کج سلیقگی تا کجا!؟

تاریخ انتشار: شماره خبر: ۳۳۷۰۰۶۰ سایت خوان

فارس : در حیاط عمارت شهردای بساط خورد و خوارک بیش از مسائل فرهنگی پذیرای میهمانان نوروزی است.

عمارت شهرداری تبریز با یکصد و اندی مدنیت فرهنگ و تمدن عقابی با بال‌های برافراشته بر کوی نوبر تبریز و با چشمانی باز و پرفروغ  که شاهد وقایع تاریخی تبریز پر افتخار بوده است، خودنمایی می‌کند.

عید یادآور نو شدن و تغییر است و چه عیدی زیباتر از اینکه در کهن دیار آذربایجان خطه دلیران و نام‌آوران، پذیرای میهمانانی از شهرها و کشورهای دیگر باشیم.

عید امسال شهرمان با سال‌های دیگر فرق دارد و آن انتخاب تبریز توسط سازمان همکاری‌های اسلامی (OIC) به عنوان پایتخت گردشگری کشورهای اسلامی در سال ۲۰۱۸ است.

از درب ورودی عمارت شهرداری وارد حیاط آن که می‌شوی، جمعیت زیادی در محوطه جمع هستند، انگار از سوی شهرداری نمایشگاهی نیز برپاست.

یک چادر نسبتاً بزرگی از ایلات و عشایر در سمت چپ درب ورودی برپاشده و زنانی که جامه روستایی بر تن دارند مشغول نانوایی هستند. هر لواش سنتی دانه‌ای هزار تومان است و میهمانان با اشتیاق از نان‌ها می‌خرند. چند قدم آن  طرف‌تر نیز آقایی جوان مشغول طبخ آش دوغ است. آش محلی که در بین مردمان سرعین اردبیل بسیار باب است و قیمت آن‌ هم پیاله‌ای ۳ هزار تومان.

حافظه تو را به دهه ۸۰ می‌برد و زمان برگزاری جشن‌های یکصدمین سال شهرداری که این عمارت مکان اصلی برگزاری آن جشن مجلل بود و چقدر برنامه زیبا و متنوعی که در اینجا صورت گرفته بود را در ذهنت تجسم می‌کند.

اکنون را که با دهه ۸۰ مقایسه می‌کنی، می‌بینی نه تنها هیچ پیشرفتی صورت نگرفته بلکه پسرفت شدیدی داشته است.

یعنی برپایی چنین نمایشگاهی در حیاط عمارت شهرداری جای بسی تامل دارد. این برنامه‌ریزی کج سلیقگی مسؤولان شهرداری را می‌رساند، چرا که معرفی تبریز و داشته‌های آن اعم از شعرا، نام‌آوران و دلاوران نه نیازی به چادر و برپایی تنور و آش و کشک و دوغ که دیگر ابزارهای فرهنگی دارد.

این بساط جایش در نمایشگاه دیگری همچون صنایع‌دستی بود نه در حیاط عمارتی که تاریخ یکصد ساله این شهر را به دوش می‌کشد.

سه دختر جوان در پله‌های عمارت نشسته و مشغول صحبت هستند، از لهجه‌شان متوجه می‌شوم که از شهر دیگری آمده‌اند، نزدیک شده و پس از سلام و احوالپرسی و خوش آمدگویی، سر صحبت را با آنها باز می‌کنم.

سه خانواده هستند که از شهرهای یزد ،کرمان و کرج آمده‌اند. یکی از دخترهای جوان که سمانه نام دارد خوش صحبت‌تر از دو تای دیگری بود، می‌گوید: تا الآن که آمدیم اینجا جلفا، بازار سرپوشیده تبریز، موزه تبریز، چند خانه‌ها تاریخی و کندوان را گشتیم و حسابی هم بهمان خوش گذشته است.

دختر جوان دیگری که یاسمن نام دارد در ادامه صحبت‌های او می‌گوید: من یک انتقاد داشتم و آن اینکه به چند تا از موزه‌ها و خانه‌های تاریخی تبریز که مراجعه کردیم، کسی نبود تا در مورد تاریخ  آن محل به ما توضیح دهد، خودمان یک یک روی آثار رو می‌خواندیم و کلی سؤال بی‌جواب در ذهنمان ایجاد می‌شد.

در این میان، مرد جوان دیگری به جمع آنها می‌پیوندد و با لبخند می‌گوید: من هم همراه شما هستم، اجازه بدهید یک انتقاد از شما داشته باشم و آن اینکه به جای این همه خرید از بازار تبریز، پاساژها و مغازه‌هاش کمی هم به معلومات تاریخی‌اتان بیفزایید، حالا که به چنین شهر مهم تاریخی آمدید، از اینجا با مغزی پر و معلومات زیاد بیرون بروید نه با چمدان‌هایی پر از خرید.

جمله‌اش که تمام می‌شود، با صدای بلند می‌خندد و لنز دوربیشن را به‌ سمت دو دختر جوان می‌گیرد و از آنها می‌خواهد که برایش ژست بگیرند.

از پله‌های سنگی عمارت بالا می رویم و در سمت چپ درب وردی بساط دیگری برپاست و مجسمه مرد جوان عشایری در کنار دار "ورنی" به دیوار تکیه داده شده و زنی دیگر روبه‌رویش بر زمین نشسته. در فاصله کمتری از این دو مجسمه، مجسمه زنی قرار دارد که در پشت دستگاه چوبی ریسندگی قرار دارد ولی مجسمه کوچکی که به بغل او داده شده یک تکه چوبی بیش نیست که لباس تنش کرده‌اند و به ظاهر انگار کودک آن زن است.

مرد و زن جوانی مشغول عکس گرفتن با این  مجسمه‌های نسبتا نازیبا  هستند.

در حیاط عمارت شهرداری بیش از اینکه با میهمانانی از شهرهای دیگر روبه‌رو شوم، با همشهریانم برخورد می‌کنم. سمت راست  عمارت، موزه شهرداری را که رد می‌شوی، می‌رسی به اولین تاکسی که در تبریز مورد استفاده قرار گرفته است.

تعدادی دختر جوان جلوی آن ژست گرفته‌اند و آماده عکس انداختن هستند. پدری جوان با لهجه غلیظ شمالی از دخترش عکس می‌گیرد و توضیح می‌دهد که درست کنار آرم تاکسی بایستد تا در عکس معلوم شود. منتظر می‌شوم تا کارشان تمام شود. نزدیک شده و سلام و احوالپرسی  و خوش‌آمدگویی می‌کنم.

خودش را عباس زیرکی معرفی می‌کند و اینکه  همراه دختر و همسرش از گیلان آمده است.از او نظرش را نسبت به تبریز می‌پرسم، قیافه‌اش شبیه یکی از بازیگران شمالی سریال زیبای "پس از باران" است، لبخندی زده و ادامه می‌دهد: راستش را بخواهید اصلا انتظار نداشتم که با چنین شهر زیبایی برخورد کنم. اگر بگویم تمام دید و داشته‌های ذهنیم از آذربایجان عوض شد، باور نمی‌کنید. بسیار شهر دوست داشتنی دارید با مردمان خونگرم و مهربان .داخل گیومه بگویم که البته در بشاش بودن به مردم گیلان نمی‌رسند، تبریزی‌ها کمی اخموتر و جدی‌تر هستند، این جمله‌اش باعث می‌شود زنش به او که کنارش ایستاده، چشم غره‌ای برود.

وی با اشاره به بازدیدش از موزه شهرداری ادامه می‌دهد: برایم بسیار جالب بود که تمام عکس‌های یکصد سال شهرداران گذشته تبریز را اینجا یکجا جمع کرده بودند، دیگر منابع تاریخی موجود نیز برایم بسیار جالب و آموزنده بود.

این هموطن گیلانی در ادامه صحبت‌هایش با انتقاد از نمایشگاه برپا شده در حیاط عمارت می‌افزاید: انگار تبریزی‌ها خیلی کاسب‌کار هستند و فقط به فکر درآوردن درآمد هستند. ای کاش به جای این همه بساط خوراکی که در اینجا برپا شده است، کمی از شاعران بنام این خطه در قالب ارائه کتاب یا بروشور اطلاعات می‌دادند.

در حیاط عمارت  آنچه که بیش از همه به چشم می‌خورد، بساط خورد و خوراک است. عده‌ای آش می‌خورند و عده‌ای دیگر نیز کنار بساط کوفته‌پزی آن طرف حیاط مشغول خوردن کوفته تبریزی هستند.

بساط مردی نیز که در حال کشیدن کاریکاتور از چهره مراجعه‌کنندگان است، حسابی داغ است.

 

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن