ما همه کوریم
علیرضا تهرانی- مرض، مرض سفیدیست، کوریه سیاهی نیست، همه سفید میبینند، شما اگر رنگها را تجزیه کنید نهایتا به رنگ بیرنگ، رنگ اولیه و خام که رنگ سفید هست، میرسید. هر مادهای یک صورت اولیه و خام دارد که این صورت خام به اصطلاح هیولای قضیه نام دارد. در اینجا رنگ سفید نشانه و سمبل است و گویای این نکته که بشر اگر به شکل بدویت و اولیه برگردد دچار بربریت خواهد شد و همه ارزشها و مفاهیم انسانی را از دست خواهد داد.
علیرضا تهرانی- مرض، مرض سفیدیست، کوریه سیاهی نیست، همه سفید میبینند، شما اگر رنگها را تجزیه کنید نهایتا به رنگ بیرنگ، رنگ اولیه و خام که رنگ سفید هست، میرسید. هر مادهای یک صورت اولیه و خام دارد که این صورت خام به اصطلاح هیولای قضیه نام دارد. در اینجا رنگ سفید نشانه و سمبل است و گویای این نکته که بشر اگر به شکل بدویت و اولیه برگردد دچار بربریت خواهد شد و همه ارزشها و مفاهیم انسانی را از دست خواهد داد. عکس: زهرا مصفا
محمد اسکندری، بازیگر و نویسنده کهنهکار تئاتر این بار دست بر روی شاهکار ژوزه ساراماگو، رمان کوری گذاشته تا از این نوشته ۴۰۰صفحهای نمایشنامهای در مدت ۱:۲۰ دقیقه برای اجرا در سالن اصلی تئاتر شهر به رشته تحریر آورد. اسکندری در این باره میگوید: برای گروه، تجربه جدید و بسیار سختی بود، متن، متن متعارفی نیست. ما با نمایشنامهای روبهرو هستیم که کاملا با نمایشهای ارسطویی فاصله گرفته و از قوانین و روابطی که آشناییم جدا است. این متن بر مبنای رویداد پیش نمیرود و در واقع ماحصل اتفاقاتی است که در نهایت به مخاطب پیام میدهد.
وی درباره اهمیت رمان و چگونگی برگرداندن آن به نمایشنامه توضیح داد: «این رمان ۳بار ترجمه شده، ترجمه خانم مشیری به چاپ یازدهم رسیده که نشانه شهرت و فراگیر بودن رمان است. نظر خانم محامدی (کارگردان) این بود که این اثر را در صحنه تئاتر مطرح کنیم، این رمان بیشتر از هرچیز قابلیت تبدیل شدن به فیلمنامه را داشت. بنابراین کار ما چند برابر سختتر شد.» وی در ادامه تصریح کرد: من برداشتی آزاد از این اثر داشتم، سعی کردم وقایع مهم را در نمایشنامه لحاظ کنم، در این کتاب بخشی وجود دارد که متمرکزتر از بقیه بخشها است، قرنطینهای که آدمهای کور جهت عدم سرایت بیماری مرموزشان به آنجا منتقل میشوند و همین قرنطینه و در واقع انبار مترو که کارگاه تولید دارو بوده فضای اصلی نمایش ما است. دکور و آکساسودار صحنه هم بیشتر همین جعبهها و بشکههای دارو است.
از او درباره شیوه کارگردانی همسرش خانم محامدی سوال میکنم: «مساله قابل بحثی است. کارگردان بر مبنای حال و هوای خود نمایش، ساختار و مفهوم آن شیوه اجرایی و میزانسنها را پایهریزی میکند. رمان ساراماگو یک رمان پسامدرن است. عدم شخصیتپردازی، عدم زمان، عدم اسم و اینکه رمان بر مبنای دیالوگ نیست سبب شد تا خانم محامدی اجرای مدرنی از این اثر داشته باشد.»
به بازیگران که نگاه میکنم همگی چشمبندهایی به چشم دارند. چشمبندهایی با میلههایی مثل میله زندان یا قفس در مقابل چشم.
یکی از این چشمبندها بر صورت مهدی میامی است: «دوازده یا سیزده سالم بود که نمایش شاه لیر اثر جاودان ویلیام شکسپیر را در کتابخانه کانون پرورشی برای کودکان و نوجوانان اجرا کردیم، بعدها گروه کوچ را تشکیل دادیم و نمایشهایی از بیضایی، ساعدی، اونیل، مروژک، بیژن مفید و بهزاد فراهانی اجرا کردیم.» او که امسال با بازی در ۶ فیلم سینمایی و ۲سریال سال پرکاری را پشتسر گذاشته درباره نقش خود در این نمایش میگوید: «مرد یک چشم، اولین کسی است که کور میشود و آدمی است که شاید با زور بازوی خود زندگی نمیکند، اما به آن مینازد.» او درباره برخورد تماشاگر با رمان تئاتر کوری توضیح میدهد: «برای اجرا در سالن اصلی تئاترشهر مدیوم رمان تا تئاتر فرق میکند، همانطور که مدیوم سینما با تئاتر متفاوت است. رمان چیزی است که با ذهن تماشاگر درگیری ایجاد میکند و خواننده خود تصویرگر است، اما در تئاتر گروهی آن را برای خواننده که این بار بیننده است تصویر میکنند و آن را به مدیوم تئاتر تبدیل میکنند. تماشاچی باید با آن جدا از رمان و به صورت اثری مستقل و از خانواده رمان برخورد کند.» میامی سپس درباره این نمایش میگوید: «تئاتر به خاطر گزیده بودن و تفکری که درونش حاکم است برایم جذاب است، کاری که انجام میدهم برایم لذت بخش است و از تکتک آنها دفاع میکنم و نمایش «کوری» کاری است که باید مدام در کارنامهام تکرار شود.»
فرزانه نشاطخواه دیگر کور این نمایش نقش زن مرد یک چشم که کارگر هتل است را بازی میکند. او درباره این نمایش میگوید: «واقعیت این است که وقتی رمان را خواندم دچار وحشت شدم، این ترس تا هفتهها همراهم بود، فکر میکردم بشر در دورهای که ما زندگی میکنیم چه چیز را از دست داده که جایگزینی هم برای آن نیافته است». نشاطخواه سپس درباره ویژگیهای بازی در نقش کوری که همه جا را سفید میبیند، میگوید: «ما آدمهای بینایی هستیم، فرق نمیکرد که سیاه یا سفید ببینم، منتها بیشترین فشار و سختی این بود که هیچ کدام از ما نمیبینیم، همه روی صحنه کور هستیم، در واقع مهمترین وسیله ارتباطی بازیگر که نگاه کردن بود را در اختیار نداشتیم و در عوض به جای همه ما خانم محامدی باید میدید که فشار کاری او را دو چندان میکرد.»
آن طرفتر منیژه محامدی، کارگردان نمایش، جلوی سن مانند پل ارتباطی بین تمام اجزای نمایش، با بازیگران صحبت میکند، گروه نورپردازی و صدا را هدایت میکند و هماهنگی اجرا را با گروه صحنه انجام میدهد. حسابی سرش شلوغ است. به خواسته او گروه آماده تمرین نهایی با دکور و نور میشوند، متصدیان نور و صحنه از روی سن خارج میشوند و محامدی بر روی یکی از صندلیهای سالن ۵۶۰ نفری تئاتر شهر مینشیند تا نظارهگر نمایش خود باشد. نور میرود، همه جا تاریک میشود. چشمانم باز است، اما هیچ جا را نمیبینم، ناخودآگاه به یاد انتهای رمان ساراماگو میافتم.
«چرا ما کور شدیم؟ نمیدانم، شاید روزی بفهمیم، میخواهم نظرم را بدانی؟ به نظرم ما کور نشدیم، کور هستیم، چشم داریم اما نمیبینیم، کورهایی که میتوانیم ببینیم، اما نمیبینیم....»