چه می‌شود که در مقابل مصیبت‌ها و دردها، بی‌تفاوت می‌شویم؟/ روزنگاری پسر رئیس جمهور درباره راهپیمایی روز قدس

 

یوسف پزشکیان طی یادداشتی در کانال تلگرامی خود از صبح تا شب جمعه ۲۲ اسفند، خاطرات چهاردهمین روز نبرد را این‌گونه به تصویر کشیده است:

سلام دوستان

 صبح هواپیماها و موشک‌های آمریکایی بیدارمان کردند که از راهپیمایی روز قدس جا نمانیم. اول می‌خواستیم با خانومم دو نفری بریم. اما نه. بچه‌ها هم باید باشند و ببینند که ایرانی چگونه در مقابل ظلم می‌ایستد.

در مسیر یکی عروسک بادکنکی به دخترم داد. یکی پرچم فلسطین را به پسر کوچکم داد. پسر بزرگ‌ترم از یک ایستگاه دو عکس از دو آیت‌الله خامنه‌ای را گرفت. هر کدام را در یک دستش تا آخر مسیر بالا گرفته بود.

صدای انفجار توجه‌مان را جلب کرد. دود بلند شد. خانومم پرچم‌هایش را داد به من و دخترمان را بغل کرد تا نترسد. بعدا فهمیدیم که خانمی شهید شده است. پرچمی که به خونش رنگین شده بود، مظلومیتش را فریاد می‌زد.

بچه‌ها را برگرداندم منزل و رفتم دفتر یکی از سایت‌های خبری. نیم ساعتی با مسئول مجموعه صحبت کردیم. درباره ایجاد محدودیت به رسانه‌های داخلی و از دست رفتن مرجعیت گلایه داشت. می‌گفت اگر بخواهیم مردم به حرف‌مان گوش بدهند باید اجازه بدهیم حرف‌شان در رسانه‌ها شنیده شود. اگر فقط از یک منظر و زاویه به حوادث نگاه کنیم بخشی از جامعه را از دست می‌دهیم.

 دوستی به من پیامک داد که «برو به موقعیت زینب کبری» (چیزی شبیه این). فکر هزار تا جا رفت. اول گفتم شاید گوشی دوستم دست صهیونیست‌ها افتاده و برنامه‌ای دارند. یک راه ارتباطی دیگر پیدا کردم تا مطمئن شدم که نه خود خودش پیام داده بود. فکر کردم شاید قرار است رئیس‌جمهور را ببینم ...

وقتی رسیدم به مقصد دیدم که مهمانی افطار است و جمعی از دوستان دعوتند. خوشحال شدم که دوستان را می‌دیدم و ناراحت که پدرم قرار نبود آنجا بیاید ...

 فیلم حضور رئیس‌جمهور در راهپیمایی امروز خیلی مورد توجه قرار گرفت. فیلم آقای اژه‌ای هم خیلی خوب بود. خیلی‌ها از رئیس‌جمهور تشکر کرده بودند و خوشحال بودند اما مخالف هم داشتیم. یکی که رئیس‌جمهور را دیده بود می‌گفت بعد از اینکه رئیس‌جمهور از بین جمعیت عبور کرد، کسانی بودند که متلک می‌انداختند. یکی گفته بود «بمبا رو که زد تمام شد، تازه اومد». 

 امروز چندین بار با دیدن تصاویر مختلف و مواجهه با موقعیت‌های مختلف بغض کردم. دوست داشتم گریه کنم. به دلم افتاد که نکند یکی از عزیزانم شهید شده باشد. فکرم پیش نزدیک‌ترین‌هایم رفت سلامت عزیزانم را که دیدم همه چیز یادم رفت. 

خاطره‌ای از منصوره خانم را قبلا  نقل کرده بودم. دوست داشتید بخوانید. یکی از فامیل‌ها خبر داد که منصوره خانم مرحوم شده‌. باور نمی‌کردم اما گریه نکردم. دوست داشتم اشک‌هایم جاری شود و برایش گریه کنم، اما وقتی درد زیاد شود، سیستم عصبی از کار می‌افتد. شاید هم رویین‌تن شده‌ایم. دیگر چیزی ما را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد. یک پرونده جدید در ذهنم باز کردم تا بیشتر درباره‌اش فکر کنم: «چه می‌شود که در مقابل مصیبت‌ها و دردها، بی‌تفاوت می‌شویم؟ یا نسبت به آن‌ها بی‌حس می‌شویم؟»

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است.