنها چند کادر داشتیم و هیچ تجربه‌ای از نظام آموزشی تانزانیا نداشتیم. کل مساحت مدرسه ما هزار متر بود. نظام گزینش بچه‌ها هنوز در مراحل ابتدایی بود و طرح حامیان مالی تازه شروع شده بود.
در هر گامی که برداشتیم این بچه‌ها مثل موش آزمایشگاهی مورد آزمون و خطا قرار گرفتند و ما تجربه کسب کردیم و توسعه یافتیم و اشتباهات بی‌شمار مرتکب شدیم. به علت هوش و کوشش ذاتی آنها و نیز معجزه بسیار ویژه «سنت جود»، آنها هنوز پیشرفت می‌کنند.
کمکی از دست من برنمی‌آید؛ اما فکر می‌کنم اگر در مرحله اولیه توانستیم به این دستاوردها برسیم پس برای وجود طولانی مدرسه دعا خواهم کرد. دقیقا تصور کنید چه آینده‌ای برقرار خواهد بود! اگر ما همچنان بتوانیم پشتیبانی باورنکردنی را که از مردم همه جای جهان به دست آوردیم ادامه دهیم، فکر می‌کنم می‌توانیم به هر چیزی دست پیدا کنیم.
اصلا همه آنچه را که پیش از این گفتم فراموش کنید؛ فقط بیایید به این مساله فکر کنیم که واقعا شاید که ما بتوانیم بدون نیاز به معطل ماندن برای اصلاح سیاست‌های دولت‌ها، جهان را تغییر دهیم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن