دست نامرئی انتظارات
برای درک صحیح از اهمیت فعالیتهای علمی هال و وودفورد، باید به دهه۱۹۷۰ بازگردیم؛ زمانی که بحران نفتی ضعف مدلهای کینزی را آشکار کرد. رابطه میان تورم و بیکاری که اقتصاددانان به صورت سنتی آن را در قالب منحنی فیلیپس بررسی میکردند، دیگر مثل گذشته ستون محکمی برای اتکا نبود و پیشبینیهای مبتنی بر دادههای تاریخی نیز از دقت لازم برخوردار نبودند. رابرت لوکاس در همین دوره نشان داد که تغییر سیاستهای اقتصادی، انتظارات خانوارها و بنگاهها را تغییر خواهد داد، لذا نمیتوانیم روابط مشاهدهشده در گذشته را بدون توجه به این تغییرات مبنای پیشبینی قرار دهیم. این نقد، نگاه اقتصاددانان به سیاستگذاری و رفتار عوامل اقتصادی را تغییر داد.

هال با بررسی رفتار مصرفی خانوارها به نتیجهای رسید که در نگاه اول ساده به نظر میرسید؛ اما جریان بسیار مهمی را آغاز کرد؛ اگر افراد بر اساس انتظارات از درآمد آینده خود تصمیم بگیرند، تغییرات مصرف را نمیتوان به طور منظم پیشبینی کرد؛ زیرا تصمیمهای امروز آنان اطلاعات موجود را در خود منعکس میکند و تنها اطلاعاتی جدید میتواند آنها را تغییر دهد. وودفورد نیز این بحث را به سیاست پولی پیوند زد و نشان داد که اثرگذاری بانک مرکزی بر نرخ بهره امروز محدود نیست؛ انتظارات مردم از مسیر آتی نرخ بهره نیز بر تصمیمهای فعلی آنها اثر میگذارد. بنابراین، بانک مرکزی برای اثرگذاری بر اقتصاد، علاوه بر تعیین نرخ بهره، باید بتواند مسیر سیاستهای بعدی خود را نیز بهروشنی توضیح دهد و اعتماد مردم را در رابطه با آنها به دست آورد.