دنیای اقتصاد گزارش میدهد؛
روایت ناتمام میناب
خبرنگار «اکوایران» با خانوادههای دانشآموزان شهید در هرمزگان گفتوگو کرد
چند ساعتی در جاسک به میزبانی یک رئیس باشگاه بدنسازی که البته کافهای هم داشت، اقامت داشتم. خود او یک ماشین هماهنگ کرد تا مرا به سیریک ببرد. ماشین با کمی تاخیر آمد، در ادامه رفت در یک محلهای که کوچههایش هنوز خاکی بود. یک کیف برداشت که جعبه ابزارش بود و بعد رفتیم یک نفر دیگر را هم سوار کردیم. این نفر دوم ماجرای عجیبی داشت. چرا عجیب؟ چون کارگر تاسیساتی بود در شهر بهمدی؛ یک جایی نزدیک جاسک.
صبح به او زنگ زده بودند که بیا میناب که خانم باردارت را داریم میبریم بیمارستان و او تازه حالا یعنی ساعت ۶ شب توانسته بود یک ماشین پیدا کند؛ چون ماشین نبود؛ چون بنزین نیست؛ چون راننده برای اینکه ۱۰ لیتر بنزین از یک تاکسی بگیرد (آن هم به واسطه اینکه در شهر کمی شناخته شده است) نیم ساعتی در جایگاه ایستاده بود. چرا در بهمدی کار میکرد؟ چون کار خوبی در میناب پیدا نمیشد. چند سالش بود؟ ۲۸سال ولی به ۳۵سالهها میخورد. میگفت در نوجوانی پدرش از کارافتاده شده بوده و خودش نانآور خانواده است. فوق دیپلم بازرگانی گرفته بود؛ ولی نه در صنعت فولاد توانسته بود کار بگیرد و نه در شرکت نفت. دو کاری که اینجا در جنوب خیلی مرغوب است.
زدیم به جاده. بحرانها همان بحرانهای قبلی هستند. شتر و سوختبرها و تریلیها و یک جاده خراب راننده گفت نگاه به امروزش نکنم. قبلا ثروتمند بوده. گازوئیل قاچاق میکرده. خیلی راحت و شفاف. گفت زندگی خوبی داشتم. دنیا را چرخیده بودم (البته بعدها فهمیدم که منظورش از دنیا، ترکیه و امارات و تایلند است) ولی دریابانی کشتیاش را میگیرد، مصادره میکند، جریمه هم میشود و زندان هم میرود. میرسد به اینجا که دخترش به او گفته بوده برایم پول بزن و او نتوانسته و برای همین امشب زده به جاده. در حرفهایش دروغی حس نکردم؛ ولی این بخش پایانی از حرفش را مطمئنم که راست گفت چون تا پول را زدم به حسابش؛ یکمیلیون تومان زد به حساب کسی که در گوشی «نفس بابا» سیو کرده بود. پرسیدم بقیه را چه سیو کردی؟ گفت پسر بابا، عزیز بابا و… . گفتم اگر ناراحت نمیشوی بگو شماره خانمت را چه سیو کردی؟ گفت بلوچها شماره زنشان را سیو نمیکنند، حفظ میکنند.
مسیرمان نبود؛ ولی برای خریدی از روستای طاهرویی رد شدیم. اینجا چندین و چند بار مورد حمله قرار گرفته بود. سیریکیها میگفتند بعد از اینکه آمریکا را کلی مسخره کردند که فقط میآید و یک دکل را در آن روستا میزند، دیگر آمریکا حمله نکرده است. در واقع معتقد بودند این تمسخر باعث عدم حمله شده است. البته روایتهای دیگری از طاهرویی هم بود که تلخ بود. یکی از تلخترینهایش این بود که بعد از اصابت موشکها به برخی مقرها، سربازانی بودند که در یک منطقه بد و طبیعی از مرزهای آبی دفاع میکردند؛ ولی پیش از عید ۲نفر از آنها دچار مارگزیدگی شدند و متاسفانه چون امکانات پزشکی در منطقه مناسب نبوده، شهید شدند. باز هم میگویم که این روایت محلی بود. این هم یک روایت محلی بود که از ۴ آمبولانس سیریک، فقط یکی فعال است؛ ولی بیمارستانی هم که من در این شهر دیدم با واقعیتهایی که مردم میگفتند منطبق بود. یکی از ساکنان سیریک میگفت بیمارستانمان از اتاق عمل فقط چراغهای سقفش را دارد. حالا حساب کنید کسی در این شهر بیمار شود و بخواهد با این وضعیت بنزین برود جاسک یا میناب یا حتی بندرعباس.
نقلقولها در مورد میزان اصابت به سیریک متفاوت بود. برخی میگفتند که اینجا کشتیهای صیادی هم در کنار کشتیهای نظامی مورد اصابت قرار گرفته و برخی دیگر میگفتند بندر مورد اصابت قرار گرفته است. چیزی در بندرگاه مشخص نبود به جز حجم انبوهی از خودروهای وارداتی. هر چه تصور کنید؛ البته هم نو و هم دست دوم. بعضی از این خودروهای دست دوم تخریب شده بود و نقلی میگفت که برخی از این تخریبها بهخاطر اصابت ترکش است. آن وقت که من در سیریک بودم یک کشتی داشت خودروهای دست دوم از دبی را پیاده میکرد و یک کشتی هم در حال تخلیه خودروهای نو بود. گفته میشد حدود یک سالی است که این بندر به عنوان پایانه واردات خودرو تعیین شده بود.
یکی از مصائب جنگ در جنوب کشور از نظر کسبوکاری این است که امکان حفظ کیفیت برندها وجود ندارد و همین باعث تخریب وجهه آنها میشود. نمونهاش یک بومگردی معروف در سیریک. دو روز تمام تماس گرفتم که بتوانم یکی از کپرهای آنجا را برای یک شب رزرو کنم. گفتند جا نداریم. تعجب کردم. در یک هتل آپارتمان اقامت کردم و ظهر رفتم آنجا. تقریبا همه بیست کپرش را رزرو کرده و در کمال تعجب دیدم که مجموعه جا دارد و نمیدانم چرا تمایلی به جذب مسافر نداشته است. از این گذشته در کپرهایی که برای رستوران بود آنقدر نظافت رعایت نشده بود که ترجیح دادم گرمای ظهر را تحمل کنم؛ ولی آنجا نمانم. بعدا فهمیدم که مجموعه ظاهرا نقصهای ایمنی هم دارد و مواردی از گزیدگی با مار و عقرب هم گزارش شده است. این در حالی است که جای بسیار بکری داشت و واقعا اگر شرایط عادی بود، جان میداد برای سرمایهگذاری و کسب درآمد.
از سیریک تا میناب را با مرد محترمی آمدم که بیست سالی بود طلاق گرفته بود؛ ولی عمیقا فرزندانش را دوست داشت. عکس یکی از پسرهایش روی بک گراند گوشیاش بود که اسکرینش کلا شکسته بود و یکی از انگیزههایش برای پول درآوردن سه قلوهای دخترش بود که تازگیها هم به او گفته بودند کولر اتاقشان خراب شده و باید پنجاه شصتمیلیون یک کولر نو برایشان بخرد. مرد محترمی که یک کسبوکار عجیب داشت. دورهگردی طلا. میگفت میرفته در روستاها و طلا خرید و فروش میکرده و کسبوکارش هم خوب بوده ولی به سبک یوسف، از برادرانش ضربه خورده و «برشکست» شده بود.
در میانه مسیر سری زدیم به روستایی به نام کوهستک. بندر صیادی اینجا مورد اصابت قرار گرفته بود. در ابتدای روستا عکس سه شهید جوان را زده بودند. یکی با لباس ارتشی و گمانم سرباز و دو نفر دیگر شخصی. سری زدم به خانه آن دو صیاد غیرنظامی. نمیخواهم بگویم فقر ولی واقعیت این است که سطح پایین اقتصادی خانوادههای دو صیاد از خانهها کاملا روشن بود. خانههایی بسیار ساده. هر دو دوست بودند و ۲۰ و ۲۱ ساله بودند. عموی یکی از صیادها و مادر دیگری گفتند که آنها بعد از کلی سال شاگردی آن شب تازه میخواستند با قایقی که برای خود تهیه کرده بودند بروند صیادی و ارتش کشوری که مدعی است مهمات دقیق دارد، رادارهایی برای کنترل تلفات جانبی دارد و با غیرنظامیان کاری ندارد به بهانه حضور قایقهای نظامی اسکله را هدف قرار داده بود. اذان البته به داد صیادان رسیده بود؛ چون خیلی از آنان بعد از مهیا کردن قایق رفته بودند نماز صبح را بخوانند و بعد بروند به صیادی. وگرنه فاجعه با حدود ۱۰بمبی که به بندر اصابت کرده بود، بدتر میشد. اهالی شهر گفتند که فعلا صیادی در اینجا ممنوع است؛ چون «ممکن است دوباره بزند» و خب این یعنی پایان درآمد برای کل اهالی چون مردم در آنجا کاری جز صیادی نداشتند.
به مسیر ادامه میدهیم و کمکم به میناب میرسیم. شهر هولانگیزی است برای من. جایی که بیش از صد کودک در یک روز جان باخته باشند، جایی نیست که به راحتی بتوانی فکر کنی یا قدم برداری یا با کسی حرف بزنی. با این حال کار سخت را همان اول انجام میدهم و میروم به مدرسه شجره طیبه. از سر خیابان مسیر را بستهاند؛ ولی برای چند دقیقه اجازه میدهند که برویم آنجا.
تقریبا دو سوم از مدرسه بهطور کلی نابود شده است. حیاط را از آوار خالی کردهاند ولی جای جای حیاط تپههایی است از کاشی و بلوک و فلزات. یکی دو نیمکت سالم کنار یک باغچه است و چند چادر برای مراسمها. آبسردکن هست و سرویس بهداشتی مدرسه هم فعال است؛ ولی واقعیتش این است که آدمی اصلا دلش نمیآید دست بزند به آن آبسردکنها یا در آبخوریها دست و رویی بشوید. تصویرهایی که از بچهها زدهاند انگار دارند هر لحظه نگاهت میکنند که چه خواهی کرد برای ما.
من تلاش میکنم که ماجرا را از زاویه جدیدی نگاه کنم. آیا کسی به بازماندگان توجهی دارد؟ این سوالی است که در میناب به دنبالش میگردم. متاسفانه باید گفت که اینجا هر کسی که با او حرف میزنم، تقریبا یک آشنای دور یا نزدیک در مدرسه دارد. روایتها درباره حمایت روانی از بازماندگان دو نوع مختلف است. برخی میگویند بازماندگان اصلا حمایتی دریافت نکردند و برخی میگویند حمایت دریافت شده است.
دریافت حمایت روانی را از که شنیدم؟ از پدر یکی از بچهها. میگفت که مشاورانی به همسرش کمک کردهاند و حال این مادر که قبلا حتی میترسید نیم ساعتی در خانه تنها بماند، حالا خیلی بهتر است. مشاوران از بنیاد شهید معرفی شدند و برخی از آنان بهصورت حضوری و فردی و برخی دیگر بهصورت گروهی بودند. همچنین مشاوران آنلاینی نیز وجود داشته و برخی مشاوران آنلاین هم از شهرهای دوردستی مثل قم بودند.
عدم دریافت حمایت روانی را از که شنیدم؟ از یک راننده تاکسی جوان که معترف بود در میناب هنوز فرهنگ تراپی جا نیفتاده و در عین حال میگفت حتی در این وضعیت او نشنیده که به پدر و مادرها تراپی پیشنهاد شده باشد. او میگفت یکی از پدر و مادرها را میشناسد که به پیشنهاد خود او رفته به یک مشاوره آنلاین. البته من از مادر یکی از دانشآموزان شهید مدرسه شجره طیبه هم این را شنیدم که به او مکررا گفته شده تراپی دریافت کند؛ ولی او توانایی این کار را نداشته است. چرا؟ داستانش زیادی تلخ است.
از مجموع حرفهایی که با پدران و مادرها و بستگان داغدیدهها زدم یک موضوع روشن است و آن هم اینکه مدیریت بحران میناب به درستی صورت نگرفته است. دقت کنید که ما داریم درباره پس از فاجعه حرف میزنیم. پس از آن که یک موشک حوالی ۱۱:۲۰روز شنبه خورد به لبه پشت بام مدرسه و موشک دوم خورد به مدرسه و پس از آن دوباره حوالی ساعت ۲ و نیم ظهر همانجا موشکباران شد. پس از این جنایت عمدی ضروری بود که یک مدیریت بحران درست در میناب رخ بدهد و موضوع اول پیکرها بود.
بی پرده باید گفت که بسیاری از پیکرها تکهتکه شده بودند. در این شرایط پیکرها منتقل شدند به سردخانههای اطراف شهر. غمانگیز است؛ ولی باید گفت که میناب برای این همه پیکر جا نداشته است و پیکرها بعضا در سردخانههای میگو و ماهی نگهداری شدند. پس از آن از خانوادهها خواسته شده برای تشخیص هویت بیایند. اینجا همان جایی است که اشتباهاتی رخ داده است. چرا؟ چون باید پیکرهایی که سالم بودند و مثلا بر اثر موج انفجار به شهادت رسیده بودند با پیکرهایی که تکهتکه شده بودند تفاوت گذاشته میشد. پیکرهای اول باید تحویل داده میشد و بعد تکههای بدن با آزمایش دیانای تعیین هویت میشد؛ ولی خب احتمالا با فشار دراماتیک سنگینی که به شهر آمده چنین کاری نشده. مثلا آن مادر، بریده پای پسرش را با یک نشان از او شناسایی کرده و همان را دفن کرده است.
خب ممکن است بپرسید ایراد این مساله چیست. دو ایراد پیش آمده است؛ یکی اینکه برخی از تکههای اجساد دفن شدند و برخی دیگر نگه داشته شدند تا تعیین هویت شوند. حالا که نتایج تعیین هویت مشخص شده خانوادهها یک ترومای دیگر را نیز تجربه کردند. ترومای الحاق تکههای دیگر به تکههای دفن شده. و از آن بدتر ترومای دفن تکههای بدن در دو نقطه مختلف (مثلا بشاگرد و میناب).
من پسر کوچک همان مادر را در بهشت زهرای میناب دیدم که کنار قبر برادرش نشسته بود و وقتی با مادرش درباره همین موضوع حرف میزدم فرش را کنار زد و به یک زمین سیمانی زد که یعنی بقیه بدن برادرم اینجا دفن شده است. آن مادر میگفت نمیتوانستم بروم تراپی چون هنوز بدن بچههایم را بغل نکرده بودم و تعیین هویت نشده بود. من روایتی هم از یک مادر شنیدم که فقط یک تکه کفش از بچهاش به او تحویل داده بودند و حالا متوجه شده دو تکه از بچهاش در میناب دفن است و حالا نبش قبر انجام شده تا تکههای بدن به هم ملحق شود.
اینها و مانند اینها میناب را به یک شهر ترومازده تبدیل کرده است. شهر واقعا به یک حمایت روانی نیاز دارد. تقریبا سر هر کوچهای یک بنر وصل است از یک کودک. خانوادهها تقریبا هر شب در بهشت زهرای میناب جمع میشوند. جایی که انصافا باید گفت که تسهیلاتی برای آنان مهیا است. مثلا تامین امنیت راههای منتهی به بهشت زهرا که قبلا در شب جای امنی نبوده ولی حالا حتی تا نیمههای شب میتوان در آنجا حضور داشت. محل دفن بچهها هم کاملا مسقف شده، پنکه سقفی و کولرهای بزرگ آنجا گذاشته شده و کاملا نورانی است ولی در همین جا هم به جز مزار طفلکان معصوم هزار چیز هست برای غصه خوردن. از قبری که هنوز مجهولالهویه است تا یک قبر دستهجمعی که اخیرا تکههای بدنی که مشخص نبود برای کیست در آنجا دفن شده است. اینها را اضافه کنید به دو خبر مهیب مفقودالاثر شدن دو کودک دیگر به جز ماکان نصیری که وقتی میناب بودم منتشر شد. اینها را که دیدم و شنیدم راز گریههای آن مرد را در مدرسه شجره طیبه فهمیدم. زار میزد مثل ابر بهار. شرجی و عرق و اشک یکی شده بود در صورتش. پرسیدم کسی را در مدرسه داشتی؟ گفت نه ولی خودم اینجا را آواربرداری کردم و خودم غسلشان دادم. پرسیدم بعد ۵ماه هنوز دردش خوب نشده؟ گریه کرد. بلندبلند گریه کرد.
میناب را با سر زدن به چند لوازمالتحریری ترک کردم. کسبوکارهای ترومازده از فاجعه مدرسه. کسی به آنها فکر کرده بود؟ بعید میدانم. دخترکی در یک لوازمالتحریری از دختری به نام «ستایش» گفت که عکسش را درست چند متر آن طرفتر زده بودند و خانهاش در کوچه قبل از لوازمالتحریری بود. میگفت میآمد اینجا، با هم حرف میزدیم و عاشق چیزهای فانتزی بود.
میناب البته دستش را از گریبان هرمزگان رها نمیکند. در راه بندرعباس به بندر چارک یک پلیس راه را رد میکنیم. راننده میگوید اینجا یک پلیسی داشت که هر دو بچهاش آنجا شهید شدند. گفت ول کرده و رفته. عاقله مرد ۴۰-۳۵ ساله بیابانگرد شده بود. مجنون شده بود. این بار نه از عشق لیلی. به خاطر اینکه دو بچهاش را یکروزه از دست داده بود. راننده میگفت: «چه داشته جز آن دو تا بچه؟» جوابی برایش نداشتم.
قصه میناب ولی آنقدر طولانی بود که حتی به بندرعباس هم نرسیدیم. راه همچنان ادامه دارد و روایت هم.