درباره نهضت مشروطیت ایران

مشروطه کردن ظل‌ا...

شماره روزنامه: ۱۰۲۳ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۸۰۵۳۰ بیشتر

فرشاد قربانپور <br>fgs_۱۳۵۶@yahoo.com<br>مشروطه چه بود؟ دستاوردهای آن چه شد؟ امروز با توجه به این میراث ماندگار در کجا قرار داریم؟ اینها پرسش‌هایی هستند که ذهنیت ایرانی از اندک حافظه تاریخی‌اش مدد گرفته و طرح می‌کند تا شاید پاسخی درخور برای آن بیابد. درخور به این معنا که این پاسخ زمینه مشترکی داشته باشد برای همه افکار و اندیشه‌هایی که در ایران دیروز و امروز جریان داشته است.

مشروطه کردن ظل‌ا...

فرشاد قربانپور

fgs_۱۳۵۶@yahoo.com

مشروطه چه بود؟ دستاوردهای آن چه شد؟ امروز با توجه به این میراث ماندگار در کجا قرار داریم؟ اینها پرسش‌هایی هستند که ذهنیت ایرانی از اندک حافظه تاریخی‌اش مدد گرفته و طرح می‌کند تا شاید پاسخی درخور برای آن بیابد. درخور به این معنا که این پاسخ زمینه مشترکی داشته باشد برای همه افکار و اندیشه‌هایی که در ایران دیروز و امروز جریان داشته است. ناصر‌الملک قراگوزلو

پاسخ دقیق

علت اینکه چرا نتوانسته‌ایم هنوز به این مساله پاسخی روشن و دقیق بیابیم این است که مشروطه حاصل فعالیت‌های متناقض و گاه اساسا متضادی بود که نهایتا از اولین اعتراض علما به دستگاه پادشاهی ایران در سال ۱۹۰۱میلادی آغاز شد و تا روی کار آمدن احمد شاه ادامه یافت. این بستر و یا اساسا آنچه از آن تحت عنوان زمینه مشروطه یاد می‌کنند به ویژه متناقض و پردست‌انداز‌، طولانی و پر از مدعی است. مذهب، ناسیونالیسم، آزادی و دموکراسی و عدالت‌خواهی در این مسیر عرصه‌ای برای جولان یافت.

نه مدرن و نه سنتی

بنابراین بیهوده و بی‌دلیل نیست که در پی ناراستی‌ها و کژی‌هایی که چه در سطح روشنفکران، روحانیون و تکنوکرات‌ها از یک سو و دستگاه سد سکندر گونه پادشاهی و رقابت روس و انگلیس در ایران، امروز پس از گذشت بیش از ۱۰۰سال از این نخستین نهضت مردمی و گسترده سیاسی و مدنی مردم و جامعه ایران همچنان تشنه اجراى قانون و تشنه یک جامعه مدنى هستیم. از این‌رو به نظر می‌رسد جامعه ایران در پیچ و تابی عجیب گرفتار شده باشد.

امروز یکصد سال پس از اولین نهضت نوخواهی و نوگرایی ایران که شعارهایی بسیار مترقی همچون آزادی، برابری و برادری، جامعه ایران در در پی این میراث در تاری تنیده گرفتار شده است که در واقع به مثابه برزخی آن را در میان سنت و مدرنیته گرفتار کرده است به نحوی که امروز ایران نه مدرن و نه سنتی است و این دوگانگی بیش از همه چیز ایران امروز را گرفتار و منکوب می‌کند.

گذشته از اختلاف‌نظرها بیشتر اما به نوع تحلیل‌هاى جریانات از چگونگى این انقلاب مربوط‌ می‌شود، باید به واقعیت دیگری نیز توجه کنیم. نه از دید تاریخی صرف بلکه با دیدی آسیب‌شناسانه به این تاریخ نگاه کنیم. و از خود بپرسیم که چرا انقلاب مشروطه موفق نشد تا تمام شعارهایش را برآورده سازد. از این زاویه پاسخ خلاصه‌ و بی‌مناقشه‌ این خواهد بود که تندروی و عدم اتحاد خالصانه عناصر انقلابی با یکدیگر عاملی در برهم زدن این بستر بود.

در این انقلاب بود که برای نخستین‌بار مفهوم ملت، کشور، آزادی و... تبیین و به کار برده شد. در ایران قبل از مشروطه هر چه که ملی بود دینی محسوب می‌شد و هر چه که کشوری بود دیوانی و متعلق به پادشاه تلقی می‌شد. این شاهان تا مشروطه فره ایزدی داشتند و از سوی خدا تعیین شده بودند و حتی ناصرالدین‌شاه که به مناسبت ورود ضبط صوت به ایران مجلسی برپا کرده بود. در سخنرانی خود در این مجلس خود را سایه خدا می خواند و می‌گوید «...سایه خدا که ما باشیم...» بنابراین این سوال و بحث مهمی خواهد بود که چرا هنوز ایرانی در آرزوی قانونمندی حکومت است این تناقض عجیبی است که هنوز پس از یکصد سال این شعار مشروطه از یاد نرفته است. این تناقض را باید به شکلی تحلیل کرد. رفع آن به هیچ‌وجه امکان ندارد اما می توان با تحلیل آن آینده بهتری را طرح‌ریزی کرد.

تناقض

دکتر آجودانی نیز در کتاب خود «مشروطه ایرانی» همین بحث را به گونه‌ای دیگر ارائه می‌دهد اما او هم یافتن پاسخ آن را به آینده واگذار می‌کند.

هر چند ایرانی به علت تاریخی که داشت و هرگز مورد اشغال واقع نشد و هرگز تجربه تلخ مستعمره بودن را نچشید اما این طنز عجیبی‌ در تاریخ ما است که مثلا آثار ادبی، تاریخی، فرهنگی و... بسیار بیشتری داریم نسبت به آنچه که در هند به چشم می‌خورد. چون ایرانی همواره نه با استعمار خارجی بلکه با استعمار بسیار سخت‌تر داخلی مواجه بوده است. در واقع ایرانی در تاری تنیده گرفتار بود که حتی کسی همچون «ناصرالملک قراگوزلو» که در حکومت مشروطه صدراعظم بود، دنیا را دیده و به زبان‌های فرانسه و انگلیسی مسلط بود و حدود بیست سال از زمان انتخاب احمد شاه به پادشاهی تا روی کار آمدن سلسله پهلوی نایب‌السلطنه ایران بود نمی‌توانست خود را از این تار برهاند. این تار که بیشتر از سنت مایه گرفته بود تا تجدد، اما در اثر صدها سال خرافه‌پرستی و ترویج آن در میان جامعه ایران رواج یافته بود. استبداد، آزادی، مشروطه و قانونخواهی را در ایران باید نه با سنت و نه با تجدد و نه با کیفیت مبارزات و... بلکه باید در قبال این خرافه‌ای سنجید و آسیب‌شناسی کرد که مثلا وقتی سرهنگ لیاخوف توپ‌های جنگی را به میدان بهارستان منتقل کرد تا مجلس ملی ایرانیان را بکوبد همه مردم دست‌ها بسته و نگاه می‌کردند. چون معتقد بودند که گلدسته و آیات نوشته شده بر درو دیوار و گلدسته مجلس همه این کفار را به سنگ بدل خواهد کرد. این چنین تفکری هر چند که کمابیش در حال رخت بربستن از دربار و نجبا و روشنفکران بود اما مثلا در زمان صفویه در دربار ایران چنین امری تا آن حد رواج داشت که شاه‌اسماعیل صفوی معتقد بود نباید با توپ و تفنگ مقابل عثمانی‌ها جنگید چرا که این سپاه اسلام شیعی به راحتی همه آنان را شکست خواهد داد. اما وقتی خود شکست خورد به چنان دردی مبتلا شد که مجبور شد با تریاک آن را تسکین دهد چرا که هنوز او گمان می‌کرد نه عثمانی‌ها قدرتمند بودند که پیروز شدند، بلکه خدای شاه‌اسماعیل به او پشت کرده بود. والا شاید همه ترک‌های عثمانی تبدیل به سنگ می‌شدند. از این رو انقلاب را باید با توجه به حجم مقاومت نه استبداد بلکه تفکر غالب بر مردمی نگریست که باید نیروی اجتماعی همان انقلاب را فراهم کنند.

بنابراین از این پس این تناقض را باید در جایى مورد بحث قرار داد و علت این بررسی هم آن است که به هر حال اینکه چرا مشروطه سرنوشتی چنین یافت جایی مورد بحث قرار گیرد. این بحث باید فراگیر باشد و همه از آن باخبر شوند.

تا بدین ترتیب دستمایه‌ای برای فردا قرار گیرد. باید به تندروها خطا‌هایشان را گوشزد کرد و از آن سو به محافظه کاران کمی شجاعت یاد داد. در ایران تا مادامی که تندروها و محافظه کاران به توافقی برای حرکت دست نیابند هیچ تحول عمیقی رخ نخواهد داد. و از همین روست که ناصرالملک در نامه‌اش به طباطبایی می‌نویسد: «...شاگردهای فارغ‌التحصیل از مدارس بیرون خواهند آمد و آنوقت مملکت ایران بقدر کفایت آدم خواهد داشت که بتواند این حرف‌هایی که امروز می‌زنند و ابدا ثمر و فایده‌ای ندارد از روی علم و بصیرت به‌موقع اجرا بگذارند».

اشاره ناصرالملک به شعارهای مشروطه است و از طباطبایی می‌خواهد به جای این شعارها مدرسه‌ای برای مسوولان فردا تاسیس شود تا آنان بتوانند کشور را اداره کنند. اما این مساله با بی‌توجهی روحانیون مشروطه‌خواه مواجه می‌شود. اما وقتی ناصرالملک نایب‌السلطنه می‌شود بنیانی را ایجاد می‌کند تا وقتی که رضاشاه می‌آید و با کمک همان دانش‌آموختگان در طول ۱۶سال ایران را به اندازه‌ای بیشتر از حد تصور بازسازی می‌کند.

قربانی تفسیر

و اما باز گردیم به آن مشروطه‌ای که خواست‌هایی داشت. و این خواست‌ها همچنان با ما در امروز ساری و جاری است. آنها خواست‌هایی مترقى و از تجدد اروپایی سر برآورده بودند و درست است که این اندیشه‌ها وارد فرهنگ ایرانى شده‌اند، اینها همه حضور داشتند، اما نتوانستند در وجدان جامعه ایران جایگزین بشوند. یعنى بذر این اندیشه‌ها نتوانست خودش را به عنوان یک نهاد مدنى و یا یک نهاد اجتماعى در جامعه ایران جا اندازد. در نتیجه اندیشه‌هایى تجلی یافته قربانى تفسیر ما می‌شدند. تفسیری که از همان خرافه‌ها و باور‌ها و عادت‌ها نشات می‌گرفت. چون جامعه ما جامعه‌ا‌ى سنتى بود و توان فهم این مسائل را نداشت. این مسائل برای اینکه در جامعه ایرانی نفوذ کند نیاز به پیش‌زمینه‌ای داشت. این چنین پیش‌زمینه‌ای هر چند در درون جامعه و باور ایرانی جایی برای نشوونما داشت اما همه آن متناسب با اینکه محیطی برای رشد اندیشه تجدد اروپایی که بیشتر از انقلاب کبیر فرانسه و کمتر از انگلستان می‌آمد نداشت. چرا که این محیط، به شدت برای مدرنیته‌ای که از غرب می‌آمد، سم‌آلود بود. این چنین محیطی با اندیشه‌ای که از قفقاز و روسیه می‌آمد از قبل جایی یافته بود. اما فرهنگ ویژه‌ای که ایرانی داشت و همواره در این فرهنگ به همه چیز و همه چیز مشکوک است سبب شد تا به مدرنیته‌ای که از غرب می‌آمد نیز مشکوک شود. ضمن اینکه اندک آشنایی ایرانیان به مدرنیته در واقع از کانالی می‌گذشت که در طول یک قرن قسمت اعظمی از ایران را جدا کرده بود. روس‌ها در طی دو جنگ چنان در ایران لکه ننگی از خود به جای گذاشته بودند که جامعه ایران همواره به آنان با دیده شک می‌نگریست. از نظر ایرانی‌ها انگلیس استعمارگر بود اما استعماری نرم بود. او دولت‌های هوا خواه خود را بر مصدر کار می‌آورد اما روس‌ها از آن بدتر قسمت‌های بزرگی از ایران را که نسبت به بقیه ایرانی‌تر بودند از آن جدا کرده بود.

از دیگر سو روشنفکرانی بودند که باید به مثابه قابله عمل می‌کردند. در آن دوره روشنفکرى ایران که با این اندیشه‌ها‌ی مترقی مواجه مى‌شدند، به جهت این که از یک جامعه سنتى و عقب‌مانده مى‌آمدند، آن ذهنیت و توانایى ذهنى را براى درک این مسائل نداشتند. از یک طرف این مفاهیم و مباحث را به صورت تقلیل‌یافته‌اى مى فهمیدند و از دیگر سو در انتقال آن از همان فهم تقلیل‌یافته‌اى را که با بدفهمى‌هاى بسیارى همراه بود، نمى‌توانستند سریع و آشکار در جامعه ایران مطرح کنند. در نتیجه مجبور مى‌شدند این فهم تقلیل یافته را با فاکتورهایی عقب‌مانده و سنتی که در جامعه‌ی ایران نفوذ داشت تطبیق دهند. از این رو مشکل می‌توانستند در جامعه‌ای که معتقد است لیاخوف روس اگر توپ شلیک کند سنگ می‌شود، این نظریه را تبیین کنند که بدون رای مردم نباید سنگ از روی سنگ برداشته شود و شاه که خود را ظل‌ا... می‌خواند همه امور را به اختیار نمایندگانی بگذارد که مردم تعیین می‌کنند.

منبع: مشروطه ایرانی، ماشاءالله آجودانی، نشر اختران، چاپ ۸۲

یادداشت‌های سید محمد طباطبایی، حسن طباطبایی، نشر آبی، چاپ ۸۳

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن