این مرد بیش از ٢٠٠ شهید گمنام را با آزمایش ژنتیک شناسایی کرده است
۱۰ اسفند ماه، هویت کد ٢٨٨٧ شناسایی شد. کد ٢٨٨٧ در عملیات والفجر ٦ شهید شده بود. ١٠ اسفند ماه هویت کد ٧٠٥٠ شناسایی شد. کد ٧٠٥٠ سال ٦٤ شهید شده بود. ١٠ اسفند ماه هویت کد ٢/٢٨٩٣ شناسایی شد. ٥ سال قبل پدر و مادر کد ٢/٢٨٩٣ هنوز زنده بودند... ... ...
نامه شناساییها در اتاق پیکرشناسی امضا میشود. اتاق پیکرشناسی مرکز تحقیقات ژنتیک نور، سادهترین، ساکتترین و مقدسترین اتاق در این ساختمان کوچک است. اشیای داخل این اتاق، در این ١٣ سال، شاهدان روایتی تلخ، عظیم و ماندگار بودهاند. آن میز فلزی وسط اتاق با صفحه توری، در این ١٣ سال بستر استخوانهای صدها شهید بوده است؛ شهدایی که بینام شدند. شهدایی که بینام ماندند و دهها جفت چشم و دهها دل را اسیر انتظار کردند. کمدهای کنار اتاق صدها جعبه پلاستیکی کوچک را در خود جا داده است؛ جعبههایی که محتوایش تکههای کوچک استخوان است. هر تکه استخوان متعلق به یک شهید است. روی جعبهها هیچ نامی نوشته نشده. جعبهها کد دارد. هر کد، یک شهید. کدها با ماژیک آبی نوشته شده. این اتاق تنها جایی است که محرم هویت شهدای گمنام است. تنها زینت اتاق، تصویری از شهید علی هاشمی است. سردار هور؛ نخستین کسی که پا به هور گذاشت و آخرین کسی که در هور جاودانه شد... ... ... ...
طبقه بالای این ساختمان، یک کمد است. یک کمد چوبی انباشته از کلاسور. کلاسورهایی که با رنگ آبی، سبز و قرمز از یکدیگر تفکیک شده است. کاغذهای کلاسورهای قرمز، هر برگ کاغذ، مشخصات یک شهید گمنام است. کاغذهای کلاسور آبی، هر برگ کاغذ، مشخصات ژنتیکی خانواده یک شهید گمنام است. کاغذهای کلاسور سبز، هر برگ کاغذ، مشخصات یک شهید شناسایی شده است.
در این اتاق میشود فیلمی از مواجهه مستقیم مادر شهید با خبر شناسایی شدن پسرش دید. میشود فیلمی از تفکیک بقایای پیکر ١٧٥ غواص شهید ابوفلوس را دید. میشود با هر برش از این فیلمها گریست. فیلمهایی که بیبدیلترین اسناد قهرمانیها هستند... . و محمود تولایی؛ رییس مرکز تحقیقات ژنتیک نور؛ بانی طرح شناسایی هویت شهدای گمنام، وقتی برگهای این کلاسورها را ورق میزند، وقتی نامه خانوادههای چشم به راه را میخواند، وقتی اسم شهدا و یاد مادر شهدا را به زبان میآورد... . سکوت در این گفتوگو جای پررنگی داشت. سکوتی متاثر از بغض؛ بغضی مولود حس حرمت. حس حرمتی برای قهرمانهای وطن... ... ... ... ... ...
در جنگ هشت ساله، شما امدادگر پدافند ش.م.ر (شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیو) و پزشک داوطلب بودید. حضور در جبهه چطور بود؟ چه میکردید؟
من در زمان انقلاب ١٦ سال بیشتر نداشتم و سالهای هیجان و ماجراجوییهای دوران نوجوانی با فضای انقلاب همراه شد. در اولین کنکور پزشکی بعد از انقلاب فرهنگی وارد دانشگاه شدم و با سازوکارهای پیش بینی شده در عملیاتها، نزدیک به زمان عملیات یا همان لحظهای که مارش عملیات نواخته میشد، ما هم به منطقه اعزام میشدیم که البته در فاصله انجام عملیات در منطقه تا تخلیه مجروحان در اورژانسها، همیشه پزشکان و دانشجویان هم در مراکز درمانی منطقه حضور داشتند. تا قبل از عملیات کربلای ٤ هنوز شرایط جنگ به ضرر عراق و به نفع ایران تغییر نکرده بود اما پس از آنکه موازنه برهم خورد، عراق دست به سلاحهای شیمیایی برد و رفتارهای ناجوانمردانهای درپیش گرفت. پزشکان ما تا آن زمان با حمله شیمیایی و مصدوم شیمیایی مواجه نشده بودند اما اساتیدی همچون دکتر عباس فروتن که من هم توفیق همراهی با ایشان را داشتم اولین قدمها را برای درمان مصدومان شیمیایی برداشتند و برای ما هم دورههای آموزشی برگزار شد و از آن پس به عنوان امدادگر شیمیایی خدمت میکردم و توانستم لذت حس نجات جان یک رزمنده را لمس کنم.
اما شهادت هم زیاد دیدید در کنار نجاتها.
طبیعت دفاع مقدس این بود که یک طرف، صف آرایی بیش از ٣٠ کشور با انواع تکنولوژی و انواع ابزارها و سلاحها و یک طرف، مردمی متکی به خود و متحمل تحریم حتی سیم خاردار شکل بگیرد. شهادت و از دست دادن عزیز در صحنههای جنگ و نبرد اجتناب ناپذیر است. ما هم دوستانی را از دست دادیم، جوانانی که دانشجو بودند و اگر امروز بودند، شاید از ما موثرتر بودند و امروز هم باید خودمان را مرهون آنها بدانیم.
تلخترین صحنهای که در جنگ ٨ ساله دیدید چه بود؟
...یک رزمنده با پای خودش یا توسط همرزمش، به عنوان مصدوم شیمیایی وارد اورژانس صحرایی میشود اما عوارض سموم دست به کار میشود و همین فرد را روی برانکارد، به عنوان شهید از اورژانس بیرون میبری.
یعنی فاصله زمانی تاثیرگذاری عوامل شیمیایی تا این حد کوتاه بود؟
در مورد برخی سموم شیمیایی مثل عامل خون (سیانید هیدروژن) یا عامل اعصاب (تابون یا سارین) دقایقی بیشتر فرصت نداری برای خنثی کردن تاثیر سموم در بدن. به همین جهت به شرایطی رسیدیم که کیف امداد فردی در اختیار رزمندهها گذاشتیم تا به محض استنشاق بوی گاز شیمیایی، به سرعت آمپولهای خود تزریق را استفاده کنند.
مثل آتروپین.
یکی از آمپولها آتروپین بود. اما در مورد گاز خردل (سولفور موستارد) شرایط فرق میکرد. بسیاری موارد، رزمندهای که گاز را استنشاق کرده بود به اورژانس منتقل میشد و تا میخواستی اقدامات خنثی سازی را انجام بدهی و او را به حمام ببری و آلودگی سطحی را شست و شو دهی و آلودگیهای چشم را برطرف کنی، بخش داخلی متاثر از استنشاق گاز نابود شده بود. و ما این لحظات را میدیدیم. اول بینایی چشم مختل میشد، بعد تاولهای پوستی میآمد، تا میرسید به سرفهها و در نهایت، قطع مسیر تنفسی به دلیل التهابات شدید ریه... اما در کنار این لحظههای سخت، لحظههای شیرین هم داشتیم. وقتی با ١٠ دقیقه کار میتوانستی جان چند رزمنده را نجات دهی، محل خونریزیهای شدید را به سرعت مسدود کنی و رگ بگیری، اینها شیرین بود.
رزمندههایی که شما برای مداوایشان میرفتید همسن شما بودند. هیچ در آن زمانهایی که میرفتید، فکر کردید که آیا جرات دارید مثل اینها بروید آن جلو، بروید و با آن عراقی و آن تانک و آن آر پی جی مواجه شوید؟
راستش را بگویم؟... . من اصلا شجاعت خودم را با آنها نمیتوانم مقایسه کنم. اینکه بعضیها پیشقدم میشدند که معبر مین باز بشود و میگفتند وقتی بیفتم روی این معبر، روی مینها، یک متر و نیم را پوشش میدهم تا شما رد شوید، این خیلی ایمان و اعتقاد میخواهد. ما در مقابل اینها ذرهای بیش نبودیم. من شجاعت آنها را نداشتم اما سعی کردم هیچوقت به آرمان آنها پشت نکنم. گاهی بعضیها تهمت میزدند به دانشجویانی که جبهه میرفتند و میگفتند اینها برای فرار از درس میروند جبهه. بار جنگ روی دوش همه نبود. من برای خنثی کردن این تهمتها، در یک ترم، درسهای دو ترم- ٤٠ واحد - را امتحان دادم. روز دفاع از پایاننامهام هم روی میز دفاعیه، گلدانی گذاشتم که یک پوکه خمپاره بود. و این خاطرات ماست در مقابل آنهایی که خودشان دستی در دفاع از وطن نداشتند. حس امروز من از تمام آنچه در جبهه دیدم این است که میتوانم بگویم ما با افتخار ایستادیم...
شاید همین مواجهات باعث شد که شما بشوید محمود تولایی. خیلیها همزمان با شما بیوتکنولوژی خواندند و فارغ التحصیل شدند. چه انگیزهای، چه نقطهای، چه مشاهدهای شما را برد به این سمت که برای شناسایی هویت شهدای بدون نام و نشان قدمبردارید؟
خیلی مسیرها را آدم با محاسبات خودش نمیرود. او را میبرند. احساس من فقط این بود اگر احمد و قاسم و علیرضا و مجید؛ دوستانم که شهید شدند، اگر بودند حتما خیلی کار میکردند. آن کسی که از جانش گذشت و شهید شد، اگر امروز بود، حتما خیلی کار میکرد. تنها انگیزهام فقط این بود که کوتاهی نکنم. من همزمان با حادثه ١١ سپتامبر، خارج از کشور مشغول بخشی از تحصیلاتم بودم و متوجه شدم آنها برای شناسایی قربانیان حادثه از روشهای ژنتیک استفاده میکنند. این تلنگری بود برای من که چرا ما با همین روش در کشور خودمان این کار را نکنیم آنهم وقتی هر سال برادران و همرزمان شهدا به مناطق عملیاتی میروند برای پیدا کردن پیکرهای عزیزانشان. سال ٨٠ دکترای تخصصیام را گرفتم و اواخر همان سال به کشور برگشتم و دنبال نهادی برای حمایت از این کار بودم. به تمام مراجعی که فکر میکردم در این زمینه مسوولیتی دارند مراجعه کردم. وقتی گذرم به سردار باقرزاده (فرمانده کمیته جستوجوی مفقودین) افتاد، او مثل تشنهای بود که به آب رسیده باشد. بلافاصله استقبال کرد و گفت چند سال است که از وزارت بهداشت و سازمانهای تخصصی و پزشکی قانونی خواسته که در این مورد کمک کنند اما پاسخ شنیده که این تکنولوژی و توان فنی را در اختیار نداریم. در حالی که ما علم و مبانی و منطق موضوع را داشتیم و حتی اگر این مسیرها را نرفته بودیم اما حالا باید تلاش میکردیم تا به نتیجه برسیم. فلسفه شناسایی هویت این است که باید ژن و اصول مهندسی ژن را بشناسید و اصول دستکاری و دست ورزی و کار کردن با ژن را بدانید و تمام رخدادها هم مبتنی بر این گنجینه ژنتیکی است.
گفته بودید که در مراحل تحقیق و شناسایی، حتی میتوانید بفهمید که مثلا، شهید دندان عقلش را کشیده بوده یا شکستگیهای کهنه در بدن داشته. برای تکمیل اسناد هویت، باید تمام عملیاتها را مرور کنید و به جزییترین و دقیقترین اطلاعات برسید. یک جور بازخوانی هشت سال دفاع مقدس را انجام میدهید. این چه حسی به شما میدهد؟
گاهی اوقات در بررسی یک پیکر، دوستان پیکر شناس ما از یک طرف میگویند این شهید ٢٠ سال بیشتر نداشته، از یک طرف میگویند این شهید با این ساییدگی مهره یا استخوانهای مفصل پا بیش از ٣٠ سال داشته و دچار تعارض میشویم و میرویم سراغ خانوادهها و اظهار نامهها. هفته گذشته برای پرونده یک شهید، از خانوادهاش پرسیدیم شغل برادر شما چه بود؟ گفتند کشاورز بوده. به همکارم گفتم رمز همین است. ویژگیهای یک جوان ٢٠ ساله که خودکار به دست میگرفته با ٢٠ سالهای که با این دست و پا زحمت میکشیده و کار میکرده متفاوت است. استخوان تنومندتر و قویتر میشود و بعضی جاها پهنتر و گاهی دچار فرسودگی میشود. ما از کوچکترین اطلاعات صرفنظر نمیکنیم. حتی در کنار اطلاعات درباره ابعاد استخوانها و اندازهگیریها و تخمین سن، لوازم کشف شده همراه پیکر شهید را هم بررسی میکنیم. یک شهید شلوار ٦ جیب به پا داشته، یک شهید ژاکت به تن داشته یا سه لایه جوراب پوشیده بوده که نشان میدهد در شرایط بسیار سرد میجنگیده. این اطلاعات، تحلیلهای جانبی را تشکیل میدهد و تحلیلهای جانبی چه زمان به درد ما میخورد؟ وقتی به شناسایی رسیدیم و میخواهیم اطلاعاتمان را با خانواده چک کنیم و از خانواده میپرسیم که آیا شهید پروتز داشته یا دچار شکستگی بوده یا لنگش پا داشته. فکر کنم شهید سید مهدی مدرس، جوش خوردگی بسیار ناجوری در استخوان رانش داشت. استخوان که باید صاف میبود، روی هم آمده بود و زمان جوش خوردگی، حداقل یک سال پیش از شهادت بود. چند پزشک خارجی مهمان ما بودند و این نمونه را به آنها نشان دادم. میگفتند این یک نمونه ویژه از تعهد و ایثار برای یک انسان است که با وجود آن شرایط دردناک، درد را تحمل کرده اما جبهه را ترک نکرده. امروز کسی اگر دچار یک دررفتگی ساده بشود، دست یا پا یک ماه در گچ میماند که مبادا جوش خوردگی کج و دردناک شود... گاهی هم به بن بستهایی میخوریم و هر چه آزمایش را تکرار میکنیم جواب نمیدهد. در این موارد، من تنها نتیجهای که میگیرم این است که این شهید دوست داشته گمنام بماند و دیگر، تکنیک و ابزار پیشرفته هم پاسخگوی این نمونه نیست.
خاطراتتان به شما کمک میکند در تکمیل پروندهها؟ ممکن است در تکمیل جزییات پروندهها از خاطرات خودتان هم استفاده کنید؟
من بلافاصله بعد از آزادسازی خرمشهر رفتم و شرایط شهر را دیدم. موانع مین و کانالها و شیارها و صحنههای عملیات و سنگرها را دیده بودم و میشناختم و این آگاهیها، امروز کمک میکند که شما یک حس واقعی از آن شرایط داشته باشید. خانوادهای در اظهار نامهاش نوشته که بچه من در شرق دجله بوده. ما در شناساییها به پیکری میرسیم که با مشخصات این خانواده همخوانی دارد اما در نهر خیّن تفحص شده. من باید بدانم نهر خیّن با شرق دجله چه نسبتی دارد. به همین دلیل ما از نقشه مشابه نقشه مورد استفاده در معراج شهدا استفاده میکنیم که نقاط و نواحی تفحص در دو سوی مرز را مشخص کرده است. باید اطلاعاتمان را با کتابهای مربوط به نقشههای عملیاتی مقایسه کنیم ضمن آنکه از دوستان با تجربه در معراج هم کمک میگیریم. وقتی یافتههای آزمایشگاهیمان تایید شد، نتایج را به آنها منعکس میکنیم و تایید آنها را میگیریم و نامه شناسایی هویت را صادر میکنیم.
تا امروز بیش از ٢٠٠ شهید گمنام را شناسایی کردید. ١٣ سال است که با شهدا سروکار دارید. شهید برایتان عادی شده؟
نه... هیچوقت یک شهید با یک شهید دیگر یکی نیست. هر کدام حس و هیجان خاصی دارد. هیچوقت برای ما عادی نشده. . . . . گاهی به اقتضای کار به سالن تشریح پزشکی قانونی میروم. سالن تشریح، حس خیلی بدی، حس خیلی دلگیری، حس خیلی سخت و سنگینی به آدم میدهد. این همه جنازه روی این میزها... حس خیلی سنگینی دارد. اصلا حاضر نیستم از این محیط، مگر به اجبار عبور کنم اما با شهدا که کار میکنم، همیشه درونم یک حس رضایت و شادمانی خاصی دارم. تو امروز فرصت پیدا کردی با یکی از بهترینهایی که ملت تقدیسش میکند، خداوند تحسینش میکند و درجات عالی دارد کار کنی و نتیجهاش، احساس رضایت و خشنودی یک مادر دلسوخته است. همه این میشود لذت. میشود نشاط...
شما سال ٨٩ برای خانواده شهدای اصفهان فراخوان دادید و با اتفاقی که برای خودتان هم خوشایند نبود مواجه شدید. انتظار مادران و پدران کهنسال سر باز کرد و این خوب نبود. شده در این سالها، مادر شهید شناسایی شده، برایتان هدیه بیاورد یا برعکس، مادری که چشم انتظار بوده بیاید و نفرین کند که چرا بچهام را شناسایی نکردی؟
انشاءلله در مقابل خانوادههای شهدا کوتاهی نکرده باشیم که حتی در درونشان، در دلشان به ما نفرین کنند و تا امروز هم به ظاهر با چنین چیزی روبهرو نشدیم. ما لذت آن طرف را چشیدیم. یکی از زیباترین جلساتی که من در آن شرکت کردم، سال ٩٤ بود که گروهی از پدرها و مادرهایی که عزیزشان با روش ژنتیک شناسایی شده بود، در تهران محفلی به پا کرده بودند در منزل شهید ابوطالبی. یک منزل محقر اما پر از معنویت. تمام حس این مادرها این بود که ما هم بچه خودشانیم و من هم حسم این است که هر کدام از این مادرها مادر خودم هستند. یکی از پر احساسترین مادرها، مادر شهید صبوری بود. مادر شهید گمنامی که شاید معروفترین مادر شهید باشد. مادری که تمام تشییعها را با عکس عزیزش دنبال میکرد و سراغ عزیزش را میگرفت. اسفند ٩٢ این مادر در مراسم رونمایی از فیلم شیار ١٤٣ آرزو کرد که ای کاش فقط یک بند انگشت از عزیز من پیدا میشد. ما هیچوقت نمیدانیم این پیکر در حال شناسایی متعلق به کدام شهید است. نمونه هایمان هم اسم ندارد. کد دارد. سه یا چهار روز بعد از این دعای مادر، ما این عزیز را شناسایی کردیم که خیلی برای ما شادی بخش بود. امروز، گاهی که دلم میگیرد به ایشان تلفن میزنم و احوالی میپرسم. خودشان هم گاهی که راهی مشهد یا مکه هستند یا به مناسبت عید تلفن میزنند و تبریک میگویند. ما انتظار هدیه مادی از هیچ کسی نداریم و همان لبخند رضایتشان برای ما یک دنیا دلگرمی و امید است. اما این مادرها زحمت کشیده بودند و در همان مراسم، هر کدام هدیهای با خودشان آورده بودند که همه آنها را به دید یادگار میبینیم.
چشم انتظاری خانواده شهید، مادر، پدر، خواهر را میتوانید با کلمه توضیح بدهید؟
اینها به تعریف و توضیح نیست. به حس است. اگر خواستیم ببینیم تبعات جنگ تمام شده یا نه، فکر کنیم اگر بچه ما از خانه خارج بشود و یک ساعت دیر کند چه حسی داریم. دو ساعت بشود چه حسی داریم. دو ساعت بشود یک شب... این حس برای بسیاری از مادران شهدا بیش از ٣٠ سال است که تکرار میشود. حس است. نمیشود حقیقت آن انتظار را بیان کرد... بعد از موفقیت ما در شناسایی هویت خلبانهای شهید، به برنامه کولهپشتی رفتم. دلمان آرام گرفته بود که روشهایمان جواب میدهد. بعد از آن برنامه، انبوه نامههای مادرها و پدرها و پسرها و دخترهای شهدا برایمان آمد. دلنوشتههایشان را نوشته بودند. یک مادر فقط دو جمله نوشته و فرستاده بود اما حس این مادر با آن یکی فرقی نمیکند. بعضیهایشان شناسایی شدند و نامهها را هم به پرونده هویت شهیدشان ضمیمه کردم. اما بعضیهایش... حتی بعضیهایشان، ما اصلا این چیزها را نخواسته بودیم، استشهاد محلی و شورای ده و روستا گرفته بودند که به ما ثابت کنند دروغ نمیگویند. متاسفانه ما نمیدانیم که این مادر و پدرهایی که برای ما نامه نوشتند امروز در قید حیات هستند یا نه. یکی از نگرانیها و مشکلات ما هم با خانوادهها همین است. اگر اعلام کنیم هر خانوادهای که فرزند مفقود دارد مراجعه کند، اینها از فردا میگویند پیدا شد؟ چه خبر از بچه ما؟ از پدر من چه خبر؟ از برادر من چه خبر؟ همان سال ٨٩ که فراخوان دادیم، در یک روز، فقط در یک روز، ١٥٠ میز و خونگیر گذاشته بودیم. بعد از آن، فراخوان بقیه استانها را منتفی کردیم چون با همین تبعات مواجه میشدیم. بخشی از شهدا، قبل از سال ٨١ و قبل از شناسایی به روش ژنتیک دفن شدند و بخشی از شهدا هنوز در مناطق برون مرزی هستند و تفحصها باید ادامه پیدا کند که میگویند حدود پنج هزار شهید هنوز تفحص نشدهاند. ما نمیدانیم این مادر، آیا پسرش بین اینهایی است که پیکرشان پیش ماست؟ آیا قبلا دفن شده یا هنوز تفحص نشده؟ به این مادر بگوییم بچهات چه وقت پیدا میشود؟
چند نمونه در نوبت شناسایی دارید؟
حدود ١٥٠٠ نمونه. محدودیتهای منابع یکی از مهمترین مشکلات ماست چون اگر من امکانات لازم در اختیار داشته باشم، به جای ٤ تیم، ١٠ تیم به کار میگیرم. چرا این مرکز به دلیل کمبود بودجه باید ساعت دو بعدازظهر تعطیل شود؟ چرا نباید سه شیفت کار کنیم؟ چون بودجه نداریم. بعضی از مسوولان، از خانواده شهدا هستند. وقتی گذرشان به ما میافتد، مسیری ایجاد میشود که بتوانیم به جاهایی مراجعه کنیم و کارهایمان را پیش ببریم. بعضیها که فکر میکنند باید به حداقلها بسنده کرد، مفهومش این میشود که وقتی محدودیت منابع دارید، مدت زمان کارتان و نتیجه دهی تان طولانیتر میشود. یکی از سختترین اتفاقات برای من این است که شهید را شناسایی میکنیم و میگویند مادرش ١٠ روز پیش مرحوم شد، پدرش یک ماه پیش، از چشم انتظاری مرحوم شد...
در تشییع شهدا هم این چشم انتظاری را میبینید؟
همان کسانی که با حسرتی ایستادهاند یک گوشه و به تابوتها نگاه میکنند...
در سفرهای خارج از کشور هم با مادران کشتهشدگان جنگ مواجه شدید؟ مادران غیر ایرانی سربازانی که به جنگ میروند؟ حس این مادران به فرزندشان چه تفاوتی داشت با مادران شهدای ما؟
من مادران مسلمان در بوسنی و هرزگوین و عراق و کشتهشدگان قبرس در منازعه ترکیه و یونان را دیدم. مادر، همه جا مادر است و فرزند، همیشه عزیز است. فرقی نمیکند. همه آنها حاضرند از هرچه دارند بگذرند برای اینکه به عزیزشان برسند. مادر، مادر است. چه دین داشته باشد، چه بیدین باشد.
گفته بودید تمام نهادهای بینالمللی فعال در این عرصه به FBI وصل هستند. دانش ما یک دانش بومی و بر پایه تلاش دانشمندان ما بوده. آیا احتمال اشتباه و شناسایی هویت اشتباه وجود دارد؟
کمبود امکانات سبب میشود نتوانیم به پاسخی برسیم. یا صفر یا ١٠٠. بچه از یک سلول اولیه به وجود میآید که نیمی از اطلاعات ژنتیکی سلول متعلق به مادر و نیمی متعلق به پدر است. اگر من امکانات برای کار با نمونههای دشوار نداشته باشم، نمیتوانم DNA خوبی از شواهد به دست بیاورم. اما در نهایت، هویت یا شناسایی میشود یا کلا شناسایی نمیشود. در پرونده شهید علی هاشمی آزمایشاتمان را ٣٠ بار تکرار کردیم. کیفیت DNA تا به حد قانعکننده نرسد آن را به فاز بررسی مقایسهای نمیبریم. بعضی نمونهها در شرایط سخت و باتلاقی بوده و خیلی آسیب دیده که در این موارد مجبوریم با روشهای مختلف کیفیت نمونه به دست آورده را به اندازهای استحصال کنیم که قابلیت مطالعه داشته باشد.
شما و همکارانتان وقتی میخواهید بررسی یک نمونه را شروع کنید چه میکنید؟ غیر از مقدمههای علمی و پزشکی، آیهای از قرآن میخوانید؟ وضو میگیرید؟ تمرکز میکنید؟ با خودتان خلوت میکنید؟
من موظف به انجام یک وظیفه فنی هستم اما به اقتضای ورود به اتاق آنتروپولوژی (پیکر شناسی) که بقایای این همه شهید را در خود جا داده، یا وقتی میخواهم بروم معراج از یک شهید نمونهبرداری کنم، من و همه همکاران سعی میکنیم با وضو باشیم و ابهت و ارزش کارمان را با اعتقاداتمان گره بزنیم. همکاران ما بچههای بسیار معتقدی هستند و سعی میکنند نماز اول وقت بخوانند و با چیزهایی سروکار دارند که خودبهخود اعتقاداتشان را شکل داده. من هم برای جذب نیرو، حتما کسانی را انتخاب میکنم که این حس و حال را چشیده باشند یا مطابق با این شؤونات بتوانند فعالیت کنند. وقتی کسی اهمیت کار خودش را بداند آنوقت با دلش، با اعتقادش کار میکند نه برای اینکه من ببینم یا کارت ساعت بزند. وقتی حادثه انفجار ملارد پیش آمد و شهید تهرانی مقدم و یارانش را از دست دادیم، بچهها اینجا هیچ کدام خانه نرفتند تا کار شناساییها تمام شد. حدود ٧٢ ساعت کل اجزا را کار کردیم تا سحر عید غدیر که خروجی گرفتن از دستگاهها شروع شد و بچهها رفتند خانه برای استراحت.
همه کارهای پزشکی و اصولتان را درست انجام میدهید اما در مواردی جواب درست نمیگیرید. قبل از شروع کارتان دعا میکنید یا خود شهید را واسطه قرار میدهید که دعایتان اجابت شود و بتوانید نتیجه درست بگیرید؟
همیشه وقتی دست به این نمونهها میزنیم، در ذهنمان امثال مادر شهید صبوریها هستند و همیشه از خود اینها و از خدا کمک میخواهیم که توفیق داشته باشیم. هفتهای که تعداد بیشتری شناسایی میکنیم با آن هفتهای که کاری به سرانجام نمیرسد برای ما خیلی متفاوت است. در آمارهای دنیا موفقیت نتیجهگیری و استخراج DNA خوب از استخوانهای قدیمی حدود ٧٠ درصد است. ما اینجا حدود ٩٥ درصد نتیجه میگیریم. آن ٥ یا ٦ درصد مواردی است که در شرایط بسیار آسیبزا بوده. مثلا فرد با چتر در باتلاق سقوط کرده. ١٠ یا ١٥ سال در این باتلاق بوده آن هم زیر تابش آفتاب و متاثر از تغییرات زمین. این شرایط اجتنابناپذیر است اما کار ما را سختتر میکند چون باید انواع مهارکننده و مزاحم را افزایش و تغییر بدهیم.
تاثیر این حجم مواجهه با شهدا در زندگیتان چه بوده؟
آنقدر به این کار وابسته شدم که در دولت قبل مسوولیتهایی به من پیشنهاد کردند و گفتم هیچکدام را با این کار عوض نمیکنم.
شما طرحوارههای پدر و مادر شهید را در اختیار دارید. پدر یک شهید، کشاورز بوده و پدر یک شهید، کارگر. برایتان فرقی دارد شهیدی که شناسایی میکنید چه هویت خانوادگی داشته باشد؟ فرقی میکند که، شناخته شده باشد یا ناشناس و معمولی؟ جوان باشد یا پیر؟
ما که از قبل و در آغاز کار نمیدانیم این پیکر متعلق به چه خانوادهای و چه شهری است اما وقتی مادر یک شهید ١٠ بار تلفن میزند و پیگیری میکند، وقتی یک مادر، تمام عشقش میشود تصویر بچهاش که در دست میگیرد و همه جا همراه میبرد که آیا از بچهاش خبری هست یا نه، اینطور وقتها آرزو میکنیم کاش این شهیدی که امروز کار میکنیم فرزند این مادر باشد. وقتی مادر شهید میگوید نمیدانم زنده میمانم که از عزیزم خبری بگیرم، ما هم با دعای او همراه میشویم و دعا میکنیم خدا کمکمان کن زودتر بتوانیم این مادر را از چشمانتظاری در بیاوریم. ولی امکانی نداریم و دخالتی نداریم در اینکه انتخاب کنیم شهید، روستایی باشد یا شهری. ولی من در تمام طبقاتشان دیدم که این علقه هیچ فرقی نمیکند. این عشق به فرزند و چشمانتظاری... پدرشهید ادیبی که در دانشگاه شهید باهنر کرمان دفن شده میگفتند همین جایی که امروز، شده دانشگاه شهید باهنر کرمان، پسر من میرفت و با دوستانش در همین زمین، فوتبال بازی میکرد و حالا شده مزار خودش و میگفتند تا سالها، هر روز صبح که از خانه تا محل کارم میرفتم، از کنار این دانشگاه رد میشدم و از بیرون میایستادم و به این شهدای گمنام سلامی میدادم و نمیدانستم که عزیز خودم اینجا آرمیده.
شهیدی که شناسایی نمیشود عصبانی میشوید؟
ما اینطور اندیشه نکردیم. میگوییم اگر توانستیم تلاش خودمان را میکنیم. اگر توانستیم و خواست خدا و خود شهید هم بود که شناسایی میشود و اگر نه که تکلیفمان معلوم است. البته ما این موارد را هم از دور کار خارج نمیکنیم. کنار میگذاریم و ممکن است به تکنیکهای جدیدی برسیم و شناسایی آنها هم ممکن شود. هیچوقت نمیگوییم از این مورد ناامید شدیم.
چند نمونه را کنار گذاشتید؟
زیاد نیستند. تعداد زیادی از این شهدا، پروفایل ژنتیکشان را تهیه کردیم اما مورد انطباق در خانواده پیدا نکردیم. تعدادی از خانوادهها هم ممکن است شهیدشان قبل از سال ٨١ دفن شده یا بعدها تفحص شود. حدود ٦٠ درصد از والدین شهدا هم پدر یا مادر یا هر دو مرحوم شدهاند بنابراین برای درصدی از پیکرهایی هم که DNA خوب به دست میآوریم و پروفایل تهیه میکنیم، پدر و مادری وجود ندارد که مطابقت بدهیم و یکی از دلایل شناسایی نشدن هم همین است. در بعضی موارد، خواهر و برادر وجود دارد که خواهر و برادر در عین تشابه ٥٠ درصدی به مادر و پدر، با یکدیگر فرق دارند و کار سختتر است چون باید سه یا چهار خواهر و برادر داشته باشیم و پروفایل همه اینها را بازمهندسی کنیم تا بفهمیم این پدر و مادر چه پروفایلی باید میداشتند که اطلاعات ژنتیکی فرزندانشان این آرایش را داشته باشد.
اما مواردی هم هست که پدر و مادر در قید حیات نباشند، خواهر و برادر نتوانند به شما کمک کنند یا خواهر و برادری نباشد و اینها ناشناس میمانند.
بله ولی باز هم در بانک ما هستند. اگر پدر یا مادری مرحوم شده، شاید در بیمارستانی بستری بوده و از بیمارستانها کمک میگیریم که اگر بلوکهای پارافینه پاتولوژی را نگاه داشتهاند در اختیار ما بگذارند. شهیدی بود که مادرش پیش از فوت در بیمارستان ساسان بستری بود. از بخش پاتولوژی بلوکهای پارافینه را گرفتیم و کار کردیم و شهید شناسایی شد. ما تمام راههای ممکن را دنبال میکنیم.
علت طولانی شدن کار هم همین است؟ شناسایی آن ٥ خلبان شهید که اولین نمونهها بودند ٥ سال طول کشید.
ما تمام ٥ سال روی آن شهدا کار نمیکردیم. باید یاد میگرفتیم که چطور از نمونههای قدیمی DNA به دست بیاوریم. خلبانها اولین نمونههای کار ما بودند. وقتی شروع کردیم گفتیم نمونه آزمایشی به ما بدهید که نداشتند تا زمانی که نخستین تبادل پیکرهای شهدای ما صورت گرفت و خلبانهای شهید را آوردند که امروز هم در قطعه مخصوص خلبانهای شهید، آن ٦ یا ٧ شهیدی که شناسایی شدند، مثل شهید عروجی، شهید ذوقی، شهید اکبری، شهید بربری، شهید جهان شاه لو، شهید افشین آذر، شهدایی بودند که با همین روش شناسایی شدند. وقتی ما از تکنیکها و روشها مطمئن شدیم، حالا باید میرفتیم برای خرید دستگاه و تجهیزات و مواد و تمام اینها زمان برد. ما برای تمام موارد از مقام معظم رهبری استفتا کردیم که روی پودرش چه کنیم و روی بافر پیکر که حل میشود چه کنیم.
از زبان مادر شهیدی گفته بودید که شهید میخواسته گمنام بماند و مادر برای تهیه طرحواره با شما همکاری نکرد. واکنش شما چه بود؟ توانستید این مادر را و درخواست شهید را برای گمنام ماندن درک کنید؟
من به این مادر گفتم مادر، ما وظیفهمان است خدمتی را به شما تقدیم کنیم. شما اگر مایل باشید با ما همراهی میکنید و اگر مایل نباشید ما مخلص شما هستیم. کار دیگری نمیشد کرد.
در جبهه هم با چنین افرادی مواجه میشدید؟
هستند. خیلی از شهدا در وصیت نامههایشان نوشتند که دوست دارم گمنام بمانم. خیلی از شهدا وصیت کردند که روی قبرمن اسم ننویسید...
شناسایی شدن هویت شهید را چه کسی به خانواده خبر میدهد؟
ما بر مبنای هماهنگی و تقسیم وظایف، بعد از تکمیل کار آزمایشگاه به معراج نامه میزنیم. ارتباط با خانوادهها به عهده معراج است. گاهی اوقات مادر یا پدر بیماری خیلی سختی دارد و انتقال این خبر بسیار سخت است چون هیجان و حس ویژهای را منتقل میکند و ممکن است مادر یا پدر همان لحظه سکته کند و از دنیا برود. برادر یکی از شهدا، دیپلمات و در سوریه بود. برای برگشت او باید صبر میکردند تا بیاید و مراقب مادر باشد و آرام آرام این خبر را منتقل کند. معراج برای این کار، تیم و آدمهای واردی دارد و بر اساس زمانبندی و صلاحدید و آمادهسازی، به خانوادهها خبر میدهد. گاهی هم ما همراهشان میرویم.
ارزش چیزهایی که در این ساختمان هست، از ارزش خزانه بانک مرکزی بیشتر است؟
خودتان ببینید چقدر دل پشت این ماجراست. قابل مقایسه با هم نیست. مترهای متفاوتی دارد.
خیلی از آدمهای جامعه ما ارزش پول را میشناسند اما ارزش این پیکرها و آن تکههای کوچک استخوانی که شما در آن جعبههای کوچک نگهداری میکنید را نمیدانند.
من واقعا نمیدانم چرا امروز آنقدر مایل بودم وقت بگذارم. من برای فردا صبح باید گزارشی آماده میکردم که فکر کنم امشب باید تا صبح برای این گزارش کار کنم. فکر میکنم نه شما را خودتان به اینجا آورده و نه من را. من به این آسانی وقت نمیگذارم. فکر میکنم یک نفر دیگر شما را اینجا فراخوانده. من هم ساعت ٥ قراری داشتم... نمیدانم چه بگویم...
در زمان شناساییها و آزمایشها هم به گریه افتادهاید؟
معمولا وقتی درباره شهدا حرف میزنم و به شهدا فکر میکنم حتما اشکم جاری میشود. زمان شناسایی هم... چون با حس و حال و دل ما سروکار دارد. وقتی روی هر نمونه کار میکنیم، فکر میکنم با یک قهرمان، با یک جوان رشید طرف هستیم. کاملا حس زندهای داریم ما با اینها...
شهدا در اتاق پیکر شناسی حضور دارند؟
با هزار زحمت نتوانستیم مادر شهید علی هاشمی را قانع کنیم که نمونه خون بگیریم چون میگفت بچه من شهید نشده، اسیر شده. بالاخره این مادر را به اسم آزمایش قند و چربی بردند برای خونگیری. پرونده شهید هاشمی یکی از قطورترین پروندههاست. با دشواری فراوان از بین ١٧ پیکری که در هور بودند، شهید را شناسایی میکنیم و باز مادر میگوید من قبول ندارم، این بچه من نیست. بعد خود شهید میآید به خواب مادر و میگوید مادر حالا که من پیدا شدهام هم من را تحویل نمیگیری؟ چه شاهدی بهتر از اینکه اینها زنده و شاهد و حاضر و ناظرند؟ چه گواهی از این بهتر و حقیقیتر؟
بانک اطلاعات خانواده شهدا چقدر جای خالی دارد؟
حدود ٦٠ درصد آمارهایی که ما داشتیم کار نمونهگیری و پروفایلشان تمام شده. منتها کل کار باید تکمیل شود. هر روز ممکن است یکی از این مادر و پدرها از دنیا بروند و ما به دلیل محدودیت منابع، نمیتوانیم به کارمان سرعت بدهیم. در بخشی از پروفایل هایمان هم پدر و مادر در قید حیات نبوده و از برادر و خواهر نمونهگیری کردهایم. برای ما نمونه پدر و مادر خیلی با ارزش است و اگر شهید، متاهل بوده و دارای فرزند باشد، نمونه همسر و فرزند نقش کلیدی دارد. اگر هم یکی از والدین در قید حیات باشند، از خواهر و برادر هم نمونه میگیریم و مجموعه اطلاعاتمان را کامل میکنیم. سپاه معمولا از طریق بسیج و مثلا تحت عنوان اردوهای زیارتی، خانوادههای شهدای گمنام را میبرد مشهد و ما همان جا میرویم به اسم پایش سلامت از خانوادهها نمونه میگیریم. کمیته جستوجوی مفقودین و ایثارگران سپاه معمولا تلاش میکنند که کار تکمیل کنند. هر فرد دیگری هم که ادعا میکند به شهیدان ارادت دارد و میخواهد در قبالشان انجام وظیفه کند، به این فکر کند که او هم میتواند یک گوشه کار را بگیرد. مسوولان تا امروز آنقدر ساختمان و جاده ساختند و خرج کردند اما من نگرانم برای بعضیشان که با وجود قلمهایی که در دست دارند، فردا باید پاسخ بدهند که چرا این کار را نکردید. من هم تعهدی دارم و وظیفهای، که انجام میدهم. اگر از کار ما حمایت کردند، پیش خدا جواب بدهند و اگر هم حمایت نکردند پیش خدا جواب بدهند. اما چرا به جای اینکه بیشتر وقتم صرف آزمایشگاه و کار بشود، باید بدوم دنبال این مسوول و آن مسوول و قانع کردن این مسوول و قانع کردن آن مسوول؟ بودجههای مورد نیاز این کار در مقابل هزینه بسیاری از این همایشها واقعا رقمی نیست. عدد واقعا آنقدر سنگین نیست که لازم باشد من این همه دوندگی کنم...
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.
ارسال نظر