از خاطراتی که امام در آن شب هایی که بانو فاطمه طباطبایی برای دیدار امام به نجف رفته بود، برای وی روایت کرده، خاطرات مربوط به تبعیدشان به ترکیه و چگونگی دستگیری و ... است. در قسمتی از کتاب اقلیم خاطرات اینگونه آمده است:

آقا درباره دستگیری و تبعیدشان به ترکیه گفتند: نیمه شب مأموران امنیتی به در خانه آمدند. ناگهان متوجه شدم روی بام خانه، پر از مامور است و صدای پرخاش چند نفر را با کارگر خانه شنیدم. به در خانه رفتم و گفتم: روح الله خمینی من هستم . با او چه کار دارید؟ در حالی که مأموران وارد خانه می شدند، گفتند: حکم دستگیری شما را داریم. من به اتاق آمدم و لباسم را پوشیدم و دور از چشم آنها مُهرم (امضای حک شده) را به خانم سپردم. از خانه بیرون رفتم. در اتومبیل خاموش نشستم. چند نفر آن را هل دادند و از محله بیرون بردند. هنگامی که به خیابان اصلی رسیدیم، اتومبیل را روشن کردند. از شهر بیرون رفتیم و در جاده قم ـ تهران مسافتی را که پیمودیم از آنها خواستم چند دقیقه بایستند تا من تجدید وضو کنم. گفتند که چنین اجازه ای نداریم. آنها به شدت مشوش و نگران بودند . به آنها گفتم: چرا اینقدر واهمه دارید؟ من که سلاحی ندارم. شما هم در حال انجام مأموریتتان هستید. اگر به راهتان اعتقاد دارید، نترسید. رفته رفته به چاه های نفت رسیدیم که در حال سوختن بود. گفتم همه بدبختی های ما از همین نفت است. این نفتی که می تواند مایه عزت ما شود، اکنون مایه ذلت کشور ما شده است. امریکا به خاطر بهره گیری از این نفت و دسترسی به چاه های نفت، شاه ایران را اجیر خودش کرده است.

در این باره صحبت می کردم که یکی از آنها که جلو نشسته بود، برگشت و گفت: آقا شما را به خدا سوگند می دهم که صحبت نکنید . صحبت های شما سبب می شود ما در اتومبیل را باز کنیم و فرار کنیم . بیش از این ما را شرمنده نکنید.

بر گونه یکی از آنها قطرات اشک را هم دیدم. دلم به حال آنها سوخت. احساس کردم حتی یک ذره قدرت فکر کردن ندارند. مدتی نگذشته بود که راننده به یک جاده خاکی فرعی که به دریاچه حوض سلطان منتهی می شد، پیچید. گمان کردم می خواهند مرا به دریاچه حوض سلطان ببرند و در آن باتلاق بیندازند تا هیچ نشانه ای از من نماند. در فکر بودم که راننده تغییر مسیر داد و از جاده فرعی به سمت جاده اصلی بازگشت و پس از مدتی به تهران رسیدیم. مرا به فرودگاه مهر آباد بردند و روانه ترکیه کردند.

... روز در همان اتاق نشسته بودم که ناگهان در باز شد و مصطفی داخل شد . ابتدا خوشحال شدم اما ناگهان فکر کردم نکند او درخواست دیدار مرا کرده و برای این امر به افراد دولتی رجوع کرده است. از او پرسیدم آیا خودت آمدی یا ترا فرستادند؟ گفت مرا هم تبعید کردند.

من صحبتشان را قطع کردم و با تعجب پرسیدم: اگر او با میل خودش آمده بود چه می کردید؟ گفتند: همان وقت او را برمی گرداندم . پرسیدم: با اینکه در آن اتاق تنها بودید و هیچ کس را نداشتید؟ گفتند: بله، شاید او را توبیخ هم می کردم که چرا تقاضای این دیدار را کرده است.

امام ادامه دادند: مصطفی وارد اتاق شد. به محض ورود پرده ها را کنار کشید و پنجره ها را باز کرد و چشم انداز زیبای بیرون شهر را دیدم.

مدتی پس از آمدن مصطفی اجازه خروج از خانه را به ما دادند، اما ما را از پوشیدن قبا و عبا منع کرده بودند، از این رو حسن بیگ پالتویی برایمان خرید . گاهی به شهر می رفتیم.

امام کمی هم از ویژگی های شهر بورسا تعریف کردند و گفتند: آنجا شهر قشنگی بود. در حیاط خانه هم درخت انجیری بود که انجیرهای درشت و شیرینی داشت.

این مطلب برایم مفید است
57 نفر این پست را پسندیده اند