« «منزل پدر که می‌رفتم، بر حسب عادت و علاقه با سازهایی که در خانه بود کلنجار می‌رفتم و او با همان لبخند مخصوص به خود که انگار می‌گفت هنوز هم پی بازی‌گوشی هستی بابا، نگاه می‌کرد. اکنون چهل روز گذشته است و پَرِ آوازم شکسته است بابا. اگر اجازه دهی با همان پنجه الکن و مضراب‌های ناتوانم، با عاشقانت همراه شوم. بگذار برایت بچگی کنم، شاید برایم لبخندی بزنی. به یاد آن روزها که آرام جانم بودی... بزرگان نیز می‌بخشند به احساس.»

این مطلب برایم مفید است
26 نفر این پست را پسندیده اند