نژاد و اقتصاد
محسن راستگو
توماس سول* <br> مترجم: محسن راستگو<br> منبع: CREATORS.COM <br> طرفداران والتر ویلیامز با خواندن آخرین کتابش «نژاد و اقتصاد»، بسیار لذت میبرند - و کسانی که طرفدارش نیستند، شوکه میشوند. این کتاب مسابقهای ویرانکننده روی کاغذ است، چه پروفسور ویلیامز توهماتی را که درباره نقش نژاد در اقتصاد آمریکا در ذهن عامه مردم وجود دارد، یکی پس از دیگری به نابودی میکشاند.
توماس سول*
مترجم: محسن راستگو
منبع: CREATORS.COM
طرفداران والتر ویلیامز با خواندن آخرین کتابش «نژاد و اقتصاد»، بسیار لذت میبرند - و کسانی که طرفدارش نیستند، شوکه میشوند. این کتاب مسابقهای ویرانکننده روی کاغذ است، چه پروفسور ویلیامز توهماتی را که درباره نقش نژاد در اقتصاد آمریکا در ذهن عامه مردم وجود دارد، یکی پس از دیگری به نابودی میکشاند. هنوز پاسخ یکی از نخستین نوشتههای والتر را در دهه ۱۹۷۰ که زمانی نوشته شد که من و او در واشنگتن روی یک پروژه تحقیقاتی کار میکردیم، به روشنی به خاطر دارم. والتر مقالهای کوتاه نوشت که درونمایه اصلی «فقرا بیشتر میپردازند»، یکی از کتابهای پرخواننده آن روزگار را از اعتبار میانداخت. او قبول داشت که قیمتها در محلاتی که اقلیتهای کمدرآمد را در خود جا دادهاند، بیشتر است، اما با این ادعای کتاب «فقرا ...» که علت این شرایط، «استثمار»، «نژادپرستی» و چیزهایی از این قبیل است، مخالف بود. والتر که رساله دکترای خود را درباره این موضوع نوشته بود، باز هم به آن پرداخت و نشان داد که چرا هزینه کسبوکار در بسیاری از محلات کمدرآمد بیشتر است و این هزینهها به راحتی بر مصرفکنندگان این مناطق تحمیل میشوند.
آن چه که به شکلی کاملا روشن به یاد میآورم، این است که فردی در پاسخ به والتر، او را «نژادپرستی سفیدپوست» خواند. در آن زمان، افراد زیادی والتر را ندیده بودند، اما این خود نشانهای غمناک از آن بود که وقتی صحبت نژاد به میان میآید، توهین و ناسزا جای فکر را میگیرد. والتر در فصل ششم کتاب «نژاد و اقتصاد» به کنکاش در همین مساله پرداخته است. او در این فصل به دفاع از این بحث مینشیند که با وجود افزایش بیشتر قیمتها در محلههای کمدرآمد، نرخ بازدهی بنگاهها در این مناطق کمتر از متوسط است - و این یکی از دلایلی است که بنگاهها معمولا از ورود به چنین محلههایی دوری میکنند.
بخش محبوب من در «نژاد و اقتصاد»، بخش سوم است که فکر میکنم از همه دیگر بخشهای آن، گویاتر و افشاکنندهتر است.
والتر در آغاز این فصل میگوید: «شاید این که در دورههای تبعیض شدید نژادی، بیکاری سیاهان کمتر بوده و سیاهپوستها بیشتر از امروز در بازار نیروی کار فعال بودهاند، برخی را گیج کند». به علاوه بین سالهای ۱۸۹۰ و ۱۹۰۰، طول دوره بیکاری در میان سیاهپوستها کمتر از سفیدها بود، در حالی که بعد از آن بیکاری آنها هم نرخی بیشتر از سفیدپوستها داشت و هم طولانیتر از دورههای بیکاری آنها بود. هیچ یک از اینها را نمیتوان به میانجی آن چه که بیشتر افراد در رسانهها یا دانشگاهها بر زبان میآورند یا بدان باور دارند، توضیح داد. اما این اوضاع به خوبی با اقتصاد بازار و پیامدهای دخالت سیاسی در آن همخوان است.
«نژاد و اقتصاد» توضیح میدهد که این قبیل دخالتها چگونه بر سیاهان و دیگر اقلیتها، چه در بازار مسکن و چه در صنعت راهآهن یا مجوزدهی به رانندگان تاکسی اثر میگذارند - بی آن که به نیاتی که در پس اقدامات دولت وجود دارد، مرتبط باشند.
قوانین حداقل دستمزد نمونههایی کلاسیک از دخالتهای سیاسی در بازار هستند. سال ۱۹۳۰ آخرین سالی بود که سیاهپوستها نرخ بیکاری کمتری نسبت به سفیدها داشتند و همچنین آخرین سالی بود که هیچ قانون فدرالی در رابطه با حداقل دستمزد وجود نداشت.
قانون دیویس-بیکن سال ۱۹۳۱ تا اندازهای نتیجه زنجیرهای از رخدادهایی بود که کارگران سیاهپوست غیراتحادیهای بخش ساختمان، به واسطه آنها این امکان را برای مقاطعهکاران مختلفی از جنوب فراهم آوردند تا پیشنهادهایی بهتر از مقاطعهکاران شمال را که از کارگران سفیدپوست و اتحادیهای این بخش استفاده میکردند، ارائه دهند. بر پایه این قانون، باید «دستمزدهای رایج» به کارگران فعال در پروژههای ساختوساز دولتی پرداخته میشد - «دستمزدهای رایج» تقریبا همیشه در عمل به معنای دستمزدهای اتحادیهای هستند. چون در آن زمان و نیز چند دهه بعد از آن، سیاهپوستها نمیتوانستند به اتحادیههای این صنعت وارد شوند، بسیاری از کارگران سیاه این بخش شغل خود را از دست دادند.
دستمزدهای حداقلی در قانون بهبود ملی صنایع سال ۱۹۳۳ و قانون استانداردهای منصفانه کارگری سال ۱۹۳۸ در دامنه گستردهتری از صنایع الزامی شدند و پیامدهایی منفی را بر اشتغال کارگران سیاهپوست در تعداد بیشتری از آنها به بار آوردند.
در سالهای اخیر چنان به نرخهای بیکاری سربهفلککشیده در میان سیاهپوستهای جوان عادت کردهایم که پی بردن به این که روزگاری نرخ بیکاری آنها تنها کسری از نرخهای دهههای اخیر بوده، بسیاری از خوانندگان «نژاد و اقتصاد» والتر ویلیامز را به شگفتی واخواهد داشت. افزون بر آن نرخ بیکاری سیاهان جوان در دورههای پیشین تفاوت چندانی با سفیدهای جوان نداشته است.
عواملی که بیشترین هیاهو را در رسانهها پدید میآورند، آنهایی نیستند که بیشترین تاثیر را بر اقلیتها میگذارند. این کتاب برای آنهایی که میخواهند چشمانشان باز شود، عبرتآموز و چشمگشا خواهد بود، اما بعید است که آنهایی که نگاهی لیبرال به دنیا دارند، اصلا دست به کتاب ویلیامز ببرند.
*عضو ارشد موسسه هوور در دانشگاه استنفورد