سومین روایت خبرنگار اعزامی گروه رسانهای «دنیایاقتصاد» از سفر به مناطق جنوبی کشور
زنگ خطر اقتصاد جنوب
اما کد او چه بود؟ یک فروشگاه در بندرعباس. گفت برو آنجا و ببین اوضاع لوازم یدکیفروشها چطور است. در یک گشت روزانه حوالی ساعت ۱۱صبح به آنجا رفتم؛ جایی در کمربندی بندرعباس. شمردم که در آن واحد، ۱۳مشتری داخل مغازه بزرگش بود. تقریبا هر ۱۵ثانیه هم یک مشتری میآمد و معمولا با «سپر» خودرو از فروشگاه خارج میشد. از چند نفر راز محبوبیتش را پرسیدم. همه میگفتند همه چیز دارد و جنسش جور است، البته برخی هم میگفتند که ارزان میدهد. یک نفر مدعی شد که صاحب مغازه یزدی است. در میانه دور زدن در کمربندی یک نفر دقیقا روبهروی مغازه تصادف کرد و راننده گفت یک مشتری به مشتریهای مغازه معروف اضافه شد.
دمای هوا در بندرعباس تقریبا از ساعت ۷صبح از ۳۵درجه عبور میکرد و این وضعیت تا حوالی ساعت ۱۰شب ادامه داشت. یعنی تقریبا ۱۵ساعت از روز، دما بالای ۳۵درجه بود. این دما، دمایی نیست که انسان آن را حس میکند. این دما تحت شرایطی خاص اندازهگیری میشود و بیشتر به درد مسائل علمی میخورد. حس واقعی گرما یک ترکیبی است از دمای هوا به اضافه رطوبت و البته باد گرمی که میوزد و این دلیل همیشگی سوءتفاهم مردم جنوب با هواشناسی است. آنها معتقدند که هواشناسی دروغ میگوید که هوا مثلا ۴۰درجه است؛ چون اگر هوا برسد به ۵۰درجه باید همهجا را تعطیل کنند؛ درصورتیکه اولا هواشناسی، هوای احساس شده را بیان نمیکند و ثانیا اساسا چنین قانونی هم وجود ندارد. هرچند که اخیرا استانداریها بهدلیل مدیریت مصرف انرژی، تعطیلات زیادی را بهدلیل گرما اعمال میکنند.
در بندرعباس در این دو هفته، تقریبا پنج - شش نقطه شهر مورد اصابت قرار گرفته است. از جمله یک کشتیسازی، تپه اللهاکبر و اسکله صیادی که معروف است به «پشت شهر» و دقیقا کنار بازار ماهیفروشان جدید بندرعباس است. امکان مشاهده مراکز نظامی از نزدیک نبود هرچند که برخی از آنها که در جنگ چهل روزه مورد اصابت قرار گرفته بود در کنار جاده و مشهود هستند.
اما آن تپه اللهاکبر، چرا مورد اصابت قرار گرفته است؟ آمریکاییها برای تسلط بر تنگه هرمز نیازمند این هستند که ارتباط میان نیروهای در دریا و نیروهای ساحل را قطع کنند. از این رو به ساختمان «اداره کل تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی» و نیز دکل مخابراتی که در آنجا بود، حمله کردند تا شاید به این هدف دست پیدا کنند. این ساختمان البته ساختمانی غیرنظامی بود و از همان ابتدای خیابان هم میتوانستی تبلیغ بیسیم برای صیادان و قایقرانان را ببینی که باید در اینجا مجوز خود را کسب میکردند. دلیل اینکه این منطقه هم برای دکل انتخاب شده این است که تقریبا کل شهر بندرعباس بین ۵ تا ۱۰متر از سطح دریا ارتفاع دارد؛ ولی تپه اللهاکبر، حدود ۸۰متر ارتفاع دارد و از این رو به شهر مشرف است.
با ترفندی که راننده اسنپ زد و گفت میرویم سری بزنیم به «حسن جعفری» که اصلا نمیدانم شخصیتی واقعیتی است یا نه و اگر هست اصلا صیاد است یا نه؛ توانستیم وارد بندر صیادی هم بشویم. یک نقطه در غرب این بندر مورد اصابت قرار گرفته که محل نگهداری و به عبارت دیگر پارکینگ قایق بوده است. اقتصاد قایق، اقتصاد جالب توجهی است. اگرچه میتوانید قایقهایی حدودا ۱۰ساله با موتور یاماها را حدود ۵۰۰میلیون تومان هم بخرید، ولی قایقهای بزرگ صیادی با موتورهای آمریکایی بیش از یکی - دومیلیارد قیمت دارد. بنابراین حمله به آن پارکینگ ضربه بزرگی به اقتصاد صیادان زده بود. صیادهایی که کاری جز ماهیگیری اساسا بلد نیستند و البته حالا نمیتوانند اصلا به عمق دریا (مثلا از بندر به نزدیک جزیره لارک) برای صیادی بروند و مجبورند نزدیک ساحل باقی بمانند. هر قایق صیادی به گفته یک صیاد در روز خوبش میتواند ۲۰ تا ۲۵میلیون تومان ماهی بیاورد؛ ولی روزی هم هست که صیاد اصلا کاسب نیست و چیزی گیرش نمیآید. از آن طرف باید دانست که روی هر قایق فقط یک نفر کار نمیکند.
به این ترتیب وقتی مثلا ترکش به بدنه یا از آن بدتر به موتور یک قایق اصابت کرده و راهی تعمیرگاه شده، هزینههای چند ۱۰میلیونی به صیاد وارد میکند. صیادی که من با او صحبت کردم گفت که تا به حال، سازوکاری برای جبران این خسارت به وجود نیامده است. البته او خود خسارتدیده نبود و مدت زمان کوتاهی (تقریبا دو هفته) از زمان اصابت گذشته بود؛ ولی به گفته همان صیاد، صیادهایی که خسارت دیده بودند مجبور شده بودند از جیب خود هزینه کنند و قایق را درست کنند.
شامگاه روزی که به بندر رسیدم با دو نفر از کارکنان دو بخش مهم اقتصادی بندرعباس جلسهای داشتم که یکی از آنها کارکنان شرکتهای فعال در بندر شهید رجایی و یکی دیگر از تورلیدرهای بندر بود. کارمند شرکت بندری میگفت صاحب شرکت که در دبی ساکن است با سرمایه خودش شرکت را نگه داشته است؛ ولی کسبوکاری نیست. میگفت اگر قبلا سه کشتی داشتند در هفته حالا به یک کشتی رسیده و اغلب اوقات کاری برای انجام دادن ندارند. او در ادامه از شرکتهای دیگر میگفت که اغلب تعدیل کردهاند. از او درباره روندهای پس از انفجار بندر شهیدرجایی پرسیدم. گفت بعد از آن ماجرا از ما بهعنوان واردکننده، لیست کالاهای وارداتی را میگیرند؛ ولی عملا به آن فهرست توجهی نمیشود و رویه تقریبا همان رویه سهلانگارانه سابق است. ظاهرا قرار نیست که ما از یک سوراخ دو بار گزیده نشویم. همچنین گفت که هنوز هم برخی از کانتینرها به همان صورت نیمسوخته با کالاهای داخلش باقی مانده و بهطور کامل تعیینتکلیف نشده است.
فرد دیگر که یک تورلیدر بود، عملا بیکار شده بود و دنبال کار میگشت. البته حقوق بازنشستگی داشت؛ ولی برای امرار معاش نیاز به درآمد دوم داشت. او میگفت که عملا کار گردشگری در بندر که مختص فصل زمستان و عید است به هیچ درآمدی برای کسی منتهی نشد؛ چراکه از دهه اول دی، اعتصابات شروع شد و بعد به دو روز ۱۸ و ۱۹ دی رسید و سپس در فاصله اندکی جنگ آغاز شد و حالا هم که گرما است. او البته میگفت بندر در فصل گرما هم توریستهای خاص خود را داشت. مثلا خانوادههایی که نمیتوانستند در پیک سفرهای نوروزی، هتلهای گرانقیمت را رزرو کنند یا افرادی که برای استفاده از ورزشهای آبی به آنجا میآمدند؛ ولی امسال هیچ خبری نبود. شب بندر هم واقعا از شبهای دیگری که در این شهر دیده بودم، کمرونقتر بود. یک دلیلش میتواند گرمای هوا باشد؛ ولی انگار که دل خوشی هم وجود نداشت. یک جا البته دیدم که جوانها با آهنگ بندری گرم گرفتهاند؛ ولی با آن یک گل، بهار نمیشد و همچنان هرم داغ تابستان میخورد توی صورتت.
خط مقدم
فردای آن روز به هرمز رفتیم. جزیرهای که تقریبا در بیست کیلومتری ساحل بندرعباس است، البته تنگه هرمز ارتباط مستقیمی با این جزیره ندارد. محل درگیری فعلی در تنگه، یک معبر حدود ۵۰کیلومتری است بین جنوب جزیره لارک و شمال عمان. با این حال چیزی از استراتژیک بودن این جزیره کم نمیکند. برای همین است که تقریبا هیچ توریستی در جزیره نبود و دور تا دور جزیره را نیروهای نظامی حفاظت میکردند. ورود توریست البته ممنوع نبود؛ ولی کسی رغبتی نداشت و البته زیرساختی هم آماده نبود. تنها هتل جزیره هم که همان «هتل مرجان» بود بسته شده و هیچ رستورانی برای وقت ناهار باز نبود. بسیاری از مناظر جزیره هم اساسا قابل دیدن نبود؛ چون ایست بازرسی مانع تردد به آن مناطق میشد، مثلا «ساحل سرخ». در یک سوی جزیره هم که دقیقا میتوانستی خط فرضی بین خلیج فارس و دریای عمان را تماشا کنی، یک نیروی مسلح آمد و از ما خواست عکس یا فیلمی تهیه نکنیم. بومی جزیره بود و میگفت نمیگذاریم آمریکاییها پایشان را روی هرمز بگذارند و اول باید از روی جسد ما رد شوند.
در بدو ورود به جزیره آن چه که مورد توجهم واقع شد این بود که دیگر خبری نیست از آن صف سهچرخهها و خودروها که از بندرگاه دنبال مسافر میگشتند. برای دو - سه شناوری که هر روز از بندر به سمت هرمز میآید و معمولا هم پر از مسافر نیستند کمتر از عدد انگشتان یک دست سه چرخه بود و یکی دو ماشین. راننده که یک پژوی پارس داشت؛ مدعی بود که ما نخستین مسافرهای او در این جزیره از ابتدای جنگ تا به حال هستیم. مثل تقریبا هر کسی دیگر از وضع اقتصادی مینالید. گمانم گفت که سه فرزند دارد. ظاهرا در هرمزگان خبری از تک فرزندی نیست. عدد و رقمها هم همین را میگوید. در سال۱۴۰۴، فقط ۳۱درصد از کل ولادتها در این استان مربوط به فرزند اول بوده است و ۳۰درصد مربوط به فرزند دوم و حدود ۳۹درصد مربوط به فرزند سوم و بیشتر بوده است.
راننده به همسرش سفارش داد که یک غذای جنوبی بپزد و هزینه آن را دریافت کرد. از روزگار خوش قاچاق میگفت، از زمان بعد از جنگ تا اواسط دهه هفتاد که مناطق آزاد ایجاد شد. از اینکه هرمز در آن زمان ۵،۶ بانک داشت و حالا فقط یک شعبه از بانک ملی را دارد. بعد از آن اگرچه توریستها توانستند اندکی اقتصاد جزیره را بهبود ببخشند، ولی در کمتر از ۱۰سال اقتصاد در جزیره دو بار سکته کرده است. یک بار با کرونا و حالا با جنگ. فرق اولی و دومی البته این است که اولی افق روشنتری برای پایان داشت؛ ولی فعلا که چشماندازی برای پایان دومی دیده نمیشود.
در هرمز ظاهرا یک دکل مخابراتی و یک آمبولانس دریایی مورد هجوم قرار گرفته است. در دور جزیره هم میتوان یک کشتی از خطوط معتبر کشتیرانی MSC را دید که متوقف شده و یک کشتی ایرانی که ظاهرا با پهپاد مورد هدف قرار گرفته و در حال غرق شدن است. یک کشتی هم ظاهرا با خاموش کردن رادار خود قصد داشته که از تنگه بگذرد، ولی در آبهای کم عمق شمال جزیره به گل نشسته و حالا دارند تلاش میکنند که درش بیاورند. همه اینها را مرد بومی به ما گفت، آقای رانندهای که خوشحال بود آن روز بیش از همه روزها کار کرده است. چه کسی فکرش را میکرد که روزگاری کار کردن آرزو شود؟ اما از حق نباید بگذریم که نیامدن گردشگرها یک حسن داشته و آن هم این است که طبیعت در هرمز کمی توانسته جان بگیرد. ساحلهای نقرهای دوباره جان گرفتهاند و دستکم کسی خاک سرخ جزیره را برای یارش در یک شیشه کوچک هدیه نمیبرد!
سنگاپوری که دیگر رونق ندارد
از هرمز میخواهم به قشم بروم؛ ولی برخلاف همیشه شناور نیست. چرا؟ چون توریستی نیست. یک ناخدا واسطه میشود و یک قایق میگیرم. حالا دقیقا در آبهایی هستم که نزدیک تنگه هرمز است. موج به سمت شمال میزند و قایق را بالا و پایین میبرد. آنقدر شدید هست که حتی گاهی قایق بایستد و فقط با موج جلو برود. گاهی از روی جایی که نشستم ده بیست سانتی میپرم بالا و میآیم پایین. کمردرد شدیدی گرفتهام. نگاه میکنم به قایقران که انگار نه انگار، همان طور ایستاده و روبهرو را نگاه میکند و گاه که مرا میبیند با دندانهایی که در جوانی یکی یکی افتادهاند، میخندد. میگوید قایقم موتورش آمریکایی است. دوست دارد تند برود. تقریبا التماس میکنم که این کار را نکن؛ ولی نزدیک خور که میشود دیگر با هر سرعتی میخواهد میرود. تقریبا ۵۰دقیقه طول میکشد که برسیم به قشم و اولین استقبال را سگها از ما میکنند.
اگر یادتان باشد حدود هفت سال پیش سگهای ولگرد در قشم جان یک کودک سه ساله را گرفتند. از آن زمان تاکنون سگ ولگرد در جزیره زیاد شده که کم نشده است. این البته معضلی است که کل استان با آن روبهرو است؛ ولی مثلا در قشم فقط در ۴ماه اول سال ۱۴۰۴، ۱۹۳ مورد گزیدگی توسط حیوان ثبت شده که بیشترین آن برای سگ و گربه بوده است. در اینترنت یک هتل خوب قشم را نشان کردم. وقتی مراجعه کردم، دیدم که هتل بهطور کلی تعطیل و در حال تعمیر است. استارتآپهای گردشگری که اغلب تهران محور هستند گمان میکنند همه جا مثل تهران، کاسبی کمی برقرار شده و گویا خبر از حال دیگر مناطق ندارند.
به مجموعه اقامتی دیگری مراجعه میکنیم. اتاقی که خرداد سال۱۴۰۴ به قیمت ۴ و نیممیلیون تومان میداده را در مرداد سال ۱۴۰۵ به قیمت حدود ۲میلیون تومان ارائه میکند. در میانه راه نگاهی به جزیره میاندازیم. جزیرهای که بزرگتر از سنگاپور و بحرین است و طول آن به بیش از صد کیلومتر میرسد. نقاط مختلفی هست که راننده میگوید آنها را زدهاند و از صداهای مهیبی میگوید که برخی شبها تجربهاش کرده است. برخی از این صداهای مهیب همانهایی است که در کانالهای تلگرامی از بندرعباس هم گزارش میشود. یعنی در واقع انفجار در قشم است؛ ولی در فاصله ۲۰کیلومتری روی خط مستقیم در بندرعباس هم شنیده میشود.
کمی بعد به مرکز شهر قشم میآییم. جایی که دو «سیتی سنتر» وجود دارد. اصطلاح سیتیسنتر به عنوان یک مجموعه تجاری تقریبا از اواسط دهه۹۰ مد شد؛ وقتی سیتیسنتر یک مجتمع برجسته در دبی بود. من سیتیسنترهای قشم را در دی ماه سال گذشته دیده بودم. درست قبل از ۱۸ و ۱۹ دی. نمیخواهم بگویم پر از خریدار بود؛ ولی شلوغ یا حتی بسیار شلوغ بود. سیتی سنتری که من در این سفر دیدم هیچ ربطی به آن قبلی نداشت. مغازهای که تقریبا ردیف چهارم مجتمع شماره دو بود و کفشی از یک برند معتبر میفروخت میگفت فروشش تقریبا ۹۰درصد کاهش پیدا کرده است.
یک نفر که در مجتمع شماره یک «چای کرک» میفروخت، میگفت که با توجه به محاصره دریایی و افزایش قیمت کالاهای وارداتی یک قوطی چای را که در دیماه به من حدودا ۱۸۰هزار تومان فروخته بود، باید ۷۵۰هزار تومان بفروشد. وضعیت در رستورانها هم بهتر از این نبود. یک رستوران ساحلی که باید برای ورود به آن مدتها صف میایستادی، حالا شاید ۱۰درصد از کل صندلیهایش هم پر نبود. البته که بخشی از ماجرا گرمای هوا است؛ ولی بخش مهمتر این است که مسافری در جزیره نبود.
برخی میگفتند چشم مسافرها هم از وضعیت قبلی ترسیده است. ظاهرا در روزی که جنگ شروع شده، ترافیک شدیدی برای خروج از جزیره شده و قیمتها به طور نجومی بالا رفته است. مثلا برای رفتن به بندرعباس حدود ۵میلیون تومان درخواست شده که شاید بتوان گفت ۱۰ برابر حد معمول است و همه دارند به این موضوع فکر میکنند که اگر یک بار دیگر در چنین مخمصهای گرفتار بشویم چه!
تصور نکنید که وضعیت فقط در شهر قشم به این منوال است. در درگهان، شهری در کنار قشم که معمولا معروف است به اینکه جنس ارزانتر دارد هم در بازار خبری نیست. برای برخی حتی شاید باز کردن مغازه هم صرف نمیکرد اگر برق در جنوب کشور در فصل گرما، ارزان محاسبه نمیشد. باز هم به بندرعباس برمیگردیم با این فرق که ترامپ ادعا کرده امشب قرار است ایران را بزنیم (این گزاره در زمان تنظیم گزارش نگارش شده است) چون ایران ناغافل به اردن حمله کرده و دو کشتی را هم زده است. در شهر حس عجیبی وجود ندارد. برخی میگویند که از ساعت هشت به بعد نمیشود بیرون آمد؛ ولی کافهها تا دوازده شب پر است. ما یاد گرفتهایم با جنگ زندگی کنیم. این خوب است یا بد؟ نمیدانم؛ ولی از وضعیت قشم میفهمم که حتی اگر انسانها بتوانند، کسبوکارها نمیتوانند با جنگ زندگی کنند.
این سومین بخش از گزارش خبرنگار اعزامی گروه رسانهای دنیایاقتصاد به جنوب کشور بود که برای پوشش تحولات این منطقه از اواسط تیر به اینسو منتشر شده است. گزارشهای قبلی را میتوانید با عناوین «مکران هنوز زنده است» در شماره ۶۶۱۷ مورخ ۵ مرداد ۱۴۰۵ و «روایت ناتمام میناب» در شماره ۶۶۲۲ مورخ ۱۱ مرداد ۱۴۰۵، از طریق سایت روزنامه دنیای اقتصاد بخوانید.