بهرام بیضایی در آمریکا به خاک سپرده شد؛
یک وداع غریبانه
بهرام بیضایی کارگردان ایرانی چند روز پیش به دلیل ابتلا به سرطان درگذشت و خاموشیاش با واکنش گسترده جامعه فرهنگی ایران روبهرو شد و حتی رسانههای خارجی همچون «هالیوود ریپورتر» و «فیگارو» خبر فوت او را بازتاب دادند. بهرام بیضایی در طول دوران فعالیت هنریاش بارها با ممیزیهای سخت آثارش روبهرو شد تا سرانجام در سال ۱۳۸۹تصمیم گرفت به خارج مهاجرت کند. او در این سالها در بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد مشغول کار بود و تدریس هم میکرد. برخی آثارش نیز در این سالها در خارج روی صحنه رفت. بهرام بیضایی همیشه عاشق ایران بود و دلش میخواست زمانی برگردد که بتواند فیلم بسازد و زندگی عادی داشته باشد. او بارها در مصاحبههایش به این موضوع اشاره کرده بود. در طول سالهای گذشته بارها درباره احتمال بازگشت او به ایران گفته شد اما این اتفاق نیفتاد تا سرانجام به سفر ابدی رفت.
مژده شمسایی درباره بازگشت پیکر همسرش به ایران گفته بود: «پیکر بهرام بیضایی کلمات و اندیشه اوست. فیلمها و آثارِ نوشتاریِ اوست. او دو فیلم توقیفشده و یک فیلم کمتردیدهشده دارد و هماکنون جلوی انتشار دستکم چهار کتابش را گرفتهاند. مطالبه ملی باید انتشار کتابهای «جاناوبلادور»، «گزارش ارداویراف»، «طربنامه» و «داشآکل به گفته مرجان» باشد. مطالبه ملی به نمایش درآمدن عمومی «غریبه و مه»، «چریکه تارا» و «مرگ یزدگرد» است. ایمان دارم بهترین هدیه تولدِ همه زندگیاش خواهد بود. اگر بیضایی را دوست دارید، درخت همیشهسبزی به نام او بکارید تا سمبل ایستادگی و سرسبزیاش باشد؛ درختی در آرامگاهِ فردوسی، درختی در حافظیه، درختی در آرانِ کاشان یا جای جای ایران که همیشه قلبش به عشق آن میتپید و لحظهای از آنجا دور نشد. پیکر بیصدای بیضایی فقط مطلوب کسانی است که مسبب خروج او از ایران بودهاند. بهرام بیضایی هر کجا باشد آنجا ایران است!»
روز گذشته مصاحبه مفصل شرق با بهمن فرمانآرا، کارگردان نامآشنا، درباره بهرام بیضایی منتشر شد و فرمانآرا درباره جنبههای مهم زندگی و دوستی قدیمی خود با او حرف زد. فرمانآرا در بخشی از این مصاحبه که در سایتها بازتاب گستردهای پیدا کرده گفت: «نکته مهم این است که بهرام کار بد نداشت. همه تقریبا بهعنوان «استاد» قبولش داشتند. فیلمهای ما شبیه هم نبود، برای اینکه خود ما هم از نظر زندگیکردن شبیه هم نبودیم. ولی مملکت هیچوقت حقش را ادا نکرد. اگر میتوانستند فیلمش را توقیف کنند، توقیف میکردند و سالهای سال این کار را کردند و باعث شدند که بهرام مهاجرت کرد و به کالیفرنیا و دانشگاه استنفورد رفت. هرازگاهی پیغام میدادند که آقا بیایید فیلمتان را بسازید و به من میگفتند به او زنگ بزنم. دفعه دوم که در مورد این مساله به او زنگ زدم، گفت بهمن من بیایم مملکت خودم فیلمم را گدایی کنم؟! دیدم راست میگوید. وزارت ارشاد و نهادهای دیگر گرفتاریهای خودشان را دارند.»
فرمانآرا توضیح داد: «بهرام سه سال بزرگتر از من بود. این آدم میخواست فیلم بسازد، ولی میدانست اگر بیاید اینجا، امکان دیدهشدن فیلمش خیلی کم بود. بهرام به کسی بد و بیراه نمیگفت، ولی بد و بیراه هم قبول نمیکرد. شنیده بودم که سرطان دارد، ولی آدم مدام امیدوار بود که درست شود. مگر چند تا از این آدمها در این مملکت داریم! نویسندههای دیگر را ببینید، آقای بزرگ علوی را هم نگاه کنید. من الان دارم فیلم «چشمهایش» را میسازم، در سالهای ۱۳۲۰ دوره رضاشاه که وقتی آدمی با او مخالف بود، دو روز هم طول نمیکشید که اعدامش کند، ولی مملکت را به جیب زده و نگه داشته بود تا اینکه انگلیسیها از ایران بیرونش کردند.
در مورد بهرام فقط میتوانم بگویم من بهعنوان فیلمساز و کسی که کارهایش را میخواند، جایش خیلی خالی است. هیچ لزومی هم ندارد که ما از او تعریف کنیم. کسی را جز بهرام سراغ ندارم که در چند روز اخیر در روزنامهها و مجلهها تا این حد در موردش مطلب نوشته شده باشد. بهرام یکی از آدمهای مهم فرهنگ ماست که حالا تازه همه میروند نمایشنامههایش را کار کنند. من از طرف همهمان تشکر میکنم که شما این زحمت را میکشید تا به این آدم که مشابهش را نداریم بیتوجهی نشود، چون یک هفته بعد کسی دیگر بهرام را به خاطر نخواهد داشت، برای اینکه مسائل مملکت خیلی فراوان است.»