هایک و سنت(قسمت اول – ادامه در خبر بعدی)
محسن رنجبر
ادوارد فسر*<br> مترجم: محسن رنجبر<br> بخش نخست<br>وجوه گوناگون اندیشه هر متفکری، بداند یا نداند، کلافی درهمتنیده میسازند که نمیتوان آنها را از هم گسیخت. به هم وام میدهند و از هم وام میگیرند. از این رو برای شناخت نظام فکری اندیشمندان، خاصه آنهایی که در جنبههای مختلف هستی و حیات انسان اندیشیدهاند، باید به یکایک این وجوه گوناگون نگریست. نادیده گرفتن یکی، فرد را از درک دیگری یا دستکم، درک کامل و موشکافانه آن ناتوان میکند. فریدریش آگوستفونهایک نیز چنین است. ابعاد وجودشناختی، انسانشناختی و معرفتشناختی اندیشه او را باید در کنار هم نگریست و به مداقه در آنها نشست. نویسنده مقاله زیر که امروز بخش نخست آن را میخوانید، به واکاوی در نگاه هایک به سنت نشسته، انواع سنتگرایی را برشمرده و سپس تکامل فرهنگی هایکی را مورد بررسی قرار داده است.<br>بخش دوم این مقاله را سهشنبه آینده در همین صفحه بخوانید.<br><br>
ادوارد فسر*
مترجم: محسن رنجبر
بخش نخست
وجوه گوناگون اندیشه هر متفکری، بداند یا نداند، کلافی درهمتنیده میسازند که نمیتوان آنها را از هم گسیخت. به هم وام میدهند و از هم وام میگیرند. از این رو برای شناخت نظام فکری اندیشمندان، خاصه آنهایی که در جنبههای مختلف هستی و حیات انسان اندیشیدهاند، باید به یکایک این وجوه گوناگون نگریست. نادیده گرفتن یکی، فرد را از درک دیگری یا دستکم، درک کامل و موشکافانه آن ناتوان میکند. فریدریش آگوستفونهایک نیز چنین است. ابعاد وجودشناختی، انسانشناختی و معرفتشناختی اندیشه او را باید در کنار هم نگریست و به مداقه در آنها نشست. نویسنده مقاله زیر که امروز بخش نخست آن را میخوانید، به واکاوی در نگاه هایک به سنت نشسته، انواع سنتگرایی را برشمرده و سپس تکامل فرهنگی هایکی را مورد بررسی قرار داده است.
بخش دوم این مقاله را سهشنبه آینده در همین صفحه بخوانید.
به همان اندازه که زمانی اخلاق سنتی را بدیهی میگرفتند، این روزها با آن مخالفت میکنند و اگر خیلیها به مضمون خاص این نظام اخلاقی، مخصوصا جایی که به موضوعات جنسی اشاره دارد، با تحقیر و بیاعتنایی نگاه میکنند، برخوردشان با این عقیده فرااخلاقی که قوانین اخلاقی را باید دقیقا به خاطر سنتی بودنشان رعایت کرد، حتی از آن هم بدتر است و میپندارند که اخلاق سنتی هیچ ارزشی ندارد. افراد مدرن و فرهیخته، مخالفت با مشروعیت هر نهاد یا هر قانون رفتاری را که هر قدر هم گسترده، دیرپا و قابل احترام باشد، اما توجیهی عقلانی نیافته باشد، نشانه سواد و مدرن بودن خود میدانند. اخلاق سنتی در نگاه آنها از دو جهت منفور و نامیمون است. اولا آن را نمیتوان توجیه عقلانی کرد و ثانیا طرفداران این نظام اخلاقی حتی زحمت توجیه آن به شیوهای عقلانی را به خود نمیدهند. از نگاه آنها باورمندان به اخلاقیات سنتی نه تنها اسیر «حکمت رایج» هستند، بلکه آنچه آنها را گرفتار خود کرده، حکمت رایج در میان افرادی است که مدتها پیش مردهاند. مومنان به اخلاقیات سنتی در چنگ عدم عقلانیت، خرافه و جهالت گرفتار شدهاند و بدتر از همه اعتقاداتی منسوخ دارند و از
دنیا عقب ماندهاند.
مدرنهای باریکبین، بافرهنگ و روشنفکر، درستی این نوع نگاه به سنت را آشکار و بدیهی میدانند و جالب آن که درستی این نگرش از دید آنها چنان روشن است که چندان نیازی به توجیهش نمیبینند. این به خودی خود میتواند چند پرسش در ذهن مطرح کند یا دستکم ابروی فرد را از سر تعجب بالا برد. چرا سنتگراها باید حتما دیدگاهشان در قبال اخلاق سنتی را توجیه کنند، اما چنین الزامی حول نگرش مدرنها نسبت به اصول اخلاقیشان وجود ندارد؟ به لحاظ عقلانی، آنچه باید یک قانون یا نهاد اخلاقی را به طریقی توجیه کند، دقیقا چیست؟ آیا نوعی آزمون یا روند تصمیمگیری وجود دارد که دیدگاههای سنتی آن را تاب نمیآورند، اما نگرشهای مدرن آن را به سادگی و با موفقیت پشت سر میگذارند؟ اما به واقع ابروی مدرنها معمولا هرگز بالا نمیرود و به نظر نمیآید که این دست پرسشها تقریبا هیچگاه به اذهان روشنبین و همواره پرسشگر معمولی راه یابد.
با این وجود، اینها همیشه مهمترین پرسشهایی بوده که اذهان محافظهکار را به خود مشغول کرده است. در حقیقت یک باور پیشپاافتاده و عادی در اندیشه محافظهکاران از زمان ادموند برک این بوده که غالبا این نمایندگان خودفرموده خرد، روشنبینی و ترقیخواهی هستند که بیش از همه جزماندیشاند و کمتر از همه خود را به نقد میکشند و برنامههایشان برای پیشرفت اخلاقی و اجتماعی، از انقلاب فرانسه گرفته تا انقلاب روسیه و انقلاب جنسی، زیان بسیار بیشتری را در قیاس با تمام چینشهای سنتی پیشین برای رفاه و بهروزی بشر ایجاد کرده
است.
درست است که هنوز همه مدرنهای درسخوانده و فرهیخته، انقلاب جنسی را مصیبتبار نمیدانند، اما تا همین اواخر تنها شمار اندکی از آنها ویرانگری و شومی انقلاب روسیه را که حتی از این هم آشکارتر بود، میپذیرفتند. آگاهی روشنبینانه، هر چند بیاهمیتترین نقایص نهادهای سنتی را که حتی مدتها پیش از میان رفتهاند، به تندی محکوم میکند، اما با ناکامیهای آشکار و فعلی طرحهای مورد حمایت خود بسیار بردبار و روادار رفتار میکند.
اما نقد محافظهکارانه از اینکه تنها نقاب از چهره این تزویر روشنفکرانه بردارد، فراتر میرود و از تعریضی ژرفتر پرده برمیدارد. مشخص میشود که هر جا سخن از توجیه عقلانی به میان میآید، این دقیقا سنتگراها و نه منتقدان مدرن آنها هستند که دست بالاتر دارند. خود سنت که چیزی نیست مگر عصاره قرنها تجربه بشر، مطمئنترین راهنما را برای تعیین عقلانیترین روش عمل به دست میدهد. سنت و خرد نه تنها در برابر هم نمینشینند، بلکه نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد و چشم خرد بدون سنت، کور خواهد بود.
ذهن بهاصطلاح روشنبین، سنت را به کناری مینهد، به این امید که تکیهگاهی استوارتر به دست آرد، اما هیچ تکیهگاه دیگری در کار نیست و میخ خیمه را بر جایی غیر از زمین سخت تجربه بشری نمیتوان کوفت؛ و این متفکر روشناندیش به زودی خود را در هوا معلق میبیند. از این رو هیچ عجیب نیست که مدرنیستها، به این خاطر که خود را در حال سقوط آزاد میبینند، غالبا پستمدرن میشوند و به کلی دست از عقل میشویند. (شاید گمان بردهاید که بازگشت به سنت، پاسخ مناسبتر برای شیفتگان خرد است. اما در این صورت آنچه در آغاز واقعا مدرنها را پیش میراند، عشق به خرد بود یا بیزاری از سنت؟ آیا ممکن است بر خلاف ادعای روشنفکران، نفرت از سنت عامل عشق به خرد بوده باشد، نه
برعکس؟)
عقلانی بودن سنت و غیرعقلانی بودن دشمنی با آن، درونمایه تاملاتی بر انقلاب فرانسه نوشته ادموند برک است. اما آثار فردریش آگوست هایک (که بسیار از برک الهام گرفته بود) میتواند بسطیافتهترین و گیراترین روایت از این موضوعات یا به سخن دیگر، نظریهای پیرامون تکامل فرهنگی از راه نوعی انتخاب طبیعی را به دست دهد که در چارچوبی بیان شده که مدرنیستهای روشنفکر پساداروینی نمیتوانند بی هیچ کنکاشی به سادگی کنارش بگذارند.
هدف این مقاله، بیان دیدگاه هایک و دفاع از آن (البته در برابر ایرادات منتقدین هایک، اما همچنین در برابر بدفهمیهای بسیاری از تحسینکنندگان او) است. برخی از این ستایشگران هایک، واقعا به دیدگاههای او پیرامون «تکامل» علاقه دارند، اما در حالی که علاقهشان به نظرات او درباره «سنت» کمتر است، وانمود میکنند که هایک هواخواه تغییر مدام است یا جانب «پویایی» را در برابر «ایستایی»
میگیرد.
اما هایک، دستکم به معنای مدنظر این افرادی که دوست دارند هایکی خوانده شوند، هرگز چنین نبود. پیشرفت تکنولوژیک، خلاقیت بازار و مواردی از این دست چیزهایی بودند که هایک سرسختانه از آنها دفاع میکرد، اما این جا به این قبیل مسائل نمیپردازیم. تا جایی که به نهادهای بنیادین اخلاقی دلمشغولیم، هایک با سنت محافظهکاری برکی بسیار همداستان بود؛ سنتی که اندیشناک انحراف و دستکاری در این نهادها بود (از جمله نهادهای اخلاقی خاصی که نظم بازار آزاد که لیبرتارینها به درستی به آن بها میدهند، بر آنها استوار است). البته هایک هر گونه تغییر در این نهادها را به طور مطلق منتفی نمیدانست، اما محافظهکارها هم چنین نمیکنند. پرسش این است که موضع درست کدام است و در کشاکش سنتگراها و نوآوران اخلاقی، کدام دیدگاه پذیرفته میشود؟ هایک در این کشاکش، بیترید جانب محافظهکاران را میگیرد۱. او همچون برک تاکید میکند که هر چند ممکن است سنت همیشه حرف آخر را نزند، اما همواره حرف اول را به ما خواهد گفت.
انواع سنتگرایی
در آغاز باید میان ادعای هایک پیرامون ارزش سنت و دیگر ادعاهایی که غالبا در دفاع از آن بیان میشود، تمیز بگذاریم. محض نمونه غالبا تصور میشود که یک عمل سنتی صرفا به این خاطر که از سنت برآمده یا متداول است، ارزش دارد؛ نه به این معنا که سنتی بودنش دلیلی است بر ارزشمندی (مستقلانه) آن، بلکه به این معنا که سنتی بودن یا متداول بودن، به خودی خود ارزشمند است. به سخن دیگر حتی اعمالی که شاید ذاتا مهم نباشند و اگر وجود نداشتند، نیازی به خلقشان نبود، ممکن است تنها به این خاطر که در اندازهای گسترده و برای مدتی دراز در یک جامعه پذیرفته شدهاند، حائز امتیازی خاص باشند. بخشی از دلیل این نکته آن است که انسانها بنا به طبیعتشان بنده عادت هستند. بهترین کارکرد ما هنگامی است که بتوانیم در محیطی پایدار فعالیت کنیم و خود پایداری و لذا پیشبینیپذیری این محیط، فارغ از عناصر خاصی که میتوان روی حضورشان تکیه کرد، ذاتا ارزشمند است. از این رو در بسیاری موارد (البته آشکار است که نه در همه آنها) حتی وجود دولت بد بهتر از آن است که هیچ دولتی در کار نباشد، دقیقا به این خاطر که حتی نظامی ناقص از قانون و نظم، چارچوب بهتری را برای عمل
در قیاس با فضایی که بیقانونی محض بر آن حاکم است، پدید میآورد. گاهی (هر چند باز روشن است که نه همیشه) ممکن است انقلابیها نه تنها به خاطر ایدئولوژی احمقانهای که میخواهند بر همه تحمیل کنند، بلکه به سبب انقلابی بودنشان خطرناک باشند.
یک جنبه دیگر این عقیده آن است که سنتها که بنا به سرشت خود در میان اعضای یک اجتماع مشترک هستند، حسی از تعلق و هدف مشترک را که برای بقا و رشد آن ضروری است، به اعضایش میبخشند. مثلا یکپارچگی خانواده با اعمال متداولش (مثل مسافرتهای سالانه برای گذراندن تعطیلات در کنار مادربزرگ) تقویت میشود. گروههای بزرگتر اجتماعی میتوانند هویت خود را طی هزاران سال با تبعیت سرسختانه از یک مجموعه اعمال مختلف حفظ کنند و به این خاطر است که میگویند این یهودیان نبودند که سبت۲ را حفظ کردند، بلکه سبت بود که یهودیان را حفظ کرد. احتمالا مجموعهای از رسوم دیگر نیز در اصل میتوانسته این کار را به همین خوبی انجام دهد (مثل سفر به خانه عمه آگاتا به جای سفر به خانه مادربزرگ یا برگزاری مراسم مذهبی در روزهای یکشنبه به جای شنبهها)، اما نکته این است که یک مجموعه آداب و سنن باید این کار را انجام میداد و هنگامی که یک مجموعه خاص از این رسوم ریشه میدواند، پایداریاش نقش مهمی در دوام جامعه خواهد داشت.
روشن است که این مجموعه باورها بخشی از دفاع محافظهکارانه از احترام به سنت است که هرچند هایک بیتردید تاییدش میکرد، اما چیزی نیست که او در دفاع خود از سنت در ذهن داشته. در نگاه او، به واقع مضمون خاص اعمال سنتی غالبا مهم است. مساله فقط این نیست که عملی از سنت برآمده باشد، بلکه هایک سنتی بودن این عمل را شاهدی بر آن میگیرد که ارزشی ذاتی و مستقل دارد. این را باید به خاطر سپرد، چون گاهی به غلط تصور میشود که دیدگاه هایک نوعی نسبیگرایی در خود دارد؛ به شکلی که گویی فارغ از اینکه کدام جامعه سنتهای برتری دارد، اعمال سنتی حاکم در هر جامعه ضرورتا بهترین اعمال برای آن جامعه خاص هستند. اما هایک اصلا چنین باوری ندارد و در حقیقت بر برتری عینی برخی سنتها در مقابل برخی دیگر تاکید میکند. از این نوع نسبیگرایی تنها میتوان در ارتباط با سنتهایی (مثل مسافرت در تعطیلات آغاز هر سال، مشخصا به خانه مادربزرگ) دفاع کرد که ارزششان تنها از سنتی بودن آنها ریشه میگیرد. هایک در وهله نخست علاقهای به این نوع سنتها ندارد.
نوع دیگری از دفاع از سنت بر روشی استوار است که طبق آن، درک کامل باورها و اعمال غالبا تنها در بافت یک سنت جریاندار فکری یا عملی که هم روابط درونی میان ایدهها و اعمال و هم روابط بین معانی ضمنی آنها آهستهآهسته در آن شکل میگیرد، امکانپذیر است. قانون، مثالی خوب در این باره است. واقعا هیچ مجموعهای از قوانینِ به خوبی بیان شده وجود ندارد که بتوان آن را یک بار برای همیشه به صورت نظامی بسته که تمام موارد قابل تصور را در بر گیرد، ارائه کرد. در عوض، در گذر نسلهای مختلف که قانون در شرایطی تازه و پیشبینینشده به کار میرود و پرده از دلالتهای مخفی آن میافتد، معانی ضمنی یک مجموعه اصول مشخص، تکهتکه و آهستهآهسته آشکار میشوند. موضع کلامی کلیسای کاتولیک تا اندازهای بر چیزی شبیه به این مفهوم از سنت تکیه دارد، چه این که معنایی در آیین کاتولیکی هست که با شکل گرفتن روابط درونی میان باورهای عقیدتی و دلالتهای آنها، غالبا هنگامی که با مشکلات پیشبینینشده (یا به سخن دیگر نهضتهای بدعتآمیز و تفرقهافکن) روبهرو میشوند، درک کلیسا از آموزههای بنیادینش در گذر سدهها در آن معنا شکل میگیرد و عقاید مربوط به
تثلیث، تجسد [تجسد خدا در قالب عیسی مسیح]، زندگی مریم باکره و ... در روندی تدریجی و طولانی به این طریق بسط مییابد. و به قول جی.کی.چسترتون، شکلگیری عقاید کاتولیکی (درون این مفهوم از سنت به معنای کلی)، نه به معنای افزودن دلبخواهی مولفههای خارجی به آن، بلکه به معنای تکاملی طبیعی از درون است:
«وقتی از رشد یک کودک صحبت میکنیم، منظورمان این است که او با قوت و قدرت خود، بزرگتر و قویتر میشود، نه اینکه دورش را با بالشتکهای بیشتر میپوشانیم یا با چوبپا راه میرود تا بلندتر به نظر آید. وقتی میگوییم که یک بچه گربه رشد میکند و گربهای بالغ میشود، منظور این نیست که با رشد خود آهستهآهسته شبیه سگ میشود، بلکه منظور این است که بیشتر گربه میشود و نه کمتر.»
به نظر میرسد که السدر مکینتایر فیلسوف نیز در استمداد خود از مفهوم سنت به مثابه کلیدی برای درک سرشت عقلانیت، چیزی شبیه به همین باور را در ذهن دارد. در نگاه او، چشمانداز اخلاقی یا نظام اعتقادی عقلانی، چشمانداز یا نظامی متعلق به یک سیستم فکری است که اندیشههای بنیادین سنت به تدریج در آن مشخص شدهاند و به شیوهای نظاممند جهت رفع ایرادات این نظام فکری و هماهنگی آن با شواهد جدید اصلاح شدهاند. یک سنت هنگامی به لحاظ عقلانی برتر از سنتهای دیگر است که بتواند مشکلاتی را که با آنها روبهرو میشود، بهتر از سنتهای دیگر با استفاده از منابع درونی خود حل کند یا به سخن دیگر از یکدستی و سامان درونی بیشتری برخوردار باشد.
آثار هایک به وضوح ایدههایی را بیان میکنند که طنین این برداشت از سنت به مثابه ظهور تدریجی و درونی دلالتهای یک نظام فکری یا عملی در آنها شنیده میشود. این نکته بیش از همه در قواعد و نظم مشهود است که هایک در آن، تکامل قواعد عملی (که در نظامهای اخلاقی و به ویژه در قوانین عرفی تجسم مییابند) را به عنوان فرآیندی بررسی میکند که قواعد غالبا ناآشکار یا ضمنی به تدریج به واسطه آن بیان میشوند و با پیدایش نهادهای جدید، دلالتهایشان استخراج میگردد.
در این برداشت، قانون و اخلاق نه یک نظام بسته تصنعی پدیدآمده از راه حکم و دستور، بلکه یک ساختار نظامیافته و متکامل را شکل میدهند؛ یک نظم خودانگیخته که به خاطر سرشت مساله نمیتواند یکباره به طور کامل تعریف شود، بلکه آن را تنها میتوان به شکلی تدریجی تبیین کرد و حتی در این صورت نیز چنین نیست که تعریفش پایان یافته باشد، چون اصولا نه شرایط جدید حدی دارند و نه دلالتهای ذاتی، اما ناشناخته این نظام.
این از نگاه هایک بخشی از دلیل امکانناپذیری سوسیالیسم است، چون نظامهای حقوقی از جمله قوانینی که برنامههای «توزیع عادلانه» ثروت باید به واسطه آنها پیاده شود، چنان پیچیدهاند که بشر نمیتواند آگاهانه طراحیشان کند، زیرا شرایطی که قانون باید تحت پوشش خود قرار دهد، همانند اطلاعات اقتصادی که برنامهریزان سوسیالیست برای انجام کارشان نیاز دارند، پیچیده، تکهتکه و پراکنده است و هیچ ذهنی نمیتواند به تنهایی از آنها آگاهی یابد. نظام حقوقی قابل اجرا باید در بنیادیترین سطح خود به شکلی خودانگیخته تکامل یابد و طراحی آگاهانه انسان، حداکثر آن را اصلاح و پالایش کند و دستی به لبهها و مرزهایش بکشد.
با این همه باید بدانیم که هایک با استمداد از نظریهای در باب تکامل فرهنگی از سنت دفاع میکند و آن نوع دفاعی را که شرح دادیم، در ذهن ندارد. چنانکه خواهیم دید، فرآیند تکامل فرهنگی با تکامل دلالتهای اصول بنیادین یک نظام از درون آن یکسان نیست و گذشته از همه اینها نظامهای اخلاقی و حقوقی پرشماری وجود دارد که به این شیوه از درون بسط یافتهاند، اما هایک همهشان را تایید نمیکند. با این حال، ملاحظات پیشگفته با درکی مناسب از بحث هایک درباره تکامل فرهنگی مرتبطاند. در برداشت هایک، فرآیند تکامل فرهنگی همانند تکامل زیستمحیطی، نوعی رقابت میان سنتها و نه میان موجودات را در خود دارد. با این حال، این سنتها قواعد و اعمالی جداافتاده نیستند، بلکه نظامهایی از قواعد و اعمالاند؛ نظامهایی پیچیده که در گذر زمان هم از درون تکامل مییابند و هم از بیرون به رقابت با سنتهای دیگر میپردازند. از این رو در تاریخ نظامهای حقوق، اخلاق، رسوم و مانند آنها واقعا دو فرآیند تکامل رخ میدهد: تکامل درونی که معانی ضمنی این نظامها آهستهآهسته از راه آن شکل میگیرد و تکامل بیرونی که کل نظامی که از درون تکامل مییابد، از راه آن با دیگر
نظامهایی که آنها نیز به لحاظ درونی متکامل هستند، رقابت میکند و در این میان یا بر آنها چیره میشود یا خود شکست میخورد و از میدان بیرون میافتد. این فرآیند تکاملی اخیر، چیزی است که نظریه تکامل فرهنگی هایک دلمشغول آن است.
با این همه میتوان گفت که آنچه تاکنون بیان شده، نشان میدهد که تفسیرهای صورتگرفته از هایک که برداشت او از تکامل را یک «پویایی» ریشهای تعبیر میکنند، چقدر غلط است، چون از نگاه هایک، تکامل یک نظام قواعد یا اعمال از درون، تکاملی نظاممند از نوعی است که چسترتون شرح داده. این تکامل نوعا فرآیندی نیست که در آن هر چه پیشتر وجود داشته، به کلی برافتد یا چیزی مخالف به جای آن بنشیند (مثل اینکه بچهگربهای به یک سگ تبدیل شود)، بلکه در برابر، آنچه ضمنی و مضمر است، آشکار میشود و دلالتهایش سر برمیآورد و کل این سیستم، نظاممندتر و یکدستتر میشود همچون وقتی که یک کودک رشد میکند و فردی بالغ میشود و آنچه رخ میدهد، تغییری است معنادار، اما تدریجی و مرتبط با آنچه پیشتر وجود داشته؛ و حتی تغییرات شدیدی (مثل افتادن دندانهای کودک، رشد موی صورت و یائسگی) که در این میان رخ میدهند، تغییری بنیادین در کل سیستم ایجاد نمیکنند. از این رو این تکامل درونی، فرآیندی اساسا محافظهکارانه است، نه انقلابی و از دید هایک معیار بنیادین در آن برای مشروعیت تغییر در یک قاعده، کشف ناسازگاری آن با یک قاعده بنیادیتر موجود است.
اتخاذ کامل یک «نظام اخلاقی جدید» یا افزودن قواعدی تازه به یک نظام قدیمی که با برخی قواعد بنیادیتر و کهنهتر تناقض دارند، چیزی است که به هیچ رو در ذهن هایک موضوعیتی ندارد:
«از آنجا که نظم جامعه خود را مدیون سنتی از قواعدی هستیم که تنها به شکلی ناقص درکش میکنیم، پیشرفت باید به کلی بر سنت بنا شده باشد. باید بر سنت تکیه کنیم و تنها میتوانیم با محصولاتش کلنجار رویم و برای اصلاحشان بکوشیم.۳»
اختیار قواعدی توسط سوسیالیستها که با اصول بنیادین مالکیت خصوصی و قرارداد تعارض کامل داشتند (اصولی که هزاران سال بر جامعه غربی حکم راندهاند)، مثالی خوب از تغییری انقلابی است که از یک فرآیند تکاملی طبیعی که از درون سیستم برخیزد، نتیجه نمیشود. در مقابل، برچیده شدن بردهداری در غرب دقیقا یک فرآیند تکاملی درونی و پیامد طبیعی مفاهیم آزادی سیاسی و مالکیت (در این مورد خاص، مالکیت بر خود) بود که مدتهای درازی غیرآشکارا بر جامعه غربی حکومت کرده بودند، اما هنوز به شکلی کامل و منسجم، بیان نشده و کاربستی نیافته بودند. افزون بر آن، هایک خانواده را همچون مالکیت و قرارداد، نهادی ضروری برای رشد سرمایهداری و بهروزی غرب میدانست. از این رو بر پایه مبانی هایکی و بر خلاف باور برخی هایکیهای لیبرتارین (و بلکه لیبرتین۴) به نظر میرسد که قواعد سنتی حاکم بر اخلاق جنسی را از آن جا که مدتهای درازی به تامین امنیت خانواده کمک کردهاند، نمیتوان به راحتی تغییر داد. انقلاب جنسی یقینا چنین است؛ انقلابی است که برچیدن یکباره قواعد سنتی را در سر دارد، نه یک تکامل طبیعی که تنها دلالتهای این قواعد را بیرون کشد.
باید اشاره کرد که محافظهکاری موجود در این تکامل درونی شبیه محافظهکاری تکامل زیستشناختی است. عادت داریم که به تکامل زیستشناختی به مثابه یک فرآیند تغییر ریشهای بنگریم، اما تغییر تکاملی صرفا به معنایی نسبی و تنها در گذر دورههای زمانی بسیار دراز، ریشهای است. گذشته از هر چیز، تبدیل یک گونه زیستشناختی به گونهای دیگر، امری بیاندازه تدریجی است. در حقیقت، این عصاره تکامل در مقام فرضیهای تبیینی است، به این معنا که تغییراتی که این فرضیه مسلم میگیرد، در عین تدریجی بودن، میتوانند در چارچوب طبیعتگرایانه درک شوند.۵ خود این تغییرات معمولا از نسلی به نسل دیگر نسبتا ناچیزند. حتی هنگامی که رویهمرفته معنادار و مهم میشوند، آنچه حفظ شده، بسیار بیشتر از چیزهای از دست رفته است. به عنوان یک مثال آشکار، به ساختار بنیادین اسکلتی یکسان (ستون فقرات، چهار دست و پا و...) که در سراسر زنجیره، از ماهیان با بالههای لبشکل و دوزیستان گرفته تا خزندگان و پستانداران و انسان ادامه یافته، بنگرید. حتی وقوع معنادارترین تغییرات نیز میلیونها سال طول میکشد، در حالی که حداکثر تنها چند هزار سال است که نظامهای عمل اخلاقی
و حقوق انسانی در حال تکامل هستند. از این رو نباید تغییراتی بنیادین را در این نظامهای انسانی انتظار کشید که آنچه را پیشتر وجود داشته (نه اصلاح، بلکه) ساقط کند، به ویژه به این خاطر که خود سرشت انسان که تا اندازهای مشخصکننده محتوا و کارآیی نظامهای حقوق و اخلاق است، از آغاز فرآیند تکامل بشر اساسا ثابت مانده.۶ در واقع با نظر به ثبات زیستشناختی ذاتی طبیعت انسان، یقینا تکامل درونی نظامهای اخلاقی و حقوقی، بیش از آنکه به تغییرات عمیقتری شبیه باشد که در گذار میان گونهها رخ میدهد، به تغییرات ملایمتری شباهت دارد که در طول زندگی یک مخلوق خاص، درون او رخ میدهند، یا حداکثر شبیه تغییر غیرسطحی اما همچنان نسبتا محافظهکارانهای است که میتواند درون یک گونه رخ دهد (مانند تنوعهایی که نژادهای مختلف سگ میتوانند به خود بگیرند و همچنان نژادهایی از سگ بمانند).
ادامه در قسمت دوم (خبر بعدی)