قربانی جان و روح «پسوآایسم»
آزاده صابری<br>من هیچ چیز نیستم/ هرگز چیزی نخواهم شد/ ناتوانم ازاینکه حتی بخواهم چیزی شوم/ واین یعنی در من تمامی رویاهای جهان نفس میکشد. *
آزاده صابری
من هیچ چیز نیستم/ هرگز چیزی نخواهم شد/ ناتوانم ازاینکه حتی بخواهم چیزی شوم/ واین یعنی در من تمامی رویاهای جهان نفس میکشد. * «برخورد» کاملا تصادفی بود، ملاقاتی غیرمنتظره که مسیر زندگی آنتونیو تابوکی را برای همیشه تغییر داد. این آشنایی از آن دست کشف و شهودهایی بود که دو روی متفاوت دارند؛ یا زندگی فرد را نورباران میکنند یا به عکس حیات فکریاش را برای همیشه عقیم؛ به خصوص وقتی که مراد و مرید هر دو نویسنده باشند.
سالهای طلایی دهه ۱۹۶۰، در یکی از کتابفروشیهای حاشیه رود سن، تابوکی جوان تصادفا نسخه فرانسوی یکی از اشعار فرناندو پسوا را خواند و برای اولین بار با پسوا و دنیای یگانهاش آشنا شد. همان چند سطر کافی بود تا تابوکی را شیفته کند، شیفتگیای که تا پایان عمر هرگز از آن خلاصی نیافت. هرچند او هم میتوانست چون دیگران در چنین شرایطی، یکی از کتابهایش را به مراد خود تقدیم کند یا به نوشتن مقالههای متملقانه بسنده کند. اما این شیدایی برای تابوکی به مثابه آیینی جدید بود که از اوایثار بیشتری میطلبید: قربانی جان و روح برای «پسوآایسم».
ردپایاین سرسپردگی جنونآمیز و ذهن سودایی را در سراسر زندگی تابوکی به وضوح میتوان دید؛ یادگیری زبان اسپانیایی، ازدواج با دختری پرتغالی، ترجمه آثار پسوآ بهایتالیایی، نوشتن دهها مقاله و سخنرانیهای بیشمار در ستایش پسوآ و زبان ویژه او و حتی مرگش که در لیسبون اتفاق افتاد و نه در زادگاهش توسکانی. باکی نداشت که نامش زیر سایه پسوآی بزرگ پنهان شود. درایتالیا «پسوآ و تابوکی» دو نام جدایی ناپذیر بودند و تفکیک یکی از دیگری غیرممکن بود، تا جایی کهاین سوال پیش میآمد که آیا تابوکی واقعا وجود دارد یااین شبح پسوآ است که در کتابها جاری ست. تابوکی زندگی خود را با افتخار وقف پسوآ کرده بود، آن هم نه برای مومیایی کردن جسد عزیزی و سوگواری در غم فقدان او، بلکه به سودای جاودانه کردن . ناگفته پیداست که چنین فداکاریهایی از نویسندگان بزرگ به ندرت دیده میشود. زیرا در چنین مواردی، برخلاف آنچه تصور میشود، نویسندهای که در سایه قرار میگیرد، کمتر مورد توجه است و نامش به تدریج محو میشود واین نام «دیگری» است که برجسته میشود و دوباره جان میگیرد. اما دراین مورد خاص، آن همه تحسین و ستایش خالصانه تابوکی به هدر نرفت، چرا که موفق شد تحت تاثیر پسوآ، نوعی زبان موجز، ساده و ظریف خلق کند که به تدریج قوت گرفت و بدل به مشخصه اصلی کارش شد.
تابوکی استاد به تصویر کشیدن فضاهای وهم آلود و سنگین است، اتفاقها در شرایطی یاسآمیز و تاریک و در شرایطی کاملا پیچیده و تودرتو رخ میدهند. نوشتن برای تابوکی بیشتر به هذیان میماند و خواب دیدن در بیداری. داستانهایش بیشتر داستان خواننده است تا نویسنده. قهرمانهایش اغلب رنج دیدهاند و پرتناقض و سرخورده از دنیا. «شبهای هند» داستان مردی است که به جستوجوی دوستی گم شده به هند میرود- انسانی گم گشته که در خلالاین جستوجو خود را میجوید.
«پریرا گزارش میدهد» رمانی است در ضدیت با دیکتاتوری. داستان روزنامهنگاری است در زمان حکومتهای فاشیستی در اروپا؛ ضد قهرمانی آرمان باخته و هراسان، همچنان که پیش میرود متحول میشود و شهامت خود را بازمییابد. «تریستانو میمیرد» که پسوآییترین و آخرین رمان اوست، بدون ذرهای تظاهر و به زیبایی از مرگی زشت سخن میگوید، حکایت پیرمردی محتضرکه نویسندهای را به بالین خود میخواند تا از حقایق ناگفته زندگیاش بگوید، اعترافی صادقانه که نقاب از چهره زندگی دروغین بر میدارد و پوچی و جنون مناسبات انسانی را به تصویر میکشد.
تابوکی را در خلال نوشتههایش، افسردهای میبینیم که میپندارد این مغزش نیست که فرمان نوشتن میدهد، بلکه قلبش است که قلم به دست گرفته و مینویسد. درباره او هر توصیف دیگری غیر از «جان ناآرام» نارسا است، هنرمندی مالیخولیایی که به هیچ وجه راکد وایستا نیست، بلکه پویا و جستوجوگر چونان سالکی که پای پیاده تا ابدالاباد در سفر است.
*شعر از فرناندو پسوآ
منبع: روزنامه لوموند