چگونه دولت رفاه، سوئد را به تباهی کشاند
بخش پایانی<br>به تازگی در بحثی که تلویزیون دولتی پخش کرد، فرزندان و نوههای دولت رفاه دور هم گرد آمدند تا در مورد بیکاری و مشکلات مشترکی که جوانان هنگام رشد و ورود به بازار کار با آنها مواجهند به بحث بنشینند.<br>تقاضای «نوههای دولت رفاه» این بود که «افراد مسن» (متولدین اواخر دهه ۴۰، دهه ۵۰ و دهه ۶۰) باید از کار دست بکشند، زیرا کار کردن آنها شغل جوانان را از آنان «میرباید».
بخش پایانی
به تازگی در بحثی که تلویزیون دولتی پخش کرد، فرزندان و نوههای دولت رفاه دور هم گرد آمدند تا در مورد بیکاری و مشکلات مشترکی که جوانان هنگام رشد و ورود به بازار کار با آنها مواجهند به بحث بنشینند.
تقاضای «نوههای دولت رفاه» این بود که «افراد مسن» (متولدین اواخر دهه ۴۰، دهه ۵۰ و دهه ۶۰) باید از کار دست بکشند، زیرا کار کردن آنها شغل جوانان را از آنان «میرباید». عاقبت «منطق رفاه» که این تقاضاهای روزافزون را به بار میآورد اینچنین است. فرض اولیه در این منطق این است که هر فردی حق برخورداری از یک زندگی خوب را دارد. میتوان اینگونه جمعبندی کرد که یک زندگی خوب به واسطه نگران نبودن برای ثروت مادی ایجاد میشود و بنابراین برخورداری از مزایای رفاه و به دست آوردن «استقلال» مالی ضروری است. استقلال مالی به نوبه خود نیازمند وضعیت خوب، دستمزد بالا و شغلی است که تقاضاهای چندان زیادی از انسان نداشته باشد. بنابراین یک شغل خوب حاصل حقوق بشر است. پسفرض بر این است افرادی که هماکنون شغلی دارند و سمتی را در شغلی اشغال کردهاند، حق من را نسبت به آن شغل ضایع کرده است. این طرز فکر هر فردی را که شغل خوبی دارد به یک ضایعکننده حقوق دیگران تبدیل میکند و میتوان نتیجه گرفت که او مجرم است.
همه ما میدانیم که با مجرمان چه باید کرد: آنها باید بازداشت شوند. چنین جملهای را اکنون تعداد بسیار قلیلی از جوانان سوئد که البته تعداد آنها بهطرز شگفتانگیزی هر روز رو به فزونی است، میگویند. آنها معتقدند صاحبان مشاغلی که نمیخواهند آنها را استخدام کنند، یا افراد سالخورده که سمتهای شغلی مورد علاقه آنها را اشغال کردهاند مستحق چنین حکمی هستند. «نیاز» به قانونگذاری فعالتری در چنین وضعیتی ضروری مینماید.
اما این عقیده تنها از سوی جوانانی که احساس میکنند نادیده انگاشته شدهاند مورد پشتیبانی قرار نمیگیرد. روز چهاردهم ماه مه، یک انجمن صنفی ملی کارگران از دولت خواست که اقدام به «تقسیم دوباره» مشاغل کند. روش پیشنهادی آنها این بود که به کارکنانی که به دهه ششم زندگی خود پا میگذارند مستمری دولتی پرداخت شود و کارفرمایان آنها افراد جوان بیکار را به جای آنها به استخدام درآورند. طبق محاسبات این انجمن صنفی چنین اقدامی موجب «ایجاد» ۵۵۰۰۰ شغل میشد.
آنچه این موضوع نمایان میسازد این است که تنها راه پیدا کردن شغل برای جوانان «راحت کردن» سالخوردگان از زیر بار مسوولیتهای شغلی است. به مدد قوانین سخت دولتی در بازار سمتهای شغلی کمیابند و بیکاری با وجود افزایش تقاضا برای کالا و خدمات رو به گسترش دولت رفاه مشکلات و درگیریهایی را در بسیاری از سطوح اجتماعی فراهم آورده است و مردم را مجبور میکند برای بهدست آوردن سهمی از رفاه دائما در حال کاهش، با یکدیگر به رقابت مشغول شوند. راهحل چیست؟ قوانین بیشتر و سعادتمندی کمتر. این همان چیزی است که پس از جایگزینی دولت رفاه به جای تجربه پایبندی به اخلاقیات در دو سطح دولتی و شخصی مورد نیاز و خواست همگان خواهد بود.
تقاضا برای مسوولیت اجتماعی
این خلق و خو که پایبندی به اخلاقیات در آن کاهش یافته و فقدان درک درستی از نظم واقعی و طبیعی چیزها در زمینههایی که نیازمند مسوولیتپذیری شخصی و احترام به مردان و زنان است نیز متجلی شده است. با سالخوردگان چونان مزاحمان رفتار میشود به جای آنکه خویشاوندان و انسانهایی با همان حقوق انسانی تلقی شوند. نسل جوانتر فکر میکنند «حق» دارند که مسوولیتی در قبال والدینشان و پدربزرگان و مادربزرگانشان احساس نکنند و بنابراین از دولت انتظار دارند که بار این زحمت را از دوششان بردارد.
آنچه ما هماکنون در سوئد شاهد هستیم تبعات منطقی دولت رفاه است. وقتی به افراد مزایایی داده شود در حالی که حتی مسوولیت زندگی خود آنها از ایشان گرفته میشود، نوع جدیدی از انسان پرورش مییابد که به بلوغ نمیرسد، بیمسوولیت و همیشه وابسته است. در نتیجه آنچه دولت رفاه خلق کرده است، جمعیتی است که در آن افراد به لحاظ روانشناختی و اخلاقی هنوز کودکند. دولت رفاه درست کار والدینی را میکند که هرگز به کودکانشان اجازه نمیدهند با مشکلات مواجه شوند، مسوولیت بپذیرند و خودشان به راهحل مشکلات دست یابند. انجام دادن هر کاری به تنهایی «مایوسکننده» است. هر «باید» حتی اگر انعکاسی از قوانین طبیعت باشد، ناعادلانه تلقی میشود و تخطی از حقوق بشر و حق بهرهمندی از زندگی بدون مشکل است. حتی خود طبیعت به همراه قواعدش یک «زحمت» محسوب میشود.
اقتصاد وابستگی
شاید این تصورات بتواند طرفداری روزافزون از تئوریهای ضدواقعگرایانه چون بدبینی و پسامدرنیسم را توجیه کند. در این منطق، تنها ساخت جامعهای که هیچ ارتباطی با واقعیت یا جهان واقعی (اگر اصلا چنین جهانی وجود داشته باشد) ندارد، منطقی به نظر میرسد. مشخصه بارز این تئوریها این است که هیچ گاه نمیتوان آنها را ثابت یا رد کرد. شما در قبال آنچه میگویید هیچ مسوولیتی نخواهید داشت. هیچ کس حق تایید و یا عدمتایید تئوریهایتان را ندارد. هیچ کس نمیتواند از آنها انتقاد یا حتی از آنها استفاده کند. این تئوریها فقط مال شما است و تنها برای شما وجود دارد و در مورد شما صدق میکند.
ناکارآمد بودن چنین تئوریهایی واضح است. به علاوه آشکار است که اجزای این تئوریها چیزهای مشخصی چون «موجودیت» واقعیتها را نادیده میگیرند.
برای بسیاری از سوئدیها این به یک تراژدی شخصی تبدیل شده است. به نظر میرسد مردم در برابر ارزشها بیتفاوت شدهاند. موجودیت یا عدمموجودیت خیلی چیزها برایشان فرقی ندارد. به نظر میرسد مردم بدون مسوولیت و انتخاب نمیتوانند از زندگیشان لذت ببرند و بدون برخورداری از کنترل زندگی خود نمیتوانند احساس غرور و افتخار کنند. دولت رفاه مردمی را خلق کرده که قادر به یافتن ارزشهای زندگی خود نیستند و در عوض نمیتوانند احساس همدردی و غرور و عزت را در زندگی تجربه کنند.
شاید این موضوع توضیحی باشد برای اینکه چرا بخش اعظمی از جمعیت جوان سوئد اکنون از داروهای ضدافسردگی استفاده میکنند و بدون آنها از انجام امور عادی در موقعیتهای اجتماعی عاجزند. به علاوه این توجیهکننده علت افزایش تعداد خودکشیهایی است که توسط جوانان بسیار کمسنی که هرگز والدینشان را به درستی نشناختهاند انجام میشود. با وجود این هنوز مردم نمیتوانند مشکل را ببینند یا راهحلی برای آن بیابند. آنها مانند کودکان ناتوان از دولت تقاضای «کمک» میکنند. این همان چیزی است که مادربزرگ من هرگز نتوانست درک کند. روحش شاد باد.
نویسنده: پیر بایلوند
مترجم: شادی آذری