معلمی که رفت؛ مسوولیتی که ماند
فاتح برایی*
نوشتن درباره کسی که تمام زندگی حرفهای خود را در مکتب او گذراندهام، آسان نیست؛ بهویژه وقتی آن شخص برایم نهفقط یک مدیر، بلکه معلم، راهنما و الگویی در کار و زندگی بوده است. بیش از ۳۰سال است که خود را شاگرد محسنخان میدانم؛ شاگردی که با گذشت سالها و تغییر مسوولیتها، هرگز پایان نیافته است. حتی اینک که یازده سال از پذیرش امانت و مسوولیت شرکت بوتان میگذرد، همچنان بسیاری از آموختههایم از او، راهنمای تصمیمها و رفتار حرفهای من است.
این درست است که؛ محسنخان نزدیک به هفت دهه از عمر پربار خود را صرف اعتلای کشور و توسعه صنعتی میهن عزیزمان ایران کرد، اما به گمان من، آنچه او را از بسیاری مدیران موفق متمایز میکرد، نه طول دوران فعالیتش بود، نه گستردگی فعالیتهای اقتصادیاش و نه حتی اعتبار نام بوتان؛ بلکه نوع نگاه او به کار، انسان و جامعه بود. او صنعت را صرفا عرصه تولید و کسب سود نمیدید؛ کارآفرینی برایش مسوولیتی اجتماعی و تلاشی در مسیر پیشرفت میهن عزیزمان ایران بود. همین نگاه، او را فراتر از رهبری یک بنگاه اقتصادی، به اسطوره بیبدیل تشکلگرایی تبدیل کرد و نام پدر صنعت کشور را به درستی از آن خود کرد. از نقش و دستاوردهای صنعتی و اجتماعی محسنخان بسیار گفتهاند و خواهند گفت. اما من میخواهم از وجه دیگری از شخصیت او سخن بگویم؛ وجهی که شاید در روایتهای رسمی کمتر دیده شود. محسنخان برای من، پیش از آنکه یک کارآفرین بزرگ باشد، معلم انسانیت و مسوولیتپذیری بود. خاطرهای از سالهای نخست همکاریام، هنوز پس از سه دهه با تمام جزئیات در ذهنم زنده است.
سال ۱۳۷۶ بود و مسوولیت یکی از استانها را بر عهده داشتم. در یک جمعه سرد دیماه برای بررسی ذخیره گاز به تاسیسات شرکت سر زدم. موجودی مخازن تکافوی نیاز فردای آن استان را نداشت. در تماس با پالایشگاه، موجودی بین راهی را سوال کردم، متوجه شدم یکی از تانکرهای ما، تغییر مسیر داده و به استان دیگری فرستاده شده است. در آن روزهای سرد زمستان، کمبود گاز میتوانست مشکلات جدی ایجاد کند و چالش بزرگی را برای روز شنبه پیش رو میدیدم. بسیار ترسیدم، نگران و البته عصبانی شدم. با واحد گازرسانی تهران تماس گرفتم و بهشدت اعتراض کردم. گفتند که تغییر مسیر تانکر به دستور شخص محسنخان بوده است. بیدرنگ نامهای خطاب به او نوشتم و از طریق فکس فرستادم؛ نامهای اعتراضآمیز و تا حدودی تند، با محوریت لزوم توجه به دامنه اختیارات و مسوولیتها! اینک که در میان ما نیست، بیش از هر زمان از یادآوری محتوای آن نامه احساس شرم میکنم. حدود ساعت چهار عصر، تلفن منزل زنگ زد. از دفتر مرکزی تماس گرفته بودند تا محسنخان با من صحبت کند.
پس از احوالپرسی، با همان لحن صمیمی همیشگی گفت:«پسرم، نامهات را خواندم. وضعیت تو را درک میکنم.» سپس اضافه کرد که روی توانایی من برای مدیریت شرایط دشوار حساب کرده و به همین دلیل، بار این مسوولیت اضافه را به دوشم گذاشته است. از من خواست که بگویم اگر این تصور اشتباه بوده است و در مدیریت بحران مشکل دارم، بیان کنم تا در آینده، آن را در نظر بگیرد. مردی با آنهمه تجربه و اقتدار مدیریتی، کسی که در آن زمان، بیش از تمام سن من، سابقه اداره شرکت بوتان را داشت و مالک و صاحب اختیار شرکت بود، نهتنها اعتراض تند مسوولی تازهکار را پذیرفت، بلکه با ظرافتی کمنظیر، اعتمادبهنفس و احساس مسوولیت بیشتری در او ایجاد کرد.
گفتوگو به همینجا ختم نشد؛ وقتی محسنخان صدای شیطنت دختر چهارسالهام را شنید، خواست با او صحبت کند. گوشی را به دخترم دادم. چند دقیقه با او گفتوگو کرد، از علایقش پرسید و وقتی شنید عروسک دوست دارد، قول داد برایش عروسکی بفرستد. چندی بعد، همکاری از تهران آمد و عروسکی را از طرف محسنخان به دخترم هدیه داد. آن روز، در فاصله یک گفتوگوی دشوار مدیریتی و یک عروسک، درسی گرفتم که هیچگاه فراموش نکردهام. محسنخان میتوانست در تصمیمگیری مقتدر، در واگذاری مسوولیت مطالبهگر، در برابر انتقاد فروتن و در همان حال، نسبت به احساسات یک کودک، مهربان و وفادار به وعدهاش باشد. این ترکیب کمنظیر از خرد، اقتدار و مهربانی، جوهره شخصیت او بود.
در طول سالها شاگردی از ایشان آموختم که مدیریت، تنها اختیار تصمیمگیری نیست؛ مسوولیتپذیری، اعتماد به همکاران و احترام به کرامت انسانهاست. آموختم که اعتبار یک بنگاه اقتصادی، صرفا در صورتهای مالی و سهم بازار آن خلاصه نمیشود، بلکه حاصل سالها پایبندی به تعهدات و حفظ اعتماد انسانهاست. وقتی در سال ۱۳۹۴ مسوولیت شرکت بوتان را پس از دوران طولانی مدیریت آن بزرگمرد پذیرفتم، بیش از هر چیز سنگینی این میراث را احساس میکردم. دریافتم که جانشینی چنین مدیری، تنها پذیرفتن یک سمت سازمانی نیست؛ مسوولیت پاسداری از ارزشهایی است که طی دههها در تار و پود یک مجموعه ریشه دواندهاند.
امروز میدانم که وفاداری به میراث محسنخان، به معنای تکرار تصمیمهای او نیست؛ بلکه حفظ اصول و ارزشهای بنیادین او، همراه با جسارت تغییر، نوسازی و حرکت به سوی آینده است. با رفتن او، صنعت ایران یکی از چهرههای اثرگذار خود را از دست داد؛ اما برای من، این فقدان معنایی عمیقا شخصی دارد. من معلمی را از دست دادهام که بخش مهمی از آنچه امروز در مدیریت و زندگی به آن باور دارم، از او آموختهام. برای من، شاگردی محسنخان با رفتن او پایان نمییابد؛ از این پس، در مسوولیت پاسداری از ارزشهایش و انتقال آنها به نسلهای آینده معنا پیدا میکند. محسنخان عزیز، بیش از سه دهه شاگردی جنابعالی برای من افتخاری بزرگ بوده است. اکنون بیش از هر زمان دیگری احساس میکنم که هنوز درسهای بسیاری برای آموختن از شما باقی مانده است. راهتان پر رهرو است و نامتان جاودان، پرچم توسعه صنعتی کشور را زمین نخواهیم گذاشت.
* مدیرعامل شرکت بوتان