خداحافظی با Weil
معمولا شکست بنگاهها را با زیاندهی و مشکلات مالی توضیح میدهند؛ اما همیشه ماجرا از این قرار نیست. گاهی بنگاهی با وجود سودآوری بالا و برخورداری از ذخایر مالی قابلتوجه، از هم میپاشد. دلیل آن هم نه ضعف مالی، بلکه ناتوانی در تطبیق ساختار تصمیمگیری با قواعد تازه رقابت است. در بازارهایی که بخش عمده منافع نصیب تعداد محدودی از برندگان میشود، اندازه بنگاه و قدرت آن در جذب نیروهای مستعد اهمیت تعیینکنندهای پیدا میکند. بنگاههای میانی در چنین شرایطی از دو طرف تحت فشار قرار میگیرند؛ از یکسو، رقبای بزرگتر با تکیه بر سرمایه و منابع مالی خود فوقستارهها را جذب میکنند و از سوی دیگر، بنگاههایی که تخصصیتر هستند با هزینه کمتر مشتریان را به سمت خود میکشانند.

در چنین فضایی، تعلل در تصمیمگیری، حتی اگر از سر احتیاط باشد، بهتدریج هزینه انتخابهای بعدی را بالا میبرد. از طرف دیگر، اختلافنظر بر سر مسیر آینده بنگاه ممکن است از یک بحث راهبردی فراتر برود و به بحرانی مبتنی بر بیاعتمادی میان مدیران تبدیل شود. این مساله فقط به صنعت حقوق و وکالت محدود نیست. هر بنگاهی که بخش مهمی از ارزش آن به تعداد محدودی از افراد کلیدی وابسته است، باید به دو پرسش پاسخ دهد: آیا نظام پاداش و ساختار حاکمیت بنگاه با شرایط بازار نیروی انسانی تناسب دارد؟ و آیا مدیرانش حاضرند پیش از آنکه بحران از راه برسد، تصمیمهای دشوار و پرهزینه بگیرند؟ تجربه تلخ شرکت حقوقی ویل نشان میدهد پاسخ منفی به این دو پرسش میتواند حتی بنگاهی برخوردار از وضعیت مالی مناسب را در مدتی کوتاه به ورطه فروپاشی بکشاند.