روایت حسامالدین آشنا از راهبرد ایران در جنگ با آمریکا و اسرائیل؛ جنگ صرفاً با اعلام واشنگتن «مهار» نمیشود/ ترامپ در حال بازنگری در توصیههای کوشنر و ویتکاف/ شرکای آمریکا تمایلی به تحمل هزینههای یک جنگ طولانی منطقهای ندارند
«حسامالدین آشنا» رئیس مرکز بررسیهای استراتژیک ریاست جمهوری در دولتهای یازدهم و دوازدهم در یادداشتی که در کانال تلگرامی خود منتشر کرده، به محدودیتهای پیش پای ترامپ در جنگ با ایران پرداخته است.
متن یادداشت آشنا در ادامه میآید:
مرکز ثقل جنگ با ایران دیگر صرفاً محدود به خلیج فارس نیست. این مرکز در حال انتقال به درون نظام سیاسی، نهادها، اقتصاد و محیط اطلاعاتی آمریکا است. آنچه در ابتدا به عنوان یک رویاروییِ خارجی کنترلشده به نظر میرسید، اکنون بهطور فزایندهای تحت تأثیر ۸ محدودیت داخلی قرار گرفته که اگرچه هنوز نهفتهاند، اما در حال همگرایی به سمت یک نقطه عطف بالقوه هستند.
۱. شکاف درون ائتلاف جمهوریخواهان
حزب جمهوریخواه هنوز بهطور علنی دچار شورش نشده، اما دیگر متحد نیست. آنچه در حال شکلگیری است نه یک شکاف ساده، بلکه واگرایی لایهمند میان جنگطلبان سنتی، ملیگرایان پوپولیست و لیبرتارینهای مخالف مداخله است. رند پال همچنان صریحترین صدای تردید نهادی را نمایندگی میکند و نسبت به گسترش مأموریت و فشار مالی هشدار میدهد. موضع او بهطور فزایندهای با بخشهایی از پایگاه جمهوریخواه همخوانی دارد که جنگ را انحرافی از اولویتهای «اول آمریکا» میدانند.در همین حال، فضای پوپولیستی که پیشتر بهطور خودکار با ترامپ همسو بود، نشانههای قابلمشاهدهای از فشار را نشان میدهد. اهمیت این موضوع نه صرفاً وجود انتقاد، بلکه شکستن تابوی سیاسی آن است. برخی مقامات منتخب نیز بهطور غیرمستقیم این نگرانیها را بازتاب میدهند.
با این حال، جناح جنگطلب همچنان تأثیرگذار است. مارکو روبیو جنگ را برای بازدارندگی ضروری میداند و جی. دی.ونس موضعی دوپهلو دارد—وفادار،اما حساس به ریسک سیاسی. این واگرایی هنوز سیاست را محدود نکرده، اما شرایط لازم برای شکلگیری محدودیت را فراهم کرده است.
۲. شوک تأمین مالی در کنگره
جنگ به یک لحظه نهادی تعیینکننده نزدیک میشود: نیاز به بودجه تکمیلی در مقیاس بزرگ، احتمالاً در حد صدها میلیارد دلار. تا کنون، جنگ از نظر سیاسی قابلتحمل بوده، اما با تبدیل شدن آن به رأیگیری مالی، شرایط تغییر خواهد کرد. در این نقطه، اعضای کنگره دیگر درباره راهبرد انتزاعی رأی نمیدهند، بلکه درباره تعهدات مالی مشخص در آستانه انتخابات میاندورهای تصمیم میگیرند.
در این مرحله، مخالفت قابلاندازهگیری میشود. حتی انشقاق محدود در میان جمهوریخواهان—بهویژه اگر با مخالفت دموکراتها همراه شود—میتواند تصویب بودجه را به تأخیر بیندازد یا مشروط کند. این رأی به نوعی همهپرسی غیرمستقیم درباره جنگ تبدیل خواهد شد.
۳. محدودیت نهادی: پنتاگون، جامعه اطلاعاتی و نشانههای اولیه شکاف
پنتاگون و جامعه اطلاعاتی چارچوبهای عملیاتی و تحلیلی جنگ را تعیین میکنند. اگر واقعیتهای میدان نبرد با روایت عمومی متفاوت باشد، اصطکاک از طریق ارزیابیهای داخلی، گزارشهای محتاطانه و در نهایت افشاگریها ظاهر میشود. در این زمینه، استعفای گزارششده جو کنت—حتی اگر به دلایل اداری یا شخصی مطرح شود—اهمیتی فراتر پیدا میکند. در نظام آمریکا، چنین اقدامی بهندرت خنثی تلقی میشود و اغلب بهعنوان نوعی فاصلهگیری از درون حاکمیت تفسیر میگردد. اهمیت این رخداد بیشتر در سیگنالی است که میدهد. اگر جنگ به تولید ابهام، اختلاف داخلی یا ریسک اعتباری ادامه دهد، احتمال استعفاهای بیشتر یا خروجهای خاموش وجود دارد. اینها میتوانند نشانههای هشدار اولیه از فرسایش اجماع داخلی باشند.
بنابراین باید به تحرکات نیروی انسانی در دستگاه امنیتی و امنیت داخلی با دقت توجه کرد؛ چرا که تاریخاً چنین تغییراتی پیشدرآمد تحولات سیاسی آشکارتر بودهاند.
۴. میدان نبرد روایت: جنگی که باید باورپذیر باشد
پایداری جنگ اکنون به همان اندازه که به نتایج نظامی وابسته است، به انسجام روایتی نیز وابسته شده است. محیط اطلاعاتی آمریکا میان چندین اکوسیستم رسانهای از جمله: رسانه های جریان اصلی، رسانههای پوپولیستی، شبکههای مترقی و پلتفرمهای غیرمتمرکز تقسیم شده است؛ در چنین فضایی، دولت باید بهطور مستمر روایت قابلباور و قابلتکراری از پیشرفت ارائه دهد. این کار روزبهروز دشوارتر میشود.به نظر میرسد راهبرد ایران بر جلوگیری از امکان اعلام پیروزی قاطع از سوی آمریکا متمرکز است و با نمایش تابآوری عملیاتی، روایتهای آمریکا را به چالش میکشد.در صورت تداوم این روند، خطر صرفاً افزایش انتقاد نیست، بلکه فروپاشی روایت است. جنگهایی از این نوع به ادراک وابستهاند و با فروپاشی ادراک پیشرفت، حمایت میتواند بهسرعت کاهش یابد.
۵. جوانان، انجیلیها و فرسایش تدریجی پایگاه اجتماعی
تغییر ساختاری عمیقتر در میان رأیدهندگان، بهویژه جوانان، در حال شکلگیری است. رأیدهندگان جمهوریخواه زیر ۳۵ سال نسبت به جنگهای طولانیمدت تردید بیشتری دارند. در میان مسیحیان انجیلی نیز شکاف نسلی دیده میشود: نسلهای قدیمیتر همچنان حامی هستند، اما نسلهای جوانتر بیشتر به مسائل انسانی و اقتصادی توجه دارند.
۶. فشار اقتصادی و آسیبپذیری بازار برای ترامپ
فوریترین محدودیت، اقتصاد است. قیمت انرژی، هزینههای حملونقل و نوسانات بازار در حال افزایشاند، هرچند هنوز به سطح بحران نرسیدهاند.
اما این ثبات نسبی میتواند گمراهکننده باشد. اگر جنگ ادامه یابد و ایران توانایی تابآوری خود را نشان دهد، اثرات تجمعی میتواند بر تورم، اعتماد مصرفکننده و بازارهای مالی تأثیر بگذارد. این موضوع برای ترامپ اهمیت ویژهای دارد، زیرا او همواره بازار سهام را شاخصی از موفقیت دانسته است. هرگونه افت پایدار میتواند فشار سیاسی و روانی قابلتوجهی برای کاهش تنش ایجاد کند.
۷. اصطکاک داخلی: پویایی کوشنر–ویتکاف
نشانههایی وجود دارد که ترامپ ممکن است در حال بازنگری در توصیههای جرد کوشنر و استیو ویتکاف باشد.
اگر انتظارات از موفقیت سریع برآورده نشود، ابهام به تنش داخلی تبدیل میشود. حساسیت ترامپ به موفقیت میتواند منجر به بازتوزیع مسئولیتها و تسریع تغییرات سیاستی شود.
۸. اروپا: فاصلهگیری راهبردی و حمایت محدود
متحدان اروپایی، عمدتاً در چارچوب اتحادیه اروپا، محتاط باقی ماندهاند و اولویت آنها کاهش تنش است نه همراستایی کامل. این وضعیت باعث میشود آمریکا با پوشش سیاسی خارجی محدودی عمل کند و احساس انزوای راهبردی تقویت شود.
اگرچه هر یک از این چالشها بهتنهایی قابل مدیریتاند، اما همافزایی و همزمانی بحرانها میتواند با عبور از نقاط آستانهای به محدودیتهای راهبردی تبدیل شود.
راهبرد «مسیر خروج مبتنی بر انکار»
یکی از مهمترین خطاها در تحلیل این جنگ آن است که تصور شود ایران هنوز در پی «پیروزی» به معنای متعارف آن است. به نظر میرسد آنچه تهران دنبال میکند، نه راهبرد پیروزی در میدان نبرد، بلکه راهبرد «انکار سیاسی» است. هدف اصلی نه شکست نظامی ایالات متحده، بلکه محروم کردن واشنگتن—و بهویژه دونالد ترامپ—از شرایطی است که در آن رئیسجمهور آمریکا بتواند اعلام موفقیت کند، پرونده را ببندد و از جنگ خارج شود.
این رویکرد، بازدارندگی کلاسیک نیست؛ بازدارندگی کلاسیک میکوشد با بالا بردن هزینهها، طرف مقابل را از اقدام بازدارد. رفتار ایران بیشتر به چیزی متفاوت شباهت دارد: جنگی از جنس اخلال در روایت، ابهام راهبردی و جلوگیری کنترلشده از «بسته شدن پرونده».این جنگ نهتنها با موشکها، اختلال دریایی، فشار منطقهای و تشدیدِ حسابشده پیش میرود، بلکه با امتناع از تأیید روایت سیاسیای که آمریکا برای پایان دادن به جنگ نیاز دارد نیز دنبال میشود. منطق این رویکرد روشنتر شده است.
ترامپ میگوید رهبری ایران «قطع سر» شده است؛ ایران تداوم را نشان میدهد. حتی پس از شهادت فرمانده کل قوا و حذف دیگر چهرههای ارشد، سیستم توانسته سازوکار تصمیم گیری را بازسازی کند، زنجیره فرماندهی را حفظ کند و هماهنگی خود را، حتی تحت شدیدترین فشارها، نشان دهد.
ترامپ میگوید توان موشکی ایران نابود شده است؛ ایران همچنان شلیک میکند. ممکن است حجم حملات کمتر، آهنگ آن انتخابیتر و زیرساختها آسیبدیده باشند، اما واقعیت نظامی پابرجاست: موشکها هنوز پرتاب میشوند، اسرائیل همچنان زیر آتش است و جبهه شمالی بهطور پایدار تثبیت نشده است. همین کافی است تا ادعای «خنثیسازی» را بیاعتبار کند.
ترامپ میگوید تشدید تنش تحت کنترل است؛ ایران دامنه را گسترش میدهد. درگیری به نظام انرژی خلیج فارس و شریانهای حیاتی اقتصاد جهانی کشیده شده است. ناامنی در کشتیرانی، شوکهای بیمهای، تهدید زیرساختهای انرژی و فشار در تنگه هرمز همگی یک کارکرد دارند: نشان دادن اینکه جنگ صرفاً با اعلام واشنگتن «مهار» نمیشود.
ترامپ میگوید کانالهای مذاکره باز است؛ تهران سناریوی دیپلماتیک را رد میکند. ایران پیشنهادها—چه از طریق واسطهها و چه مذاکره مستقیم—را رد کرده و حتی برای آغاز گفتوگو شروط سختی تعیین کرده است. از نگاه تهران، مذاکره زیر آتش، مذاکره نیست بلکه نمایش تسلیم است. این موضوع از نظر راهبردی اهمیت دارد و مانع از آن میشود که ترامپ ابهام نظامی را به دستاورد دیپلماتیک تبدیل کند و او را از مهمترین تیتر خبری محروم میکند—اینکه «زور» در «مذاکره» نقد شد.
این همان جوهره راهبرد «مسیر خروج مبتنی بر انکار» است که در سه سطح عمل میکند:
نخست، انکار « پیروزی روایتی». با حفظ ابهام درباره میزان باقیمانده از توانمندیهای خود، تهران مانع از آن میشود که ترامپ اعلام کند مأموریت کامل شده است.
دوم، انکار «پایان نظامی». تداوم شلیکها، فشار نیابتی، اختلال دریایی و پیامدهای اقتصادی باعث میشود مسیر جنگ باز بماند؛حتی اگر ایران نتواند میدان نبرد را تحت سلطه کامل درآورد. برای آنکه یک جنگ از نظر سیاسی غیرقابلپایان شود، لزوماً نیازی به «پیروزی» نیست.
سوم، انکار «چارچوب دیپلماتیک». آمریکا نمیتواند بهراحتی ادعا کند که هم ایران را وادار کرده و هم مسیر مذاکره را باز کرده است، وقتی ایران علناً این فرض را رد میکند. مذاکرهای که انکار شود، به مایه شرمندگی سیاسی برای دولتی تبدیل میشود که میخواهد «زور» و «دیپلماسی» را همراستا نشان دهد.
سبک گفتاری پرجزئیات و اغراقآمیز ترامپ این راهبرد را مؤثرتر میکند. رئیسجمهوری که زودتر از موعد ادعا میکند و هر مرحله جنگ را به آزمون برتری شخصی تبدیل میکند، فرصت های مکرری در اختیار رقیب میگذارد. هر ادعای حداکثری به هدفی تبدیل میشود که ایران میتواند آن را نقض کند.
به همین دلیل، این جنگ بُعدی روانی پیدا کرده است. به نظر میرسد تهران جنگ را از خلال سخنان ترامپ میخواند و میکوشد پیوند میان زبان او و واقعیتهای قابل مشاهده را از هم بگسلد. هدف، شکست کلاسیک نظامی نیست؛ بلکه گرفتار کردن او میان تشدید تنش و شرمندگی است.
زمان بیطرف نیست. اگر ایران بتواند فشار را طولانیتر از توان ترامپ در تحمل هزینههای سیاسی و تعارضهای میدانی ادامه دهد، خودِ «تابآوری» به سلاح تبدیل میشود. این فرض غیرمنطقی نیست. فشار اقتصادی در حال گسترش است، ناامنی در کشتیرانی افزایش یافته و شرکای واشنگتن تمایلی به تحمل هزینههای یک جنگ طولانی منطقهای ندارند.
هیچیک از اینها به معنای آسیبناپذیری ایران یا درستی قطعی ارزیابی آن نیست. شاید این تحلیل صرفاً جسارت بیش از حد یا توهم باشد. اما اگر ارزیابی ایران بهطور کلی درست باشد، جنگ وارد مرحلهای شده که آمریکا با مسئلهای راهبردی مواجه است که صرف برتری در میدان نبرد قادر به حل آن نیست. میتواند تخریب و تشدید کند، اما بهسادگی نمیتواند جنگ را به پایان برساند، تثبیت کند یا دیگران را به پذیرش روایت خود وادارد.
این همان «تله» است: نه لزوماً پیروزی ایران، بلکه انکار پیروزی آمریکا. تا زمانی که تهران بتواند این نتیجه را از ترامپ دریغ کند، مسیر جنگ باز خواهد ماند، خطر گسترش آن واقعی خواهد بود و قدرتمندترین بازیگر نظامی جهان به شکلی عجیب ناتوان از خروج خواهد بود.
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.