اکنون عصر نویسندهکُشی است
فارس : نویسنده رمان «رویای آقتاریم» گفت: احتمال اینکه در گذر زمان فنا شوم وجود دارد و اکنون نیز عصر نویسندهکُشی است.
«رویای آقتاریم» عنوان تازهترین اثر نویسنده پرکار همروزگار ما مصطفی جمشیدی است. این نویسنده در این اثر سیر تحول شخصیتی را مرور میکند که اگر استعاری به آن نگاه کرده باشیم از ظلمت به روشنایی رسیده است. این مهمترین وجهی است که این اثر خواندنی در بردارد. هرچند باید گفت که شورش در برابر رژیم پهلوی بنمایه این داستان را تشکیل میدهد.
مصطفی جمشیدی، نویسندهای که همواره باید منتظر یک اثر متفاوت از او بود. نویسندهای که آثارش پیشنهادهای متفاوتی به ادبیات داستانی ایران است و شاید بتوان گفت که هیچ دو اثرش شبیه به هم نیستند و همواره با یک اتفاق جدید در نثر و زبان برای بیان منظورش روبرو هستیم. در این رمان نیز باز شاهد چنین اتفاقی هستیم و نویسنده به خوبی از پس خلق فضای داستان برآمده است.
به بهانه انتشار این رمان با این نویسنده گفتوگو کردیم. او بر این باور است که «ما در عصر «نویسندهکُشی» هستیم». او میگوید «چون نمیخواهم معمولی بنویسم برخی میگویند مخاطب را نادیده میگیرم» در ادامه مشروح این گفتوگو را میخوانید.
*برخی میگویند مخاطب را نادیده میگیری
مصطفی جمشیدی چقدر برای مخاطب و چقدر برای جامعه ادبی مینویسد؟ یعنی حین نوشتن به کدام یک از این دو گروه فکر میکنید؟
بعد از تولد عکاسی برخی گفتند باید با نقاشی خداحافظی کرد در صورتی که چنین اتفاقی نیفتاد. بر این باورم ساحت ادبیات همواره یک ساحت مرموز و ناشناختهای است که این به شهادت تجربه خودم است. وقتی رمان «الهامات پیرامون زندگی آقای غ» را تحویل ناشر دادم، به فاصله دو ماه بعد از آن شخصیت اصلی را در یک قهوهخانه دیدم و این نشاندهنده این است که حداقل برای ما مذهبیها، ظرف شهود معنا و مفهومی در عالم واقع دارد.
سیال بودن دامنه هنر برای من مسلم است. منابع استنباط برای کسی مثل من که سلوک نیمبندی دارد و ارتباطش با امر نوشتن یک رابطه مکانیکی نیست متفاوت از برخی نویسندگان است. در واقع من حین نوشتن هر کتابی چرخ چاه را دوباره اختراع میکنم.
اینکه محصولی خلق میشود خارج از معاهدههای معمول نوشتن نیست. چون رمان تمام نمیشود و دلبسته عرصههای نوی آن هستم یعنی همواره این دغدغه برایم وجود دارد که کتابی که مینویسم اثری معمولی نباشد و این از نظر برخی یعنی مخاطب را نادید گرفتن در حالی که خود این مخاطب جدید خلق میکند.
*در رمانهای امروز اندیشه فراموش شده
به قول منتقدی مخاطب امروز گزینههای متفاوتی دارد. من هم بر این باورم که امروز با حجم بسیار زیاد آثاری که منتشر میشود مخاطب انتخابهای بسیاری دارد. هرچند امروز رمانهایی خلق میشود که اندیشه در آنها فراموش شده و تنها به خلق یک رویداد دست زده اما با این حال مخاطب امکان انتخاب کردن دارد و چون ادبیات عرصه سلایق است هرکس باید مخاطب خود را خلق کند.
این مسئله را در سینمای ایران هم میبینیم که مدیران نوعی از سینما را تربیت کردند و همانها در حال تکثیر خودشان هستند و این قسمتی از مخاطبان را شرطی کرده است. ما چرا باید انتظار داشته باشیم یک کتاب سهلالوصول باشد و اصلا مخاطب از اندیشهاش برای دریافت پیامهای یک اثر کمک نگیرد.
*اکنون عصر نویسندهکُشی است
این دعوت به اندیشیدن اتفاق خوبی است. ولی احساس نمیکنید در جامعه ادبی کارهایی از جنس مصطفی جمشیدی و دیگران که به مخاطب جدید میاندیشیدند اثری نیست و اگر شما کارهای سهلالوصول مینوشتید بیشتر مورد اقبال بودید. آن در هم عصر فستفود که مخاطب دنبال تامل کردن نیست.
احتمال این که در گذر زمان فنا شوم موجود است و امروز هم که عصر نویسندهکُشی است البته نه به معنای اینکه جایی بیاورند و نویسندهها را بکُشند بلکه مجموعه رویدادها اعم از کتاب نخواندن، تفوق سینما بر ادبیات و عوامل دیگر سبب شده عصر نویسندهکُشی و محو آثار آنها آغاز شود.
نوشتن داستان به معنای دسترسی فوری و به تعبیر شما فستفودی به دلیل وجود رسانههای شنیداری و شبکههای اجتماعی شایع شده است و از این نظر کار من این تفاوت را دارد که میخواهد کمی خواننده را متوقف کند.
امروز همه در حال بزرگ کردن بتهای درونی خویش هستیم چه آنکه در تلگرام داستان مینویسد و هیچگاه وقت خواندن ندارد زیار معتقد است سرش شلوغ است و باید داستان بنویسد در صورتی که محتوای او عاری از اندیشه و ظرافت است.
امروز دچار یک خودفریبی هستیم که جوانان را از مطالعه، آموزش و ... بینیاز کردهایم. در این دوره جوانها را باید به تفکر دعوت کرد.
شاید به نوعی از نوشتن برسیم که کسی به آن بازگردد و بسیاری از آثار ادبیات جهان در زمان خودشان معرفی نشدند و در آینده به آنها رجوع شد البته من مدعی نیستم برای آینده مینویسم اما من جور دیگری نمیتوانم بنویسم و شاید بیشتر شاعر هستم تا یک قصهنویس.
*آمدهام این راه را ادامه دهم
من بر این باورم که نثر داستانی مسئلهای است که این روزها از سوی نویسندگان فراموش شده و برخی از آنهایی که پرفروش هستند و گاهی همین پرفروش بودن از مضرات یک رمان میتواند محسوب شود، وقتی میخواهند یک خودنمایی ادبی کنند در آن میمانند. البته توان من در همین حد است و همین که چند نفر بتوانند با کارم ارتباط برقرار کنند کافی است. به قول اقتصادیها که میگویند دنبال توسعه پایدار هستیم من هم نویسنده پایدار هستم و نیامدهام که بروم و آمده که با یاری خدا این راه را ادامه دهم.
من امروز به جایی رسیدهام که هم حرف منتقدان را گوش کنم و نکات خوب آن را گوش میکنم ولی از حرف آنها دلسرد نمیشوم.
*نویسنده نظام هستم
دلتان نخواسته نویسنده پرفروشی باشید؟
چرا نمیخواهم من هم دلم میخواهد ولی من نویسنده نظام جمهوری اسلامی هستم و اگر میخواستم برخی خطقرمزهای سیاسی و هنجارهای اجتماعی و اعتقادی را زیر پا بگذارم حتما پرفروش میشدم مثل برخی از نویسندگان که راه خود را جدا کردند. برای پرفروش بودن باید زد و بند کنی و چند جایزه مختلف بگیری تا کمکم پرفروش شوی.
بالاخره ما دغدغه نان هم داشتیم. یعنی نه وقت دارم که برای یک رمان به اندازه ۳ سال زمان بگذارم و با توجه به شرایطی که در چاپ و نشر هست که من را رنج میدهد نمیتوانم چنین اثری خلق کنم و پرفروش شود که این عوامل روی پرفروش شدن موثر است.
*اکثریت جامعه از رهبران فاسد تبعیت میکنند
اگر بخواهیم بگوییم جانمایه رمان شما کجاست در واقع برمیگردد به آنجایی که شخصیت اصلی با فرح پهلوی روبهرو میشود. یعنی اگر مردم علیه حکومت پهلوی شورش کردند به خاطر نابرابریها بود. چرا در مورد اتفاقات روز اینطوری نگاه نمیکنید و به آنها اشاره نمیکنید؟
به دلیل سن و سالی که دارم و تجربیاتی که از آن روزگار دارم. در ۱۳ آبان ۵۷ سربازهای شاه و سرنیزههای برهنهشان جان سالم به در بردم. در «رویای آقتاریم» من دغدغهای داریم که نسبتا دغدغه نویسندگان جهان است آن هم تغییر اقلیم است. شخصیت غدیر آدمی است که به اصالتها متصل است و هم دوست دارد پایدار بمانند و انقلاب اسلامی او را انتخاب میکند. او که دست مظلومان را میگیرد و با چپها مبارزه میکند و این سلوک او است.
من چون سالهای انقلاب را دیدهام در مورد آن دوره مینویسم. به قول آقای شرفیخبوشان امروز آنهایی که میگویند شاه برگردد به نظرم آنها تاریخ را نخواندهاند. ما در مسئله انقلاب اسلامی و سقوط سلطنت پهلوی فقط بحث اقتصادی نیست اما روحیه انقلابی فقیر و غنی نمیشناخت. جامعهای که رهبرانش فاسد شوند اکثریت عظیمی تابع آنها میشوند. همانطور که گفتم چون آن دوره را دیده بودم دست به بازآفرینی زدم.
*رئالیسم مفرط برای هنر خطراتی دارد
نکته شما درست ولی گفته میشود هنرمند فرزند زمانه خودش است. شما یک دورهای را که تجربه کرده بودید بازآفرینی کردهاید ولی خب تکلیف امروز ما چه میشود. آیا نباید امروز جامعه را نیز برای مخاطب روایت کنیم؟
البته غیر از انقلاب اسلامی من پیرامون جنگ هم نوشتهام. ولی حرف شما را قبول دارم. شاید گفته شود که من اجتماعینویس نیستم که خب اگر قرار بود بدانم چرا نمینویسم طبیعتا اثر خلق میکردم. اما ادبیات و سینمای ما از رئالیسم به شدت رنج میبرد و این مساوی با حذف کردن خیال است و این یعنی تو توانایی خلاقیت نداری. رئالیسم مفرط یک خطراتی برای هنر دارند. البته رخدادهای اجتماعی باید روایت شوند ولی چنین رویدادهایی نیاز به یک گذر زمان دارند تا بتوان آنها را بازآفرینی کرد و انقدر کارهای سطحی اجتماعی تولید شده که گاهی دلردگی ایجاد میکند.
شخصیت اصلی «رویای آقتاریم» دارای چند اسم است. من دو وجه برای این به ذهنم رسید. یکی اینکه این تعدد اسامی در واقع نشاندهنده افراد مختلف جامعه است که به واسطه یک شخصیت در حال بازنمایی است و نوعی برخورد استعاری با شخصیت شده یا اینکه نشاندهنده بیهویتی افراد در آن دوره است که خودشان هم نمیدانند چی کسی هستند. کدام این دو مد نظر شما بود یا اصلا شاید مورد دیگری در نظرتان بوده است؟
اینطور فکر کن که اینها انتخابهای من یا اسامی کتابهای من در نوشتن است. من انسان مُذَبذَبی نیستم ولی در هر قالبی با هر انتخابی دنبال تراش خوردن شخصیت خودم هستم. نگاه استعاری که مدنظرم نبود.
این غدیر انسان خاسکتری و معمولی بود که از خودش گریزان است و از تاریخها و اقلیمها فرار کرده و از سرنوشتها گریخته است. به نظرم در این آشوبناکی قرن بیست و یکم هویت داشتن مستحکم در پهنههای اجتماعی بسیار مهم است. این تعدد به خاطر لغزندگی شخصیت غدیر است که قلندروش دنبال ظلمستیزی است. در شخصیتپردازی اینطور در آمده است. این شخصیت جایی بیدار میشود که همزمان با انقلاب اسلامی است که البته سعی کردم از کلیشه فرار کنم.
*برخی غیرخطی بودن را با سیالذهن اشتباه میگیرند
جریان سیال ذهن برای بیان اتفاقات داستان به عنوان فرم به نظرتان اگر خطی میبود برای بیان تحول شخصیت اصلی بهتر نمیشد؟
من در چند داستان سیال ذهن نبودم. در رمانهای «سمندر»، «بوفاری چهار»، «و اما جلال» و ... سیال ذهن نبودهام. در برخی از این داستانها غیرخطی عمل کردهام. از فرانسوا تروفو میپرسند لاجرم هر داستانی باید «آغاز، میانه و پایانی» داشته باشد که تروفو پاسخ میدهد بله ولی لزوما نه به این ترتیبی که تو شمردی.
غیرخطی بودن را برخی با سیال ذهن اشتباه میگیرند در صورتی که سیال ذهن جریان بیسامانی ذهن است و در همین «رویای آقتاریم» ما با شاعرانگی روبهرو هستیم. قهرمان داستان به خاطر شرایط اقلیمی، شاعرانه است. در هر صورت سیال ذهن با رمان غیرخطی فرق دارد. غدیر پیش از مرگش در جایی نشسته و مشغول مرور گذشته است و اقلیمهایی که به آنجا سفر کرده و تجارب مختلفش اقتضا میکند آنها پشت هم سوار شوند. البته در بخشهای از همین رمان هم سیال ذهن میشود. البته از تکنیکهای دیگر هم استفاده کردهام.
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.