زندگی بیدنگ وفنگ و ساده
دنیای اقتصاد : سیمون دوبووار نویسنده و فعال اجتماعی یکی از زنان تاثیرگذار قرن بیستم است که آثاری همچون «جنسدوم»، «میهمان»، «خوندیگران»، «همه میمیرند»، «خاطرات یک دختر مطیع»، «مرگی بسیار آرام»، «کهنسالی» و «مراسم وداع» را نوشت که در ایران هم ترجمه شدهاند. از او بهعنوان مادر فمینیسم در جهان نام میبرند. او سالهای زیادی از عمرش را کنار ژانپل سارتر، فیلسوف سرشناس جهان گذراند و آنها دوستانی جداییناپذیر بودند. او پس از تحصیل در دانشگاه سوربن تصمیم گرفت مدرس فلسفه شود و همراه سارتر در آزمونی شرکت کرد که سارتر رتبه اول و بووار رتبه دوم را در آن کسب کردند. سیمون دوبووار عادت داشت به خودش متکی باشد؛ به همین دلیل در سالهای جوانی بهرغم مخالفت خانواده زندگی مستقلی را شکل داد. در جایی گفته اگر از من پرسیده شود که، دوست دارم بهجای چه کسی باشم؟ پاسخ خواهم داد هیچکس؛ چراکه دوست دارم، خودم باشم.
اما اگر ناگزیر و مجبور به دادن پاسخ و انتخاب باشم، بیتردید خواهم گفت: سیمون دوبووار. او هر روز ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار میشد و اول یک فنجان چای میخورد و بعد شروع میکرد بهکار و تا یک ظهر ادامه میداد. صبحها تنها کار میکرد و در بیشتر مواقع برای خوردن ناهار به خانه سارتر میرفت. از ساعت یک تا پنج عصر را به ملاقات رفقا و انجام کارهای متفرقه اختصاص میداد و ساعت پنج عصر دوباره پشت میزش مینشست و شروع میکرد به نوشتن. عصرها در اکثر مواقع در خانه سارتر کار میکرد. هر کدامشان یکسویی مینشستند و در سکوت مینوشتند و شبها به برنامه سخنرانی و سینما میرفتند و در کافهها حضور پیدا میکردند. میسن کری در کتاب عادات و آداب روزانه بزرگان که با ترجمه حسن کامشاد منتشر شده از قول کلود لانزمان، فیلمساز مشهور که در دورهای دوست نزدیک بووار بود، مینویسد: صبح روز اول فکر کردم در تختخواب بمانم، اما خانم بلند شد، لباس پوشید و رفت پشت میز کارش. بلند شدم و لب تخت نشستم و سیگار کشیدم و وانمود کردم دارم کار میکنم. کلمهای با من حرف نزد تا وقت ناهار شد. آنوقت رفت پیش سارتر و با هم ناهار خوردند. گاهی من هم پیش آنها میرفتم. بعدازظهرها خانم به خانه سارتر میرفت و سه چهار ساعت کار میکردند. بعد نوبت شام نشستها و دید و بازدیدها میشد. آنموقع با هم شام میخوردیم و تقریبا همیشه آن دو میرفتند و تنها مینشستند و بووار؛ آنچه را سارتر در طول روز نوشته بود، نقد میکرد. نه از مهمانی خبری بود، نه از پذیرایی و نه ارزشهای بورژوازی. ما از همه اینها میگریختیم. فقط ضروریات بود و بس. زندگی بیدنگ و فنگی بود. نوعی سادگی دانسته و حسابشده تا سیمون بتواند کارش را بکند.