نامه‌های مشهور: بهرام صادقی به ابوالحسن نجفی

حقارت تنهایی

شماره روزنامه: ۵۰۴۸ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۷۱۶۶۲۷ فرهنگ و هنر

دنیای‌اقتصاد : نام بهرام صادقی با کتاب‌های ملکوت و سنگر و قمقمه‌های خالی در تاریخ ادبیات ایران به ثبت رسیده است. او ۱۲ آذر سال ۱۳۶۳ در ۴۷ سالگی فوت کرد. صادقی در دوران حیات گاهی برای رفقایش نامه می‌نوشت. او با زنده‌یاد ابوالحسن نجفی رفاقت نزدیکی داشت و زمانی که نجفی در خارج از کشور زندگی می‌کرد زیاد برایش نامه می‌نوشت. یکی از آن نامه‌ها را می‌خوانید.

حقارت تنهایی

  یکشنبه ۲۵ دی‎ماه ۱۳۳۹

 ابوالحسن عزیزم، قربانت گردم، پس از سلام. اگر دختری بودم یا سن و سالم کمتر از این‎ بود قهر می‎کردم که چرا برایم کاغذ نداده‎ای. این‎ است که خدا را شکر کن که آدم لندهور نکره‎ای‎ هستم که قهر کردن بهم نمی‎آید. و اما مساله‎ دیگر، من همیشه وقتی برای کسی کاغذ می‎نویسم-خصوصا اگر آن شخص در خارج‎ باشد- صددرصد مطمئن نیستم که کاغذم بهش‎ می‎رسد، چون دلیلی نمی‎بینم که کاغذم برسد. برای همین است که الان با یک حال تردید و دودلی این چند سطر را می‎نویسم. آیا این کاغذ ناقابل خواهد توانست این همه راه را طی کند، این فرسنگ‎ها راه دور و دراز را که اقیانوس‎ها و کشورها و شهرها در مسیرش قرار گرفته‎اند بپیماید و به‌دست ابوالحسن نامهربان من، که تازه‎ معلوم نیست کجاست و چه کار می‎کند و آدرس‎ خودش را هم نداده است، برسد یا نه. به هر حال، پریروز، یعنی جمعه، نزدیک بود از تنهایی و خستگی دق کنم. ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم، یعنی پس از ده دوازده ساعت خواب، و آن وقت ناگهان عظمت یا حقارت تنهایی خودم‎ را حس کردم به حدی گریه‎ام گرفت. نمی‎دانم شنیدی یا نه، یک ماه پیش بالاخره‎ منوچهر فاتحی خودکشی کرد. صد و ده قرص‎ لومینال خورد و کاغذی به این مضمون نوشت‎ و بالای سرش گذاشت: «چون حوصله و عرضه‎ زندگی کردن را نداشتم خودم را کشتم.» 

سه‎ شبانه‌روز درحال اغما در بیمارستان بود و من‎ هم مثل دیگران بالای سرش بودم و سرانجام‎ نیمه شبی بود که مرد. بله، بله، بله، و من وقتی که‎ مطمئن شوم که کاغذهایم به‌دستت می‎رسد کاغذ بسیار مفصلی برایت خواهم نوشت که در آن شرح خواهم داد- همه‎ جزئیات واقعه را- هرچند که بیهوده و مسخره‎تر از آن امکان ندارد. دیگر چه چیز را باید شرح داد و چه سودی‎ دارد؟...

خلاصه جمعه گریه کردم... آن وقت بود که‎ یک دفعه به یاد تو افتادم. نه، بهتر بگویم، من‎ همیشه به یادت هستم. یک‎هو احساس کردم که‎ همین الان باید تو را ببینم و چون می‎دانستم‎ امکان ندارد، آن‌قدر گریستم که خواهرم و مادرم‎ که اخیرا به تهران آمده‎اند به گریه افتادند و متوحش شدند. اما من به آنها چه بگویم؟ بگویم‎ من فاتحی را می‎خواهم که مرده است و نجفی‎ را می‎خواهم که دریاها و شهرها از من دور است؟ بعد نشستم بیست صفحه کاغذ برایت نوشتم، و دست آخر هم رفتم بیرون، همین‎طور خالی یا پر و همین‎طور تنها. حالا شاید بفهمی که چرا بد می‎کنی و بد کرده‎ای که برای من کاغذ ننوشته‎ای. اما دلم هوات را کرده است، هیچ‎کس‎ نمی‎تواند جای تو را در قلب من بگیرد، اگر باور کنی، و هیچ‎کس نیست که من او را به کیفیت و اندازه‎ تو دوست داشته باشم. دیگر هیچ. آیا در انتظار نامه‎ات بمانم؟ نمی‎دانم. 

حمید و ابوالفضل را گاه‎گاه می‎بینم. ابوالفضل پس از رفتن تو تنها شده است یا تنهاتر شده است، نمی‎دانم کدام یک. او هم مدتی است‎ که دست از مخدر کشیده است. تا توانستم او را تشویق کردم. سفری به شمال رفت و او را ترغیب می‎کنم که به اروپا[پیش تو]بیاید و مدتی‎ بماند که از شر این وسواس خناس نجات یابد. شاید در او اثری بکند. اما چیز دیگری هم‎ می‎خواهم بگویم که خودم پیشاپیش از کثافت‎ و حقارت اظهارش شرم می‎کنم و می‎دانم تو هم‎ ممکن است عصبانی شوی و کاغذم را پاره کنی‎ و بگویی: خیلی خوب، خجالت نمی‎کشد که‎ حالا این مساله را مطرح می‎کند؟ می‎دانم، قبلا معذرت می‎خواهم. از کجا معلوم که من هم‎ روزی نخواستم خودکشی کنم. این است که باید حساب‎هایم با مردم سرراست باشد. من‎ نمی‎خواهم تو از من طلبی داشته باشی. بهتر است‎ بنویسی مبلغی را که به تو بدهکارم به چه وسیله‎ برایت بفرستم و آیا اجازه می‎دهی کتاب یا چیز دیگر بگیرم و بدهم بیاورند؟ حتما از لحن‎ حسابگرانه و دفتردارانه‎ من متعجب شده‎ای. من‎ می‎خواهم به تو فقط محبت بدهکار باشم. اگر قبول کنیم که دوستی ما از سیاق دوستی‎های‎ عادی نبود پس گاه باید همین مسائل عادی یا غیر عادی کوچک و احمقانه را هم در آن قبول‎ کنیم. آیا دیوانه شده‎ام؟ نه، گمان نمی‎کنم. 

سخت به‌کار افتاده‎ام. چیزهای زیادی‎ نوشته‎ام. بگذار مثل دخترها بگویم تو را خیلی‎ دوست می‎دارم، تو چطور؟

قربانت، خادم دورافتاده. 

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن