دلم می‌خواست بعضی فصل‌ها را تندخوانی کنم و سرسری بگذرم ازشان، شب نامزدی و خیلی چیزهای دیگر و خیلی توصیفات که به‌نظر کشدار و اعصاب خورد کن می‌آمدند. به‌نظرم می‌رسید لزومی نداشتند. اما در نهایت وقتی کتاب را تمام کردم و به‌صورت یک کل به آنها نگاه می‌کنم به‌نظرم می‌رسد درست نبود که هیچ چیز حذف شود. کتابی بود که سعی داشت موزه باشد. بزرگداشت یک زندگی باشد و اگر زندگی اینقدر پر از چیزهای مبتذل است، اینقدر پر از درهم بودن و بلاتکلیفی و اشتباه است، اگر پر از مبرا نبودن از خطاهاست و اگر چنین اندازه معصومانه عاری از گناه است، چرا نباید همه‌اش گفته شود؟ و اورهان پاموک این کار را کرده و جسارت بزرگی به خرج داده که اینجور مو به مو همه چیز را گفته، ملال را گفته و عطش را و چیزهای کوچک ناپاک و شوریدن در تمایلات جسمانی سوزناک را و دریا و باد را، همه را گفته است و شاید همین است که احساس می‌کنم دوستش داشته‌ام و در دلم برای لحظاتی او را ستوده‌ام.